حافظ (غزلیات)/شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت)
'


شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت: «فراق یار نه آن می‌کند که بتوان گفت»
حدیث هول قیامت که گفت واعظِ شهر کنایتی‌ست که از روزگار هجران گفت
نشان یار سفرکرده از که پرسم باز؟ که هر چه گفت بَرید صبا پریشان گفت
فغان که آن مَهِ نامهربانِ مهرگسل به‌ترک صحبت یاران خود چه آسان گفت
من و مقام رضا بعد از این و شکر رقیب که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت
غم کهن به می سال‌خورده دفع کنید که تخمِ خوش‌دلی این است ــ پیر دهقان گفت
گره به باد مزن، گر چه بر مُراد رود که این سخن، به‌مَثَل، باد با سلیمان گفت
به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو تو را که گفت که این زال ترک دستان گفت؟
مزن ز چون و چرا دَم، که بنده‌ی مُقبِل قبول کرد به‌جان، هر سخن که جانان گفت
که گفت حافظ از اندیشه‌ی تو آمد باز؟ من این نگفته‌ام، آن کس که گفت بُهتان گفت