جهانگشای نادری/پیوستن نادر به شاه طهماسب و تسخیر مشهد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

در بیان توجه اعلیحضرت شاه طهماسب بعزم محاربه با ملک محمود بجانب خبوشان و ورود جناب نادری بموکب شاهی و وقایع آن زمان[ویرایش]

بعد از حرکت موکب والا بجانب مرو، ملک محمود چون خود را از چنگ خصم قوی‌دست رها دید، بمضمون اینکه:

مهر درخشنده چو پنهان شود شب‌پره بازیگر میدان شود

فرصت یافته، از جانب مشهد مقدس بجانب جوین و اسفراین مرحله‌پیما گشته، که شاید در آن ناحیه بشاه طهماسب تسلّط یافته، با خلال کارش پردازد و سررشته دولتش را از انتظام اندازد. چون صیت مردانگی و فرزانگی آن حضرت در حدود خراسان بلندآوازه، و گلزار افسرده اوضاع آن دیار از زلال جویبار تیغ آبدارش تازه‌بتازه قرین طراوت بی‌اندازه گشته، و ولایات و نواحی ابیورد مطلع ماهچه لوای فلک‌نورد آن حضرت می‌بود. شاه طهماسب که در آن اوان در شاهرود و بسطام توقف داشت. بعد از استماع حرکت ملک محمود به جوین، سپهداری را به فتحعلی خان قاجار تفویض و بامیدواری کردگار، و مظاهرت و اعانت و مددکاری آن زیبنده سریر شهریاری از راه جاجرم و اسفراین روانه، و در حین حرکت خود حسنعلی بیک معیر الممالک را بخدمت آن حضرت فرستاده، تمنای مقدم آن سرور فرزانه و نادره زمانه نمود. اما ملک محمود تا آن زمان در سر راه، قلعه جوین را محاصره کرده متصرف، و مشغول تسخیر سایر نواحی بود. چون آوازه انصراف موکب نادری از مرو، و عزیمت آن حضرت را بجانب ارض اقدس شنید. این خبر وحشت افزای خاطر او گشته، دست از گریبان سایر محال بازداشته، بسمت مشهد مقدس شتابان شد. مقارن آن حسنعلی بیک از جانب حضرت شاهی بخدمت والا پیوسته، چون خبر آمدن شاه طهماسب بمسامع وقوف واقفان عتبه دولت رسید، عزیمت ارض اقدس را موقوف، و عنان یکران جهان‌پیما را بجانب خبوشان معطوف ساخته، اما در عرض راه همیشه در خاطر خطیرش خطورمی کرد، که چون فیمابین آن حضرت و اکراد سابقه نزاع و عناد و غبار نقار در غایت ارتفاع است، احتمال دارد که بعد از ورود موکب والا به خبوشان، آن طائفه احداث فتنه و شر، و کار آن حضرت را با شاه طهماسب بناسازی منجر کنند. از آنجا که همیشه خداوند مسبب الاسباب، و وسیله‌انگیز اسباب دولت آن جناب بود، عکس این معنی از پرده تقدیر ظهور نمود:

صد هزاران طفل سر ببریده شد تا کلیم اللّه صاحب دیده شد.

شرح این احوال آنکه: فتحعلی خان بعد از ورود شاه طهماسب بخراسان، چون بعضی از طوائف اطراف رو بدرگاه شاهی آورده، از آن جمله از طائفه اکراد جمعیتی کامل انعقاد یافته بود، شاه طهماسب را بخود سرگران دیده، عاقبت‌اندیش کار خویش گشته؛ و وسیله‌جوی آن شد که بفلاخن تدبیر سنگ تفرقه در میان آن طائفه اندازد، و خود را در امور دولت مقتدر سازد. نجفقلی بیک شادلو را که از معتبرین چمشکزک بود مأمور ساخت، که باتفاق ایل خود به تنهایی بر سر مشهد شتافته، با ملک هنگامه جنگ گرم کند، تا کوکبه شاهی گرم تک و پو گشته وارد شود.

چون عقل خردمند از قبول اینگونه تکلیف تحاشی داشت نجفقلی بیک سر اعتذار پیش آورد، و شاه طهماسب بتیغ تدبیر فتحعلی خان، او را گردن زد. این مقدمه باعث وحشت آن وحشی‌خصلتان گشته، چون ابواب قلعه را بروی خود بسته دیدند. بهجوم عام و ازدحام تمام دیوار قلعه را شکافته، بهیأت مجموعی ببالای یام‌تپه که یکفرسخی شهر خبوشان بود رفته، در آنجا بنای جمعیّت گذاشتند، در آن شب غلغله و غوغا در میان اکراد و قشون استرآباد بلند و هرجا که بکردی دست می‌یافتند، از لباس و یراقش عریان می‌ساختند. اگرچه از رهگذر امور غبار نفاق فیمابین آن حضرت و اکراد متصاعد بود، لیکن درین وقت چون آن طائفه دست را از دامن چاره گسسته دیدند، از یام‌تپه جمعی از رؤسای ایشان بشکایت این حکایت عازم خدمت آن حضرت گشتند، و در منزل میاب در حینی که آن جناب متوجه خبوشان بود، برکاب مستطابش پیوستند، و بحلف و یمین عهد بندگی بستند، و صبیه سام بیک وکیل جمشکزک را برای تولید نتایج التیام در همان مجمع نامزد آن نریمان جلادت کردند، و برای رفع شکر آب شیرینی خوردند، و بمفاد العبد یدبّر و الله یقدّر آیینه تدبیر فتحعلی خان صورت- نمای عکس مطلوب او، و عکس تدبیر او صورت مقصود آن جناب گردید.

القصه آن حضرت درصدد استمالت اکراد، و منع فساد برآمده، چند نفر از افشاریه را همراه کرده، نزد محمد حسین بیک ولد سام وکیل چمشکزک و شاهوردی بیک شیخانلو فرستادند، که مصدر حرکتی نشده، منتظر ورود موکب والا باشند؛ و از همان مکان معیر الممالک را نزد شاه طهماسب و فتحعلی خان فرستاده، پیغام کردند که هرچند این نوع سلوک و ناسازی در چنین وقتی که هنگام دلالت و ترغیب دلیران غازی و جگرداران معرکه سربازی است، مقرون بصلاح نبوده، حال بحکم تقدیر چنین اتفاق افتاده، من متعاقب وارد شده و اکراد را می‌آورم. روز دیگر که خسرو سیّارگان بزم فلک را بنور خویش آراست. آن حضرت با کوکبه تمام وارد خبوشان، و شاه طهماسب را ملاقات کرده عذرخواه گناه اکراد شدند، و رفع ماده نزاع از جانبین گردید. در آنجا حکومت خبوشان باشاره آن حضرت به محمد حسین بیک تفویض یافته، و او بخطاب خانی فایز گردید.

پس لواء جهانگشا در بیست و دوم محرم الحرام سنه هزار و صد و سی و نه هجری مطابق قوی‌ئیل از خبوشان بعزم تسخیر ارض فیض‌نشان نهضت فرموده، اولا ملک را از عرض راه باطاعت دعوت کردند، چون او را سرپنجه غفلت گریبانگیر، و برگشته‌بختی او نگاشته کلک تقدیر گشته بود، بندادن جواب، جواب داده، بسرکشی برخاست و در ارک نشست، و راه تمرّد گشود و در شهر را بربست. موکب ظفر در دویم ماه صفر وارد خارج مشهد مقدس و از محاذی ارک از جانب کوه سنگین در کمال عزّ و تمکین با کوکبه رنگین عبور، و زاویه مقدسه خواجه ربیع را مقرّ سپاه منصور ساختند، و در حین عبور از کنار شهر ملک محمود از برج ارک شهر شروع بانداختن توپ نافرمانی و بلندپروازی کرده، صدای رعدآسای آنرا بگوش همگنان می‌رسانیدند حضرت ظل اللهی با فوجی از لشکر دشمن‌کوب، تا وقت غروب در پای ارک با محمودیان آتش‌افروز نایره حرب شدند، و هنگام شب مانند مهر عالمگیر عازم آرامگه گشتند. ملک محمود از ظهور طلیعه نیّر طلعت خدیو بیهمال، که هر روز مانند خورشید انور از کنار برجی نمایان می‌شد، بر زوال و وبال اختر دولت خود فال زده، در ششدر حیرت سراسیمه گشت. اما هر روز خدیو بیهمال با طایفه افشار، و باقی منتسبان بپای حصار شهر بند رفته، از قلعه نیز جمعی برآمده، پشت بقلعه کرده، کرّ و فرّی می‌کردند، تا آنکه قصّه قتل فتحعلی خان بوقوع پیوست.

در بیان قتل فتحعلی خان قاجار[ویرایش]

چون در حین توقف شاه طهماسب در بسطام، خبر آمدن ملک محمود بی‌خبر بمسامع اعیان دولت شاهی رسیده بود، حرکت قاجار استرآباد بدون تدارک و استعداد اتفاق افتاد. ایّام سفر به امتداد و دم‌سردی لشکر دی اشتداد یافت. سپاهیان را طاقت یساق نمانده، هرچند که فتحعلی خان مصدر خدمات نمایان نشده بود ولی در آن وقت پیشرفت کار سلطنت را منظور می‌داشت.

اما چون مزاج شاه طهماسب را از استقامت دور می‌دید، از کارکنان آن دولت چندان اطمینانی نداشت، ناچار بی‌سامانی لشکر را وسیله کرده، از خدمت شاه طهماسب مستدعی رخصت گردید، که باسترآباد رفته تهیه سپاه کرده، باز در ابتدای حوت حاضر شود. از آنجا که رخصت او در چنین وقت موجب وهن دولت بود، هرچند که امراء ان سرکار ظاهراً اظهار رضامندی می‌کردند، اما در باطن بفکر دفع او افتادند. چون بدون اعانت نادری از عهده گرفتن او نمی‌توانستند برآمد. شاه طهماسب مکنون درون را با آن حضرت در میان آورد. آن حضرت فرمودند که کشتن او با شیوه مروت‌منافی، و همان حبس و قید او را کافی است، هرگاه خاطر شاهی باین معنی متعلق باشد او را گیرانیده، روانه کلات فرمایند، مشروط بر اینکه بعد از فتح مشهد مقدس باز مرخص باشد. شاه طهماسب نیز بدین نهج اقرار نمود. در روز چهاردهم ماه صفر آن سال فتحعلی خان را با رؤسای قاجار، که در دربار شاهی حاضر بودند، گیرانیده و فتحعلی خان را در خیمه آن حضرت محبوس کردند.

شاه طهماسب چون می‌دانست که آن حضرت بوثوق پیمان مستوثق، و بقتل فتحعلی خان رضا نخواهند داد. تظاهر باراده خود نکرد. طرف عصر که آن حضرت در دربار شاهی مشغول رتق و فتق مهمّات رعیّت و سپاهی بودند. بعضی از نزدیکان شاه طهماسب، که کینه فتحعلی خان را در دل مخمّر می‌داشتند، فرصت یافته. در جزو تمهید کرده، مهدی خان قاجار را که با فتحعلی خان خونی بود، از جانب شاه طهماسب بقتل او مأمور ساختند. گماشتگان آن حضرت را بخیال آنکه شاه طهماسب خودسر مرتکب این امر نگشته، باشاره آن حضرت خواهد بود، جرأت منع نکرده، مأمورین باتمام کار او پرداخته، سرش را بحضور آوردند. پس حضرت ظلّ اللهی متکفل امور سلطنت و مهمات ملکی خراسان گشته، ایشک آقاسی‌گری دیوان اعلی به کلبعلی بیک، ولد بابا علی بیک، و تفنگ‌چی آقاسیگری بعلاوه حکومت سبزوار به شاهوردی بیک شیخانلو تفویض یافت.

در بیان تسخیر ارض اقدس فیض نشان بعنایت قادر سبحان[ویرایش]

بعد از وقوع قضیه فتحعلی خان، حضرت ظلّ اللهی بدستیاری تأیید یزدانی، کمر همت بتسخیر ارض اقدس بسته، هر روز بر سر قلعه رفته معرکه ستیز و آویز را افسرده نمی‌گذاشتند. اما چون محمود بر قتل خان مرحوم مطلع شد. این معنی را موجب احیای دولت خود دانسته، دلیرانه مصمم شد که بعزم جنگ بر سر اردوی پادشاهی آید. آن حضرت از شنیدن این حرف سبقت جسته، ساز رزم و بقصد ارض اقدس از خواجه ربیع تحربک لواء عزم کرده، ملک نیز با توپخانه و استعداد تمام بمقابله شتافت. در نیم فرسخی خارج قلعه تلاقی فریقین شد. شکست عظیمی بلشکر ملک راه یافت، و جمع کثیری از اعیان و اعوان او با ابراهیمخان نامی، که توپچی‌باشی ملک بود، بر خاک هلاک افتاده، ملک بجانب قلعه هزیمت، و تحصن اختیار کرده، دیگر روی بآوردگاه نیاورد؛ و مدتی قریب دو ماه قلعه محصور، و دلیران جلادت‌کیش و ملک گرفتار ورطه حیرت و تشویش می‌بودند،

تا اینکه معلوم دور و نزدیک شد که او را بهیچوجه روی بهبودی و کار او را مآل محمودی نیست. همگی نزدیکان او رفته رفته دامن یک جهتی از او درچیدند، و از آن جمله پیر محمد نامی که در معرکه تون بملک پیوسته، و سردار و جملة الملک او شده بود، چون دولت ملکی را نقش برآب، و نمود موج سراب دید. در جزو علیخان نام تابین خود را بخدمت حضرت ظلّ اللهی، که از ناصیه حال همایونش انوار تأیید ربّانی تابنده بود، فرستاده پیغام کرد که اگر مرا اطمینان کامل از جانب آن حضرت حاصل شود، شب مستحفظین را که در دروازه میرعلی آمویه می‌باشند کشته، دروازه را می‌گشایم. اما جمعی از لشکریان باید در کمین بوده، بمجرد اعلام من داخل شهر شوند. در شب شانزدهم ماه ربیع الثانی هزار و صد و سی و نه هجری مطابق قوی‌ئیل هنگامی که ظلمت شب پرده غفلت بر روی غنودگان بستر خاک آویخته، و سپهدار ماه افواج انجم و اختر را بتسخیر شهر بند سپهر برانگیخته بود. آن حضرت با ده دوازده هزار نفر دلاور پیاده، از زاویه خواجه ربیع آهنگ پای قلعه کرده، در سمت دروازه معهود، در مکمن کمین ایستاده، ظهور وعده پیر محمد را آماده شدند. پیر محمد بر وفق تمهید آن شب پاسبانان را کشته، سرهای ایشانرا بپای قلعه افکنده، و دروازه را گشاده، خدیو آزاده به نیروی بخت خداداد، با پیادگان تیغ‌زن و دلاوران صف‌شکن داخل شهر گشته، آن حوزه خلد قرین را تا صحن و چارباغ متصرف شدند.

محمودیان که در محلات و بروج مشغول محارست بودند از مشاهده این حال سراسیمه خود را بارک رسانیده متحصن گشتند. ملک محمود هنگام طلیعه صبح از دو طرف؛ یکی از سمت خیابان چارباغ و دیگر از سمت خیابان سفلی، در کمال جلادت یورش بشهر درافکنده، حضرت ظلّ اللهی پیادگان رزم‌کوش و سرداران جوشن‌پوش را پیش انداخته، با شمشیرهای آخته، از دو جانب بجنگ پرداخته، و تا پای ارک نخل حیات بسیاری از ایشان را بی‌بار و برگ ساخته، و آن جماعت را بارک گریزانیدند. آن روز تمام شهر بتصرف لشکر نصرت قرین درآمده بعد از آن حضرت شاهی از خواجه ربیع عازم زیارت و طواف، و سعادت‌اندوز تقبیل آستانه مقدسه ملایک مطاف، سلطان اقلیم ولایت و ارتضا، نخل حدیقه علی مرتضی، علی بن موسی الرضا علیه و علی آبائه و اولاده التحیة و الثنا گشته، باز باردوی خود انصراف حاصل کردند. روز دیگر حضرت ظلّ اللهی آهنگ ارک کرده، ملک چون راه تدبیر را بسته و دست چاره را شکسته دید، از در استیمان درآمده، جیقه زیاده‌سری و راه و رسم چاکری را از سر گرفت و تخت و اثاث سلطنت که مرتب کرده بود همراه آورده سپرد؛ و مهدی نام را که در بدو حال تونتاب گرمابه‌های مشهد، و بمناسبت آن عمل در ایام حکومت تون با ملک در گلخن آمیزش آب سازش گرم کرده، و در این اوقات بر مسند وکالت ملکی تکیه زده، و منشأ اغوای او بود، بیاسا رسانیده، سایر متجنّده و اعوان ملک مورد عفو و امان گشتند. ملک محمود از راه تلبیس بکسوت فقر تلبس جسته، بمفاد «ترک الدنیا للدنیا» ترک ریاست را ترک تارک تجرید ساخته، سنگ قناعت بر خود بسته و تخت را بپوست تخت تبدیل، و از خرگاه دارائی سلطنت بخیمه قلندری و درویشی نقل و تحویل نمود، و در یکی از حجرات آستانه مقدسه برسم خمول نشست. پیر محمد در ازاء این خدمت حاکم جام و جرعه‌نوش جام مرام گشته. بخطاب سلطانی حائز گشت.

در بیان توجه جناب نادری به خبوشان و صادرات آن ایام[ویرایش]

بعد از آنکه کلید فتح مشهد مقدّس بزور بازوی دلاوری بتصرف آن زیبنده سریر سروری درآمد، چندی از این معنی برنگذشت که عزیمت توقف در ارض اقدس در خاطر انور تصمیم یافت، لذا جمعی از افشاریه سکنه ابیورد و توابع را برای محافظت سرحدات آن نواحی گذاشته، بقیه را با شاهزاده رضا قلی میرزا و حرم محترم بارض اقدس آورده، آن مکان نزهت بنیان را که مظهر فحوای «حَسُنَتْ مُسْتَقَرًّا وَ مُقاماً» بود، دولتسرای توقف و قرارگاه دولت ساختند. چون در مبادی حال منویّ و معهود ضمیر اقدس آن بود، که بعد از تسخیر ارض فیض نمود، صفّه و مناره آستانه مقدسه رضویه مذهب و زراندود شود. لهذا حکم والا بانجام این امر خیر فرجام صادر گشته، مناره گنبد مبارک چون بی‌قرینه بود، مناره دیگر در محاذات آن باوج عیوق افراختند؛ که قبّه چرخ برین را عمود و دیده مهر و ماه را دو میل زراندود باشد.

الحاصل حضرت ظلّ اللهی بعد از فراغ از حل و عقد امور خراسان کس برای عقد گوهر مقصود که سابقاً دریام تپه خواهشمند آن معامله شده بودند روانه خبوشان، و چون بعضی از آن جماعت عراقی و آذربایجانی که مقرّب بساط سلطنت بودند، از جانب آن حضرت تمکین نمی‌یافتند، و اقتدار آن حضرت در مهمات ملکی ناملایم طبع ایشان می‌بود، خفیه درصدد اخلال برآمده شاه طهماسب را بخواستگاری مطلوب این مطلب ترغیب، و بجناب نادری رقیب کردند «و ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ». آن طایفه سست‌عهد بهمین سخن سخت شده، فرستاده حضرت ظلّ اللهی را بی‌نیل مقصود بازگردانیدند، چون در این قسم امور تحمل حوصله مردم بازاری، که از عار و حمیت عاری می‌باشند، برنمی‌تابد تا بچنین سرور غیورچه رسد. قطع و فصل این امر را بقبضه شمشیر تیز، که محاکمه مرد و نامرد است، رجوع و در دم با هوی‌خواهان جان‌فشان عازم خبوشان گشته، علی‌آباد سه فرسخی خبوشان را مضرب خیام عزوشان ساختند. منظور اینکه در خبوشان که شاه طهماسب و اکراد حاضر باشند، بهر نحو که مقدر شده باشد این کار فیصل یابد.

مقارن آن احوال شاهوردی بیک شیخانلو حاکم سبزوار وارد خبوشان گشته، محمد حسین خان حاکم آنجا، نوشته‌ای را که حضرت پادشاه در خصوص این مطلب باو تحریر و بی‌حجابانه کشف نقاب از چهره شاهد ما فی الضمیر کرده بود، بخفیه بخدمت آن حضرت ارسال داشت. باوصف اینکه آن جناب صور این معنی را برأی العین بی‌پرده مشاهده کرده بود، در پرده خفا داشته تظاهر نکرد. هنگام شام که خسرو تیزرو ماه از منازل سپهر درطلوعید، و تک و تنها بسوی شهرستان غرب گرم شتاب شد شاه طهماسب برهنمایی تدبیر مهتران رکاب، و اقتضای ایام شباب بدون اطلاع سرور فلک رخش بر اسبی سوار و مهتری از اصطبل با او رفیق و یار گشته، جریده و تنها در لباس تواری خود را بشهر رسانید. صبح که حرکت او بر رأی جهان‌آرا انکشاف یافت، اسباب و کارخانجات او را که در معسکر ظفر اثر بود، برای اینکه پایمال تغلب و دست فرسود تصرف دیگران نگردد مضبوط، و ملبوس و مایحتاجی که برای او در کار بود به خبوشان ارسال، و تتمه را با خود بارض اقدس برگردانیده، و از منزل مزبور حرکت و در یوسف‌آباد، که در سمت غربی خبوشان واقع و معبر اکراد بود، نزول و راه آمد و شد را بر قلعگیان مسدود ساختند. در حین عبور مرکب والا از حوالی خبوشان، از اکراد فوجی بر سر راه جنود جلادت بنیاد آمده، ببارقه پیکان تیرو گلوله تفنگ اشتعال نائره جنگ کرده، انهزام یافتند.

شاه طهماسب بتحریک سبابه تدبیر شاهوردی بیک و سایر اعیان دولت، که نبض‌شناسان مزاج شاهی بودند، ارقام باطراف ممالک خصوصاً بحکام گرایلی و استرآباد و مازندران نگاشته، حضرت ظلّ اللهی را بخیانت اسناد و از آن گروه استمداد کرده، بملک محمود و ملک اسحاق و رؤسای سپاه نیز که در اردوی همایون بودند ارقام فرستاد که ترک وفاق آن زبده آفاق نموده، راه نفاق پیش گیرند. ملک محمود گرچه نخست ابراز فرمان شاهی نکرد، و لیکن چون دانست که عاقبت بروز خواهد کرد بعد از چندی مطلب را بنظر اقدس رسانید. هرچند که این معنی سبب نقار خاطر والا گردید، اما در مؤاخذه آن ناسپاسی و حق‌ناشناسی تجاهل فرمودند. بعد از چندی از ایلات اطرافی بامداد قلعگیان آمده، آن حضرت نیز از ارض اقدس حرکت نموده رفته طوایفی که بامداد آمده بودند از طرف بیرون و قلعگیان از طرف اندرون بهیأت اجتماعی از سواره و پیاده هجوم‌آور شده مستعد قتال گردیدند. حضرت ظلّ اللهی با دلیران افشار و اخلاص‌کیشان جانثار بمعر که کارزار برآمده فریقین بهم آویخته و غبار عرصه هیجا را بچرخ دوّار برانگیختند.

جعفر قلی بیک شادلو، که از معارف چمشکزک بود، در آن روز بگلوله زنبورک کشته گشته، جمع کثیری عرصه شمشیر آبدار و بقید اسار گرفتار گردیدند، و بقیه ایشان گرم‌خیز میدان فرار شدند. روز دیگر جماعت قراچورلو که در میان طوایف اکراد صاحب شمشیر بدلاوری ممتاز و شهیرند، جمعیت نموده، بعزم امداد شاه طهماسب آهنگ قلعه کرده، حضرت ظلّ اللهی بعد از ظهور سیاهی آن راهزنان سر راه بر ایشان گرفته، از آن جماعت نیز جمعی قتیل و اسیر گردیدند. چون در صحرا و دشت حبس گرفتاران آن طایفه وحشی‌صفت تعذّر داشت چاه طولانی حفر کرده، ایشان را به آن مکان انداختند، و بعد از چند روز افنای ایشان را منافی مروّت دانسته، بمقتضای مرحمت و رعایت ایلیّت آنها را مرخص ساختند. باوصف اینکه سرما در آن سال بحدّی اشتداد داشت، که کوه و صحرا، متصل از برف، در جامه پنبه‌دار بسر می‌بردند، و آتش سوزان اگر از بستر سنجابی خاکستر سربدر می‌کرد بر جای خویش سرد گشته می‌مرد خبوشان را در کمال شدّت محصور کرده، قلعگیان را در تنگنای حیرت انداختند. آن حضرت مانند کوه پابرجا ثبات قدم ورزیده و آن جماعت چون از ضیق محاصره بجان آمده بودند، وسائط برانگیخته آن حضرت را بترک این مطلب تکلیف، و آن حضرت نیز بزبان سیف قاطع جواب آن حرف سخیف را می‌دادند. طایفه مزبوره چون دیدند، که از توسّط وسایط کاری انجام نیافت، مستدعی شدند که آن عزیز عصر اقبال از یوسف‌آباد حرکت، و وارد ارض اقدس شده، ایشان نیز متعاقب شاه طهماسب را از خبوشان بارض اقدس برده، امر معهود را صورت دهند. کارکنان آن دولت را غرض اینکه شاید از خارج، از حکّام ولایاتی که از ایشان استمداد کرده بودند، مددی رسیده از اقرار خود نکول، و امر مزبور را برای شاه طهماسب، که در آغوش تمنّایش خمیازه‌کش شوق این مطلب بود، صورت حصول دهند.

اگرچه دلاوران رکاب از بسکه سرگرم رضاجویی آن حضرت بودند برف زمستان را بستر سنجاب تصور کرده، از خدمت دلسردی نمی‌کردند. امّا چون دواب و مراکب از شدّت سرما در معرض تلف بودند بملاحظه هوای کار و کار هوا حرکت، و عزیمت ارض با برکت کرده، بعضی از اسبهای خاصّه شاه طهماسب را از ارض اقدس برای او فرستادند، باز حضرت شاه طهماسب و اعیان آن دولت بناء را بدفع الوقت گذاشته راه تأمل می‌پیمودند، تا مقدمه گرایلی واقع و از رسیدن کمک مأیوس گشتند. توضیح این مقال آنکه: محمد علی خان قوللر آغاسی سابق ولد اصلان خان، که در ایّام اقتدار فتحعلی خان قاجار از دربار شاهی دور و از قرب بساط مهجور مانده در مازندران می‌بود، بعد از قضیه فتحعلی خان از جانب شاه طهماسب مأمور شد، که خزینه و اسباب سلطنت را که در مازندران می‌بود باردوی شاهی نقل نماید، مشار الیه بر وفق فرمان عمل، و جمعی از غلامان و خاصّان نیز که از شدت سردی دی، و دم سردی فتحعلی خان در قشلاق مازندران متواری بودند، دوران را بکام و روی دل را از ایام دیده، آفتابی شده و همراه مشار الیه بعزم امداد اکراد آهنگ خراسان کردند. بعد از ورود به جاجرم، من اعمال گرایلی، رحیم خان حاکم آنجا علی الغفلة شب بر سر منزل شرف- الدین نامی، که ملازم حاکم استرآباد و در ایام هرج و مرج صاحب جمعیّت و استبداد شده و به محمد علی خان پیوسته بود، ریخته بسبب سابقه نزاع او را بقتل رسانید. روز دیگر که صبح از آفتاب پنجه خونین بچهره چرخ برین کشید، آهنگ منزل کرده، محمد علی خان تمامی اثاث سلطنت را گذاشته فرار، و رحیم خان تمامی آنها را بحوزه اختیار خویش درآورد. این خبر متواتر بسمع شاه طهماسب و اکراد رسید، یأس کلی بر احوال ایشان راه یافت. شاه طهماسب لابدا از خبوشان حرکت کرده، در حوالی نوروز وارد ارض اقدس شد. پس حضرت ظلّ اللهی کس نزد رحیم خان فرستاده، تمامی خزاین و اسباب منهوبه را استرداد، و واصل سرکار شاهی ساختند.

در همان اوان حضرت ظلّ اللهی شبی بعد از تجرّد از علایق جسمانیّه و هواجس نفسانیّه و اتصال بمجرّدات علویّه، و مشاهده صور غیبیه، و استضائه از انوار قدسیّه در عالم رؤیا دیدند، که مرغابی بزرگ که آنرا «قو» گویند نمودار گشته، آن حضرت تفنگی در دست داشتند و بجانب آن قو خالی کرده، قو را بدون آنکه آفت زخمی رسد، زده در بغل گرفتند. بعد از آن بخیمه قبابی که مخصوص آن جناب بود، آمده در برابر آن خیمه چشمه و حوضی و در میان حوض ماهی سفیدی بود ببزرگی بره، که چهار شاخ قوی داشت، آن حضرت به حاضران فرمودند که او را بگیرید، همه رفتند نتوانستند، آخر الامر خود دست انداخته، صید کردند و در بغل گرفتند. صبح این خواب را بنزدیکان حضور همایون نقل کردند. شخصی از حضّار این شعر را خواند:

اگر در خواب بینی مرغ و ماهی‌

نمیری تا رسی بر پادشاهی