جهانگشای نادری/مجمل پایان سلطنت شاه سلطان حسین

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

مقدمه[ویرایش]

بسم اللّه الرحمن الرحیم

بر دانایان رموز آگاهی و دقیقه‌شناسان حکمتهای الهی واضح و مبرهن است که در هر عهد و اوان، که اوضاع جهان، منقلب و پریشان، و چرخ ستمگر بکام ستم‌کیشان گردد. خداوند یگانه، که مدبّر این کارخانه، و مقلّب اوضاع زمانه است، از فیض فضل بی‌منتهای خود سعادتمندی را مؤیّد، و در عرصه گیتی مبسوط الید کند، که بمراهم مراحم و رأفت، بالتیام جراحت قلوب ستمدیدگان پردازد، و مذاق تمنای تلخ‌کامان زهر حوادث را بشهد عدالت شیرین سازد. مصداق این مقال، حال همایون‌فال اعلیحضرت قدرقدرت قضا توان، سکندر حشمت دارا دربان، دشمن‌کش عرصه جنگ، زحمت‌کش طریق نام و ننگ، مظهر قدرت الهی، رواج‌دهنده سکه شاهی، فرازنده رایت کشورگشایی، برازنده تخت فیروزبخت جهان‌آرایی، زور بازوی خصم- افکنی و دلیری، جوهر شمشیر گیتی ستانی و مملکت گیری. سروری که از سهم خدنگش سطح زمین از چرخ ترسی سپر بر سر کشیده، بلنداختری که از بیم رمح فلک شکافش سپهر برین شکم برخود دزدیده. فتح و ظفر بتیغ تیزش چون عرض بجوهر متصل، و از تندی سیف خون‌ریزش صورت از هیولا منفصل، در قلبگاه نبردش قلوب اعداء قالب بیروح، و در آوردگاه قهرش ذابح شاة المذبوح. چاوشان بارگاه جلالش بصلای ده روزه خدمت نوید امیدواری صد ساله نعمت بگوش جهانیان می‌رسانند، خوانسالاران بزم نوالش از مواید احسان گونه گونه لذات کام‌بخشی بکام دور و نزدیک می‌چشانند. سرافرازی ده دیهیم صاحب کلاهی، شقّه طراز لوای شاهنشاهی «»، شایسته افسر و اورنگ قاآنیه، قهرمان سلسله جلیله ترکمانیه، ضرغام الدهر، غضنفر العصر، الخاقان الاعظم، و القاآن الاکرم، شهنشاه دوران، تاج‌بخش ملوک ممالک هند و توران:

نظم

خدیو جهان خسرو نامدار

نظر کرده لطف پروردگار

ابو السیف سلطان نادر پادشاه افشار است، که ید بیضاء نمایش در زرافشانی، و طبع مهر آسایش در ذره‌پروری، خورشید اشتهار، و مس قدر زمره ایلات از تأثیر اکسیر تربیت و کیمیاگری آفتاب مکرمتش، طلای دست افشار گشته. عنایت ازلی و مشیت لم یزلی گوهر ذات اقدسش را باقتضای مصلحت سنجی در نهانخانه ابداع دست‌پرور صنع جمیل و قابل استفاضه فیض جزیل می‌ساخت و بمقتضای حکمت بالغه باستعداد ماده قابلیتش می‌پرداخت، تا هنگامی که خاک ایران آمیخته بخون ستمدیدگان و در عرصه دوران هر سرکشی بگردن‌افرازی و صاحب لوائی علم گشت:

نظم

ز جور و ظلم کار اهل ایران بس که درهم شد

برای انتقام افغان مظلومان مجسم شد

و تخت سروری ایران پایمال دشمن و آتش جور و بیداد مخالف از هر طرف بخرمن هستی خشک و تر شعله‌افکن گردید، و رسم ملوک طوایف شیوع و فتنه و آشوب از عالی و سافل وقوع یافت، چنان‌که از قندهار الی اصفهان طایفه غلیجایی، و در هرات ابدالی، و در شیروانات لکزیه، و در فارس صفی میرزا نام مجهول النسب، و در کرمان سید احمد نواده میرزا داود، و در بلوچستان و بنادر سلطان محمد نام مشهور به خرسوار، و در جوانکی عباس نام، و در گیلان اسماعیل نام، و در خراسان ملک محمود سیستانی صاحب داعیه و استبداد گشته، گروه رومیّه نیز آذربایجان را از یک سمت آرپه چای تا سلطانیه و ابهر و از طرف عراق از کرمانشاهان الی کزّار بتصرف درآوردند، و روسیّه هم نیز از باب الابواب در بند تا مازندران جمیع دار المرز را متصرف و همچنین ترکمانیه صاین خانی استراباد، که اکثر اوقات بفتنه‌انگیزی و شورش معتاد بودند، و الوار بختیاری و فیلی، و اکراد اردلان، و اعراب حویزه و بنادر، حتّی گوشه‌نشینان میان ولایت، سر از اطاعت باز زده اظهار سرکشی و خودفروشی کردند. بمفاد آیه کریمه: «سَیَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْراً» «» و بفحوای مصراع: «تا پریشان نشود کار بسامان نرسد»

حکمت بالغه حضرت داور دادگر، اقتضای ظهور طلیعه آن خسرو فریدون‌فر را، که از لطف و قهر مظهر آثار جمالیّه و جلالیّه قهّاری، و از عقل سحرآفرین نقش کلک بدایع‌نگار صنع حضرت باری است، نموده. کوکب بخت سعیدش را کوکبه‌آرای عرصه جهان، و پرتو طلعت مهرگسترش را روشنی بخش دیده پیر و جوان ساخت. الحق گنج نهانی بود که دهر عاقبت‌اندیش از برای روز بد خویش ذخیره گذاشته، و یا صفدر نام‌آوری که سلطان قضا برای دفع خصوم حوادث در کمین بازداشته بود. چون سلسله حوادث عالم کون و فساد بیکدیگر پیوسته. قبل از شروع بذکر صادرات احوال آن برازنده تخت و تاج، بایراد چند حکایت احتیاج است.

لهذا نگارنده این شگرف‌نامه دلپذیر و طرازنده این تاریخ بی‌نظیر «» محمد مهدی بن محمد نصیر استرابادی عفا اللّه عنهما، که از چاکران حضور پر نور و بضبط وقایع مأمور است، باظهار مجمل اموری که در ایّام سلطنت خاقان شهید سعید شاه سلطان حسین روّح اللّه روحه تا آغاز ظهور دولت این شاهنشاه صاحب تأیید بظهور رسیده، شروع می‌نماید، که تا بر عالمیان منکشف شود که ایران چگونه ایران، و ممالک چه قسم ویران بود، که آن حضرت بمعماری عزم متین آن ویرانی را درست کردند، و گلهای این گلشن افسرده را، که از هجوم سبزه بیگانه پنهان، و لگدکوب حوادث زمان بود، بچه آب و رنگ از تازگی بعرصه ظهور آوردند.

فرد

سرگذشت عهد گل را از نظیری بشنوید

عندلیب آشفته‌تر می‌گوید این افسانه را

«هذا کِتابُنا یَنْطِقُ عَلَیْکُمْ بِالْحَقِّ»

طغیان میروِیْس غلیجائی[ویرایش]

اشاره

از جمله آشوبی که در عهد سلطنت خاقان مغفور بر همزن هنگامه ملک ایران شد طغیان میر ویس غلیجائی و مقدّمه قندهار بود، که در ماه صفر سال هزار و صد و بیست و یک هجری مطابق اودئیل بوقوع پیوست. تبیین این مقال آنکه: گرگین خان ملقّب بشاهنواز خان والی گرجستان در آن اوان بیگلر بیگی قندهار بود. گرجیّه‌ای که باتفاق او در قندهار می‌بودند ابواب بی‌اعتدالی باز و دست تسلّط بر افاغنه دراز کرده، میرویس غلیجائی حاکم آن گروه، از جان بستوه، و از روی تظلم رو بدرگاه فلک شکوه آورد. چون در دربار پادشاهی کسی، و در دولت‌سرای سلطنت دادرسی نیافت، روی ارادت برتافت، و بکعبه معظم شتافت، و در حین مراجعت تتبع امور و ملاحظه اوضاع نزدیک و دور کرده، وارد قندهار شد، و در وقتی که گرگین خان بعزم تنبیه طایفه کاکری در منزل ده شیخ خارج قندهار بود، بر سر او ریخته او را دستگیر ساخت، و مراد خان نام افغان را، که خنثی بود، مأمور نمود که باتمام کارش بپردازد. بعد از این واقعه کیخسرو خان برادرزاده او بسپهسالاری منصوب گشته، و بخونخواهی عم، با شوکت کسری و جم و افواج مختلفه از طایفه گرج و عرب و عجم بتسخیر قندهار و تنبیه میرویس مصمم شده، جماعت ابدالی قندهار را، که با افاغنه غلیجائی معاند بودند، جمع و یکسال قلعه را محصور کرده نشست. بالاخره* در بیست و ششم ماه رمضان المبارک سال هزار و صد و بیست و سه هجری مطابق توشقان‌ئیل* از دست سوء تدبیر سر در پای قلعه گذاشته، بعم خویش پیوست. بعد از آن محمد خان شاملو قورچی‌باشی باین امر مأمور گشته، در زمان مدید طی مراحل کرده تا رسیدن بقندهار روزنامچه عمرش بسر رسید. بعد از او دیگر بامور قندهار نپرداختند تا مقدّمه هرات و شورش ابدالی پدید آمد.

میرویس هشت سال در قندهار حکومت کرد. بعد از آن عبد العزیز برادرش بجای او نشسته، یکسال بامر حکومت پرداخت، و بعد از او محمود ولد میرویس با چند نفر از خاصان او رنگ موافقت ریخته او را مقتول ساختند.

شورش افاغنه ابدالی و سانحه هرات[ویرایش]

دیگر شورش افاغنه ابدالی و سانحه هرات بود، که در سال هزار و صد و بیست و نه بعرصه ظهور آمد، توضیح این مقال آنکه: آن طایفه در عدت از غلیجائی پیش و سابق شصت هزار خانوار کمابیش بودند. عبد اللّه خان ولد حیات سلطان سدوزائی بعد از شنیدن واقعه قندهار باتفاق اسد اللّه ولد خود از ملتان نزد کیخسرو خان شتافته حاکم ابدالی شد، تا اینکه تقدیرات یزدانی، که تغییر و تبدیل را در آن راه نیست، مقدّمه قندهار بآن نحو شد. عبد اللّه خان با ولد خود وارد هرات شده در آن اوقات ایالت هرات با عباسقلی خان شاملو می‌بود. چون از ناصیه حال عبد اللّه خان آثار فساد باطن ظاهر شد، عباسقلی خان او را با ولدش محبوس ساخت. در خلال این حال قزلباشیّه هرات بعباسقلی خان شوریده، او را بی‌دخل کردند.

بعد از آنکه این خبر بعرض امنای دولت رسید. جعفر خان استاجلو را از دربار شاهی بایالت مأمور و روانه ساختند. مقارن این امور اسد اللّه با پدرش از محبس فرار و بکوه دو شاخه رفته، شاخ سرکشی برافراخت و بفکر جمعیت افتاده قلعه اسفزار را تصرف، و بعد از آن در یک فرسخی شهر با جعفر خان حاکم هرات جنگ کرده، او را دستگیر، و شهر را محصور ساخت. بعد از چندی محصورین از امداد مأیوس گشتند، و در خفیه و آشکارا راه سازش و طریق آمیزش با افاغنه گشودند. در شب بیست و ششم ماه رمضان سال هزار و صد و بیست و نه هجری، چند نفر از قریه بلدم من اعمال هرات که در شهر محصور، و در جزو با افاغنه همداستان بودند، نردبانها ترتیب داده از سمت برجی مشهور به برج فیلخانه، که در درب عراق واقع است، افاغنه را بالا، و افاغنه تیغ استیلا کشیده، بقدر امکان بقتل و غارت شهر پرداختند.

بعد از تخلیه شهر از وجود قزلباشیه، افاغنه اسفزار نیز آمده، در شهر هرات توقّف، و باندک وقتی کوسویه و غوریان و سرحدات مرغاب و بادغیس را تماماً تصرّف کردند. پس اسد اللّه بفکر تسخیر قلعه فراه، که در سال قبل بتصرف افاغنه غلیجائی درآمده بود افتاد. شبی علی الغفلة ایلغارو با نردبان ببرج قلعه صعود کرده، بپایمردی سلّم حیله بر فراز حصار مقصود برآمده، آن ولایت را ضبط نموده مراجعت کرد. در این اثناء فتحعلی خان ترکمان از دولت بهیّه صفویّه* بسرداری مأمور*، و در توابع کوسویه تلاقی فریقین واقع گشت.

نخست افاغنه مغلوب، و شب بسمت غوریان برگشتند. از آنجا که طالع نامساعد و بخار غرور و پندار در دماغها متصاعد بود، سردار با فوجی متعاقب ایشان کمیت تهوّر برانگیخته، با صد نفر کمابیش در پشت صحرای مشهور باورنگ بطایفه افغان برخورده، بی‌باکانه بایشان تاخت. ایشان نیز چون حریف را خیره و چشم بصیرتش را از غبار غرور تیره دیدند، توسن گریز را عنان، و تیغ تیز را از میان کشیده، سردار را با جمعی از پیشتازان از لباس هستی عاری ساختند. بعد از چندی محمود ولد میرویس بعزم استرداد فراه از قندهار حرکت نموده، مابین فراه و زمین داور در محل موسوم به دلارام با اسد اللّه جنگ کرده، اسد اللّه بقتل رسید. محمود چون تصرف قلعه فراه را در حیّز امتناع دید بهمان قتل اسد اللّه اکتفاء کرده، بقندهار شتافت. در حینی که قزوین مقرّ کوکبه خاقان شهید بود، این مراتب را از جلایل خدمات شمرده بدربار شاهی عرض، و امنای دولت نیز تدلیس او را صدق فرض کرده، او را بصوفی صافی ضمیر ملقّب ساخته، حسینقلیخان خطاب کردند. نکته- سنجان قزوین تاریخ قتل اسد اللّه را چنین یافتند:

مصراع «اسد را سگ شاه ایران درید.»

بعد از آن، زمان دولت زمان خان گشته، هرات را تصرف، و عبد اللّه خان پدر اسد اللّه را محبوس ساخته، نهال زندگانی جعفر خان و گرفتاران قزلباشیه را در سر خیابان باغ نو بدهره خونریز سیاست از پای درآورد. اعیان دولت پادشاهی چون طایفه غلیجائی و ابدالی را مشغول کار یکدیگر، و محمود را نسبت بخود از موافقان اخلاص‌گستر یافتند، صفی قلیخان ترکستان اوغلی را بسرداری تعیین نموده، با جمعیّت شایان و تدارکات فراوان روانه هرات ساختند. در صحرای کافر قلعه فیمابین او و زمان خان تلاقی فریقین واقع شد، سردار مزبور بی‌سر، و این معنی بیشتر باعث قوی‌دستی این طایفه بی‌پا و سر گردید. افاغنه در آن ولایت اقتدار کلی بهمرسانیده، چند سال آن نواحی را در تصرف داشتند، تا آنکه بارقه تیغ جهانگیر حضرت ظلّ اللهی ظلمت‌زدای آن بلاد، و بازوی دولت نادره قالع بنیان فتنه و فساد گردید.

شورش ترکمانیه صاین خانی استراباد[ویرایش]

دیگر شورش ترکمانیه صاین خانی استراباد است، که تابع خوارزم‌اند، اما در نواحی دشت قپچاق و جرجان سکنی دارند. اگرچه آنها بعضی اوقات بنابر صرفه کار خود اظهار ایلی و انقیاد بحکّام استرآباد می‌کردند، اما در اغلب اوقات منشأ تاخت و تاز و سرکشی و افساد بودند. در سوالف ایّام سرداران صاحب شوکت بتنبیه ایشان تعیین گشته، طرفی نبستند، و روز بروز فتنه ایشان تزاید می‌یافت، تا اینکه خورشید ذات جهان‌آرای اقدس از افق سروری طلوع کرد، و شب‌پره طبعان سر بزاویه خمول کشیدند.

شورش لگزیه داغستان و انقلاب حدود شیروان[ویرایش]

دیگر شورش لگزیه داغستان و انقلاب حدود شیروان بود: جماعت جاروتله لگزیه، که اهل شیروان را مصدوقه «الْجارِ الْجُنُبِ» بودند ایل جاری کرده، و با طایفه زاخور که در حدود شکّی سکنی دارند، اتفاق ورزیده، تمرد بنیان کردند. حسینعلی خان حاکم شیروان با جمعیّت خود در صدد تنبیه آن جماعت درآمده، بعد از ورود بمحال شکّی، آن جماعت شبیخون آورده، حاکم شیروان را با جمعی مقتول، و بقیه لشکرش از تله جسته اموال ایشان بتصرف آن طایفه درآمد. بعد از چندی حاجی داود نام مسکوری با احمد خان اوسمی قیطاق و سرخای لکزی همداستان گشته، اولا احمد خان حاکم قبه را از میان برداشته، متوجه تسخیر شیروان شدند. اما مقصود ایشان بحصول نپیوسته، معاودت کردند. ثانی الحال حاجی داود بدون رفاقت اوسمی آمده قلعه شماخی را متصرف و حسینخان بیگلر بیگی جدید شیروان را گرفته، بقتل آورده، و بضبط شیروان و نواحی پرداخت. بعد این مراتب را بدولت عثمانی عرض و راه انتساب بآن دولت معدلت اکتساب را گشود. از دولت عثمانی فرمان ایالت باسم حاجی داود صادر و سار و مصطفی پاشا بتمکن و امداد او مأمور گشته، راه مدخلیّت سرخای مسدود شد. چون سرخای در جمعیّت از حاجی داود بیش، و بحسب قوت در پیش بود، وسائل برانگیخته فرمان ایالت باسم خود حاصل نموده، در آن نواحی رایت اقتدار برافراشت؛ و سار و مصطفی پاشا مأمور گنجه گردید.

تمرد و طغیان ملک محمود سیستانی[ویرایش]

دیگر تمرد و طغیان ملک محمود سیستانی است. توضیح این مقال آنکه: در سال هزار و صد و سی و دو که خبر قتل صفی قلیخان سردار بدربار گردون مدار شاهی رسید، اسماعیل‌نام غلام برتبه سپهسالاری فایز، و مأمور بتسخیر هرات گردیده، وارد ارض اقدس شد. چون ملک محمود حاکم تون بنابر استیلاء مادّه غرور و استکبار چندان اقبالی بامر و نهی خوانین ارض اقدس نمی‌کرد، سپهسالار مذکور فتحعلی خان قاجار بیگلر بیگی مشهد مقدس را با فوجی از قزلباشیه بر سر قلعه تون مأمور، و* ملک محمود محصور گشته، یک ماه* ایّام محاصره امتداد یافت، تا اینکه یک شب پیر محمد نام، که فرش ملازمت در خانه فتحعلی خان گسترده بود، از فتحعلی خان رنجیده خاطر گشته، خود را بقلعه رسانیده، ملک را از ضعف حال قزلباش آگاهی داد. روز دیگر ملک بهیأت مجموعی برآمده، جنگ کرده، فتحعلی خان بزخم گلوله از پای درآمد. این معنی سبب استعداد و اقتدار ملک شده، بهمان منوال در آن سرزمین دم از خودرأیی می‌زد، تا اینکه مقدمه اختلال اوضاع سپهسالار روی داده، ملک در ارض اقدس فرمان‌روا شد.

توضیح این مقال آنکه: بعد از وقوع قضیّه فتحعلی خان مزبور. سپهسالار ایالت ارض اقدس را به علیقلی خان شاملو، که در آن اوان بیگلر بیگی مرو شاه جهان را داشت و در مشهد مقدّس می‌بود، تفویض نمود. اما روزبروز اختلال کار سپهسالار ازدیاد و ماده انقلاب اشتداد می‌یافت. سپهسالار چون اطوار علیقلی خان را موافق شیوه نیکخواهی نمی‌یافت، از او دل‌نگران گشته، خواست او را مسلوب الاختیار سازد. علیقلی خان از مضمون «وَ لا یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ» غافل گشته، جمعی از اوباش را، که با او همداستان بودند بمنزل اسماعیل خان فرستاد. کشان‌کشان او را از میان خیابان بالا برده محبوس ساخت و فریدا بکار ایالت پرداخت. در روز پانزدهم محرّم سال هزار و صد و سی و پنج، که افاغنه بر اصفهان مسلّط گشتند، این واقعه نیز در همان روز در مشهد مقدس بوقوع پیوست، و سررشته کار بدست الواط مشهد مقدس افتاد* و علیقلی خان نیز بساطی که فروچیده بود برچید* تا آنکه در ماه جمادی الاولی همان سال الواط بخانه علیقلی خان ریخته، او را مقتول، و اسماعیل خان را از حبس بیرون آورده، باز بشغل حکومت مشغول ساختند. امّا از حکومت جز اسمی با او نبود و الواط خود برتق و فتق مهمات می‌پرداختند. چون حرکات آن جماعت ناملایم طبع سپهسالار بود بملک محمود مراسله‌ای قلمی، و او را تکلیف بارض اقدس کردند. ملک محمود چنین روزی را از خدا خواهان، و بتعجیل روانه ارض اقدس گشته، مسند تمکّن گسترد. اگرچه الواط را مکنون خاطر آن بود که در روز ورود ملک محمود با تمام کارش پردازند اما بمضمون اینکه:

مصراع «همه جا دوش بدوش است مکافات و عمل»

این دفعه چرخ کینه‌جو طالب انتقام از ایشان گشته، ملک را در تنبیه آن سرکشان دیار بداندیشی، دست پیشی داده: وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ.

در تتمیم داستان محمود غلیجائی و آمدن او بکرمان و اصفهان[ویرایش]

محمود ولد میرویس در سالی که با اسد اللّه جنگ کرد و او را بقتل رسانید این مراتب را بدولت صفویّه عرض، و استدعاء کرد که چون این خدمت محض از راه هواخواهی آن دولت از من بظهور رسیده، موکب پادشاهی از آن طرف عازم خراسان شود، من هم از قندهار بسمت هرات حرکت می‌کنم، تا از دو طرف بدفع ابدالی کوشیده شود، و مهمّ آن طایفه فیصل یابد. امناء ساده- لوح، که در دبستان تمییز عقول مدرکه ایشان فهم نقطه از خط و درست را از غلط نمی‌کرد، اقوال روی‌اندود او را بسمع قبول اصغاء، و ایالت قندهار را باو القاء کرده، خلعت و شمشیر برای او فرستاده، حسینقلی خانش خطاب دادند. محمود نیز ببهانه تنبیه ابدالی وارد سیستان و بم گردید، و در خلال این حال طایفه بلوچ عازم تاخت کرمان گشته، اهل کرمان قلعه را خالی کرده، ملتمس مقدم محمودی شدند. محمود نیز وارد آن ولایت شده، مدت نه ماه بضبط کرمان پرداخت. تا اینکه خبر شورش فارسی‌زبانان قندهار باو رسید و باعث انصراف او بقندهار گردید.

توضیح این مقال آنکه: محمود در حین آمدن از قندهار بیجن سلطان لکزیه را که در فراه ساکن می‌بود نایب قندهار کرده، عازم کرمان گشت. بیجن سلطان مزبور قلعه را از افاغنه خالی کرده، با ملک جعفر خان سیستانی، که در قندهار محبوس بود توطئه و تمهید کرده، باظهار دولت‌خواهی صفویّه سر از گریبان خمول برآورده، بدستیاری فارسی‌زبانان صلای شورش درداده، جمعی از افاغنه را که در قلعه بودند بقتل آوردند. محمود بعد از رسیدن این خبر، کرمان را تاراج و اسیر کرده، آهنگ قندهار نمود. در سال دیگر باز شوق تسخیر کرمان گریبانگیر عزیمتش گشته، هشت هزار کس از افاغنه قندهار و بلوچ و هزاره آن سمت را جمع کرده، آمده قلعه کرمان را محصور، و قتل و غارت غیر محصور کرد. چون از هیچ طرف احدی بامداد قلعگیان نپرداخت، «و صبح افاغنه بیرون واقف گشته و از یک سمت داخل قلعه گشته بیجن سلطان و ملک جعفر خان را بدست آورده با فارسی‌زبانان بقتل آوردند».

اهالی قلعه ناچار طالب امان و متقبل پیشکش گشته، در باب تفویض کار قلعه تا انجام کار اصفهان استمهال کردند. محمود نیز اقوال ایشان را قبول، و از کرمان عازم اصفهان شد. اعیان دولت بتمهید اسباب قتال مشغول، و در جبّه‌خانه را گشوده، مردم روستایی و بازاری را، که از فنون جنگ عاری بودند، بسیف و سنان و درع و خفتان مکمل، و در یال و کوپال هر یکی را ثانی رستم یل ساخته، بجمعیّت تمام بمیدان کارزار شتافتند. روز دوشنبه سیم جمادی الاولی سنه هزار و صد و سی و چهار هجری مطابق اودئیل در کلون‌آباد چهار فرسخی اصفهان تلاقی فریقین واقع شد، قزلباشیّه مغلوب، و رستم قوللر آقاسی ثبات قدم ورزیده، با احمد خان توپچی‌باشی و جمعی از اعیان کبار دولت مقتول گشتند، و تمامی توپخانه و اسباب اهل اردو بتصرف افغان درآمده، بقیة السیف وارد شهر اصفهان، و بنای سیبه‌بندی در دروب و محلات را گذاشتند. بعد از دو روز محمود و افاغنه آمده فرح‌آباد اصفهان را برای نزول اختیار، و از پشت سیبه‌ها آغاز گیر و دار نمودند در غره جمادی الاخری سال مزبور مطابق بارس‌ئیل، که سلطان دار القرار جهان یعنی مهر عالم‌آرای بعزم تسخیر شهرستان حمل رایت اعتلا افراخته، لشکر بهار برهمزن هنگامه بهمن و غارتگر شهر دی گشت، افغان هزاردستان با هزار داستان شورافزای فرح‌آباد چمن، و هزاره بلبل و بلوچ خار مالک پایتخت گلشن گردید. محمودیان در کمال شوکت و استیلا دست بتاخت و تاز دراز کرده، باندیشه اینکه امداد از طرفی باصفهان خواهد رسید سلک جمعیّت خود را از هم نمی‌پاشیدند. اعیان دولت فکری که برای کسر شوکت خصم اندیشیدند این بود که سلطان محمد میرزا نام، ولد اکبر خاقان شهید را، در هفتم رجب بولیعهدی برآورده بعد از چهار روز او را بدمور- قاپو راجع، و صفی میرزا برادر او را بجای او بر مسند ولیعهدی تکیه دادند.

باز در بیست و هفتم ماه رجب خلع خلعت جهانبانی از او کرده، قرعه این فال را بنام شاهزاده والاخصال طهماسب میرزا زدند؛ و در بیست و سیم ماه مبارک رمضان در ظلمت لیل او را روانه کاشان ساختند، که شاید در سمت قزوین و آذربایجان جمعیتی منعقد و لشکری مستعد کرده منشأ امری شود. بعد از خروج طهماسب میرزا افاغنه بنای محاصره گذاشته اطراف شهر را سیبه‌بندی، و راه آمد و شد را یکباره مسدود ساختند. پس بأس تمام بحال قزلباشیه و خاص و عام راه یافته، روز بروز قوت ضعف و ضعف قوت پذیرفته، و آتش غلا و نایره بلا بالا گرفت، بحدی که مردم برای اکل میته می‌مردند، و بزرگان در اسواق و محلات اطفال خردسال را دزدیده ذبح کرده می‌خوردند. دلها برای گندم چون گندم سینه‌چاک می‌بود، و طایر جانها در غم دانه گرفتار دام هلاک.

امنای دولت را سررشته طاقت گسیخته شد، و خاک عجز و هوان بر سر ایشان بیخته، تا آنکه بدادن شهر مصمم گشتند. در یازدهم محرم الحرام سنه هزار و صد و سی و پنج هجری مطابق بارس‌ئیل، خاقان شهید را به فرح‌آباد برده، افسر سروری بر سر آن حسرت‌کش تاج و افسر زدند. همان شب محمود کس برای ضبط خزاین و کارخانجات پادشاهی روانه اصفهان ساخت، و خود در چهاردهم ماه مزبور با فرّ فرعونی و بیداد شدّادی داخل شهر گشته، سکه و خطبه بنام خود کرد. بعد از آنکه سنوح واقعه اصفهان در آخر ماه محرم در دار السلطنه قزوین بطهماسب میرزا رسید.

او بر اورنگ شاهی جلوس نموده، نکته سنجان قزوین «آخر ماه محرم» را تاریخ جلوس او یافتند. در ماه صفر بعضی از افاغنه برای اخلال کار حضرت شاه طهماسب مأمور به قزوین گشتند. بعد از ورود افاغنه بده فرسخی قزوین شاه طهماسب با قلیلی که همراه داشت سر خویش، و راه آذربایجان در پیش گرفت. اهالی قزوین چون پادشاه را دور و دشمن را پر زور دیدند، بعد از معاهده و استیمان افاغنه را داخل شهر کردند. افاغنه دست تعدی از آستین برآورده، از کوتاه‌بینی بدست‌درازی پرداختند. این معنی را حوصله قزوینیان برنتافته، شمشیر حمیّت آخته و هرکس بمهمان خود درآویخته، جمعی از ایشان را بخاک هلاک انداختند، و افاغنه که در باغات خارج شهر بودند سراسیمه عازم گریز و بجانب اصفهان تکاورانگیز گشتند. محمود بعد از استماع این خبر بفکر دفع قزلباش افتاد. در روزی که افاغنه از قزوین برگشته وارد اصفهان می‌شدند، * شروع بملاحظه سان امراء معزول و معارف کرده *، یکصد و چهارده تن از ایشان را از دم تیغ تیز گذرانید و هر جا که گمان اهل صلاح و معرفتی می‌رفت گرفته آشکار و نهان بقتل رسانید.

بعد جمعی را به تسخیر شیراز مأمور ساخته، ایشان رفته نه ماه شیراز را محاصره نموده، بتصرف درآوردند. محمود قریب بدو سال در اصفهان و ولایات مزبوره رایت حکمرانی افراشته، آخر الامر وسوسه نفسانی او را بفکر دفع شاهزادگان انداخته، جمیع اولاد و احفاد خاقان مغفور را که صغیر و کبیر سی و یک نفر بودند، معروض تیغ جفا ساخته، نعش ایشان را بدار المؤمنین قم فرستاد. بعد از چندی جنون قوی و فالج شدید باو طاری شد. دیوانه‌وار خودی و بیگانه را می‌کشت. امر و نهی او بحکم جنون از نفاذ جریان عاطل گردید. در دوازدهم شهر شعبان المعظم سنه هزار و صد و سی و شش اشرف بنی عمش که بانتظار مرگ او می‌زیست، جمعی از افاغنه را با خود همداستان کرده، از کنج اعتزال برآمده، نوبت سلطنت بنام خود بلندآوا ساخته، کس فرستاده محمود را در خفیه هلاک کرده، و من حیث الاستقلال جالس سریر حکمرانی گردید. در ایام سلطنت خود کرمان و یزد و بنادر و قم و قزوین و طهران تا پل کرپی که رأس الحد عراق و خراسان است بحیطه تصرف درآورد.

غلبه روسیه است بدار المرز گیلانات[ویرایش]

دیگر غلبه روسیه است بدار المرز گیلانات: توضیح این مقال آنکه: در حینی که شاه طهماسب در قزوین سر بافسر سروری آراست. اسماعیل بیک نامی تابین وزیر اعظم را برسم سفارت و عزم استمداد بمملکت روس فرستاد. جمعی از روسیه بموجب طلب و اشاره شاه طهماسب بسرکردگی سردار روسیه آمده، سفاین ایشان در فرضه رشت لنگر توقف انداخت. وزیر رشت از در مدافعه درآمده، مغلوب شده، روسیه رباطی را که در نیم فرسخی رشت است محل اقامت ساخته، بار توقف گشود. حرف روسیه اینکه ما بخواهش امنای دولت این راه دور و دراز را طی کرده‌ایم. ایلچی شاه طهماسب بوکالت او کل دار المرز را از نیازآباد تا سر حد استرآباد بدولت روسیه تفویض کرد که هم صیانت این دولت نموده و هم بدفع دشمن پردازد. با این مدعی آنها راه دخل و تصرف را در ولایت دار المرز می‌خواستند. اما با این وجود آنها دست تعرض را کشیده داشته، بهیچ وجه پیرامون مال دیوان و غیر آن نمی‌گشتند، تا آنکه متعاقب سردار بزرگ ایشان با ده هزار کس آمده، اختیار جمیع دار المرز را الی نیازآباد بموجب نوشته‌ای که اسماعیل بیک بوکالت دولت علیّه صفویه بروسیه داده بود، بخود منسوب ساخت. از طرف شاه طهماسب، جمعی بدفع روسیه منصوب گشته، در خارج شهر تلاقی فریقین واقع، و قزلباشیه شکست یافته، فرار کردند. روسیه رشت و کهدم را متصرف، و بدون شریک و سهیم و منازع دو سال در آن نواحی بضبط و اخذ و عمل وجوهات دیوانی پرداختند، تا اینکه واقعه قلندر مشهور باسماعیل میرزا در ماسوله، چنان‌که مذکور خواهد شد، اتفاق افتاد.

روسیه بدون جنگ و نزاع آمده، لاهیجان و تمیجان را که در تصرف قلندر بود، متصرف گشت. بفاصله چندی پطر پادشاه روسیه از راه خشگی از سمت قلعه قیزلار با عساکر بیشمار وارد دربند، و اهالی آنجا از بیم غلبه لکزیه و رومیه که اعدا عدو دولت بودند در بند اذن و رضای اعیان این دولت نشده، از باب اطاعت درآمدند. پادشاه مزبور امر بتخلیه نارین قلعه کرد، و سه هزار تفنگچی که روسیه آنرا سالدات گویند باستحفاظ آنجا گماشته، بادکوبه و سالیان را نیز* متصرف و بهمان اخذ و مقاطعه مال الوجهات حسابی* اکتفاء کرده، معاودت بمقر سلطنت نمود.

تسلط و استیلاء رومیه است بر ممالک آذربایجان[ویرایش]

دیگر تسلط و استیلاء رومیه است بر ممالک آذربایجان، توضیح این مقال آنکه: بعد از حرکت شاه طهماسب از قزوین بجانب تبریز، از دولت عثمانی ابراهیم پاشا حاکم ارزنة الروم به گرجستان، و عارف احمد پاشا به ایروان، و عبد اللّه پاشا کوپرلی اوغلی و حسن پاشا والی بغداد به کرمانشاهان و همدان مأمور گشته، هریک باعساکر بی‌شمار از حدود خود رایت عزیمت برافراخته، و آن دریای لشکر شش جهت آذربایجان را بچار موجه حیرت درانداختند. ابراهیم پاشا، تفلیس را بحیطه ضبط درآورد، عارف پاشا به ایروان درآمده، چهار ماه قلعه را محصور، چون از جانب اعیان دولت امدادی متصور نبود، اهالی آنجا طالب امان شده، قلعه را سپردند.

عبداللّه پاشا کوپرلی اوغلی هم در آن سال بعزم تسخیر تبریز و ایروان حرکت کرد. در حینی که موکب شاهی در اردبیل توقف داشت، او بر سر تبریز آمده، چون صورت تسخیر آنجا در آن سال در آیینه مراد روی ننمود، عطف عنان کرده، در خوی و سلماس قشلاق، و در سال دیگر بازگشته، بقهر و غلبه بر آن بلده مستولی گشته، و اهالی آنجا را عموماً از تیغ تیز گذرانید. حسن پاشا والی بغداد نیز رایت عزیمت بجانب کرمانشاهان افراخت، و در کرمانشاهان بعد از چند روزی پیمانه عمرش تمام شده، و بدار البقا شتافت. احمد پاشا پسرش از دربار عثمانی سرعسکر و عازم تسخیر همدان شد. فریدون خان مکری که در آن اوان حاکم همدان بود، ببهانه جنگ بیرون رفته، باحمد پاشا پیوست. قشونی و اهالی همدان بامید امداد سه ماه خودداری و قلعه را ندادند، تا اینکه احمد پاشا بغلبه و قهر قلعه را مسخر کرده، قتل و غارت بظهور رسانید.

بعد از آنکه سار و مصطفی پاشا بتسخیر گنجه، و علی پاشا بتسخیر اردبیل مأمور شدند، بعد از جنگ و محاصره ممتد، گنجه نیز بحیطه تصرف رومیه درآمد. بعد از آنکه رومیه متوجه اردبیل شود، موکب شاهی از اردبیل عازم طهران شده، رومیه آمده، اردبیل و مغانات و زنجان و سلطانیه و محال کزّاز را بحیطه تصرف درآورد. در آن وقت دو سال از جلوس شاه طهماسب انقضاء یافته بود. اشرف چون خبر اختلال آذربایجان و مراجعت حضرت شاه را بجانب طهران شنید، بسرعت تمام عازم طهران گردید. قریه اندرمان که در جنب طهران واقع است، مضرب خیام حضرت شاهی بود. عساکر قزلباش بمقابله پرداخته، در سلمان‌آباد طهران تلاقی فریقین واقع شد.قزلباشیه شکست یافته، بوادی هزیمت شتافتند. شاه طهماسب از اندرمان عازم مازندران و استرآباد شد. اشرف جمعی را بمحاصره طهران و سیدال ناصری را سردار نموده بتسخیر قزوین مأمور، و خود آهنگ اصفهان کرد. اهالی قزوین لابد از در مقام اطاعت درآمدند. بعد از آنکه موکب شاهی وارد مازندران شد، از آنجا عزیمت استرآباد نموده، فتحعلی خان قا جار را بحکومت سمنان سرافراز، و با جمعی از ترکمانیه و قاجاریه بمدافعه افاغنه طهران روانه ساخت. مشار الیه در ابراهیم‌آباد طهران ملاقی افغان گشته، با خلال اضداد و سستی اهل عناد کاری نساخته، بی‌نیل مراد روانه استرآباد شد. طهرانیان نیز مأیوس از امداد شده، و بافغانیان مطیع و منقاد گشتند. اهالی ساوه و قم که تا آن زمان با اشرف طریق مخالفت می‌پیمودند، راه متابعت گشوده، شهر را سپردند.

گفتار در بیان محاربه پاشایان روم با اشرف افغان و خاتمه کار خاقان فردوس مکان[ویرایش]

در سال سوم جلوس اشرف احمد پاشا والی بغداد از طرف دولت عثمانیه بسرداری منصوب، و با فوجی عظیم باتفاق خانک پاشا حاکم ببه و عبد الرحمن پاشا حاکم همدان، و قرا مصطفی پاشا حاکم موصل، بطلب خاقان مغفور شاه سلطان حسین و تسخیر ملک متصرف فیه افاغنه مأمور گشته، وارد همدان، و از آنجا جمعی را به دیرآباد شهرجرد و فراهان فرستاده، و ایلچی نزد اشرف روانه و پیغام دادند: که افاغنه طایفه‌ای بی‌پا و سر و بدون اهلیت مالک سریر و افسرند. چون پادشاهان وارث پادشاهان می‌باشند، خاقان سعید را بایشان سپرده، از راه و رسم سلطنت عارضی کناره گیرند. اشرف نیز از اصفهان عازم گلپایگان گشته، چاپار فرستاده، پادشاه مغفور را که در اصفهان می‌بود، از دم تیغ جفا شربت شهادت چشانید، و سر او را نزد ایلچی روم فرستاده، جواب ایشانرا بسیف و سنان محول ساخت.

این معنی نایره‌افروز خشم رومیه گشته، احمد پاشا سردار روم با پاشایان و عساکر آن مرز و بوم از همدان رایت‌افراز هجوم شده در شهرجرد تلاقی فریقین، و اشتعال نوایر شور و شین بین العسکرین گردید. رومیه مغلوب و مقهور شده، رخت عزیمت بوادی هزیمت کشیدند. اشرف نیز عازم اصفهان شد. در سال دیگر مجدداً احمد پاشا بهمدان لوای عزم افراخته و طرح مصالحه انداخته، بنای ممالک و تعیین حدود و تجدید سنور باین نهج و دستور کردند که ولایت خوزستان و لرستان فیلی با کزاز و زنجان و سلطانیه و خلخال و اردبیل بدولت عثمانی، و ولایت سمت شرقی عراق و دار المرز بافاغنه متعلق باشد؛ و بر این عهد و میثاق اتفاق و رفع غائله نزاع و نفاق کرده، هریک عازم جا و مقام خویش گردیدند. در سال چهارم جلوس اشرف، راشد پاشا نامی از جانب سلطان احمد خان خواندگار روم برسم سفارت برای تأکید بنای صلح و صلاح، و تهنیت جلوس اشرف وارد اصفهان، و از جانب اشرف نیز محمد خان بلوچ مأمور، و همراه ایلچی مزبور روانه دربار عثمانی گردید.

گفتار در بیان چند نفری که در ایام فترت ایران بادعای شاهزادگی اظهار خودسری کرده‌اند[ویرایش]

صفی میرزا[ویرایش]

اول صفی میرزا نامی بود که در سمت بختیاری بهم رسید. حقیقت احوال او اینکه: مومی الیه شخصی بود از طایفه کرانی، در سنه هزار و صد و سی و هفت هجری از خلیل‌آباد بختیاری منبعث شده، ادعای شاهزادگی، و پسری خاقان شهید نمود. وی می‌گفت که نام من اوّلا ابو المعصوم میرزا بوده، ثانیاً این اسم را خود گذاشته‌ام. محمد حسین خان حاکم بختیاری از راه ساده‌لوحی با سرخیلان بختیاری وجود او را مغتنم شمرده، مقدم او را گرامی و محترم داشته، سر بر ربقه اطاعتش گذاشت. مومی الیه زنی را از شواهد اصفهان شاهد مدعای خود کرده، بادعای خواهری در یکی از بلوکات اصفهان گذاشته بود. از خلیل‌آباد خواجه‌سرا و آدم فرستاده، او را نیز با احترام تمام آوردند، در همان‌جا افتتاح کار کرده، و ارقام باطراف نوشت، جیقه را بطرف چپ زده، خطبه را در منابر و مساجد بنام شاه طهماسب خواند، و اسم خود را ثانی اسم شاه گردانید. عمال شوشتر و کوه گیلویه و رؤسای ایلات آن سمت نزد او جمع آمده، کمر اطاعت بستند و امرا برأی خود تعیین کرده، و در آن نواحی کمال تمکن بهمرسانید، تا آنکه از جانب حضرت ظل اللهی در حینی که شاه طهماسب در مشهد مقدس توقف داشت، بارکان دولت عمل صفی میرزا معلوم شد، امر والا صدور یافت، که چون شاهزادگی منحصر بحضرت شاه طهماسب، و ادعای او خلاف واقع است، او را گرفته، بساطی که درچیده‌اند برچینند. لهذا بر وفق اشاره والا در حینی که ده‌دشت مقر کوکبه صفی میرزا بود، او را گرفته بقتل آوردند. این قضیه در اواسط شهر محرم الحرام هزار و صد و چهل هجری واقع شد.

سید احمد نواده میرزا داود[ویرایش]

دیگر سید احمد نواده میرزا داود متولی مشهد مقدس است، ملخص احوال او اینکه: بعد از واقعه اصفهان که شاه طهماسب عازم قزوین گردید، سید احمد بجانب ابرقوه رفت. در آن‌جا فرمان مجعولی مشعر بر تفویض اختیار مهمات فارس و کرمان بمهر شاه طهماسب باسم خود ابراز، و عوام کالانعام را خریدار این جنس کذب طراز کرده، جمعی از اوباش را فراهم آورده، عازم بوانات و مرودشت فارس، که در هشت فرسخی شیراز واقع است، گردید. در آن اوان زبردست خان افغان که از جانب محمود حاکم شیراز بود، جمعی را بمقابله سید احمد فرستاده، در سر پل خان تلاقی فریقین واقع شد. سید احمد منهزم گشته، بابرقوه آمد. مردم ابرقوه را از کیفیت احوال او و تدلیس حکم مجعول او آگاهی حاصل شده، او را گرفته، معزول و محبوس ساختند. بعد از دو ماه از محبس فرار کرده، بجانب جهرم شتافته، و سلک جمعیت خود را تجدید و انتظام داده، از جهرم رفته، داراب و نیریز را بدایره تصرف درآورده، و جمعیت موفور منعقد ساخته، رفته کرمان را تصرف کرده، در چهاردهم ماه ربیع الاول سنه هزار و صد و چهل مطابق قوی‌ئیل جلوس، و اسم پادشاهی بر خود رانده، سکه و جیقه زد. بعد از چندی جمعی از طرف اشرف بگرفتن او مأمور، و سید احمد در قلعه حسن‌آباد محصور، و بالاخره گرفتار گشته، او را باصفهان آورده، بامر اشرف گردن زدند، و هوای سروری را از سر او بیرون کردند. عاقبت بزور زیاده‌سری از پا درآمد.

محمد علی نام رفسنجانی مشهور بصفی میرزا ثانی[ویرایش]

دیگر محمد علی نام رفسنجانی مشهور بصفی میرزا ثانی است، کیفیت احوال او اینکه: در ماه محرم سنه هزار و صد و چهل و دو موافق تخاقوی‌ئیل، او در لباس درویشی وارد شوشتر گشته، از آنجا که عقل مردم در چشم ایشان می‌باشد، جمعی از الواط او را دیده، می‌گفتند که چشمهای این شخص در نظر ما بچشمان صفی میرزا شباهت دارد، شاید او باشد ولی او تحاشی داشت، مردم از عین حماقت جمعیت کرده، خریدار او شدند. نایب شوشتر باستماع این خبر متوحش گشته، اراده تنبیه او نموده، او فرار کرده، به حویزه رفته، از آنجا از راه بصره روانه بغداد شد. اعیان دولت قیصری بمباهات اینکه شاهزاده ایران، پناه بدولت عثمانی برده است، بدون تحقیق شاهزادگی او را تصدیق نموده، مومی الیه را بدربار عثمانی احضار، و بعد از ورود بحوالی اسلامبول مهماندار تعیین، در اسکودار مکان سکنی و اخراجات برای او قرار دادند. بعد از خلع سلطان احمد خان پادشاه روم، باعتبار صدور بعضی حرکات او را بشهر سلانیک، که هیجده منزل آن طرف قسطنطنیه و نزدیک بسر حد فرنگ است، فرستادند. بعد از چندی از آنجا او را به جزیره یمن فرستاده، کسان او را مرخص ساختند. تتمه احوال او در بیان وقایع سال هزار و صد و پنجاه و هشت هجری سمت نگارش خواهد پذیرفت.

سید حسین[ویرایش]

دیگر سید حسین نام قلندری است که از فراه بقندهار رفته، مدتی در قندهار در یوزه‌گرد وادی بی‌سامانی می‌بود، و از آنجا همراه افاغنه در کسوت درویشی باصفهان آمد. بعد از قتل صفی میرزای کرانی میان جماعت جوانکی رفته، خود را بعباس میرزا موسوم، و ادعای برادری خاقان مرحوم کرده، بتمنای سروری گوشه کلاه هوس برشکست، و بر مسند این دعوی دروغ راست نشست. از طوایف جوانکی و مردم اطرافی جمعی را فراهم آورد، چون کارش مایه نداشت، حباب‌آسا بهوای ریاست سری برآورده، بار سر بگریبان عدم کشیده، و شمع دولتش چون از صدق فروغی نداشت، زود بپایان رسید.

شاهزاده خرسوار[ویرایش]

دیگر شخصی در سمت شمیل مینا بهمرسیده بادعای پسری خاقان مغفور خود را سلطان محمد میرزا نام نهاده، بشاهزاده خرسوار شهرت یافته، و در شمیل چهارصد پانصد نفر از اعراب بنادر را بر سر خود جمع کرده، از آنجا نزد عبد اللّه خان حاکم بلوچ رفته، جمعی از بلوچ باعانت او برخاستند. از آنجا بمیان طایفه بازری آمده، آن طایفه نیز با او متفق و عزیمت بندر کرده، با سید احمد نواده میرزا داود که در آن اوان او نیز در آن سمتها رایت استقلال برافراشته بود، مجادله نموده، سید احمد را منهزم ساخت، و بندر را با محال شمیل مینا بحیطه تصرف درآورد. بالاخره جمعی از جانب اشرف بدفع او مأمور گشته، با او محاربه و مومی الیه شکست یافته، بجانب هندوستان گریخت. بندر با محال متصرف فیه او ضمیمه ولایات افغانی گردید.

زینل قلندر[ویرایش]

دیگر زینل نام قلندری است که در لاهیجان بهمرسید، او ولد ابراهیم خان طسوجی بود، که با چند نفر از درویشان دریوزه‌گرد و قلندران مراحل نورد، رفیق گشته در قریه تنکابن من اعمال دیلمان بمضمون اینکه:

مصراع «بعد درویشی اگر هیچ نباشد شاهی.»

از کلاه نمد و پوست تخت، بهوس افسر و سریر، و از جریده و شاخ نفیر بفکر علم و نفیر افتاده، و از چادر قلندری پا بخرگاه دارائی سلطنت گذاشت. بادعای پسری شاه سلطان حسین خود را اسماعیل میرزا نام نهاد، و جماعت صوفیان دشتوند و دیلمان را فریفته، رایت تحکم برافراشت، و دیلمان را با رانکوه تصرف کرد. در آن اوان محمد رضا خان عبد اللو قورچی‌باشی، که سپه‌سالار و صاحب اختیار گیلان بود، و در لاهیجان توقف داشت، این خبر را شنیده، با دو سه هزار کس عازم دفع قلندر گشته، در کوهستان دیلمان با او محاربه نموده، شکست یافته، به تنکابن برگشت. قلندر همان روز داخل لاهیجان گشته، لاهیجان را با تمیجان علاوه متصرفات خود گردانید. محمد رضا خان دوباره جمعیت خود را منعقد ساخته، عازم لاهیجان گشته، در رانکوه تلاقی فریقین واقع، و قلندر مقهور شده، بجانب کهدم گریخت، و در آنجا مجدداً سلک جمعیت او از شاهسون و سایر رجال انتظام یافته، ماسوله من اعمال رشت را متصرف، و از آنجا عازم خلخال گشته بر حاکم آنجا فایق آمده، با روسیه که در اردبیل می‌بودند، در حوالی آنجا جنگ کرد، شکست یافته، بعد از آن میان شاهسون آمده، جمعی از شاهسون را با خود متفق ساخته و جمعیت انعقاد داده، بمغانات رفت و با علیقلی خان شاهسون که دم از هوی‌خواهی روسیه می‌زد، جنگ کرد، باز مغلوب گشته، بماسوله آمده، بالاخره جمعی از مردم ماسوله که با روسیه اتفاق و از بی‌حسابیهای قلندریه تنگ آمده بودند، بر دفع قلندر مصمم گشته، در ماسوله بر سر او ریخته، او را کشتند، و سرش را بجهت سرکردگان روس بردند.