جامی (اورنگ ششم لیلی و مجنون)/نیرنگزن بیاض این راز
ظاهر
| نیرنگزن بیاض این راز | صورتگری اینچنین کند ساز | |||||
| کان کعبهی بینظیر منظر | چون صورت چین بدیعپیکر | |||||
| با شوهر خود چو سرکشی کرد، | پاداش خوشیش ناخوشی کرد، | |||||
| مسکین زین غم ز پا درافتاد | بیمار به روی بستر افتاد | |||||
| آن وصل، بلای جان او شد | سوداندیشی، زیان او شد | |||||
| میبود ز خاطر غم اندیش | بیماری او زمان زمان بیش | |||||
| چون یک دو سه روز بود رنجه | مسکین به شکنج این شکنجه | |||||
| ناگاه عنایت ازل دست | بگشاد و، بر او شکنجه بشکست | |||||
| از کشمکش نفس رهاندش | وز تنگی این قفس جهاندش | |||||
| جان داد به درد و جاودان زیست | آن کو ندهد به درد جان کیست | |||||
| در بودن، درد و در سفر درد | آوخ ز جهان درد بر درد | |||||
| لیلی که ز درد و داغ مجنون | میداشت دلی چو غنچه پر خون، | |||||
| از مردن شو، بهانه برساخت | وز خون، دل خویشتن بپرداخت | |||||
| عمری به لباس سوگواری | بنشست به رسم عدهداری | |||||
| عشقش به درون نه داشت خانه، | شد ماتم شوهرش بهانه | |||||
| عمری به دراز، گریه و آه | میکرد و زبان خلق کوتاه! | |||||