جامی (اورنگ ششم لیلی و مجنون)/طبال سرای این عروسی
ظاهر
| طبال سرای این عروسی | در پردهی عاج و آبنوسی، | |||||
| این طبل گران نوا نوازد | وین پردهی سینه کوب سازد | |||||
| کن زخم دوال خوردهی عشق | و آوازه بلند کردهی عشق، | |||||
| چون از سفر حجاز برگشت | بر خاک حریم یار بگذشت، | |||||
| آن داغ که داشت تازهتر شد | وآن باغ که کاشت تازهبر شد | |||||
| شخصی دیدش که خاک میبیخت | وآخر بر فرق خاک میریخت | |||||
| گفتا: «پی چیست خاکبیزی؟ | وز کیست به فرق خاک ریزی؟» | |||||
| گفتا: « بیزم به هر زمین خاک | تا بو که بیابم آن در پاک» | |||||
| گفتا که: از این طلب بیارام! | وز محنت روز و شب بیارام! | |||||
| کن تازه گهر کز آرزویش | شد عمر تو صرف جست و جویش، | |||||
| تو جان کندی و دیگری یافت | دل کند ز تو چو بهتری یافت | |||||
| تو نیز بدار دست ازین کار! | وز پهلوی خود بیفکن این بار! | |||||
| یاری که ره وفا نورزد | صد خرمن از او جوی نیرزد | |||||
| تو لیلی گو چو در مکنون! | و او بسته زبان ز نام مجنون | |||||
| دل بسته به یار خوششمایل | حرف غم تو سترده از دل | |||||
| از حی ثقیف، زندهجانی | با طبع لطیف، نوجوانی | |||||
| بر تو پی شوهری گزیده | خرمهره به گوهری خریده | |||||
| چون لامالفند هر دو یک جا | تو چون الف ایستاده تنها | |||||
| برخیز و ازین خیال برگرد! | زین وسوسهی محال برگرد! | |||||
| خوبان همه همچو گل دورویاند | مغرور شده به رنگ و بویاند | |||||
| زن صعوهی سرخ زرد بال است | بودن به رضای زن محال است | |||||
| مجنون ز سماع این ترانه | برخاست به رقص صوفیانه | |||||
| بانگی بزد و به سر بغلتید | از صرع زده بستر بغلتید | |||||
| در خاک شده ز خون دل گل | گردید چو مرغ نیمبسمل | |||||
| از بس که ز یار سنگدل، سنگ | میکوفت به سینه با دل تنگ، | |||||
| صد رخنه از آن به کارش افتاد | بر بیهوشی قرارش افتاد | |||||
| کز لب نفسش گذر نکردی | در آینهها نظر نکردی | |||||
| بعد از دیری که جان نو یافت | جان را به هزار غم گرو یافت | |||||
| چون بر نفسش گشاده شد راه | بر جای نفس نزد بجز: آه! | |||||
| آن عاشق از خرد رمیده | ز اندیشهی نیک و بد رهیده، | |||||
| از مستی عشق بود مجنون | دادش به میان مستی افیون | |||||
| وا کرد ز انس ناکسان خوی | و آورد به سوی وحشیان روی | |||||
| با وی همه وحش رام گشتند | در انس به وی تمام گشتند | |||||
| میرفت به کوه و دشت چون شاه | با او چو سپه، وحوش همراه | |||||
| چون بر سر تخت خود نشستی | گردش دد و دام حلقه بستی | |||||
| میرفت چنین نشیدخوانان | از دیده سرشک لعل رانان | |||||