تفسیر قرآن پاک

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' تفسیر قرآن پاک  از مؤلف ناشناس '

منبع تایپ: تفسیر قرآن پاک جلد: ۱  نویسنده:رواقی، علین ناشر:سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاه‌ها (سمت)، مرکز تحقیق و توسعه علوم انسانی. محل نشر: تهران. سال نشر: ۱۳۸۳ 
منبع بارگذاری برخط: کتابخانه نور
(متن در مالکیت عمومی به خاطر قدمت)


متن تفسیر[ویرایش]

وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ اَلَّذِینَ اِعْتَدَوْا مِنْکُمْ فِی اَلسَّبْتِ
و لقد عرفتم خبر قوم   الّذین اعتدوا فی السّبت فجاوزوا عن حدود اللّه تعالی باخذ الحیتان یوم السّبت و هم قوم کانوا فی زمن داود علیه السّلام علی شطّ بحیرة الطّبریّة فنهوا عن اخذ الحیتان یوم السّبت فاخذوها و استحلّوا باخذها فمسخهم اللّه تعالی فَقُلْنٰا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خٰاسِئِینَ صاغرین ذلیلین.

و قصهٔ آن چنان بود که قومی بودند اندر شارستان ایله، اندر ایّام داود علیه السّلام؛ و این ایله جاییست بر کنارهٔ دریای طبریه، و اندران دریا ماهیی بوده‌است که آنرا زاهده خواندندی و روز شنبد از هرجایی از دریاها ماهیان به زیارت وی آمدندی چنانکه روی آب از ماهی پوشیده گشتی.

ایزد تعالی به داود علیه السّلام وحی کرد که قوم خود را بگوی تا روز شنبد ماهی نگیرند، و گرفتن آن حلال ندارند؛ و ایشان یک چندی برین جمله فرمان نگاه می‌داشتند. پس مردی چند ازین ناپاکان بی‌باکان، شیطان مریشان را بران داشت که روز آدینه حوضها ساختند وز دریا آب را بدین حوضها راه دادند.

چون روز شنبد بودی ماهی بسیار بیامدی بر اثر آب، اندرین حوضها گرد آمدندی، و ایشان بشدندی و بند آب را ببستندی تا ماهی اندران حوضها بماندی و باز   نتوانستی گشت. چون روز یک‌شنبد بودی برفتندی و آن ماهیان را بگرفتندی و گفتندی ما روز یک شنبد می‌گیریم نه روز شنبد.

مردمان آن شهر بر سه قسمت شدند: یک گروه با ایشان یار شدند به گرفتن ماهی و گفتند راست گویند این روز یک‌شنبد گرفته می‌شود نه روز شنبد.

و یک گروه با ایشان بدین موافقت نکردند و با ایشان نساختند و گرفتن ماهی روا نداشتند؛ و یک گروه خاموش بودند و با این ماهی‌گیران بساختند. مهمان ایشان می‌شدند  .

و این مردمان که ماهی نگرفتند و به گرفتن رضا ندادند، به میان شهر دیوالی برکشیدند و ازیشان جدا شدند.

پس همی شبی از شبها ایزد تعالی آن قوم را که ماهی گرفته بودند کپیان گردانید، و چون روز شد این مردمان مصلح در شارستان خود بگشادند و بیرون آمدند و آن در شارستان دیگر گشاده نشد. عجب داشتند و چون روز بلند برآمد، از سوی دیوال، کسی را برفرستادند تا به بامهای ایشان فرو شد. یافتند مریشان را همه کپیان گشته. خروش برداشتند و درهای شارستان بگشادند و اندر آمدند. یافتند اندر خانها، ده‌گان و پنج‌گان و کم‌وبیش مرد و زن کپی گشته.

پرسیدندی ایشان را که فلان توی و فلان کدامست؟ سر می‌جنبانیدندی و به زبان سخون نتوانستندی گفت. این همه سه روز بزیستند و از پس آن هلاک شدند؛ و آنکه نگرفته بودند ماهی، همه برستند.

اندرین سه دیگر گروه که با ایشان نان خوردند و مداهنت کرده بودند و ایشان را از ان فعل بد باز نداشته بودند، علما اختلاف کردند. گروهی گویند که ایشان برستند و گروهی گویند که ایشان نیز کپی گشتند.

ابن‌عباس رحمة اللّه علیه گوید: کاشکی   بدانمی که با آن سوم گروه چه کردند. وز علما کسی گفته است-یا لها من آکلة ما أوخمها-ای چه ناگوارنده خورشی بوده‌است.

اینست قصه، و اینست که خداوند تعالی گفت:

فَقُلْنٰا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خٰاسِئِینَ ای صیّرناهم جمیعا ذلیلین مبعّدین عن رحمة اللّه تعالی

کپیان گردانیدیم ایشان را ذلیل و نژند و خوار، و دور از رحمت ما

فَجَعَلْنٰاهٰا نَکٰالاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهٰا وَ مٰا خَلْفَهٰا.
فَجَعَلْنٰاهٰا: تلک المسخة و قیل تلک القریة

گفت آن فعل که با ایشان کردیم و آن شارستان را و اهل آن شارستان را

نَکٰالاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهٰا عبرة و عقوبة

آن را نمونه‌ای گردانیدیم ایشان را و شارستان ایشان را.

و معنی نکال عقوبتی بود بازدارنده. معنی آن باشد که چون به گناهی کسی را عقوبتی رسانند هرکه آن ببیند یا بشنود، باز باشد از ان فعل، که آن‌چنان عقوبت واجب آید.

لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهٰا وَ مٰا خَلْفَهٰا من القری

آن شارستانهایی که در پیش آن بود و آن شارستانهایی که در پس آن شهر بود بدین مسخ‌کردن ایشان عبرتی بود مرین همه را.

و گروهی گویند آن مسخ عقوبت آن گناهان بود که ایشان کرده بودند پیش از گرفتن ماهی و پس از گرفتن ماهی

وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِینَ زجرا و تخویفا للمؤمنین

گفت آنچه با ایشان کردیم اندران پند است مر مؤمنان را، تا بدانند که با خداوند تعالی دلیری نباید کرد و فرمان و نهی ویرا خرد نباید داشت

وَ إِذْ قٰالَ مُوسیٰ لِقَوْمِهِ و اذکر حین قال موسی لقومه لبنی اسرائیل.

گفت یاد کن که موسی علیه السّلام مر گروه خود را چه گفت

إِنَّ اَللّٰهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً

گفت خداوند تعالی مر شما را فرموده‌است تا گاوی بسمل کنید.

قٰالُوا أَ تَتَّخِذُنٰا هُزُواً أتستهزئنا  یا موسی.

گفتند: یا موسی بر ما فسوس می‌کنی؟

و قصهٔ   آن چنان بود که ایزد تعالی به موسی وحی کرده بود و گفته، که هرجا که کشته‌ای یابید و ندانید که، که کشته‌است قیاس گیرید تا به کدام ده و محلت نزدیک‌ترست. پس از ان ده و محلت پنجاه پیر را بگیرید و گاوی یک‌ساله را با خود ببرید به وادیی که آنرا وادی قذرون گویند. آن گاو را آنجا بسمل کنند.

پس این پنجاه پیر دست بران نهند و به خدای عز و جل سوگند گویند که ما این مرد را نکشتیم و کشندهٔ او را نشناسیم. چون این سوگند بخورده باشند از قصاص برهند. اما ایشان را بگیرند و خون‌بها بستانند.

شریعت موسی علیه السّلام برین جمله بود.

چون روزگاری برین برآمد، مردی بود اندر بنی اسرائیل، او را عامیل گفتندی و مالی بسیار بود مرو را، و دو عم‌زاده بود مرو را. هردو بهم جای بسگالیدند تا مرو را بکشند، بر آنچه تا مال وی به میراث برگیرند.

و از عکرمه روایت آرند که او گوید که بنی اسرایل را یکی مسجد بود. آن را دوازده در بود از آنچه ایشان دوازده سبط بودند هرسبطی را دری بود. این مرد چون عامیل را بکشت بر دری از درهای آن مسجد برد و بیفگند.

چون روز شد مردمان آن ره را بگرفتند، و بریشان به خون دعوی کردند. ایشان به نزد موسی آمدند. گفتند: یا موسی ما این دیت بدهیم و سوگند بخوریم، اما این زشت نامیی باشد که بر ما نشیند. دعا کن خداوند خود را تعالی تا به ما باز نماید که او را که کشته‌است.

آنگه موسی علیه السّلام ایشان را بفرمود به فرمان خدای عز و جل تا گاوی را بگیرند و بسمل کنند و اندامی از آن او بر کشته نهند تا ایزد تعالی او را به سخون آرد و بگوید که او را که کشته‌است. گفت: این گاو بیافتند به نزدیک کسی، و آن به قیمت روز از وی بخواستند. او می‌گفت به ده دینار کم ندهم.

شگفت آمد ایشان را از وی. گفتند: گاوی را ده دینار! باز آمدند به نزد موسی، و گفتند که گاو به ده دینار می‌کم ندهد، موسی گفت: حق اوست اگر نفروشد.

بازگشتند  . باز گفتند بیست دینار بدهیم. گفت: پنجاه دینار کم ندهم. باز آمدند به نزد موسی، و موسی همان جواب داد. بازگشتند به خداوند گاو. گفتند: پنجاه دینار بدهیم. گفت: صد دینار کم ندهم. باز همچنین، باز می‌آمدند و باز می‌رفتند تا بدانجا رسید، گفت: تا پوست او پر زر ندهید بندهم. چاره ندیدند و پوست او پر زر بدادند و بخریدند. ازین جهت اندر خبر آمده‌است عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم انّ بنی اسرایل لمّا شدّدوا علی انفسهم فشدّد اللّه علیهم؛ و بعضی گویند این تشدید و خود نهادن آن بود که چون موسی علیه السّلام ایشان را گفت: گاوی بکشید. اگر ایشان برفتندی و گاوی بکشتندی، مراد ایشان خود بحاصل آمدی. اما بر خود دشوار گرفتند. اول گفتند

أَ تَتَّخِذُنٰا هُزُواً

یا موسی تو بر ما فسوس می‌کنی؟

قٰالَ أَعُوذُ بِاللّٰهِ... امتنع باللّه تعالی أَنْ أَکُونَ مِنَ اَلْجٰاهِلِینَ ای من المستهزئین

 موسی گفت علیه السّلام پر گست بادا، و آن روز مبادا، که من از جملهٔ جاهلان باشم که بر مؤمنان افسوس کنم، که هرکه بر مؤمنان افسوس کند او از جملهٔ جاهلان باشد

قٰالُوا اُدْعُ لَنٰا رَبَّکَ سل لأجلنا خالقک.

آن وقت گفتند: یا موسی بپرس از بهر ما مر خداوند خود را تعالی

یُبَیِّنْ لَنٰا مٰا هِیَ

تا پدید کند ما را که چه گاوست این؟ خردست یا بزرگ؟

قٰالَ إِنَّهُ یَقُولُ قال موسی إن ربی یقول

گفت موسی علیه السّلام خداوند من چنین گفت

إِنَّهٰا بَقَرَةٌ لاٰ فٰارِضٌ وَ لاٰ بِکْرٌ

این گاویست نه پیر پیر است و نه جوان جوان

عَوٰانٌ بَیْنَ ذٰلِکَ و سط بین الصغیر و الکبیر

میانه گاوی است. گفت اگر ایشان بدین صفت گاوی بخریدندی مراد ایشان بدان حاصل آمدی و لکن بر خود دشخوار گرفتند و باز پرسیدند موسی را علیه السّلام

 فَافْعَلُوا مٰا تُؤْمَرُونَ ائتمروا بما امرتم و لا تسئلوا.

گفت فرمان بجای آرید بدانچتان فرموده شد و پس از ین مپرسید از چگونگی گاو بی‌فرمانی کردند و باز به سؤال معاودت کردند

قٰالُوا اُدْعُ لَنٰا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنٰا مٰا لَوْنُهٰا ای ای لون لون البقرة

گفتند بخوان از بهر ما خداوند خود را، تا پیدا کند ما را، که این گاو بر چه رنگ است؟

قٰالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنَّهٰا بَقَرَةٌ صَفْرٰاءُ

گفت موسی که خداوند تعالی چنین گفت که آن گاوی است که همه یپوست او زرد است

فٰاقِعٌ لَوْنُهٰا

زرد زرد تا شنگلها و سرونش نیز زرد است

تَسُرُّ اَلنّٰاظِرِینَ تعجب النّاظرین الیها

چنانکه شادمانه گرداند مر نگرندگان را که در وی نگرند، و به شگفت آرد ایشان را.

معنی این سخون آنست که آن گاو به زردی چنان باشد که هرکه در وی نگرد به شگفتی بماند و دلش شادمانه گردد. چنانکه در خبر آمده‌است از پیغامبر صلّی اللّه علیه و سلّم که بر شما بادا که نعلین از پوست گاو زرد دارید دل شادمانه گردد و دور باشید ازین نعلینها که از پوست گاو سیاه کنند که آن مر دل را غم افزاید

قٰالُوا اُدْعُ لَنٰا رَبَّکَ سئل لأجلنا ربک خالقک

بار دیگر معاودت کردند و گفتند از بهر ما یکی بخوان مر خداوند خود را

یُبَیِّنْ لَنٰا مٰا هِیَ اعاملة هی او غیر عاملة

تا پدید کند که این گاو چه گاوست؟ کار کن است یا کار ناکن؟

إِنَّ اَلْبَقَرَ تَشٰابَهَ عَلَیْنٰا اشتبهت   علینا صفة البقرة

کی صفت این گاو پوشیده گشت بر ما، می‌درنیابیم

وَ إِنّٰا إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَمُهْتَدُونَ الی قاتل عامیل و یقال الی صفة   البقرة

گفتند اگر خدای عز و جل بخواهد ما راه بریم بسوی کشندهٔ این کشته، و بازیابیم نشان این گاو؛ و در تفسیر آورده‌اند که اگر ایشان این ان شاء اللّه نگفتندی هرگز این گاو را در نیافتندی   

قٰالَ إِنَّهُ و یقول قال موسی ان ربی تعالی یَقُولُ إِنَّهٰا بَقَرَةٌ لاٰ ذَلُولٌ تُثِیرُ اَلْأَرْضَ ای لیس بمذلل ذللتها اثارة الأرض وَ لاٰ تَسْقِی اَلْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لاٰ شِیَةَ فِیهٰا و لا یستقی علیها بالسواقی.

گفت آن گاویست که هنوزش بکار اندر نیفگنده‌اند و کار کوفته نگشته‌است به کشت‌کردن و به دلو آب گردانیدن.

مُسَلَّمَةٌ لاٰ شِیَةَ فِیهٰا لا عیب علیها

گفت گاوی باشد بسلامت، که درو عیبی نباشد و نیز گویند گاوی است یک رنگ، که بر همه اندام وی، هیچ‌جای رنگی دیگر نیست، جز از یک رنگ زردی

قٰالُوا اَلْآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ قالوا الآن جئت بصفة   الحقّ

گفتند اکنون نشانی راستی دادی تو ما را. بشدند، بجستند، یافتند این گاو برین نشان، به نزد جوانی نیکوکار بجای مادر خویش، و بخریدند آن گاو از وی به پوست او پر زر، چنانک صفت در قصه گفته آید ان شاء اللّه.

یکی قصه گفتیم که حال آن جوان که گاو از وی خریدند چگونه بود. اما به روایتی دیگر آنست.

قصهٔ آن چنان بود که مردی از بنی اسرایل مرده شد. از وی فرزندی ماند و زنی و این فرزند مصلح آمد و پارسا و بجای مادر نیکوکار.

و اندر بنی اسرایل چنان عادت بودی که کسی را کم دختر بزنی دادندی تا به نزد او از سه چیز یکی نبودی: یا حرفتی دانستی، یا ضیعتی داشتی، یا دست مایه‌ای بودی او را.

چون این جوان به جایگاه مردان رسید رغبت افتاد ویرا به تزویج، مادرش گفت: یا فرزند دست مایه نداری و ضیعتی نداری، و حرفتی ندانی کم رغبت کنند مردمان به دادن دختر مر ترا. اما پدرت را گوساله‌ای بود، به خردگی آنرا اندر کوهی برده‌است به امانت به خداوند ابرهیم و اسحق سپرده‌است. برو، آنجا شو به پایان کوه، دعا کن، بگوی یا اله ابرهیم و اسحق امانت پدرم به من باز ده. اگر ایزد تعالی آن گوساله به تو باز رساند تا بر وی ننشینی و کس را برو ننشانی و بی فرمان من آنرا بر کس نفروشی.

این جوامرد رفت، به پایان کوه شد، و خداوند را تعالی بخواند، آن گاو را دید که از سر کوه فرود آمدن گرفت و به نزد این جوان آمد و بیستاد و این جوان دست در گردن وی آورد و او را خوش‌خوشک همی آورد.

ابلیس لعنه اللّه خواست   که مرو را از راه ببرد. آمد و خویشتن را به مانند شبانی برساخت، و به میان راه، خویشتن بیفگند و نالیدن گرفت و خویشتن را اندر خاک می‌غلطانید و این جوان پارسا آنجا رسید. بر سر او بیستاد. گفت: یا عبد اللّه چه بوده‌است مر ترا؟ ابلیس جوان را گفت: من یکی مرد شبانم چهارپایان مردمان دارم اندرین کوه به امانت، به سوی خانه رفتم که تا توشه‌ای آرم به میان راه درد شکمم بگرفت، اینجا افتاده‌ام و ترسم که آن امانت مردمان ضایع شود.

اگر بینی حسبتی کنی، و مرا برین گاو خود برنشانی تا به نزد رمه رسم. این جوان گفت: مادرم نفرموده‌است. ابلیس جواب داد که مادر چه خبر دارد مرو آنجا، تا من ترا دو گاو قوی بدهم. جوامرد جواب داد: گاو مردمان مرا چگونه دهی؟ و من به ستدن گاو مردمان استحلال نکنم. ابلیس گفت: مرا اندران چهارپایان خود هست نیز، و هم ازین گونه میان ایشان سخون رفت تا جوان چنین گفت که من بی‌فرمان مادر کاری نکنم، اگر ترا غم امانت مسلمانانست و خداوند تعالی از نیت تو بداند ترا آنجا رساند و اگر تو دیوی لعنت   بر تو باد. ابلیس چون بشنید خویشتن از پیش وی ناپدید کرد و برفت، خویشتن را یکی عقابی ساخت و اندر هوا برآمد وز آنجا پرواز داد، و این گاو را بر ربود از پیش جوان، در هوا ببرد. جوامرد بخروشید، بخواند خداوند را تعالی یا اله ابراهیم و اسحاق اردد الی امانتی گفت یا اله ابراهیم و اسحق و یعقوب آن گاو را به من باز رسان. این روایت بو صالح بود. اما اندر روایت وهب بن منبه و حسن بصری از بو هریره رحمة اللّه علیهم روایت کنند از پیغامبر صلّی اللّه علیه و سلّم که او گفت: اندر بنی اسرایل جوانی بود بجای مادر خویش نیکوکار، و شب را سه قسمت کردی در یک قسمت بخفتی و یک قسمت نماز کردی و اندر یک قسمت بر بالین مادر بنشستی، و مرو را تلقین کردی به تسبیح و تهلیل و تکبیر. گفتی ای مادر اگر از قیام شب ضعیف گشته‌ای تسبیح و تهلیل می‌کن، و چون روز شدی پشت‌واره‌ای هیزم آوردی، و آن را بفروختی بهای آن سه قسمت کردی سیکی به درویشان دادی و سیکی خود خوردی و سیکی به مادر   دادی؛ و مادر وی بعضی از آن بخوردی و بعضی صدقه دادی. چون روزگار یبرآمد این مادر مرو را گفت: یا فرزند، من از پدر تو گاوی میراث یافته‌ام، نشانی بر گردن وی نهاده‌ام و او را به خدای عز و جل سپردم و به صحرا بیرون راندم و رنگ آن گاو زردست، گاوی سخت زرد، چنانک گویی از رنگ موی وی آفتاب می‌برخشدی، بی‌عیب گاوی.

به بیابان اندر رو، بخوان خدای ابراهیم و اسحق را چون خداوند تعالی آن گاو به تو باز دهد دست اندر گردن وی اندر آر و آنرا به نزد من آر. این جوان از پیش مادر برفت. دو شب و دو روز می‌رفت چون روز سدیگر بود، بدید این گاو را بدین نشان، اندر چراگاهی، بخواند خدای را عز و جل و گفت یا اله ابراهیم و اسحاق و یعقوب آن گاو را به من رسان. به امر خدای عز و جل آن گاو بیامد پیش آن جوان بیستاد. خدای عز و جل این گاو را به سخون آورد و گفت: ای جوامرد نیکوکار بجای مادر، برنشین بر من تا مانده نشوی. جوان گفت: مادرم نفرموده‌است. گاو به سخون آمد، گفت: اگر چنانست که تو بر من نشستیی هرگز نیز مرا ندیدیی، اکنون که امر مادر نگاه داشتی رو که اگر تو این کوهها را فرمان دهی که از جای برخیزید همه از جای برخیزند، به برکت آن فرمانی کی تو مادر خود را داشتی. رفتند هردو، تا ابلیس لعنه اللّه اندر راه پیش‌آمد چنانکه یاد کردیم.

بقیت قصهٔ کلبی: ایزد تعالی فریشته‌ای را بفرستاد تا ابلیس را هزیمت کرد و آن گاو از وی بستد و به جوان باز آورد و اندر روایت وهب و حسن بصری که از بو هریره روایت کردند گفت ابلیس خویشتن به مانند مرغی ساخت و اندر روی گاو اندر آمد و آن گاو از پیش وی برمید. جوان خداوند را تعالی بخواند. گاو به نزد وی باز آمد و گفت آن مرغ نبود چه آن ابلیس بود، مرا از پیش تو بر ربود. خداوند تعالی فریشته‌ای را بفرستاد تا مرا از دست وی بستد و به تو باز آورد به حرمت آن طاعتی که تو مادر خود را داشتی و می‌داری. پس آمد این جوان با آن گاو به نزد مادر، مادرش گفت: رو ای پسر این گاو را ببر و به سه دینار بفروش و رضای من اندران شرط کن. این جوان به بازار شد ایزد تعالی فریشته‌ای را به مانند آدمی به نزد وی فرستاد و گفت: ای جوان این گاو به چند فروشی؟ گفت: به سه دینار و شرط رضای مادرم.   فریشته گفت: شش دینار بستان بی رضای مادر. گفت: اگر هم‌سنگ او زر دهی بی رضای مادر نفروشم.

جوان به مادر باز آمد. مادر گفت: رو شش دینار بفروش بر شرط رضای من.

جوان باز آمد به بازار. فریشته گفت: دوازده دینار بستان بی رضای مادر. جوان به مادر بازگشت وز وی دستوری خواست مادر گفت: یا پسر پندارم که آن فریشته‌ای است می‌ترا بیازماید، که تو حق مادر چگونه نگاه داری. بازگرد و مران فریشته را بگوی که چه فرمایی، تا این گاو را به چند فروشم. جوان به نزد فریشته باز آمد وز وی بپرسید. فریشته گفت: بدان که مرا خدای عز و جل فرستاده‌است تا بنگرم که مادر خود را چون مطیع باشی. بازگرد و به نزد مادر شو و او را از من سلام کن و بگوی که این گاو ترا موسی بن عمران علیه السّلام خریداری خواهد کرد، مفروش تا پوست او را پر زر به تو ندهد و قصه تا به آخر.

فَذَبَحُوهٰا

بسمل کردند آن را

وَ مٰا کٰادُوا یَفْعَلُونَ

بخریدند آنرا به پوست او پر زر، و در اول نخواستند که آن گاو را بخرند از گرانی بهای آن، و دیگر از بسیار اختلاف و آمد و شد که اندران کردند نخواستند که آن بخرند

وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادّٰارَأْتُمْ فِیهٰا

اهل معانی گفته‌اند این آیت اندر نبشتن و خواندن پس از آن آیت پیشین است اما اندر معنی پیش از آن باید که باشد ازیرا که نخست کشتن بوده‌است، پس خریدن گاو و بسمل‌کردن. اما ایزد تعالی این پیشتر یاد کرد و آن را پستر، و خواست او راست جل جلاله.

اما قصهٔ کشتن، کلبی گوید: اندر بنی اسرایل مردی بود توانگر و او را عامیل گفتندی. دو عم‌زاده بود مرو را درویش، و او مال بسیار داشت و به روایت وهب گفت یکی عم‌زاده بود مرو را درویش، و او مال بسیار داشت و جز وی مرو را میراث خواری نبود، شبی مرو را بکشت و او را به جایی برد و میان قومی بیفگند و روز دیگر دست به گریستن برد و مردمان آن محلت را بگرفت که عم‌زادهٔ مرا شما کشتید بر ایشان خصومت خون کرد. ایشان آمدند به نزد موسی علیه السّلام، و گفتند که از ایزد تعالی درخواه تا ما را پدید کند که کشندهٔ این کیست. ایزد تعالی بفرمود مر ایشان را به کشتن گاوی بران صفت که یاد کردیم. پس آوردند این گاو را و   کشتند. یوشع بن نون از ران اوی پاری گوشت را ببرید و بران کشته نهاد و آواز داد که خبر ده ما را که مر ترا که کشته‌است. کلبی گفت از استخوان دنب اوی بر کشته نهادند و بعضی گفتند یک پاره گوشت که در میان دو کتف او باشد بر کشته نهادند  . کشته زنده شد به امر خدای عز و جل، و سخون آمد و گفت مرا ابن عمم کشت تا مال من به میراث برگیرد، این بگفت و باز بیفتاد وز پس از آن نیز هیچ سخون نگفت. ایزد تعالی به موسی علیه السّلام وحی کرد که این کشنده را بکش، و مرو را از آن میراث او هیچ مده، از آن‌گاه باز تا قیامت سنت گشت که هیچ کشنده از کشتهٔ خود میراث نیابد. این آنست که خداوند تعالی گفت

قوله تعالی وَ اَللّٰهُ مُخْرِجٌ مٰا کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ

گفت خدای عز و جل پدید آرنده‌است و آشکارا کننده، ای که پیدا آرد و آشکارا کند آنچه شما پنهان کرده‌اید ای که پنهان کشتید مر عامیل را

فَقُلْنٰا اِضْرِبُوهُ بِبَعْضِهٰا

گفتیم بر زبان موسی علیه السّلام مر شما را که مر آن کشته را به یک اندام گاو بزنید ای که اندامی از اندام این گاو بران کشته نهید، گفتیم اختلاف مفسران اندر اندام گاو

کَذٰلِکَ یُحْیِ اَللّٰهُ اَلْمَوْتیٰ وَ یُرِیکُمْ آیٰاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ

گفت هم‌چنان‌که ایزد تعالی مرین کشته را-عامیل را-پس از کشتن زنده گردانید هم‌چنین زنده گرداند مر مردگان را به روز راست‌خیز.

کلبی گفت در بنی اسرایل کسها بودند که ایشان مر بعث را منکر بودند ایزد تعالی به زنده‌کردن عامیل بدیشان نمود که او مرده زنده تواند کرد. چنانکه خداوند تعالی گفت

لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ

تا شما اندر یابید و بدانید و بی‌گمان گردید که خداوند تعالی توانایی آن دارد که مرده زنده کند

ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ

گفت از پس آن‌که ایزد تعالی مر عامیل را زنده گردانید و نشان قدرت خود به شما نمود دلهای شما سیاه و سخت گشت و خشک گشت که اندر آنجا بیم و اومید و نور یقین نماند

فَهِیَ کَالْحِجٰارَةِ

گفت دلهای شما به سختی و بی‌آبی چنان چون سنگهای خاره گشته است؛ و بامنصور ماتریدی رحمة اللّه گوید فایده اندران که به سنگ مانند   کرد نه به روی و نه به آهن ازیرا که روی و آهن هم به آتش نرم گردد اما سنگ در آتش پاره‌پاره شود اما نرم نگردد

أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً

گفت دلهای شما چون سنگهاست به سختی، نی، چه از سنگها سختر و بی‌آب‌تر و آنگاه فایدهای سنگ پدید کرد تا اندر زیر آن عیب دلهای ایشان پدید آورد گفت

وَ إِنَّ مِنَ اَلْحِجٰارَةِ لَمٰا یَتَفَجَّرُ مِنْهُ اَلْأَنْهٰارُ

گفت از سنگها سنگ است که از وی چشمهٔ آب گشاید چنانکه جویها از وی روان گردد

وَ إِنَّ مِنْهٰا لَمٰا یَشَّقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنْهُ اَلْمٰاءُ

گفت از سنگها سنگ است که از هم باز شکافد وزان میان چشمهٔ آب پدید آید

وَ إِنَّ مِنْهٰا لَمٰا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اَللّٰهِ

گفت از سنگها سنگ است که از بالای کوه در لغزد و فرو غلطد و پاره‌پاره شود از بیم خدای عز و جل و دلهای شما به هیچ‌گونه نرم نمی‌شود

وَ مَا اَللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ

گفت نیست خداوند تعالی از کردهای شما بی‌خبر، و گفت که خداوند تعالی از کردهای شما فرغول کار نیست گفت ای که فرویش کار نیست.

أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ یُؤْمِنُوا لَکُمْ؛

و چه گمان برید و چه امید دارید و معنی أفتطمعون استفهامی بود به جای انکار، ای که اومید مدارید که جهودان به شما بخواهند گروید

وَ قَدْ کٰانَ فَرِیقٌ مِنْهُمْ یَسْمَعُونَ کَلاٰمَ اَللّٰهِ

گفت که چه بودند گروهی از قوم موسی علیه السّلام، و آن هفتاد تن بودند از پیران ایشان که با موسی علیه السّلام به کوه آمدند و چنانکه شرح کرده شد پیش ازین، بشنیدند سخن خداوند تعالی و گروهی از دانشومندان گفته‌اند که آن سخون هم از خداوند تعالی شنیدند و گروهی گفتند، نی، چه از موسی علیه السّلام شنیدند و بعضی گویند سخون خدای عز و جل ای که قرآن از محمد صلّی اللّه علیه و سلّم شنیدند

ثُمَّ یُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ مٰا عَقَلُوهُ

گفت پس آنرا برگردانیدند پس از آن‌که دانسته بودند و دریافته بودند

وَ هُمْ یَعْلَمُونَ

و ایشان می‌دانستند که آن سخون خداوندست عز و جل، ایشان آنرا بدل می‌کنند

وَ إِذٰا لَقُوا   اَلَّذِینَ آمَنُوا قٰالُوا آمَنّٰا

گفت هرباری که ببینند و پیش آیند مر مؤمنان گرویدگان را، چون بو بکر صدیق و عمر خطاب و علی بو طالب رضی اللّه عنهم گویند ما بگرویده‌ایم و مسلمانی پذیرفته‌ایم هم‌چنان‌که شما گرویده‌اید و پذیرفته‌اید   و این قصه برتر گفته شده‌است

وَ إِذٰا خَلاٰ بَعْضُهُمْ إِلیٰ بَعْضٍ

گفت چون بازگردند این فرومایگان به سوی آن دیو مردمان و مهتران خویش

قٰالُوا أَ تُحَدِّثُونَهُمْ بِمٰا فَتَحَ اَللّٰهُ عَلَیْکُمْ

گویند این پیش‌روان مرین پس‌روان خود را، ای شگفتا شما پیش یاران محمد صلّی اللّه علیه و سلّم بگفتید آنچه خداوند تعالی اندر توریت با شما گفته بود که اندر آخر الزمان این پیغامبر می‌پدید خواهد آمد و یا بدان حکمی که خداوند تعالی بر شما کرد ای که پدرانتان را پوزنه گردانید و خوک گردانید.

و قصهٔ این چنان بود که این گروهی از جهودان که کم علم‌تر بودند و گروهی منافقان با مؤمنان هم‌نشینی کردندی، و آنچه از دانشومندان خویش شنیده بودندی، بعضی با مؤمنان می‌گفتندی وزان جمله آن بود که گفتندی که ما را دانشومندان ما خبر داده‌اند که این پیغامبر بخواهد بود، نشان او اندر توریت یافته‌ایم و نیز بگفتندی که دانشومندان ما، ما را خبر داده‌اند که از پیشینگان ما بعضی را خدای عز و جل کپی گردانید اندر زمانهٔ داود علیه السّلام، و بعضی را خوک گردانید اندر وقت عیسی علیه السّلام.

چون این نادانان به نزد داناآن خود باز آمدندی آن داناآن مریشان ملامت کردندی و گفتندی

أَ تُحَدِّثُونَهُمْ بِمٰا فَتَحَ اَللّٰهُ عَلَیْکُمْ

ای شگفت کارا پیش مسلمانان بگفتید که خداوند تعالی با شما و با برادرانتان چه کرده‌است و مر شما را چه خبر داده‌است

لِیُحَاجُّوکُمْ بِهِ عِنْدَ رَبِّکُمْ لیخاصموکم به عند ربکم

تا ایشان بدین بر شما به قیامت به خدای تعالی بهانه گیرند و مر شما را بدین برده گردانند و گویند که شما دانستید که این پیغامبر به پیغامبری سزاوار است چرا نگرویدید

أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ او لیس لکم ذهن الانسانیّة و لبّ الغریزیّة حتی تعلموا انّ هذا حجّة لهم علیکم

گفت این مقدار باری هوش ندارید و اندر دلتان این مقدار خرد نیست که بدانید   که ایشان را حجت و بهانه باشد و شما اندرین پرده شوید

أَ وَ لاٰ یَعْلَمُونَ أَنَّ اَللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا یُسِرُّونَ وَ مٰا یُعْلِنُونَ یعنی الرّؤسآء و السّفلة   انّ اللّه بانّ اللّه تعالی یعلم ما یسرّون یعنی اسرارهم و ما یعلنون یعنی اعلانهم

گفت و نمی‌دانند این مهتران جهودان که خدای عز و جل آگهست و آگاهی دارد به هرچه ایشان اندر پنهان می‌گویند و می‌کنند و آنچه نیز آشکارا می‌گویند و می‌کنند

وَ مِنْهُمْ أُمِّیُّونَ لاٰ یَعْلَمُونَ اَلْکِتٰابَ الذین لا یعرفون من التوراة إِلاّٰ أَمٰانِیَّ الا الامانی، القراءة فقط و قیل: الا الامانی، لا یعرفون من التوراة الا الاباطیل التی یسمعونها من رؤسائهم

گفت ازین جهودان گروهی کم دانانند از توریت چیزی ندانند جز آن خواندن تفسیر و معنی آن ندانند و گروهی گویند، از جهودان گروهی نادانانند توریت خود ندانند جز آن بیهدهای ترفندها که از سریاکان خویش و دانشمندان خویش می‌شنوند و پندارند که آن علم است یا از آسمان آمده‌است

وَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ یَظُنُّونَ و ما یقولون ذلک الا بالظن

گفت ایشان آنچه می‌کنند و می‌گویند جز به گمانی نمی‌کنند نه ایشان را اندر آنچه می‌کنند و یا می‌گویند یقینی و بی‌گمانی است

فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ یَکْتُبُونَ اَلْکِتٰابَ بِأَیْدِیهِمْ الویل شدة العذاب و قیل و اد   فی جهنم و قیل جبل من النار و قیل انها کلمة تستعمل فی کل من وقع فی و رطة او هلکة

گفت این ویل یکی رودی است از آتش و کوهی از آتش و گویند که این ویل سخونی است که کسی را گویند که اوی اندر هلاکی افتاده باشد معنیش به پارسی چنان باشد که وای بریشان

الّذین یکتبون الکتاب یغیّرون نعت محمّد صلّی اللّه علیه و سلّم بِأَیْدِیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هٰذٰا مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ

گفت واویل مران کسها را که بخودی کتابها نبشتند

ثُمَّ یَقُولُونَ هٰذٰا مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ

پس پیش نادانان خود گفتند که این از نزد خدای عز و جل به سوی موسی آمده‌است

لِیَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً لیصیبوا بذلک عرضا یسیرا من الشّعیر و الکرباس

گفت تا بدان سبب   خود را چیزی از خورش و پوشش حاصل کنند از جو و کرباس. چنانک در خبر است که از علمای جهودان تنی چند به خانهٔ کعب اشرف آمدند و منزل کردند و آن کعب جهودی بود از بنی نضیر، مهتر ایشان پرسیدش مریشان را که نشان این مرد یعنی محمد صلّی اللّه علیه و سلّم در توریت هیچ یافته‌اید؟ گفتند: بلی او حقست و نشان او در توریت هست. کعب اشرف گفت: و یحکم بی‌نصیب شدید از خبر بسیار، مرا نیت آن بود تا بجای شما نیکوی کنم اکنون شما مرو را راست‌گوی داشتید، از خیر من بی‌نصیب گشتید. در وقت این دانشمندان از گفتهٔ خود پشیمان شدند. گفتند مرو را که شتاب مکن تا ما فردا ویرا ببینیم مگر این خود نه آنست که ما اندر کتاب یافته‌ایم. دیگر روز بیرون آمدند و کتابی بنبشتند و صفت پیغامبر را صلّی اللّه علیه و سلّم بگردانیدند و پیش کعب آوردند و گفتند این نه آن مردست که ما اندر توریت نعت و نشان او یافته‌ایم. کعب مریشان را لختی جو بخشید و گزی چند کرباس. خداوند تعالی گفت :فَوَیْلٌ لَهُمْ مِمّٰا کَتَبَتْ أَیْدِیهِمْ سه ویل از پس یک‌دیگر مریشان را یاد کرد و گفت

واویل وَ وَیْلٌ لَهُمْ مِمّٰا یَکْسِبُونَ یصیبون من سفلتهم من الرّشوة و الهدایا

گفت وای ویل بریشان مرین جهودان را بدان سبب که نام پیغامبر را صلّی اللّه علیه و سلّم و نشان او را اندر توریت برگردانیدند و پیش سفلگان و نادانان گفتند این پیغامبر نه آن پیغامبرست که ما اندر توریت یافته بودیم نشان او را، تا بدین سبب از سفلگان خویش هدیها یافتندی و رشوتها ستدندی. خدای عز و جل گفت

وَ وَیْلٌ لَهُمْ مِمّٰا یَکْسِبُونَ

وای بریشان بدین کسبها که می‌کنند و بدین هدیها که می‌ستانند

وَ قٰالُوا لَنْ تَمَسَّنَا اَلنّٰارُ إِلاّٰ أَیّٰاماً مَعْدُودَةً قالت الیهود لن تحرقنا النار الا مقدار ایام الذی   عبد آباؤنا فیها العجل و هم اربعون یوما

گفتند جهودان که نپساید ما را آتش دوژخ جز که   روزی چند شمرده، بدان مقداری که پدران ما اندران روزگار گوساله پرستیدند و آن چهل روز بود. کلبی گفت آن بیست روز بود و ضحاک گفت جهودان چنین گویند که عمر دنیا هفت هزار سال باشد. ما مقدار هرهزار سال یک روز بمانیم در آتش و آن هفت روز باشد و ما را از دوژخ بیرون آرند و شما را به جای ما بنشانند؛ و گروهی گویند جهودان چنین گفتند که ما در آتش چهل روز بیش نمانیم تا آتش همه گناهان ما را بسوزد، پس منادی آید هرکه ختنه دارد از فرزندان اسرایل همه را از دوژخ بیرون آرید. ما ازین جهت است که به خردگی بچگان را ختنه کنیم

قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اَللّٰهِ عَهْداً ا کان لکم عند الله عهد و میثاق بهذا الذی تقولون

گفت: یا محمد بگوی ایشان را، خداوند تعالی درین باب با شما پیمانی بسته‌است که شما را بیش‌ازین در دوژخ ندارد

فَلَنْ یُخْلِفَ اَللّٰهُ عَهْدَهُ

اگر پیمانی بسته‌است اوی وعدهٔ خود را خلاف نکند

أَمْ تَقُولُونَ عَلَی اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ ا تقولون علی الله ما لا علم لکم

به و یا خود شما از خودی بر خدای عز و جل چیزی می‌گویید که ندانید

بَلیٰ مَنْ کَسَبَ سَیِّئَةً بلی لیس الامر کما تقولون

نی نی، کار نه چنانست که شما می‌گویید

من کسب سیّئة و لکن من اشرک باللّه تعالی و جحد نبوّة محمد صلّی اللّه علیه و سلّم

گفت هرکه بدی الفنجد ای که به خدای عز و جل شرک آرد بی‌ستون گردد، و به حق رسول او ناخستون گردد

وَ أَحٰاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ

پس هم بران کافری بمیرد

فَأُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ

این‌چنین کسها باشند سزاوار دوژخ و اندر دوژخ مانده جاوید جاوید، که نه از آتش بیرون آمدن باشد و نه اندر آتش مرگی و راحت باشد باشند و فریضه‌گزار باشند

أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ اهل هذه الصفة هم اهل الجنة و مستحقوها

گفت این آن کسهااند سزاوار بهشت و شایستهٔ بهشت

هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ دایمون لا یموتون فیها و لا یخرجون منها

ایشان‌اند اندران بهشت جاوید جاوید می‌باشند بی از آنکه بمیرند یا ازنجاشان بیرون باید آمد همیشه

وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ و اذکر حین اخذنا ای اکّدنا المواثیق علی بنی اسرایل علی اولاد یعقوب فی التّوریة

گفت یاد کن و یاد دار که ما پیمان بستیم و سوگند دادیم مر فرزندان یعقوب را علیه السّلام اندر توریت بر زبان موسی علیه السّلام

لاٰ تَعْبُدُونَ   إِلاَّ اَللّٰهَ بان لا یعبدوا و لا یوحّدوا الاّ اللّه تعالی

تا نپرستند جز مر یک خدای را عز و جل

وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً

و بفرمودیم تا بجای مادران و پدران نیکوی و کردار کنند و به حق مریشان را فرمان‌بردار باشند

وَ ذِی اَلْقُرْبیٰ وَ اَلْیَتٰامیٰ وَ اَلْمَسٰاکِینِ و یحسنون الی الاقرباء احسانا و الیتامی یتامی المسلمین و المساکین الفقراء و الضعفاء یحسنون الیهم و یتصدقون علیهم

و گفت فرمودیم تا براستای خویش و پیوندان نیکوییها کنند و رحم پیوسته دارند و

وَ اَلْیَتٰامیٰ

گفت: فرمودیم ایشان را تا بجای یتیمان و بی‌پدران نیکوییها کنند و بریشان مهربان باشند.

اندر لغت عرب از آدمیان یتیم آن بود که پدر ندارد وز جانوران دیگر یتیم آن باشد که مادر ندارد وز پس بلوغ نام یتیمی از وی برخیزد. اما اندر حکم شریعت هرکه پدر ندارد و آنکه مادر ندارد هردو یتیم باشند و بجای هردو گروه احسان‌کردن مزد باشد.

خبر و اندر خبرست که پیغامبر گفت صلّی اللّه علیه و سلّم من با آن کسی که یتیمی را که از مادر و پدر مانده باشد بپرورد به قیامت جفت چون انگشت میانگی و سبابه بهم باشیم.

خواجه گفت رضی اللّه عنه که در خبر یافتم که اگر این یتیم هم فرزند او باشد که مادرش بمرده باشد او را پدر بپرورد و یا پدرش بمرده باشد مادر بپرورد هم این ثواب باشد.

و المسکین گفت فرمودیم بجای درویشان و بیچارگان نیکوی کنند و مریشان را دهش دهند

وَ قُولُوا    لِلنّٰاسِ حُسْناً صدقا فی امر النّبی صلّی اللّه علیه و سلم و حسنا یعنی قولا حسنا

گفت پیش مردمان دیگر از پیغامبر من صلی اللّه علیه و سلم نیکو گویید و آنچه اندر توریت یافته‌اید از نشان وی، پیش مردمان راست بگویید و پنهان مکنید

وَ أَقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتُوا اَلزَّکٰاةَ ای صلّوا للّه تعالی بتمام شرایطها و   الصّلوة المکتوبة و اعطو الزّکوة   المفروضة بتمامها

گفت برپای دارید ای که تمام گزارید نمازهایی را که بر شما اسکرد کرده‌اند ای که واجب کرده‌اند و وقتهای آن پیدا کرده‌اند بامداد و نماز پیشین و نماز دیگر   و نماز شام و نماز خفتن

و ءاتوا الزّکوة

و بدهید زکوة ای که دهشی که بر خواستهای شما اسکرد کرده‌اند ای که واجب کرده‌اند بر شما از سیم از دویست درم پنج درم، و از زر از بیست مثقال نیم مثقال، چنانکه اندر فقه شرایط آن پیداست.

و بدان که واجب شدن نماز را سه شرط است: یکی مسلمانی، دیگر رسیدگی، سدیگر عاقلی؛ و واجب شدن زکوة را هفت شرط است: اول مسلمانی، دیگر رسیدگی، سدیگر عاقلی، چهارم بی‌فامی، پنجم نصابی تمام، ششم تمام شدن سال، هفتم اگر چهارپای بود چنان باید که زهی باشد یا از بهر تجارت   . ازین هفت شرط یکی نبود زکوة واجب نیاید در قول بو حنیفه رحمة اللّه علیه.

ثُمَّ تَوَلَّیْتُمْ إِلاّٰ قَلِیلاً مِنْکُمْ

پس برگشتید از ایمان مگر لختی از مردمان شما که بر   نگشتند از دین

وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ

اما شما یا کعب اشرف و حیی اخطب و جز از شما جهودان دیگر روی برگردانیده‌اید از دین حق

وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَکُمْ اقرارکم فی التّوریة لاٰ تَسْفِکُونَ دِمٰاءَکُمْ ای لا یسفک بعضکم دم بعض

گفتیم شما را   و سوگند دادیم که مریزید خون اهل دین خویش

وَ لاٰ تُخْرِجُونَ أَنْفُسَکُمْ مِنْ دِیٰارِکُمْ ای لا یخرج بعضکم بعضا

و مر یک‌دیگر را از خانها و از شهرها بیرون مکنید

ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ ثم اقررتم بجمیع ذلک و انتم تشهدون علی انفسکم بذلک

گفت شما   خستون شدید که بر شما عهد هم بران‌گونه بوده است که یاد کردیم و شما بر خود بدین گوایی می‌دهید

ثُمَّ أَنْتُمْ هٰؤُلاٰءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَکُمْ ثم انتم یا هؤلاء تقتلون أنفسکم ای یقتل بعضکم بعضا

پس اکنون، هان! شما را گویم ای آنکه شمااید مر یک‌دیگر را می‌کشید وَ تُخْرِجُونَ فَرِیقاً مِنْکُمْ مِنْ دِیٰارِهِمْ و گروهی را از خانها بیرون می‌کنید

تَظٰاهَرُونَ عَلَیْهِمْ تعاونون علیهم

سوگندیان خویش را و دوستان خویش را یاری می‌دهید بر قهرکردن اهل دین خویش

بِالْإِثْمِ وَ اَلْعُدْوٰانِ

به بزه‌مندی و ستم‌گاری

وَ إِنْ یَأْتُوکُمْ  أُسٰاریٰ تُفٰادُوهُمْ

چون از شما کسی گرفتار آید به دست دشمنان

تفدوهم

مال خویش بدهید و او را بازخرید و برهانید و این را قصه‌ای است.

بدان که یثرب شهری بوده است به نزدیک مدینهٔ رسول صلّی اللّه علیه و سلم که نخست پیغامبر علیه السّلام که هجرت کرد آنجا آمد، و چون این مسجد که امروزست به مدینه بنا کردند و   گرد بر گرد آن خانها کردند و   آن را مدینة الرّسول نام کردند و بدین یثرب دو گونه مردمان بت‌پرست بودند یکی را اوس گفتندی و دیگری را خزرج و گرد بر گرد ایشان دو حصار جهودان بود یکی را بنی قریظه گفتندی و دیگری را بنی النضیر   . این بنی قریظه خویشتن را به خزرجیان پیوستند و بنی النضیر   خویشتن به اوسیان پیوستند و اندر سایهٔ ایشان اندر آمدند، و عرب آنرا حلف خواندندی و آن کس را حلیف خواندندی.

اکنون چون قریظیان حلیف خزرج بودند و نضیریان   حلیف اوس بودند و به روزگار دراز میان اوس و خزرج حربها بودی-و آن حربها را اندر کتبها نامست چون سمیر و حاطب، و آنچه مانند اینست-چون وقتی اوس را با خزرج کارزار بودی این قریظی مر خزرجی را یاری بایستی داد و چون به حرب اندر آمدندی چاره نبودی نضیری   مر قریظیان   را کشتی و قریظی   مر نضیریان   را و این گروه مران گروه را از خانمان بیرون کردندی و آن گروه مرین گروه را بیرون کردندی و چون باز کسی ازیشان به بند   گرفتار شدی و اسیر افتادی او را باز خریدندی و گفتندی خدای عز و جل اندر توریت ما را چنین فرموده است. اگر کسی مریشان را گفتی که چیست اهل دین خود را می‌بازخرید گفتندی فرمان چنین است و اگر گفتندی پس یک‌دیگر را چرا می‌بکشید گفتندی پس چکنیم نتوانیم که مر حلفای خود را یاری ندهیم. ایزد تعالی بدین معنی   ایشان را سرزنش کرد و این قصه یاد کرد   وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَیْکُمْ إِخْرٰاجُهُمْ آن بیرون کردن شما مریشان از خانهاشان   حرام بود بر شما یعنی باز زد کرده بود شما را و آنگه گفت: أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ اَلْکِتٰابِ وَ تَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ شگفتتان نیاید از خود که به بهری از توریت بگروید و کار بندید به باز خریدن اسیران و به بعضی بی‌ستون و ناخستون شوید به کشتن یک‌دیگر فَمٰا جَزٰاءُ مَنْ یَفْعَلُ ذٰلِکَ مِنْکُمْ ما مکافاة من یفعل ذلک منکم إِلاّٰ خِزْیٌ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا نکال و عقوبة فی الدنیا باخذ الجزیة و قتل بنی قریظة   و اجلاء بنی النضیر   گفت چه باشد سزای بعده من بعد موسی بِالرُّسُلِ بالانبیاء و المرسلین من بنی اسرایل گفت از پس مرگ موسی علیه السّلام یک از پس دیگر پیغامبران فرستیدیم چنانکه در خبرست از پس موسی تا به وقت عیسی علیهما السّلام ایزد تعالی هزار پیغامبر از بنی اسرایل بفرستاد وَ آتَیْنٰا عِیسَی اِبْنَ مَرْیَمَ اَلْبَیِّنٰاتِ و اعطینا عیسی ابن مریم البینات، الآیات البینات الواضحات الدالة   علی صدق نبوته منها ابراء الاکمه و الابرص و احیاء الموتی گفت بدادیم مر عیسی را پسر مریم را علیهما السّلام نشانیهایی بر راستی پیغامبری و زان نشانیها یکی آن بود که دعا کردی ایزد تعالی پیسان را درست گردانیدی و نابیناآن را بینا گردانیدی و مردگان را زنده گردانیدی. کلبی گوید چهار مرده بیش زنده نکرد، یکی ازیشان عازور بود، و آن عازور دوستی بود از دوستان عیسی علیه السّلام به دهی نشستی و اوی مرده شد.

تابوتی ساختند او را از سنگ و اندران تابوتش بنهادند چون خبر به عیسی رسید به تعزیت آنجا شد. اهل او تنگ‌دلی بسیار می‌کردند دل عیسی تنک شد بر سر گور او آمد و دعا کرد از پس آنکه خون‌آب و زردآب از وی دویده بود و بندهای وی سست گشته بود. ایزد تبارک و تعالی او را زنده گردانید. برخاست و به خانه باز آمد.

و دیگر روزی عیسی علیه   السّلام می‌رفت جنازه‌ای پیش آوردند و زالکی مادر   آن مرده خروشان از پس می‌آمد. عیسی را دل از بهر وی بسوخت.

  گفت جنازه بنهید چون بنهادند عیسی علیه السّلام دعا کرد و آن برنا زنده شد و جنازه برگردن گرفت وز مردمان عذر خواست و به خانه باز آمد؛ و سدیگر کلبی گوید دختر باژوانی را زنده کرد و بیش‌ازین نگوید.

خواجهٔ امام گفت رضی اللّه عنه که از پیری سماع دارم از اهل تفسیر رحمه اللّه او چنین گفت که عیسی علیه السّلام در گورستانی برگذشت بر سر گوری برنایی را دید   زار می‌گریست. دل عیسی علیه السّلام بسوخت پرسید که این مرده ترا چه باشد؟ جواب داد که این عیال من بوده است و دل من در وی بسته است، و بی وی نمی‌شکیبم. عیسی را دل بر وی تنک شد، دعا کرد خداوند را تعالی. گور باز شکافت و زن سر از آنجا برآورد، دست شوی گرفت و به خانه باز شد از پس از آن به روزگاری این مرد به سوی عیسی دوان آمد، گفت یا روح اللّه گوایی است مرا به نزد تو، آن زن که به دعای تو از گور برآمد دست بیگانه‌ای گرفته است، و مرا می‌گوید ترا نشناسم. عیسی گفت گوایی یک تن به حکم درست نیاید اما باز گرد و مرو را بگوی که تو آنی که به دعای عیسی از گور برآمدی و زندگانی رفته بازیافتی. اگر گوید نی بگوی اگر چنین نیست که من می‌گویم آن زندگانی باز دادی. این جوان برفت و این زن را هم‌چنین بگفت.

زن که این سخون بگفت در ساعت بیفتاد و جان بداد.

خواجهٔ امام گفت-رضی اللّه عنه-شاید بود که این زن دختر آن باژبان بوده است که کلبی یاد کرده است و اللّه اعلم.

و چهارم سام بن نوح را زنده کرد. اندر کتاب چنین یافتیم که کافران گفتند مر عیسی را علیه السّلام که تو مردگان تازه را می‌زنده کنی و شاید بود که هنوز جان ازیشان برنیامده است تمام. خواهیم که ما را یکی مردهٔ کهن زنده کنی. عیسی علیه السّلام به گورستان بیرون شد، با ایشان گفت کرا خواهید؟ گفتند:

سام بن نوح را زنده کن، عیسی علیه السّلام دو رکعت نماز کرد، اندر یک رکعت الم تنزیل خواند و در دیگر رکعت تبارک الملک، و همیشه هم چنین کردی و اندر آخر آن ایزد را تعالی بدین هفت نام بخواندی یا حی. یا قیوم. یا علیم.    یا فرد. یا وتر. یا احد. یا صمد.

گور باز شد و سام سر از گور برآورد بنگریست سر او را دید و موی او را سپید شذه، پرسید مرو را که در وقت شما سپیدی موی نبود چیست که تو سپید موی برخاستی از گور. سام جواب داد که آواز تو به گوش من رسید گفتی قم باذن اللّه پنداشتم که قیامت آمده است از هول آن موی من سپید گشت. پس گفت یا عیسی دعا کن تا من به حال اول بازگردم، که هنوز از مرگ اول طلخی جان کندن در گلوی من است بنگریستند چهار هزار سال بود تا او مرده بود.

و در اخبار دیگر-جزین چهار تن-آمده است که بسیار مرده را زنده کرد به دعا و اللّه اعلم.

قوله تعالی وَ أَیَّدْنٰاهُ بِرُوحِ اَلْقُدُسِ ای قوّینا عیسی علیه السّلام بروح القدس بجبریل الطّاهر و ذلک انّ الیهود قصدوا قتله فرفعه جبریل علیه السّلام الی السّماء گفت یاری دادیم ما مر عیسی را علیه السّلام به جبریل پاکیزه.

و قصه یآن‌چنان بود که چون عیسی علیه السّلام دعوت   خود را آشکارا کرد و خلق را به ملت خویش خواند و شریعت موسی را علیه السّلام منسوخ کرد، جهودان مرو را متابعت نکردند و مرو را حرام‌زاده خواندند و داری بزدند و قصد آن کردند تا مرو را بر دار کنند، پس مهتری را از آن خویش، نام او یهودا، بفرستادند تا او را از خانه بیرون آرد. این مهتر اندر خانهٔ عیسی اندر آمد ایزد تبارک و تعالی شبه عیسی علیه السّلام بران مهتر جهودان برافگند و جبریل علیه السّلام عیسی را برگرفت وز راه روزن به سوی آسمان برآورد و این مهتر جهودان که بیرون آمد گفت عیسی را در خانه نیافتم جهودان گفتند نه، تو عیسی مهتر ما را چه کردی. بگرفتند او را و بر دار کردند. پنداشتند که عیسی را کشتیم و بردار کردیم. ایزد تعالی خود عیسی را علیه السّلام به آسمان برده بود.

و اندر روایت دیگر چنین آمده است که عیسی از جهودان بگریخت و به کوهی اندر شد. جهودان مرو را طلب می‌کردند عیسی مر حواریان را گفت- یاران خویش را-کیست از شما که خویشتن فدی من کند تا ایزد تعالی    مرو را مانند من گرداند به صورت   تا او را بدل من بر دار کنند تا او به قیامت اندر بهشت قرین من باشد. از حواریان یکی گفت من خود را فدی تو کردم. ایزد تعالی شبه عیسی بر وی افگند، و جبریل عیسی را به آسمان برآورد، و جهودان آن حواری را بگرفتند و بر دار کردند پنداشتند که عیسی را بر دار کردیم. پس مریم زاری بسیار کرد.

بدین روایت چنین آمده است که مریم از پس عیسی بمرد؛ و به روایت دیگر چنانست که پیش از عیسی مرد اما اندرین روایت گفت که مریم رضوان اللّه علیها به زیر دار آمد شبی، و بسیار می‌گریست. ایزد تعالی عیسی را بازفرستاد و با مادر دیدار کرد و گفت: ای مادر من به آسمان رفته‌ام، و این یاری است از یاران من و مرا نکشته‌اند؛ و صحیح‌تر آنست که این مریم مادر عیسی نبود اما مریدهٔ وی بود و دوست‌دار وی بود اینست که ایزد تعالی گفت وَ أَیَّدْنٰاهُ بِرُوحِ اَلْقُدُسِ أَ فَکُلَّمٰا جٰاءَکُمْ متی ما جاءکم و مهما جاءکم یا معشر الیهود رَسُولٌ مرسل بِمٰا لاٰ تَهْویٰ أَنْفُسُکُمُ بما لا یوافق شریعتکم و لا یواطی مرادکم اِسْتَکْبَرْتُمْ تعظمتم عن الایمان بذلک النبی گفت هرباری که به شما آید از من رسولی بدانچه که موافق شریعت شما نباشد و بر مراد شما نباشد استکبرتم بزرگ‌منشی کردید و گردن‌کشی کردید آن پیغامبر را فَفَرِیقاً کَذَّبْتُمْ مثل محمّد و عیسی صلوات اللّه علیهما وَ فَرِیقاً تَقْتُلُونَ مثل زکریّا و یحیی علیهما السّلام گفت یا جهودان او هرباری که به سوی شما از من رسولی فرستیده آید و پیغامبری آید که آن شریعت او با شریعت شما موافق نیاید و با شما به مراد شما کار نکند ایشان را کشتن گیرید، و دروغ‌زن‌کردن گیرید چنانکه یک گروه را دروغ‌زن کردید چون محمد مصطفی را و عیسی را صلوات اللّه علیهما و گروهی را بکشتید چنان چون زکریا و یحیی را علیهما السّلام و قصه به جایگاه گفته آید ان شاء اللّه.

وَ قٰالُوا قُلُوبُنٰا غُلْفٌ و قالت الیهود قلوبنا غلف ای اوعیة بمنزلة الغلاف لکلّ علم و هی لا تعی کلامک جهودان گفتند که دلهای ما چون آوندهاست هرگونه   گونه علمها را، و غلافهای علم است اما سخونهای تو اندر دل ما جای نمی‌گیرد و اندر دلهای ما می‌نخورد فلو کنت نبیّا لنجع قولک فی قلوبنا گفتند اگر تو پیغامبر بودیی راستی سخونهای تو در دلهای ما جای گیردی.

این تفسیر آنگاه باشذ که غلف خوانی اما چون غلف خوانی لام را ساکن کنی تفسیرش آن باشد که جهودان گفتند که این دلهای ما ازین گفتارهای تو چنان می‌باشد چنانکه چیزی در زیر غلافی پوشیده باشذ به هیچ‌گونه سخونهای تو اندر دل ما می‌جای نگیرد قال اللّه تعالی بَلْ لَعَنَهُمُ اَللّٰهُ بِکُفْرِهِمْ عقوبة   کفرهم و مجازات کفرهم فَقَلِیلاً مٰا یُؤْمِنُونَ فلا یومنون الاّ قلیلا ای فلا یومنون الاّ ایمانا قلیلا و قیل لا یومنون بقلیل و لا بکثیر و قیل لا یومنون الاّ القلیل منهم خداوند تعالی گفت بَلْ لَعَنَهُمُ اَللّٰهُ بِکُفْرِهِمْ نه چنانست که ایشان می‌گویند جز آنکه دلهای ایشان را و ایشان را خدای عز و جل بنفرین کرده است، وز خود دور کرده است، و از دریافتن سخونهای خویش دور کرده است، تا می‌نگروند به سخونهای تو مگر گرویدنی اندک؛ و نیز گویند نگروند مگر اندکی ازیشان، چون عبد اللّه سلام و بحیرای راهب و مانند ایشان و گویند لا یومنون بالقلیل منه و لا بالکثیر نه به اندک می‌گروند و نه به بسیار و این قول کلبی است

وَ لَمّٰا جٰاءَهُمْ کِتٰابٌ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ یعنی القرآن مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَهُمْ موافق لما معهم من التّوریة بتوحید اللّه و نعتک و صفتک و ببعض الشّرایع گفت چون به نزد ایشان آمد نامه‌ای از خدای عز و جل، و آن قرآنست و قرآن را به پارسی نبی گویند برابر آمد با آن نامه که ایشان دارند و آن توریت است به یگانگی خدای عز و جل و به نشانیهای تو که محمدی صلّی اللّه علیه و سلّم و به بعضی از شریعتها نیز برابر آمد با نامهٔ ایشان این نامهٔ تو وَ کٰانُوا مِنْ قَبْلُ و کانت الیهود من قبل مجیئک و قیل مجیء القرآن یَسْتَفْتِحُونَ یستنصرون بک یا محمّد عَلَی اَلَّذِینَ کَفَرُوا اذا حاربوا مع بعض الکفرة مثل اسد و غطفان گفت این جهودان چنان   بودند آن وقت که ترا هنوز تدیده بودند هرباری که با مشرکانشان کارزار بودی به برکت تو از خدای عز و جل نصرت خواستندی و گفتندی یا رب به حرمت و حق آن پیغامبر آخر الزمان که فرستاد خواهی که ما را نصرت و یاری دهی و خداوندشان بدین گفتار نصرت می‌دادی فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ مٰا عَرَفُوا فلمّا اتاهم حین اتاهم و هو محمّد صلّی اللّه علیه و سلّم ما عرفوا ما علموا انّه هو کَفَرُوا بِهِ جحدوا به و انکروا گفت چون به ایشان آمد یعنی محمّد صلّی اللّه علیه و سلّم می‌دانستند و می‌شناختند که این آن پیغامبر آخر الزمان است کفروا به به پیامبری او بی‌ستون گشتند و او را ناشناخته کردند و گفتند این نه آن پیغامبر است فَلَعْنَةُ اَللّٰهِ عَلَی اَلْکٰافِرِینَ فبعد اللّه عن رحمته و قربه و جنّته گفت نفرین خدای باد برین چنین بی‌ستونان؛ و دوری باد از قرب و بهشت خدای عز و جل این‌چنین کافران را

بِئْسَمَا اِشْتَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ بئس شیئا اختاروه لانفسهم أَنْ یَکْفُرُوا بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ گفت بد چیزا که مر خویشتن را خریدند وز بهر خود را گزیدند و آن ناشناسی ایشان است مر محمد را صلّی اللّه علیه و سلّم و مران نامه را که خدای عز و جل به سوی محمد فرستاده است بر زبان جبریل علیه السّلام.

و دیگر قول بد چیزا که ایشان اختیار کردند و آن حق ناشناختن ازیشان مر خداوند خود را أَنْ یَکْفُرُوا بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ بان یکفروا و نو سپاسی کردند نعمتی را که خداوند تعالی مریشان را داده است و آن محمد است و قرآن، به هردو نگرویدند بَغْیاً انما فعلوا ذلک لبغی و حسد اثاروه و اظهروه این همه که کردند از ان کردند که حسدشان آمد و رشکشان آمد که این پیغامبر از فرزندان اسمعیل آمد ازیرا چه جهودان اندر توریت نشان پیغامبر آخر الزمان یافته بودند و بگرویده بودند. بران پنداشت بودند که این پیغامبر آخر الزمان از فرزندان اسحق باشد ازیرا که جهودان از نسل اسحق‌اند علیه السّلام و پیغامبر ما صلّی اللّه علیه و سلّم از عرب آمد وز نسل اسمعیل آمد   مرو را حسد کردند و به سبب حسد بدوی نگرویدند و حسد را به تازی عبارت   کرده‌ایم الحسد غمّ یظهر فیک بما انعم اللّه علی اخیک. حسد غمی بود که پدید آید در دل تو به نیکوییی که پدید آید بر برادر تو.

و عبارتی دیگر به پارسی الحسد جوشش و الحرص کوشش و الغش پوشش و مفسران بغی را حسد تفسیر کرده‌اند اما حقیقت بغی بر مسلمانان بیشی جستن بود و پیشی جستن أَنْ یُنَزِّلَ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ بان ینزّل اللّه جبریل علیه السّلام من فضله بفضله الکتاب و النبوّة عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ کما شآء علی محمّد صلّی اللّه علیه و سلّم. یعنی این بغی و حسد و رشک بدان ظاهر کردند که ایزد تعالی پیغامبری بدان کس داد و نبی بدان کس فرستاد از بندگان خویش که او خواست، و آن محمد است صلّی اللّه علیه و سلّم فَبٰاؤُ بِغَضَبٍ عَلیٰ غَضَبٍ فاستوجبوا   الیهود لعنة من اللّه تعالی و غضبه و قیل رجعوا بلعنة من اللّه تعالی گفت سزاوار گشتند مر نفرین خدای را تعالی و خشم او را علی غضب لعنة علی اثر لعنة نفرینی پس نفرینی تا همیشگی اندر موجب آن نفرین و آن خشم بماندند وَ لِلْکٰافِرِینَ عَذٰابٌ مُهِینٌ و للکافرین الجاحدین عذاب مّهین یهانون فیه و لا یکرمون   . مرین بی‌خستونان را پای وهی بود اندر دوژخ خوارکننده، نه کفارت‌کننده، چه عذاب مؤمنان کفارت ایشانست و عذاب کافران عقوبت ایشان است، او هرعذابی که آن کفارت باشد مهین نباشد

وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ فمهما قیل للیهود آمِنُوا صدّقوا بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ تعالی من القرآن علی محمّد صلّی اللّه علیه و سلّم گفت یا جهودان بگروید بدینچه ما فرو فرستادیم قٰالُوا نُؤْمِنُ بِمٰا أُنْزِلَ عَلَیْنٰا گفتند ما بدین کتاب گرویدیم که به نزد پیغامبر ما فرود آمد و آن توریة است وَ یَکْفُرُونَ بِمٰا وَرٰاءَهُ و یجحدون ما سوی التوراة منکر شدند و ناخستون شدند به هرکتابی که جز از توریت بود وَ    هُوَ اَلْحَقُّ این همه کتابها که از آسمان آمدند به نزد انبیا علیهم السّلام همه راستست و شایسته است و بایسته مُصَدِّقاً لِمٰا مَعَهُمْ ای موافقا للتّوریة ببعض الشّرایع نعتک و صفتک فی الکتب مشهور   معنی حق به پارسی چیزی شایسته باشد و پارسی باطل ناشایسته قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِیٰاءَ اَللّٰهِ مِنْ قَبْلُ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ قل للیهود لم قتلتم انبیاء الله   فی مقالتکم بانکم مؤمنون بدان که هرچه اندر قرآن قل است همه آن بوده است که از کسی سؤالی رفته است به تعنت یا به جز آن، این قل جواب آن آمده است چنانکه پرسیدندش از صفت خداوند تعالی جواب آمد قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ و چنانکه از حدیث می‌پرسیدند جواب آمد که قُلْ فِیهِمٰا إِثْمٌ کَبِیرٌ و چنانکه از حدیث روح پرسیدند جواب آمد قُلِ اَلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی همه قرآن همه چنین است اما اینجا که گفت قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِیٰاءَ اَللّٰهِ مِنْ قَبْلُ و آن چنان بود که جهودان دعوی کردند که دین دین ماست و جز از دین ما هیچ دینی حق نیست. آیت آمد قل بگوی مریشان را فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِیٰاءَ اَللّٰهِ پس اگر شما مؤمن بودید چرا چندین پیغامبر را بکشتید به ناحق؟ ای که بی از آن‌که بریشان کشتن واجب آمد إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ اگر چنانکه شما راست گویید بدینچه می‌گویید که ما مؤمنانیم و این نبی که حق است با توریت برابر   به توحید ایزد تعالی و به نعت محمد-صلّی اللّه علیه و سلم-، چرا این را باطل می‌شمرید؟ و این جهودان که در وقت رسول بودند هیچ پیغامبر نکشته بودند اما چه آن پدرانشان کشته بودند، این جهودان بدان رضا می‌دادند و هرکه به فعل کسی رضا دهد او هم ازیشان باشد

وَ لَقَدْ جٰاءَکُمْ مُوسیٰ بِالْبَیِّنٰاتِ بالآیات البینات بالمعجزات النیرات و الدلالات الواضحات علی صدق نبوته گفت به راستی و به خدایی ما که موسی علیه السّلام آمد به سوی شما و آورد از خداوند تعالی به سوی شما معجزاتهایی، که آن جز از امارات پیغامبری نباشد چنان چون چوبی که از دست   او اژدها گشت و دستی را که زیر بغل اندر آوردی از آن نوری ساطع شدی چنانکه نور آفتاب را غلبه کردی و از پس آن معجزاتهای دیگر چون طوفان و جراد و قمّل و آنچ بدین ماند ثُمَّ اِتَّخَذْتُمُ اَلْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ الها معبودا من بعده من بعد انطلاقه الی الجبل گفت از پس آن‌که موسی علیه السّلام از شما غایب شد گوساله‌ای را به خدایی گرفتید وَ أَنْتُمْ ظٰالِمُونَ ضارّون لانفسکم شما خود را از زیان‌کاران کردید و این هم پدرانشان کرده بودند اما ایشان چون به فعل پدران راضی بودند ملامت ایشان را آمد

وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَکُمْ و اذکروا حین عاهدنا معکم و حلفناکم و اوثقنا علیکم بان آمنوا بنبیّ آخر الزّمان و بکتابه گفت یاد دارید که ما با پدران شما عهدی بستیم و پیمانی با سوگند که هرگز بر پیغامبر آخر الزمان شمشیر نکشید و او را نگاه دارید و یاری دهید و بدوی بگروید وَ رَفَعْنٰا فَوْقَکُمُ اَلطُّورَ ای قلعنا و حبسنا فوق رؤسکم الجبل و از جای برکندیم کوهی بر مقدار لشکرگاهتان و آن بر سر شما بداشتیم تا توریة بپذیرفتید   خُذُوا مٰا آتَیْنٰاکُمْ بِقُوَّةٍ اعملوا بما امرناکم بالجدّ و المواظبة گفتیم که بگیرید و بپذیرید   این کتاب را ای که توریت را و آنچه اندران برآید کاربند باشید مردانه اندران ایستید و روز و شب اندران کنید وَ اِسْمَعُوا اطیعوا ای که فرمان‌بردار باشید   و گوش به فرمان دارید قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ عَصَیْنٰا ای سمعنا الآن و عصینا من قبل گفتند جهودان یا رب فرمان برداریم گوش به فرمان نهادیم اکنون که این کوه بر سر ما بداشتی و عصینا هرچند که پیش ازین در تو عاصی بودیم.

خواجهٔ امام گفت-رضی اللّه عنه-شاید بود معنی آیت آن باشد که پدرانتان گاهی گفتند فرمان برداریم، و باز گاهی گفتند فرمان نبریم، و گوساله را معبود گرفتند و اللّه اعلم وَ أُشْرِبُوا فِی قُلُوبِهِمُ اَلْعِجْلَ بِکُفْرِهِمْ ای تشرّب و دخل فی قلوبهم   افئدتهم حب العجل گفت اندر خورد و جای گرفت در دلهای ایشان   دوستی گوساله و پرستیدن آن بِکُفْرِهِمْ ای عقوبة بکفرهم گفت این همه پاداش ایشان بود بدانکه ایشان کفر را اختیار کردند قُلْ بِئْسَمٰا یَأْمُرُکُمْ بِهِ إِیمٰانُکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ قل یا محمّد بئس الایمان ایمان یأمرکم بالکفر ان کنتم مؤمنین علی زعمکم گفت اگر بدین چه شما می‌گویید که ما مؤمنیم راست گویید، بد ایمانا که ایمان شماست که مر شما را به پیامبر کشتن فرماید و گوساله پرستیدن فرماید اگر شما مؤمنیدی این‌چنین نه کنیدی

قُلْ إِنْ کٰانَتْ لَکُمُ اَلدّٰارُ اَلْآخِرَةُ قل یا محمّد صلّی اللّه علیه و سلّم ان کانت الجنّة خالصة لکم عِنْدَ اَللّٰهِ خٰالِصَةً مّن دون النّاس گفت بگوی یا محمد اگر بهشت جاودان در حکم خدای عز و جل چنانست که آن مر شما راست خاصگی مِنْ دُونِ اَلنّٰاسِ بی از دیگر مردمان فَتَمَنَّوُا اَلْمَوْتَ فاشتهوا الموت ای قولوا یا ربّ امتنا لکی تدخلوا الجنّة إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ فی مقالتکم انّ الجنّة خالصة لکم گفتیم که هرجا که قل بینی بدان که پیش از آن با قومی سؤالی یا خصومتی یا دعوی رفته باشد که این قل جواب آن باشد و آن‌چنان بود که جهودان دعوی کردند و گفتند که بهشت خاصگی مر ما راست، و اندر بهشت نیاید کسی جز جهود؛ و ترساآن گفتند که نی بهشت خاصگی مر ما راست و اندر بهشت جز ترسا کس نیاید. فرمان آمد که قل بگوی مر ایشان را إِنْ کٰانَتْ لَکُمُ اَلدّٰارُ اَلْآخِرَةُ اگر چنانست که بهشت یکبارگی مر شما را خواهد بودن، پس مرگ را آرزو کنید و بخواهید از خداوند تعالی مرگ را، و بگویید یا رب بمیران مر ما را، تا زودتر به بهشت رسید. خدای تعالی گفت

وَ لَنْ یَتَمَنَّوْهُ أَبَداً لن یشتهوا الموت ابدا فی الدنیا البتة گفت هرگز آرزو نکنند ایشان مر مرگ را، هرگز هرگز تا اندرین جهان باشند اما اندر دوژخ بسیار مرگ آرزو کنند اما نمیرند بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ بدان سبب که دانند که ایشان چه الفغده‌اند مر خویشتن را وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ بِالظّٰالِمِینَ انّ اللّه تعالی عالم باحوال الیهود و النّصاری   گفت خداوند تعالی داناست به حال دلهای جهودان و ترساآن که ایشان مر زندگانی را چگونه دوست دارند

وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ اَلنّٰاسِ عَلیٰ حَیٰاةٍ یعنی و الله لتلفینهم اشد الناس حرصا علی البقاء فی الدنیا گفت ایشان را هرآینه از همه مردمان دیگر بر زندگانی حریص‌تر یابی ای که گواژگن   تر یابی.

پارسی حرص، گواژه‌کردن باشد و معنی حرص، سیر ناشدنی باشد از یافتن چیزی اگر چه بسیار یابد وَ مِنَ اَلَّذِینَ أَشْرَکُوا یعنی المجوس وز مغانشان نیز بر زندگانی حریص‌تر یابی یَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ یُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ یتمنی کل واحد منهم ان یعمر ان یعیش الف سنة و آرزو برد هریکی ازیشان که بزیدی هزار سال وَ مٰا هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ اَلْعَذٰابِ و ما التعمیر بمنجیه و مبعده من العذاب أَنْ یُعَمَّرَ ان یعیش الف سنة گفت چنان نیست اگر او خود هزار سال بزید که این زندگانی مرو را از عذاب و پای‌وه خداوند تعالی بخواهد رهانید یا از دوژخ ایشان را دور خواهد کرد   وَ اَللّٰهُ بَصِیرٌ بِمٰا یَعْمَلُونَ خداوند تعالی دانا و بیناست به هرچه ایشان می‌کنند

قُلْ مَنْ کٰانَ عَدُوًّا لِجِبْرِیلَ این جواب سؤالیست که رییسی از آن جهودان که او را عبد اللّه بن صوریا گفتندی به نزدیک پیغامبر-صلّی اللّه علیه و سلم-آمد مرو را پرسید و گفت: یا محمد ما را خبر داده‌اند که پیغامبر آخر الزمانی را، خواب وی چگونه باشد. ما را خبر ده که خواب تو چگونه است.

پیغامبر گفت-صلّی اللّه علیه و سلّم-چشمهای من اندر خواب باشد، اما دلم بیدار باشد، گفت: هم‌چنین یافتیم اندر توریت؛ و خبر ده که از مردم چند چیز از آب مرد باشد و چند اندام از آب زن باشد. پیغامبر گفت-صلّی اللّه علیه و سلّم- اما استخوان و پی و رگها از آب مرد باشد، و گوشت و خون و ناخن و موی از آب زن باشد. ابن صوریا گفت: راست گویی. گفت چیست که فرزند گروهی به پدرگان ماند و گروهی به مادرگان؟ پیغامبر گفت: -صلّی اللّه علیه و سلم-هر کرا آب غلبه کند فرزند به کسهای او ماند   گفت: راست گویی اکنون یک چیز ماند اگر بگویی، بگروم به تو. مرا بگوی که کدام فریشته آید به نزدیک تو، پیغامبر-صلّی اللّه علیه و سلّم-گفت که جبریل آید-علیه السّلام-وحی او آرد به نزد من. گفتند: یا محمد اگر به جای جبریل به نزدیک تو میکایل آمدی ما به تو بگرویدیمی، ازیرا که جبریل دشمن ماست و اوی از آسمان جز عذاب نیارد، و شارستانها را او هلاک کرده است. اگر چنان بودی که میکایل آمدی به نزد تو ما به تو بگرویدیمی ازیرا که اوی ولی و دوست ماست که وی از آسمان همه رحمت و خیر و باران آرد، پس گفت مرو را که ابتدا دشمنی شما با جبریل از کجا افتاده است؟ جواب دادند از آن جهت را که ایزد تعالی در کتابهای خویش ما را آگاه کرده بود که مردی خواهد بود او را بخت نصر گویند او مملکت یابد، بیاید، و این بیت المقدس را ویران کند و توریت را بسوزد، و توریت خوانان را بکشد، و منشأ او از بابل باشد. ما کسی را بفرستادیم تا او را بکشد این کس او را بدان نشانی بیافت، اندران وقت هنوز کودک بود و خرد بود این کس ما خواست که تا او را بکشد، جبریل او را برهانید و نگذاشت که مرو را بکشتی تا بزرگ شد و بیامد و بیت المقدس را ویران کرد و توریت را بسوخت و هفتاد هزار توریت خوان را بکشت. ما را بر وی دشمنی ازین جهت افتاده است. عمر خطاب-رضوان اللّه علیه-گفت پس هرکسی که دشمن جبریل باشد او دشمن میکایل باشد و هرکه دشمن ایشان باشد، او دشمن خدای تعالی باشد. خداوند تعالی این آیت بفرستاد و گفت قُلْ بگوی مرین جهودان را مَنْ کٰانَ عَدُوًّا لِجِبْرِیلَ هرکه دشمن است مر جبریل را بدان سبب که او از آسمان همه عذاب آرد فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلیٰ قَلْبِکَ بِإِذْنِ اَللّٰهِ ای انّه نزّل   القرآن و یقرأه   علی قلبک باذن اللّه بامر اللّه تعالی و ای خیر افضل من القرآن. ایشان را بگوی اگر دشمنیتان با جبریل ازین جهت است که اوی جز عذاب نیارد قرآن او آورده است از آسمان و بر دل تو می‌خواند و کدام خیرست بزرگتر از قرآن.

و وجهی دیگر گفت بگوی آنرا که دشمن جبریل است گو می‌باشی   دشمن که دشمنی تو او را زیان ندارد    مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهِ الکتاب مصدقا لما بین یدیه گفت این کتاب که جبریل آورده است راست گوی کننده است مر همه کتابها را که پیش ازین کتاب بوده است وَ هُدیً وَ بُشْریٰ لِلْمُؤْمِنِینَ المصدّقین للقرآن هادیا و مبشرا للمومنین گفت این قرآن راه‌نمای و مژده‌دهنده است مر مؤمنان را و راه نمایست به نیکیها مر مؤمنان را و مژدگان‌دهنده به بهشت جاودان مر مؤمنان را و آنگه گفت

مَنْ کٰانَ عَدُوًّا لِلّٰهِ وَ مَلاٰئِکَتِهِ وَ بجمیع ملائکته و رسله و بجمیع رُسُلِهِ وَ جِبْرِیلَ وَ مِیکٰالَ فانه کافر فَإِنَّ اَللّٰهَ عَدُوٌّ لِلْکٰافِرِینَ، مبغض للکافرین. گفت بگوی ایشان را هرکه او دشمن خدای تعالی باشد، او دشمن همه فریشتگان باشد بخاصه از ان جبریل و میکایل و آن کس کافر باشد وخدای عز و جل دشمن دار کافرانست

وَ لَقَدْ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ آیات القرآن مبینات بالحلال و الحرام وَ مٰا یَکْفُرُ بِهٰا إِلاَّ اَلْفٰاسِقُونَ و ما یجحد بها الا الفاسقون الکافرون الیهود و النّصاری الخارجون عن امر اللّه تعالی به راستی که ما به سوی تو فرو فرستاده‌ایم آیتهای قرآن پدید کرده اندر وی بایست و نابایست و شایست و ناشایست و فرمان و نهی، مرو را منکر نشوند مگر فاسقان بی‌فرمانان از کافران و جهودان و ترساآن

أَ وَ کُلَّمٰا عٰاهَدُوا عَهْداً یعنی اهل التّوریة و الانجیل نَبَذَهُ فَرِیقٌ مِنْهُمْ ای ترکه و طرحه طائفة منهم ذلک العهد گفت: او هرباری که با این جهودان و ترساآن عهدی و پیمانی بسته آید که تا بگروند بدین پیغامبر آخر الزمان، همی گروهی ازیشان آن فرمان را به جای مانند و آن پیمان را بشکنند و گویی که همه را پس پشت انداختندی بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ بل اکثر الیهود و النّصاری لا یعرفون العهد و الحقّ گفت چه بیشتر ازیشان، خود، آنند که عهد خدای را تعالی نشناسند، و آنچ با ایشان پیمان بسته آمده است ندانند.

سؤال و جواب-و اگر کسی سؤال کند که این عهد و پیمان با که بسته بودند و کی بسته بود، جواب آنست که ایزد تعالی هرپیغامبری که بفرستادی اندر هرایامی، او را فرمان دادی که با امت   خویش عهد بندید و بگویید تا به پیغامبران   ؟ آخر الزمان بگروند یعنی به محمد-صلّی اللّه علیه و سلّم-ایشان از پیغامبران علیهم السّلام بپذیرفتندی   و پیغامبران ایشان را گفتندی که این عهد با فرزندان خود ببندید و بگویید تا با فرزندان خویش و فرزند فرزند هم‌چونین خبر می‌دهید تا بدان پیغامبر بگروند

وَ لَمّٰا جٰاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَهُمْ فلما اتاهم ای من عند الله بامر الله و حکمه نَبَذَ ترک و طرح فَرِیقٌ طائفة مِنَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ اعطوا علم التوراة کِتٰابَ اَللّٰهِ یعنی القرآن و قیل نبذوا   التّوریة وَرٰاءَ ظُهُورِهِمْ عبارة عن ترک العمل به کَأَنَّهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ کتاب اللّه تعالی و لا یعرفونه گفت چون آنگاهی که بدیشان رسید، این پیغامبر خدای عز و جل و آن محمد بود-صلّی اللّه علیه و سلّم-به فرمان خدای عز و جل آمده بود و به حکم او آمد مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَهُمْ راست گوی کننده مران نامه را که ایشان داشتند ای که توریة نَبَذَ فَرِیقٌ مِنْهُمْ گروهی ازین جهودان که علم توریت یافته بودند نامهٔ خدایرا عز و جل، یعنی قرآن را بینداختند، ای که کار نبستند، و بدان نگرویدند. کَأَنَّهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ چنان ساختند خویشتن را که هرگز ندانستندی مرین نامه را

وَ اِتَّبَعُوا مٰا تَتْلُوا اَلشَّیٰاطِینُ ترکوا کتاب اللّه و اتّبعوا تلک الکتب اللّتی تلت الشّیاطین و کتبت الشّیاطین گفت نامهٔ خدای را عز و جل بگذاشتند   و آن نبشتها را که دیوان نبشته بودند از جادویها و نیرنگها، اندر وقت ملک سلیمان یا از پس ملک سلیمان علیه السّلام، آن پیش گرفتند و بدان مشغول گشتند.

و قصهٔ این‌چنان بود که ایزد تعالی مر سلیمان را علیه السّلام فرمان چنان داده بود که تا جز از بنی اسرایل زن بزنی نخواهد. وقتی از وقتها به غزایی رفت.

دختری از ان ملک کافران به بردگی گرفت، و پس او را آزاد کرد و بزنی خواست.

غفلتی بر وی برفت. ایزد تعالی آن از وی نپسندید و به عتاب آن، مرو را از مملکتش معزول گردانید تا چهل روز، و سبب آن بود که ایزد تعالی شکوه مملکت او اندر زیر آن نگین انگشتری وی نهاده داشت و گفته‌اند که آدم علیه السّلام از بهشت آن را بیرون   آورده بود و عصای موسی را علیه السّلام.

عصا معجزت موسی گشت و انگشتیره معجزت سلیمان علیه السّلام، و هرباری که سلیمان علیه السّلام به آب‌خانه اندر شدی، از حرمت مران انگشتیره را با خود نداشتی، به زنی از زنان خویش که به نزد او امینه‌تر بود-نام وی ضبنه- انگشتیره بدو دادی، و پس در آب خانه شدی. روزی هم برین عادت انگشتیره بود و به حکم او آمد مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَهُمْ راست گوی کننده مران نامه را که ایشان داشتند ای که توریة نَبَذَ فَرِیقٌ مِنْهُمْ گروهی ازین جهودان که علم توریت یافته بودند نامهٔ خدایرا عز و جل، یعنی قرآن را بینداختند، ای که کار نبستند، و بدان نگرویدند. کَأَنَّهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ چنان ساختند خویشتن را که هرگز ندانستندی مرین نامه را

وَ اِتَّبَعُوا مٰا تَتْلُوا اَلشَّیٰاطِینُ ترکوا کتاب اللّه و اتّبعوا تلک الکتب اللّتی تلت الشّیاطین و کتبت الشّیاطین گفت نامهٔ خدای را عز و جل بگذاشتند   و آن نبشتها را که دیوان نبشته بودند از جادویها و نیرنگها، اندر وقت ملک سلیمان یا از پس ملک سلیمان علیه السّلام، آن پیش گرفتند و بدان مشغول گشتند.

و قصهٔ این‌چنان بود که ایزد تعالی مر سلیمان را علیه السّلام فرمان چنان داده بود که تا جز از بنی اسرایل زن بزنی نخواهد. وقتی از وقتها به غزایی رفت.

دختری از ان ملک کافران به بردگی گرفت، و پس او را آزاد کرد و بزنی خواست.

غفلتی بر وی برفت. ایزد تعالی آن از وی نپسندید و به عتاب آن، مرو را از مملکتش معزول گردانید تا چهل روز، و سبب آن بود که ایزد تعالی شکوه مملکت او اندر زیر آن نگین انگشتری وی نهاده داشت و گفته‌اند که آدم علیه السّلام از بهشت آن را بیرون   آورده بود و عصای موسی را علیه السّلام.

عصا معجزت موسی گشت و انگشتیره معجزت سلیمان علیه السّلام، و هرباری که سلیمان علیه السّلام به آب‌خانه اندر شدی، از حرمت مران انگشتیره را با خود نداشتی، به زنی از زنان خویش که به نزد او امینه‌تر بود-نام وی ضبنه- انگشتیره بدو دادی، و پس در آب خانه شدی. روزی هم برین عادت انگشتیره بدو داده بود و خود به آب‌خانه در شده بود، و چون وقت معزولیش آمده بود، دیوی که نام او صخر بود خویشتن را بر صورت سلیمان علیه السّلام بساخت، و چنان نمود که از آب‌خانه همی بیرون آید. به نزد آن زن آمد و انگشتیره از وی بستد، آن شکوه که مر سلیمان را علیه السّلام بود برین دیو پدید آمد.

«قصهٔ انگشتیرهٔ سلیمان علیه السّلام»

وهب بن منبه گوید که ایزد سبحانه و تعالی چون آدم را علیه السّلام اندر بهشت آورد، خاتم عزّ از بهر وی بیافرید، و گفت: یا آدم، این نگینهٔ عز است، از بهر تو آفریده‌ام و این خلعت من تراست تا آن وقت که عهد من فراموش نکنی اگر تو عهد و فرمان من بجای مانی، من این از تو بازستانم، به کسی دهم از فرزندان تو. گفت: یا رب آن کدام فرزند باشد ازان من؟ گفت بندهٔ من سلیمان که از کبر سلامت یافته باشد، یعنی متکبر نباشد. آدم علیه السّلام آن انگشتیره اندر انگشت آورد و نوری ازان بتافتی چون نور آفتاب، چنانکه همه درختان بهشت ازان نورانی گشتی و دیوالهای بهشت پنداشتی که ازان نور می‌بخندند، تا آن وقت که از آدم آن زلت موجود آمد آن انگشتیره از انگشت او بپرید تا خویشتن را اندر رکنی از رکنهای عرش افگند و گفت یا رب آدم مرا بگذاشت. ندا آمد که اینجا قرار گیر، که ترا به بنده‌ای خواهم داد که او را ملکی خواهم داد   چنانکه از پس او نیز کسی را ندهم. چون ایزد تعالی سلیمان را برگزید عزّ او را اندران انگشتیره نهاد. جبریل را علیه السّلام بفرستاد به روز عاشورا، روز آدینه، با انگشتیره، و سلیمان اندر نماز بود با دوازده سبط بنی اسرایل. هرسبطی دوازده هزار مرد از علما و حکما و اهل درس   و کتب، و مردمانی برنس‌دار و عکازه‌گیر، از زهاد و عباد و دیگر نیکان، و سلیمان اندر خواندن زبور بود، که انگشتیره در انگشت او کرد جبریل، و گفت یا سلیمان بگیر این هدیهٔ خدای عز و جل مر ترا.

سلیمان با همه قوم سر به سجده نهادند تا آخر روز در یک سجده بودند. بر یک سون انگشتیره نبشته بود انا اللّه لم ازل؛ و به دیگر سون انا اللّه الحیّ القیّام   . و بر سدیگر سون انا اللّه العزیز لا عزیز غیری و عزیز من البسته خاتم عزّی و بر چهار سون آیة الکرسی، و گرد برگرد نبشته بود محمّد رسول اللّه خاتم الانبیا فبذکره و الایمان به تمّ عزّک یا سلیمن فصلّ علیه لیلک و نهارک یعنی عز تو یا سلیمان آن وقت تمام شود که محمد را علیه السّلام یاد کنی و بدوی بگروی. یا سلیمان شب و روز بر محمد درود ده.

و اندر روایت بو صالح که اندر تفسیر یاد کرده است گوید سبب این معزولی سلیمان علیه السّلام آن بود که بر ملکی از ملک کافران که در جزیره بودی غزو کرد با وی، او را بکشت و دختر او را بزنی کرد و این دختر منافقه بود و مسلمانیش پاک نبود و سلیمان علیه السّلام او را به‌غایت دوست داشتی. هرباری که در آمدی او را گریان یافتی. چون پرسیدی مرو را که چرا گری؟ گفتی غم پدرم گرفته است مرا، اگر خواهی که من خرسند شوم، بفرمای دیوان را تا بمانند پدرم صورتی کنند تا هروقتی که مرا غم پدر گیرد اندران نگرم خرسندی باشد مرا. سلیمان علیه السّلام از پاک‌دلی خویش بفرمود تا آن‌چنان صورتی بکردند و آن زن آنرا به خانه اندر بنهاد، و جامهای پدر خویش اندر وی پوشانید. چون سلیمان علیه السّلام از وی غایب شدی او آن را می‌پرستیدی به جای بتی، تا بدان جای رسید که کنیزکان خویش را نیز بر پرستش آن بت خواندن گرفت. آن خبر بیرون افتاد، و گفت‌گویی پدید آمد که اندر خانهٔ سلیمان می بت پرستند، و سلیمان را ازین آگاهی نیست و مرو را وزیری بود، آصف بن برخیای ابن شمعیا که از بزرگان بنی اسرایل بود و اندر علم و حکمت و عبادت   و زهادت   و مرد پای‌گاه‌دار بود. این خبر بدو   رسید، از حشمت سلیمان علیه السّلام این سخون با وی به مشافهه نتوانست گفت   ، حیلتی بسازید، و آمد به نزد سلیمان، گفت: بدان که من پیر گشتم و عمر من به آخر رسید خواهم که یکی مجلسی کنم، و خدایرا عز و جل و انبیای او را علیهم السّلام ثنا گویم و سیرتهای ایشان پیش بنی اسرایل یاد کنم، تا از من یادگاری ماند. سلیمان علیه السّلام او را   دستوری داد و روزی وعده نهادند و بنی اسرایل جمله شدند و سلیمان علیه السّلام حاضر آمد. پس منبری بنهادند و آصف بر آنجا برآمد. خداوند را تعالی چنانکه سزا بود ثنا و حمد گفت. پس از آدم گرفت علیه السّلام هرپیامبری را یگان‌یگان همی ستود و شمایل ایشان از روزگار کودکی تا به وقت پیری یاد می‌کرد. چون به سلیمان علیه السّلام برسید و آن پارساییهای او را و عبادتهای او را که اندر ایام کودکی کرده بود یاد کرد و اندر ایام بزرگیش هیچ یاد نکرد، مردمان عامه آن درنیافتند و پنداشتند که مر سلیمان را به تمامی چنانکه سزا بود بستوده است، اما سلیمان علیه السّلام آن بجای آورد. چون خالی شد، وز منبر فرود آمد، او را به نزد خود خواند و گفت هرپیامبری را-صلوات اللّه علیه-از کودکی تا به بزرگی ثنا گفتی و شمایل ایشان یاد کردی و چون به من رسیدی ایام کودکی مرا یاد کردی وز روزگار بزرگی یاد نکردی و تو دانی که من امروز اندر عبادت   بیش‌از آنم که در کودکی بودم. آصف زبان برگشاد و گفت: بلی، اما اندر کودکی اندر خانهٔ تو بت نپرستیدندی و اکنون همی بت پرستند. سلیمان بجای آورد که چه می‌گوید. به خانه اندر آمد و آن بت را فرمود تا بسوختند و آن زن را طلاق داد و از در بیرون کرد و به عذر به درگاه خداوند تعالی بازگشت، و زاری کرد بسیاری.

چون خداوند تعالی خواست که توبهٔ وی بپذیرد   اولش مبتلا کرد به ذل و معزولی و غریبی و گرسنگی و مزدورکاری، آن وقتش به تخت و مملکت باز آورد.

اما وهب بن منبه گوید که این ملک را که سلیمان علیه السّلام قهر کرد ملکی جبار بود. وز آنجا که سلیمان بود تا بدین جزیره که این ملک بود، مسافتی دور بود. باد را فرمان داد تا بشد   و جاسوسی کرد و خبر آن ملک به نزد سلیمان آورد و گفت از ینجا تا بدانجا که اوست مسافتی دورست. بر دریا گذشت   باید وز جزیرها، و هیچ‌گونه ندانستم که سوار را و پیاده را آنجا راه بود یا بزودی آنجا رسند. سلیمان علیه السّلام باد را سوگند داد که لشکر مرا باید که برگیری و بزودی آنجا بری، لشکر را برنشاند و سلاح اندر پوشانید و باد ایشان را همه برگرفت به مقدار یک شباروز آنجا برد، و بریشان کارزار کردند و قهر کردند. باد اندر آمد ایشان را و ملکشان را و مال ایشان را و دختران و زنان ایشان را همه برگرفت و به نزد سلیمان علیه السّلام آورد. سلیمان آن غنیمت بریشان قسمت کرد و آنچه نصیب قربان بود اندر مذبح نهاد. پس دعا کرد بسیار. ایزد تعالی آتشی بفرستاد و آن قربانی بپذیرفت   سلیمان چون آن دختر ملک را بدید دلش اندر وی بسته شد، هرچند مسلمانی بر وی عرضه کرد نپذیرفت   . گفت:

اگر مسلمانی نپذیری   پدرت را بکشم. این دختر گفت اگر پدرم را بکشی من خویشتن را بکشم و اگر مرا به مسلمانی خوانی من خویشتن را بکشم، و اگر مرا نگذاری   که بت خویش را پرستم خود را بکشم. سلیمان از دوستی که وی را گرفته بود به هیچ روی نمی‌خواست که او خود را بکشد و نیز روا نداشت که مشرکه را بزنی کند به هرگونه‌ای مرو را می‌فریفت و دل‌گرمی همی نمود و این زن به شب و روز می‌گریست تا آخر بدانجا رسید که سلیمان را علیه السّلام گفت:

خواهی تا من به مراد تو اندر آیم، از بهر بت مرا قربانی بکن. سلیمان گفت این نشاید اندر دین ما. آخر چون فتنه مستحکم گشت خواست که مرو را بفریماند بی‌آنکه اندر دین او خلل اندر آید. بفرمود تا ملخی را بیاوردند، و گفت این ملخ را از بهر بت تو قربان کنم. کارد برنهاد و سر ملخ ببرید. اندر وقت ایزد تعالی جبریل را علیه السّلام به عتاب بفرستید که یا سلیمان اگر این قربان از بهر من کردی سبک داشتی مرا، چه بهر من قربان اشتر باید یا گاو باید یا گوسپند، و اگر این قربان بهر بت کردی، روا داشتی که بهر زنی جز بهر من قربان کنی؟    لاجرم خادمی را از آن تو بر تخت تو بنشانم و هیأت تو بر وی پدید آرم و ترا اندر غربت افگنم و پیش از ان هیچ دیوی را زهره نبودی که به نزد سلیمان آمدی یا با وی استاخی کردی، چون این محنت اندر رسید، دیوی بیامد و این انگشتری از انگشت وی بکشید. در ساعت سلیمان در خود نگریست چنان شد که خود را می‌نشناخت گفت: نه من آنم که بودم و چون بیرون آمد کسی را دید به مانند او، که بر منبر برآمده بود و خلق را می‌خطبه کرد.

و اندر روایت بو صالح است که آن دیو بود که انگشتیرهٔ وی را در انگشت داشت و خلق همه پنداشتند که این سلیمان است علیه السّلام و سلیمان روی از شهر بیرون نهاد. چون‌ماندگی و گرسنگی بدو رسید به نزد زالی آمد و گفت من سلیمانم مرا نانی ده. زال سنگی برداشت و بر سر او زد، و گفت یا گدای خود را به سلیمان مانند می‌کنی؟ و به نام سلیمان می‌گدایی کنی؟ سلیمان پیامبری است ملکی بر جای ملک نشسته. سلیمان دانست که روزگار محنت آمده است. رفت خویشتن را با ملاحان و صیادان به مزدوری داد از میان آب که پایاب بودی ماهی را به پشت‌واره به کنارهٔ دریا آوردی، و هرشبی دو ماهیش مزد دادندی. یکی را بفروختی نان خریدی، و یکی را نان خورش کردی تا چهل روز اندرین بماند و دیو هم‌چنان بر سر منبر خلق را علم همی‌گفت، و آن علم اوی در دل کسی جای نگرفتی. مردمان دانا و اهل فراست به شک اندر افتادند و با یک‌دیگر گفتن گرفتند که اگر این سلیمان است این را از خدای عز و جل خشمی پدید آمده است و دور افتاده است از خداوند عز و جل، وگرنه این سلیمان نیست.

ما را بباید جستن تا سلیمان کجا افتاده است.

چون این گفت‌گوی اندر میان مردمان افتاد دیوان دانستند که این حال بریشان دیر نماند. کتابها ساختند از جادوی و نیرنجات و اندران بنبشتند   که این آن علمهاست که آصف بن برخیا مر سلیمان ملک را آموخته است و سلیمان بدین علمها بود که مملکت خویش را بتوانست داشت؛ و پس بیاوردند آنرا زیر کرسیها و مصلاهای سلیمان فرو بردند و آن دیو بشد آن انگشتیرهٔ او را    اندر دریا انداخت و چون روزگار عتاب سلیمان به آخر رسید بر کنارهٔ آبی نشسته بود اندوهگین، ماهیی بر کنارهٔ آب پدید آمد و بر طپیدن گرفت. سلیمان آنرا بگرفت، و خواست که شکم او باز کند   ، آن انگستیرهٔ خویش اندر وی بیافت. انگشتیره به انگشت اندر آورد. آن بها و جمال باز بدو باز آمد و لشکر به نزد او گرد آمدند و باز به مملکت خویش باز رسید. چون سلیمان علیه السّلام ازین جهان برفت دیوان آن کتبها را برآوردند، اندر میان مردمان پراگندند. جهودان بیشتر علم توریت به جای ماندند و به جادوی و نیرنجات مشغول گشتند، چنانکه خداوند تعالی گفت   عَلیٰ مُلْکِ سُلَیْمٰانَ و آن کسها که بدان مشغول نگشتند همیشه دلهاشان با سلیمان علیه السّلام به خصومت می‌بود که مگر این کتبهای اوست، تا آن وقت که ایزد تعالی پیغامبر ما را-صلّی اللّه علیه و سلّم-به خلق فرستید، و به سوی او آیت فرستید و بیان کرد که آن کتب دیوان نبشتند نه سلیمان و عذر سلیمان باز نمود و بی‌جرمی وی پیدا کرد گفت: وَ مٰا کَفَرَ سُلَیْمٰانُ ای ما سحر سلیمن گفت سلیمان کافر نبود و جادو نبود ازیرا که هرکه جادوی اعتقاد کرد مرتد و کافر گردد. وَ لٰکِنَّ اَلشَّیٰاطِینَ کَفَرُوا جز که دیوان کافر شدند به استعمال جادوی یُعَلِّمُونَ اَلنّٰاسَ اَلسِّحْرَ بیاموختند مر مردمان جهودان را جادویها و مشعبذیها   وَ مٰا أُنْزِلَ عَلَی اَلْمَلَکَیْنِ بِبٰابِلَ هٰارُوتَ وَ مٰارُوتَ   و اتبعوا ما انزل علی الملکین و هی کلمات یقولان احیانا لیخفّف العقاب عنهما و قال   انما یقولان لیشدد العذاب علیهما گفت این جهودان کتاب خدای را عز و جل بگذاشتند   و پس پشت انداختند و گرد آن جادویها می‌گشتند که دیوان نبشته‌اند و گرد آن سخونها که آن فریشتگان همی‌گویند به بابل، که ایشان که به بابل‌اند، اسم احدهما هاروت و الثّانی ماروت نام یکی ازیشان هاروت و آن دیگری ماروت وَ مٰا یُعَلِّمٰانِ مِنْ أَحَدٍ ای ما یقرآن بین یدی احد گفت ایشان آن سخونها بر کسی برخوانند حَتّٰی یَقُولاٰ إِنَّمٰا نَحْنُ فِتْنَةٌ ای ذو فتنة گفت ایشان نخست    پند دهند مردمانرا و گویند ما آزموده گشته‌ایم بدین بلا و عذاب. این سخونها بهر آن خوانیم بر خویشتن، تا عذاب بر ما مگر سبکتر شود فَلاٰ تَکْفُرْ تو یا آدمی به خدای کافر مشو و جادوی میاموز و کار مبند فَیَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمٰا این جهودان و دیوان و جادوان ازیشان یاد گیرند بی از آنکه ایشان را آموزند مٰا یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ اَلْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ سخونهایی که بدان سبب میان زناشویی جدایی افگنند وَ مٰا هُمْ بِضٰارِّینَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ گفت ایشان بدین جادوی به کسی بدی نتوانند رسانید و زیانی نتوانند کرد مگر به خواست و علم خدای عز و جل. وَ یَتَعَلَّمُونَ مٰا یَضُرُّهُمْ الا ازیشان بیاموزند چیزهایی که مر ایشان را زیان دارد به دو جهانی وَ لاٰ یَنْفَعُهُمْ و چه سودشان ندارد.

و قصهٔ این چنانست که کلبی یاد کرد اندر کتاب خود، که وقتی فریشتگان آسمان به زمین نگریستند، از اهل زمین معصیت و فسادها بدیدند.

گفتند: یا رب نه ما گفته بودیم أَ تَجْعَلُ فِیهٰا مَنْ یُفْسِدُ فِیهٰا گفته بودیم که در زمین باز خلقانی آفرینی که ایشان گناهان کنند و تباهیها کنند اینک می‌کنند. خداوند تعالی به فریشتگان وحی کرد، و گفت: بنگرید تا اندر آسمانها از شما فریشتگان کیست خویشتن‌دارتر و پارساتر، صد فریشته بگزینید، و پس گفت: نود فریشته بگزینید، و پس گفت: هشتاد، هم‌چونین تا گفت: از جملهٔ ایشان سه تن را اختیار کنید تا من همان شهوت که اندر فرزندان آدم نهاده‌ام اندرین فریشتگان بنهم، و پس ایشان را به زمین فرستم. اگر ایشان خود را از گناهان نگاه دارند و نگاه توانند داشتن، آنگاه شما را رسد که بر فرزندان آدم دراز زبانی کنید. ایشان اندر آسمان سه فریشته اختیار کردند، یکی عزا، و دیگر عزایا، و سدیگر عزازیل.

ایزد تعالی شهوت اندریشان مرکب کرد این‌که عزازیل بود چون اندر خویشتن آن شهوت بدید و طبع او خواهان گشت مر شهوتها را، شرم گرفت از خدای عز و جل، به حاجت اندر خواست، تا آن شهوت از وی برگیرد و او را به حال اول باز برد. ایزد   تعالی دعای وی مستجاب کرد و آن حال از وی دفع کرد.

اکنون آن فریشته از شرم خداوند تعالی سراندر پیش افگنده است. گویند که تا قیامت سر برنیارد.

اما آن دو فریشته عزا و عزایا. عزا، آن‌که هاروت است و عزایا، که آن ماروت است. ایزد تعالی ایشان را به زمین فرستاد و فرمان داد که روز، به زمین می‌شوید، میان فرزندان آدم حکم می‌کنید و عدل نگاه می‌دارید و سوی جفت و جور میل مکنید و شبانگاه باز به آسمان باز آیید. ایشان هم برین حال روزگاری می‌آمدند، و می‌شدند تا وقتی زنی را با شوی خصومت افتاد-نام این زن به تازی زهره بود و به پارسی بیدخت و به زبان عبری اناهید -پیش ایشان آمد با شوی خویش. چون چشم ایشان بران زن افتاد، دل ایشان بدو مشغول گشت. هرکسی ازیشان تنها به دل اندیشید اگر این زن مرا بودی شایستی، اما با یار خویش نگفت و هریکی ازیشان این زن را جدا به جدا، پنهان از یار خویش وعده نهادند که فردا به نزد من آی تا ترا یاری دهم بر شوی تو.

دیگر روز هریکی ازیشان بر وعده به نزد آن زن آمدند. هردو را اتفاق به یک جای افتاد، و پس راز خویش با یک‌دیگر بگفتند. چون ایشان با آن زن بنشستند زن آغاز کرد که من خویشتن به شما ندهم تا آنگه که شما آن نام بزرگ که بدان نام به آسمان روید وز آسمان فرود آیید مرا نیاموزید. شهوت مریشان را اسیر خود کرده بود، آن نام بزرگ او را بیاموختند و چیزهایی دیگر ازیشان درخواست که من روا ندارم یادکردن آن.

اندران ساعت که این دو فریشته به نزد آن زن بنشستند ایزد تعالی فرمان داد تا درهای آسمانها بگشادند، و فریشتگان آسمانها را گفت: فرونگرید تا گزیدگان خود را ببینید که کجا نشسته‌اند. ازان روز باز فریشتگان آسمانها شفیع مؤمنان گشته‌اند، و مؤمنان را از خداوند تعالی آمرزش می‌خواهند از آنچه بدانستند که در دنیا آدمی با این شهوت   کم بود که به سلامت رهد از آنچه گزیدگان اهل آسمان در دنیا سلامت نرستند. پس این زن آن دعا برخواند، و سوی آسمان بررفت. ایزد تعالی مرو را مسخ گردانید و آتش گشت.

ابن عمر گوید-رحمة اللّه علیه-این ستارهٔ زهره اوست   که در آسمان پدید آید و این فریشتگان آن نام برخواندند هرچند کوشیدند تا به آسمان برآیند نتوانستند برآمد، آن پایگه ازیشان بشد، بر روی زمین بماندند، از شرق تا غرب می‌دویدند و می‌گریستند و زاری می‌کردند تا یاد آمد مریشان را که در روی زمین خدای عز و جل بنده‌ای است که هرروز فریشتگان از وی چندان طاعت به آسمان آوردندی که از همه اهل روی زمین آوردندی؛ و آن ادریس پیغامبر بود-صلوات اللّه علیه-هردو آمدند به نزدیک اوی، و گفتند از ما گناهی موجود آمده است، ما را شفاعت کن تا خداوند عز و جل مگر ما را عفو کند.

ادریس علیه السّلام جواب داد که هرگز دیده‌اید که اهل زمین مر اهل آسمان را شفاعت کند؟ گفتند: آری ما منزلت تو دیده‌ایم اندر آسمان. ادریس گفت: اگر من نیز شفاعت کنم چه دانم که شفاعت من روا کردند یا نی؟ فریشتگان گفتند: تو سر به سجده نه، و شفاعت کن، آنگه که سر برآری اگر ما را به نزد خود بینی امید آن باشد که شفاعت تو می‌روا کند و اگر ما را از پیش تو برده باشند، بدان که شفاعت تو از ما می‌روا نشود. ادریس علیه السّلام سر به سجده آورد و دعا کرد تا او سر از سجده برآورد، ایشان را برده بودند، و ندید مریشان را؛ و اندر خبر چنانست که ایشان را ببردند. پس فرمان آمد که اختیار کنید، عذاب دنیا خواهید یا عذاب آخرت   . و اندر آخرت   مشیت مراست اندر کار شما. جبریل علیه السّلام گفت: عذاب دنیا اختیار کنید؛ و ایشان عذاب دنیا را بر عذاب آخرت اختیار کردند. اکنون هردوان را از بابل آویخته‌اند، و عذابشان می‌کنند از وقت نماز بامداد تا وقت آفتاب برآمدن؛ و از وقت نماز دیگر تا وقت آفتاب فرو شدن.

و کلماتی است که ایشان آنرا بر زبان می‌رانند که ایشان بدان مبتلااند.

بعضی از علما گویند که آن از بهر آن خوانند تا عذابشان زیادت شود و بعضی گویند که بدان خوانند تا عذابشان سبک‌تر شود. جهودان و دیوان و آن کسها که اعتقاد جادوی دارند آنجا روند و گوش دارند مران کلمات را. ایشان نخست مریشان را پند دهند و گویند این از ما میاموزید   ، و یاد مگیرید، که ما بدین مبتلاایم و هرکه این بیاموزد و اعتقاد جادوی کند او کافر گردد و مرو را اندر بهشت هیچ نصیب نماند چنانکه خداوند گفت-تبارک و تعالی- وَ مٰا یُعَلِّمٰانِ مِنْ أَحَدٍ حَتّٰی یَقُولاٰ إِنَّمٰا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلاٰ تَکْفُرْ چون اینان بازنگردند از آنجا و دل بران نهند، تا آن ازیشان بیاموزند، ایشان را چاره نباشد از خواندن آن. ایشان آنرا برمی‌خوانند و اینان یاد می‌گیرند و آن کلماتی است که هرکسی که بر چیزی برخواند آن مراد او حاصل آید.

بیشتر مفسران برین‌اند، و گروهی گویند این خود فریشتگان نیند. دو مرد گبر بوده‌اند به بابل، مردمان را جادوی آموختندی و بدین قول میل کرده است حسن بصری-رحمة اللّه علیه-و قرائت   او ملکین خواند نه ملکین.

و گفت خواجهٔ امام-رضی اللّه عنه-که از قاضی بو عاصم-رحمة اللّه علیه- شنیدم که او گفتی اندر زمانه‌ای جادوی چنان فاش گشت که گروهی مردمان معجزات پیغامبران خویش را-صلوات اللّه علیه-به جادوی برگرفتندی و فرق ندانستندی کرد میان جادوی و میان معجزت. ایزد تعالی دو فریشته بفرستاد تا مریشان را باز نمود چگونگی جادوی و چگونگی معجزت. این چنان باشد که عالمی مر کسی را بیاموزد که زنا چگونه باشد و نکاح چگونه باشد. بدان آن خواهد تا او از زنا باز باشد. یا مرو را بگوید که آب انگور به چه جای رسد می‌گردد، و خوردن آن حرام گردد و به چه جایگاه باشد که خوردن آن   حلال باشد. بدین آن خواهد تا او را حلال از حرام باز نماید. این فریشتگان نیز   هم چونین بودند و اللّه اعلم.

وَ مٰا هُمْ بِضٰارِّینَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ و لیس هم بمضرین بالآخرة و السحر؟ احدا من الناس الا باذن الله الا بمشیة الله تعالی. گفت درین جادوی ایشان مر کسی را زیانی نتوانند کرد تا آنگه که قضایی   خدای عز و جل با آن برابر نیارد.

گفت خواجهٔ امام-رضی اللّه عنه-اندر بعضی از تفسیرها خواندم که بدان کلمه که از فریشتگان شنوند بدان مرد را از زن بازگیرند، و میان ایشان جدایی افگنند؛ و اللّه اعلم.

وز خواجه ابو جعفر مفسر شنیدم-رحمة اللّه-که وی گفتی مٰا یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ اَلْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ سبب این تفریق آن باشذ که کسی به نزدیک زنی آید مرو را گوید من ترا جادوی   آموزم، یا از بهر تو جادوی کنم تا شوی تو مر ترا دوست گیرد، و این زن بدان رضا دهد و یا آن بیاموزد، بدین اعتقاد جادوی مرتده گردد، و از شوی خویش باین گردد. اینک جدایی افتاد و آنگه برین استشهاد آوردی از قول خدای عز و جل وَ مِنْ شَرِّ اَلنَّفّٰاثٰاتِ فِی اَلْعُقَدِ آنکه آن زنکان که ریسمانها گره کنند و اندران می‌دمند و آن را زبان‌بند نام می‌کنند، این زن بیچاره بدان اعتقاد کند از اسلام بیرون آید وز شوی جدا شود. شری بیش‌ازین مخواه.

الحکایت-گفت خواجهٔ امام-رضی اللّه عنه-که اندر بعضی از تفسیرها چنان سماع کردیم که زنی به نزدیک عایشه آمد-رضی اللّه عنها-و گفت که شوی وی زنی دیگر کرده بود، و مرا رشک   می‌رنجه داشت. زنی مرا گفت: من ترا به جایی برم که ترا چیزی آموزند که بر شوی خوانی، آن زن را دست باز دارد. شب اندر آمد، دو سگ یا دو گربه بیاورد، و اللّه اعلم. یکی خود برنشست و یکی مرا نشناخت. رفتیم تا به جایی رسیدیم که دو شخص دیدیم نگوسار آویخته، مرا پیش ایشان برد و بیستانید. ایشان آواز کردند که میاموز آنچه ما گوییم که کافر شوی. گفتم لا بد مرا می‌بباید که بیاموزم مرا گفتند اگر لا بدست شو، به نزدیک آن تنور شو، به مانند تنور جایی دیدم. چون فراز رفتم، بترسیدم، بازگشتم، گفتم: شدم به نزدیک تنور. گفتند: چه دیدی؟ گفتم: هیچ‌چیز ندیدم. گفتند: نشده‌ای، پس بازگرد، میاموز که کافر شوی. فرمان نکردم، پس گفتند: رو، بر سر تنور شو، تا چه بینی. بار دیگر هم نشدم تا سیم بار بر سر تنور شدم. نگاه کردم به مانند سواری دیدم سپید جامه، جامهٔ سپید اندر سر کشیده، از تنور برآمد و به سوی آسمان بررفت. باز آمدم، گفتم: این‌چونین دیدم، گفتند: آن ایمان تو بود، بررفت. اکنون بیاموزی آن کلمها. ایشان برخواندند. من یاد گرفتم و باز خانه آمدم. از بهر آزمایش تخم اندر زمین افگندم و آن سخونها برخواندم.

در وقت برست و سبز شد، و بربالید، و خوشه شد، چون آن پدید آمد، در حال پشیمان شدم   بیش‌از ان به هیچ‌جای آن را کار نبستم، مرا چه گویی توبه هست؟ عایشه-رضوان اللّه علیها-توبهٔ وی نپذیرفت   و به نزدیک صحابه آمد. هیچ‌کس حکم نکردند به پذیرفتن   توبه اوی. ایزد تعالی داند که حال وی به قیامت چگونه باشد.

اکنون اصل شریعت آنست که جادو چون اقرار کند به جادوی، اگر چه توبه کند بکشندش نعوذ باللّه من السحر.

قوله تعالی وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اِشْتَرٰاهُ   و الله لقد علموا یعنی الشیاطین ان من اختار السحر مٰا لَهُ فِی اَلْآخِرَةِ مِنْ خَلاٰقٍ فلیس له فی الآخرة نصیب فی الجنة گفت به راستی و درستی که این دیوان که مردمان را جادوی آموزند دانند که هرکه این جادوی اختیار کرد او را در بهشت هیچ بخش نماند وَ لَبِئْسَ مٰا شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ بئس شی ء باعوانه   انفسهم ای رهنوا به انفسهم گفت بد چیزا این‌که ایشان خویشتن بدان بفروختند و دیگر گفت خویشتن بدان گروگان کردند، و دیگر گفتند بد چیزا که خود را خریدند وز بهر خود گزیدند، یعنی که جادوی لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ لو علموا حقیقة العلم ما اختاروهم. گفت اگر ایشان راستی بدانندی که ایشان را ازین جادوی چه زیانها خواهد داشت، نگزینندی جادوی را، و نیاموزندی

وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا یعنی الیهود آمنوا بالله و کتبه و رسله و اتقوا و الشرک   و الکفر لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ خَیْرٌ لکان ثوابهم عند الله خیرا من السحر گفت اگر ایشان که جهودان‌اند بگروندی به محمد-صلّی اللّه علیه و سلم-و به کتاب او و به کتابهای دیگر   که   ایشان را از خدای عز و جل پاداش به ازین جادوی باشدی و آنچه بر جادوی می‌یابند لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ لآمنوا اگر بدانندی که چونین است بگروندی

یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَقُولُوا رٰاعِنٰا هذا حکم آخر این حکمی دیگرست گفت ای مؤمنان پس ازین پیش پیغامبر آیید-صلّی اللّه علیه و سلّم-مرو را مگویید که راعنا، و این‌چنان بود که این راعنا اندر لغت عرب سخونی نیکو بودی، یکی مر یکی را گفتی، در من نیوش، هوش سوی من دار تا چه گویم   ترا، اما این راعنا به لغت جهودان سخونی زشت بودی، دعای بد بودی، تفسیرش چنان بودی که بشنو که مشنو یا پدهر   و زندگانی ؟.

روزی این جهودان درآمدند به نزد پیغامبر ما-صلّی اللّه علیه و سلّم- بشنیدند که مؤمنان او را گفتند که راعنا. چون بیرون شدند، یک‌دیگر را گفتند، تا اکنون ما این مرد را پنهان می دشنام دادیم، اکنون به آشکارا دشنام می‌دهیم و می‌گوییم راعنا، او خود پی نیفتد. سعد معاذ-رضی اللّه عنه-لغت جهودان پی افتادی. بانگی بریشان زد، و گفت: ای دشمنان خدای اگر از پس این از هیچ‌کس بشنوم که پیغامبر را-صلّی اللّه علیه و سلّم-راعنا گوید زبان آن کس ببرّم. پس گفتند شما هم می‌گویید او را راعنا، باز ازان ما بتر آمد. جبریل علیه السّلام بدین آیت فرود آمد گفت لاٰ تَقُولُوا رٰاعِنٰا شما که مؤمنانید نیز این مگویید که راعنا، تا جهودان آنرا بهانه نگیرند، گفت وَ قُولُوا اُنْظُرْنٰا به جای راعنا، انظرنا گویید چه همان معنی دهد وَ اِسْمَعُوا و چنان باشد که زیردستی مر زبردستی را گوید اندر کار من بنگر و نظری بکن وز بهر من یک ساعت گوش به من دار   وَ لِلْکٰافِرِینَ عَذٰابٌ أَلِیمٌ و مر جهودان راست-که ترا به راعنا دشنام دهند-پای‌وهی اندر دوژخ دردناک

مٰا یَوَدُّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا ما یتمنی و ما یشتهی الذین کفروا جحدوا نبوتک مِنْ أَهْلِ اَلْکِتٰابِ الیهود و النصاری وَ لاَ اَلْمُشْرِکِینَ الذین اشرکوا مع الله الها آخر من مشرکی مکة و غیرهم گفت هیچ آرزو نبرند، و نخواهند این کافران که خستون نیند مر پیامبری ترا، از توریت‌خوانان و انجیل‌خوانان، و نه نیز این کافران مکه و جز ازیشان آن کجا بتان را با خداوند عز و جل انباز گویند أَنْ یُنَزَّلَ عَلَیْکُمْ مِنْ خَیْرٍ مِنْ رَبِّکُمْ یعنی القرآن و النبوّة گفت نخواهند که به هیچ روی بر شما یعنی پیامبر-صلّی اللّه علیه و سلّم- خدای عز و جل نیکویی فرو فرستد از   پیغامبری و قرآن و جز آن وَ اَللّٰهُ یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ یَشٰاءُ یختار لدینه و نبوته و رسالته من یشاء من عباده کما اختار محمدا صلّی اللّه علیه و سلّم گفت این اختیار نه مر ایشان   راست چه خدای عز و جل اختیار کند و برگزیند از بهر پیغامبری خویش آنرا که او خواهد، نه آنرا که کافران خواهند وَ اَللّٰهُ ذُو   اَلْفَضْلِ اَلْعَظِیمِ خداوند راست تعالی بر بندگان اوی زیادتیهای بزرگ، از دادن ایمان و فرستادن قرآن و اختیارکردن به پیغامبری

مٰا نَنْسَخْ مِنْ آیَةٍ أَوْ نُنْسِهٰا فی الآیة تقدیم و تأخیر معناه کلّما نرفع حکم آیة او قرآءة آیة نَأْتِ بِخَیْرٍ مِنْهٰا بالقرآءة و العمل أَوْ مِثْلِهٰا فی القرآءة و العمل أَوْ نُنْسِهٰا نترکها غیرمنسوخة یعمل   بها الی یوم القیامة گفت هرآیتی که ما آنرا منسوخ گردانیدیم آیتی دیگر فرستیم هم‌چنان، و برابر آن به ثواب و کارکردن آن، یا خود بگذاریم   آنرا و منسوخ نکنیم تا هم بران کار می‌کنند أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ و ندانی تو ای که می‌دانی به حقیقت أَنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ که خداوند تعالی بر هرچه بخواهد که بکند و بفرماید قادرست و توانا، و کس او را باز نتواند داشت؛ و قولی دیگر گویی أَنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ از آنچه که خداوند عز و جل بر آنچه خواهد که بکند قادرست و توانا، خواهد آیت را منسوخ کند، خواهد نکند؛ و شرح این اکنون آنست:

بدان که قرآن بر سه رویست بعضی ناسخ است و بعضی منسوخ و بعضی محکم. اما ناسخ آن آنست که پیش ازان آیتی آمده باشد و بدان کار فرموده، پس آن آیتی دیگر آید و کاری دیگر فرماید، وزان کار پیشین باززد کند. این آیت که پستر آمد آن را ناسخ خوانند و آن پیشین را منسوخ خوانند و نسخ برداشتن حکمی بود به حکمی دیگر، چنانکه ایزد تعالی وَ اَلَّذِینَ یُتَوَفَّوْنَ مِنْکُمْ وَ یَذَرُونَ أَزْوٰاجاً گفت هرکه از شما مرده گردد و زنان گذارد   از پس مرگ خویش وصیّة لازواجهم وصیت کند امر زنان خویش را متاعا الی الحول غیراخراج یک‌ساله نفقه، تا ایشان عدت بدارند در یک سال، چنانکه از خانه بیرون نشوند، و نفقات از مال شوی خورند. پس منسوخ شد به آیت میراث.

حکم اول این بود که زنان را یک سال عدت بایستی داشت، و نفقات از ترکات بایستی خورد. ایزد تعالی آیتی دیگر فرستید گفت: وَ اَلَّذِینَ یُتَوَفَّوْنَ مِنْکُمْ وَ یَذَرُونَ    أَزْوٰاجاً یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً گفت هرکه از شما مرده گردد و زنان گذارد   از پس مرگ خویش آن زنان را عدت باید داشت چهار ماه و ده روز. چون این عدت   چهار ماه و ده روز بیامد، این ناسخ گشت و آن آیت پیشین منسوخ گشت.

اینست حقیقت ناسخ و منسوخ، و آنچه مانند اینست و آنچه منسوخ است بر سه رویست: یکی آنست: هم خواندن آن ایزد تعالی از میان بندگان برداشته است و هم کار بستن آن. چنان چون ابتدا قبلهٔ بیت المقدس، ازیرا که تا پیغامبر -صلّی اللّه علیه و سلم-به مکه بود، فرمان چنان بود که نماز سوی بیت المقدس کردی و چون به مدینه آمد مقدار هفده مایگان یا شانزده، نماز نیز سوی بیت المقدس کردی. آن وقت این آیت آمد فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ این قبله آن قبله را منسوخ کرد. اکنون هم قرائت   آن قرآن منسوخ است و هم حکم آن قبله.

و بعضی آنست که کار بستن آن منسوخ کرده است، اما خواندن آن بر جای مانده است. چنانکه گفتیم آن آیت یک‌ساله عدت.

و بعضی آنست که خواندنش منسوخ است و حکمش بر جای مانده است، چنان چون سنگ‌سارکردن مر زانیان را. گفتند این آیت اندر قرآن بوده است و لکن خواندن آن منسوخ شده است و حکمش بر جای مانده است.

و بعضی آیتها محکم است که همی فرمانی از خداوند تعالی آمده است به ابتدا تا انتها هم بران حال مانده است، نه ناسخ است خواندن آن و نه منسوخ است. چنانکه گفت أَقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتُوا اَلزَّکٰاةَ وَ لِلّٰهِ عَلَی اَلنّٰاسِ حِجُّ اَلْبَیْتِ و آنچه مانند اینست چنانکه گفت أَوْ نُنْسِهٰا   یا بگذاریم   منسوخ ناکرده، تا بدان کار می‌کنند تا روز قیامت.

و شرح آن‌که گفت نَأْتِ بِخَیْرٍ مِنْهٰا اگر کسی سؤال کند که روا باشد سخون خدای عز و جل بعضی بهتر باشد و بعضی بتر، جواب ازین آنست ازان معنی که همه سخون خدایست عز و جل، نشاید که گویی بعضی بهتر است و بعضی بتر. اما فرمان هست و کارهایی هست که ما را بدان فرمان داد که به‌کردن آن مر ما را ثواب آن بیشتر است و بعضی را کمتر. آن بهتری و بتری اندر نصیب ماست،    نه کلام خداوند تعالی بعضی بهتر و بعضی بتر، و دیگر کارهاست از طاعتها، که رنج آن بر ما بیشترست و بعضی هست که رنج آن کمتر است. این بهتری و بتری اندر حق ماست؛ و بعضی گفته‌اند که آیتها بر دو گونه است بعضی آنست که مرو را یک فضل است و بعضی آنست که آن را دو فضل است. چنان چون سورة تبت، مرو را فضل آن هست که کلام خداوند است عز و جل. اما فضل مذکور فیه ندارد که مذکور اندر وی بو لهب است.

باز سورة اخلاص دو فضل دارد: یکی فضل آن‌که کلام باری است تعالی و دیگر فضل مذکور که ثنای خداوندست عز و جل.

و سبب این آیت آن بود که جهودان ناسخ و منسوخ روا ندارند و گویند که این صفت آن کس باشد که از عاقبت آن کار خبر ندارد، چیزی بفرماید که به آخر کار داند که آن بد فرمود ازان بازگردد این صفت گویند مر خداوند را تعالی، و نشاید. مسلمانان گویند این نه چنین است، خداوند تعالی بندگان خود را فرمانی دهد به چیزی، و داند که صلاح ایشان اندرانست تا به وقتی، وز پس آن وقت داند که صلاح ایشان اندر چیزی دیگر است آن پیشین را منسوخ کند، و فرمان دیگر بفرماید. اینست که خداوند تعالی گفت

أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اَللّٰهَ لَهُ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ جمیع ما فی السماوات و ما فی الأرض ملکا و ملکا فله ان یتصرف فی مملکته لما شاء   یأمر عبیده   بما شاء و ینهیهم عن ما شاء   متی ما شآء   و کیف ما شآء   . گفت پس ندانی یا شنونده که پادشاهی هفت آسمان و زمین مر خدای راست عز و جل، به ملک و ملک. مرو راست اندر پادشایی خویش تصرف کند، آنچه خواهد فرماید، وز انچه خواهد باززد کند، چنانکه خواهد، آنگه که خواهد، و چونان که خواهد، کس را بر وی چرایی نیاید.

و فرق میان ملک و ملک: از مخلوقان کسی بود که او را ملک بود اما ملک نبود چنانکه امیری را بر مردمان ولایت خویش ملک بود اما مال ایشان مرو را ملک نبود؛ و باز کس بود که او را بر خانه‌ای یا بر کنیزکی یا غلامی ملک بود اما او را ملک نبود. خداوند ما را تبارک و تعالی هم ملک است و هم ملک وَ مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ سوی الله مِنْ وَلِیٍّ   ینفعکم وَ لاٰ نَصِیرٍ و لا ناصر ینصرکم و یدافع عنکم العذاب. گفت: نیست مر شما را یا بندگان جز از خدای عز و جل کسی که شغلهای شما راست آرد و یا مر شما را یاری دهد جز از خدای عز و جل قوله تعالی

أَمْ تُرِیدُونَ أَنْ تَسْئَلُوا رَسُولَکُمْ ا تریدون و تشتهون ان تطلبوا من رسولکم و تقترحوا علیه. گفت: یا شما که کافرانید چنان می‌خواهید تا از رسول خویش چیزهایی درخواهید کَمٰا سُئِلَ مُوسیٰ مِنْ قَبْلُ کما طولب من موسی رؤیة الرب چنانکه از موسی علیه السّلام خواستند از دیدار خدای عز و جل.

ابن‌عباس گفت-رحمة اللّه علیه-که عبد اللّه بن امیّة المخزومی آمد به نزد پیغامبر-صلّی اللّه علیه و سلّم-با جماعتی از کافران قریش؛ و گفت: یا محمد، ما به تو نگرویم تا تو ما را عجایبها ننمایی، وزان عجایبها اندر سورة بنی اسرایل یاد کرده است قوله تعالی وَ قٰالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتّٰی تَفْجُرَ لَنٰا مِنَ اَلْأَرْضِ یَنْبُوعاً تا آخر آیة. گفتند: نگرویم تا ما را از میان این کوهها چشمهای آب پدید نیاری، و این کوهها را همه از میان ما برنگیری، بدل کوهها باغها نگردانی، یا بر آسمان برنروی، و زانجا از بهر ما نامه‌ای نیاری. چنانکه ما را اندران نام‌زد کرده باشد که این محمد پیغامبر منست، بدو بگروید. آن وقت که این همه بکنی، ندانیم گرویم به تو، یا خود نه. این آیت اندر شأن ایشان آمده است.

سدی گفت: مشرکان مکه از پیغامبر-صلّی اللّه علیه و سلّم-در خواستند، خدای خود را بیار تا مرو را معاینه ببینیم. این آیت اندر شأن ایشان آمده است.

مجاهد گوید: قریشیان از پیغامبر-صلّی اللّه علیه و سلّم-اندر خواستند، گفتند: کوه صفا از بهر ما زر گردان. خداوند تعالی این آیت بفرستاد قوله تعالی وَ مَنْ یَتَبَدَّلِ اَلْکُفْرَ بِالْإِیمٰانِ ای من اختار الکفر علی الایمان. گفت هرکسی که او ایمان را به کفر عوض کند کفر را بر ایمان برگزیند فَقَدْ ضَلَّ سَوٰاءَ اَلسَّبِیلِ گم بوده کرده باشد مر راه راست را و رها کرده دین مسلمانی را.

وَدَّ کَثِیرٌ مِنْ أَهْلِ اَلْکِتٰابِ تمنّی کثیر مثل کعب بن الاشرف و فنحاص بن عازور و حییّ بن اخطب   لو یردّونکم لو یصرّفونکم عن توحید اللّه من بعد اقرارکم. گفت آرزو می‌برند، بسیاری از   مردمان توریت‌خوان چون کعب بن اشرف و فنحاص بن عازور و حیی بن اخطب لَوْ یَرُدُّونَکُمْ گر بتوانندی مر شما را یا حذیفه و یا عمار برگردانندی از دین خدای عز و جل مِنْ بَعْدِ إِیمٰانِکُمْ از پس ایمان که آورده‌اید کُفّٰاراً حَسَداً تا مر شما را کافر گردانندی. این همه که می‌کنند از حسد می‌کنند که دلهاشان پرغم است، از آنچه دانند که شما برحق‌اید و ایشان بر باطل‌اند.

و این قصه چنان بود که چون جهودان مر عمار یاسر را و حذیفة بن الیمان را گفتند از پس حرب احد که می‌بینید که این مرد را چه رسید و مرو را چه پیش آمد اگر اوی برحق بودی او را این پیش نیامدی. بازگردید از دین اوی، و اندر دین ما اندر آیید. عمار جواب داد که عهد و پیمان شکستن را چگونه دارید شما که جهودانید؟ گفتند: هول و صعب است عهد شکستن. عمار گفت: پس من با خدای عز و جل عهد دارم و پیمان، که هرگز از دین او برنگردم. حذیفه را گفتند:

این عمار بی‌راه شده است و دین پدران یله کرده است تو چه گویی باری   ؟ حذیفه جواب داد که اللّه خداوند منست و محمد رسول منست، و قرآن امام منست، هم برین می‌باشم تا روز مرگ.

این آیت اندر شأن ایشان آمد قوله تعالی   مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ گفت این جوششی است که در دلهای ایشان افتاده است، از آنچه می‌دانند که شما را آن جهان چه نیکوییها خواهد بود مِنْ بَعْدِ مٰا تَبَیَّنَ لَهُمُ اَلْحَقُّ از پس آن‌که مریشان را پدید آمده است اندر توریة، که حق آنست که شما دارید.

و حقیقت حسد جوششی بود اندر دل، که پدید آید به سبب نیکوییی که یاری ازان کسی را پدید آید فَاعْفُوا وَ اِصْفَحُوا اترکوهم من غیرمجازاة ایها المؤمنون و اصفحوا اعرضوا عن مکافاتاهم. گفت بگذارید   شان بی‌پاداش‌کردن و اصفحوا روی بگردانید از مکافات‌کردن ایشان حَتّٰی یَأْتِیَ اَللّٰهُ بِأَمْرِهِ تا آن روز که خداوند تعالی فرمانی از فرمانهای خویش به پیغامبر شما   رساند و حکمی از حکمهای خویش بریشان براند به کشتن بنی قریظه وز شهر راندن بنی نضیر   إِنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ قادر من القتل و الاجلاء. از آنچه خداوند تعالی بر قتل یعنی بر کشتن دشمنان خویش و نفی‌کردن از شهرها مر دشمنان خویش را قادرست و توانا.

و این قصه   آن‌چنان بود که ایشان جهودان بودند و نزدیک مدینه حصاری داشتند و با پیغامبر-صلّی اللّه علیه و سلّم-عهد بسته بودند، که بر وی بد نیندیشند. وقتی پیغامبر-صلّی اللّه علیه و سلّم-در حصار ایشان شد. قصد کشتن او کردند. ایزد تعالی پیغامبر را-صلّی اللّه علیه و سلّم-فرمان داد تا ایشان را اندر حصار کردند، و چند روز اندر حصار ببودند پس صلح بران افتاد که خانمان و ضیاع و مال یله کنند، خود با عیال از ناحیت حجاز بیرون روند به سوی شام، و بنی قریظه هم جهودان بودند عهد پیغامبر-صلّی اللّه علیه و سلّم- بشکستند و با مشرکان مکه یار شدند تا خداوند تعالی پیغامبر را-صلّی اللّه علیه و سلّم-فرمان داد و ایشان را اندر حصار کرد، چند روز، تا بر حکم سعد معاذ- رضی اللّه عنه-فرود آمدند همه را بکشت و زن و فرزند و خواستهٔ ایشان به غنیمت گرفت. این هردو قصه به جایگاه تمام گفته آید. قصهٔ بنی نضیر اندر سورة حشر و قصهٔ بنی قریظه اندر سورت احزاب ان شاء اللّه. اینست که خداوند تعالی گفت حَتّٰی یَأْتِیَ اَللّٰهُ بِأَمْرِهِ إِنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ

وَ أَقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ اتموا الصلاة برکوعها و سجودها و طهارتها و حفظ اوقاتها وَ آتُوا اَلزَّکٰاةَ و اعطوا الزکوات المفروضات من اموالکم. گفت: برپای دارید مر نمازها را و معنی دیگر، تمام گزارید نمازها را به آبدستهای تمام و وقتهاش نگاه دارید و قرائت   اندر وی درست خوانید، و رکوع و سجود آن تمام نگاه دارید و گفتیم که اقامت نماز اندر چهار چیز است: اول کار نماز ساخته دارید پیش که وقت آید و به نشاط برخیزید به سوی نماز، چون وقت اندر آید؛ و دل حاضر دارید در میان نماز، تا بدانید که چه می   گزارید و پس به اخلاص بی‌مرایی و نفاق به خدای   عز و جل سپارید. وَ آتُوا اَلزَّکٰاةَ و بگزارید زکوتهای خواستهاتان بر موجب شریعت و شرط آن   وَ مٰا تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ و کل شی ء من الاعمال و الاقوال و الاموال لانفسکم لاجل فقرکم و فاقتکم و لنجاة انفسکم گفت هرچیزی‌که شما بدهید و پیش فرستید از خواستهای خویش، و کردارهای نیک، و گفتارهای خوب این همه از بهر خود فرستاده باشید وز بهر رستگاری خود کرده باشید مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اَللّٰهِ ای تجدوا مکافاته و ثوابه من اللّه تبارک و تعالی. گفت پاداش آن و سزای آن بیابید از خدای عز و جل إِنَّ اَللّٰهَ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ لأنّ اللّه تعالی بما تنفقون و تقولون و تعلمون   بصیر عالم لا یخفی علیه شیء من اعمالکم. گفت: هرچه شما کنید و گویید و پیش فرستید هیچ بر خدای عز و جل پوشیده نباشد ازیرا چه خدای عز و جل به هرچه شما کنید بینا است و دانا

وَ قٰالُوا لَنْ یَدْخُلَ اَلْجَنَّةَ و قالت الیهود لن یدخل   الجنة ابدا إِلاّٰ مَنْ کٰانَ هُوداً أَوْ نَصٰاریٰ یهودیا و قالت النصاری لن یدخل الجنة الا من کان نصرانیا. گفت این قصه‌ای دیگر است. خبر داد ما را ایزد تعالی از گفتار جهودان و ترساآن.

ابن‌عباس گفت-رضی اللّه عنه-جهودان با ترساآن خصومت کردند گفتند ترساآن کس نیند و دین ایشان نه دین حقست و اندر بهشت نشود کس جز ما که جهودانیم؛ و ترساآن هم‌چونین گفتند مر جهودان را. گفت جهود گوید: لن یدخل الجنّة هرگز در بهشت نشود إِلاّٰ مَنْ کٰانَ هُوداً مگر کسی که او جهود باشد أَوْ نَصٰاریٰ و اندر آیت اختصارست معنی چنان باشد که ترساآن نیز چنین گفتند. اندر بهشت نشود هرگز کسی مگر که او ترسا باشد تِلْکَ أَمٰانِیُّهُمْ هذا اشتهاؤهم و تمنّیهم و یقال هذا اباطیل و اکاذیبهم خدای گفت تعالی تِلْکَ أَمٰانِیُّهُمْ گفت این آرزوهاست که ایشان می‌برند به آرزو چه نیابند؛ و بعضی گفتند این دروغهاست که ایشان گویند و سخونهایی بی‌اصل است و ترفند جاهلانه است این‌چه ایشان می‌گویند قُلْ هٰاتُوا بُرْهٰانَکُمْ قل یا محمد   للیهود و النّصاری هلمّوا لبرهانکم و بیانکم و حجّتکم علی ما تقولون. خدای عز و جل گفت مر محمّد مصطفی را-صلّی اللّه علیه و سلّم-بگوی مریشان را هٰاتُوا بُرْهٰانَکُمْ بیارید پس دلیلی و نشانی و حجتی مرین سخون را که می‌گویید إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ فی مقالتکم اگر شما بدین گفتار راست گویانید

بَلیٰ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّٰهِ ردّ لکلامهم ای لیس الامر کما تقولون و لکن من أسلم اخلص دینه و عمله للّه تبارک و تعالی وَ هُوَ مُحْسِنٌ و هو مع ذلک مؤمن موقن محسن فی عمله و قوله.

گفت: بلی و این بلی اندر لغت عرب وقت باشد که از بهر جواب آید چنانکه عرابیی یکی را پرسد نه من دوست توم؟ جواب او بلی گوید؛ و اگر اندر سخون نه اندر نیارد همی گوید من دوست توم جواب او نعم آید.

و دیگر سخونی رفته باشد کسی مر چیزی را منکر شده باشد گوید که آن نیست؟ عرابی جواب کند، گوید: بلی که چرا نیست، هست.

و دیگر چون کسی را نهی کند از چیزی آن کس نخواهد که فرمان برد مرو را، گوید: نکن، این کس گوید: بلی! کنم.

اکنون اینجا چون جهودان گفته بودند که اندر بهشت نشود کسی جز جهود، و ترساآن گفته بودند که اندر بهشت نشود کسی جز ترسا، ایزد تعالی به قول بلی، آن سخونهای ایشان را رد کرد. گفت: نه چنانست که شما می‌گویید بل که چنین است که من می‌گویم مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّٰهِ هرکسی که او دل خویش را به توحید و معرفت، و دین خویش را به خدمت و شریعت، به خدای عز و جل سپارد وَ هُوَ مُحْسِنٌ با این جمله نیز به قول و عمل نیکوکار باشد این بهشت جای او باشد نه آن جهودان و ترساآن؛ و آنکه گفت فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ فله جزاؤه ثوابه و مکافاته من ربّه عند بمعنی من گفت این کس که چنین باشد، پاداش باشد او را از خدای عز و جل وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ گفت نه بیم جاودانگی باشد او را و نه اندوه جاودانگی

وَ قٰالَتِ اَلْیَهُودُ لَیْسَتِ اَلنَّصٰاریٰعَلیٰ شَیْءٍ    من دین اللّه تعالی و لا دین الاّ الیهودیّة وَ قٰالَتِ اَلنَّصٰاریٰ لَیْسَتِ اَلْیَهُودُ عَلیٰ شَیْءٍ ولاّ دین الاّ النّصرانیّة گفت جهودان   گفتند که این ترساآن هیچ‌کس نیستند و بر هیچ نیستند و آن نه دین است که ایشان دارند و دین حق نیست جز این جهودی که ما داریم و ترساآن گفتند نی، این جهودان کس نیند و بر هیچ نیند و آن نه دین است که ایشان دارند. دین اینست که ما داریم، و دین نیست مگر ترسایی وَ هُمْ یَتْلُونَ اَلْکِتٰابَ و بلی   الفریقین یقرؤن کتاب اللّه تعالی احد الفریقین یقرؤن التّوریة و فریق آخر یقرؤن الانجیل گفت این هردو گروه کتاب خدای را عز و جل خواننده‌اند اما جهودان توریت خوانند و ترساآن انجیل خوانند.

و قولی دیگر است که جهودان مدینه گفتند: یا محمد دین دین ماست، ترساآن را دین نیست ترا با دین ایشان چه کارست؟ و ترساآن نجران گفتند: یا محمد دین دین ماست جهودان را دین نیست. ترا با دین ایشان چه کارست؟ و هردو گروه کتاب ما می‌خوانند و نه آن می‌گویند که اندر کتاب ماست و این سخون را فایده‌ای   باید و فایدهٔ این آنست که از خواندن توریت و انجیل مریشان را چه سود می‌دارد، آن را کار نبندند که   آن کسها که نه کتاب دارند، و نه بخوانند هم‌چنین می‌گویند کَذٰلِکَ قٰالَ اَلَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ التوراة و الانجیل و هم المشرکون و المجوس   ان الیهود و النصاری لیسوا علی شی ء و لا دین الا دیننا الذی نحن علیه‌گفت آن کسها که نامهٔ ما ندانند و نخوانند مشرکان و مغان هم‌چنین می‌گویند که جهودان و ترساآن کس نیند و بر هیچ نیند و شما را که مؤمنانید نیز هم‌چنین گویند و اندر زیر این تعزیتی است مر مؤمنان را، چنانستی که گفتی ای مؤمنان اگر شما را جهود و ترسا عیب می‌کنند، و دین شما را به چیزی می‌نشمرند صبر کنید، که ایشان یک‌دیگر را نیز هم‌چنین گویند فَاللّٰهُ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ یقضی بینهم و یفصل بینهم یوم القیامة و یمیز المحق من المبطل و یدخل المحقین فی جنته و یدخل المبطلین فی النار. گفت خدای عز و جل هم‌چنین نخواهد گذاشت، روزی بود که داد کند میان خلق و حکم راند. سزاوار از ناسزاوار   جدا کند، سزاوار بهشت را به بهشت رساند، و سزاوار دوژخ را به دوژخ رساند.

و حسن بصری گفت-رحمة اللّه علیه-حکم کند میان ایشان، ای که همه را دروغ‌زن کند و اندر دوژخ کند.

و زجاج گفت: حکم آنست که پدایشان نماید که در بهشت که شود و آن مؤمنان باشند فِیمٰا کٰانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ من امر الدّین. معنی اختلاف میان دو تن ناسزاواری بود که هریکی ازیشان مر یار خود را در آنچه گوید و کند، موافقت نکند. خداوند تعالی به قیامت میان این خلق داد خواهد کرد   .

قوله تعالی وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَسٰاجِدَ اَللّٰهِ و ای احد اظلم علی نفسه و اغنی   و اجری علی خالقه من هذا الذی منع مساجد الله أَنْ یُذْکَرَ فِیهَا اِسْمُهُ ای منع الذاکرین عن مساجد الله تعالی وَ سَعیٰ فِی خَرٰابِهٰا و عمل فیها بتخریبها و هدمها و قیل و اجتهد فی خرابها کل الجهد گفت کیست از مردمان بر خویشتن بیدادگرتر، وز خداوند تعالی گردن‌بردتر، و بر خداوند خود دلیرتر از آن کس که او باز دارد نمازکنان را از مسجدهای خداوند تعالی، و نگذارد   یادکنندگان را، که در مسجدها، خداوند را تعالی یاد کنند وَ سَعیٰ فِی خَرٰابِهٰا و بکوشد اندر ویران‌کردن مسجدها. ویران کردن مسجد نه آن بود که مسجد فرود آری اما از جماعت و نماز خالی ماند ویرانی مسجد آمد چنانکه خداوند تعالی گفت إِنَّمٰا یَعْمُرُ مَسٰاجِدَ اَللّٰهِ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ این را قصه‌ای است یاد کنیم ان شاء اللّه.

کافران مکه به آبادان داشتن خانهٔ کعبه و روفتن و اندودن بر مؤمنان فخر کردند خداوند تعالی رد کرد قول ایشان. گفت نه آبادانی مسجد اندر روفتن است چه آبادانی مسجد اندر مؤمنانست که اندر وی نماز کنند؛ و در خبر داودست علیه السّلام که ایزد تعالی بدوی وحی کرد. گفت: یا داود هرروز خواهم که عذاب فرستم بر اهل زمین، به سه گروه بندگان خود بنگرم عذاب از همه باز دارم: یکی بدان مؤمنان که از بهر   خدای عز و جل به یکجای دوستی دارند، و دیگر بدان مؤمنانی که به سحرگاهان مرا استغفار کنند،   و سدیگر بدان مؤمنانی که مسجدهای مرا آبادان دارند.

اما شأن و نزول آیت.

بعضی از علما گفتند که مردی بود از روم، ترسا، سپاه ساخت نام ططوس بن اسبسیانوس الرومی بیت المقدس ویران کرد، و توریةخوانان را بکشت، و مردگان را اندر مسجد بیت المقدس اندر افگند؛ و آن هم‌چنان بماند تا وقت عمر بن الخطاب-رضی اللّه عنه-و این قول کلبی است.

و بعضی گویند این ملک را نام انطیاخوس بن نیس الرومی بود و این قول مقاتل بن سلیمان است.

و بعضی گویند این هردو بودند یک کرت   این آمد و یک کرت   آن آمد و یک کرت   دیگر بخت نصر آمد أُولٰئِکَ اهل هذه الصّفة یعنی اهل الرّوم مٰا کٰانَ لَهُمْ أَنْ یَدْخُلُوهٰا ما ینبغی لهم و ما یقدرون علی ان یدخلوا بیت المقدس جهدا   إِلاّٰ خٰائِفِینَ الا یدخلون مستخفین خائفین گفت: نیست مرین کسها را که این‌چنین کردند، که نیز هرگز اندر بیت المقدس یارند آمدن آشکارا، مگر به بیم می‌آیند پنهان.

کلبی گفت هیچ رومی از پس از آن اندر بیت المقدس آشکارا نیارست آمد و اگر آیند بگیرندش و بکشند لَهُمْ فِی اَلدُّنْیٰا خِزْیٌ خراب مداینهم قسطنطینیه و عموریه و رومیه. گفت ایشان را اندرین دنیا رسواییها باشد، و پای‌واههای بسیار، بدان چه مسلمانان ظفر یابند بر بعضی شهرهای ایشان چون قسطنطینیه و عموریه و رومیه وَ لَهُمْ فِی اَلْآخِرَةِ عَذٰابٌ عَظِیمٌ یعنی النّار و مریشان را خواهد بود به روز پسین ای که بدان جهان پای‌واههای بزرگ، در آتش دوژخ

وَ لِلّٰهِ اَلْمَشْرِقُ وَ اَلْمَغْرِبُ المشرق الصلاة الی بیت المقدس و المغرب الصلاة الی الکعبة فَأَیْنَمٰا تُوَلُّوا فاینما تحولوا وجوهکم شطره الی التحری گفت مر خدای راست عز و جل مشرق، ای زان سو که آفتاب برآید   و مغرب، ای زان سو که آفتاب فروشود؛ و بعضی گفتند مشرق سوی بیت المقدس است و مغرب سوی بیت الحرام است، به هرسونی که شما به تحری روی بران جانب کنید فَثَمَّ وَجْهُ اَللّٰهِ ای فثّم اللّه معناه تلک الصّلوة یرضا اللّه   گفت هرسونی که شما به تحری و نیت نیکو روی بران جانب کنید آنجا یابید خداوند را تعالی   ای که خشنودی خدای عز و جل یابید؛ و آن نماز شما با خشنودی خداوند تعالی باشد.

اندر قول مقاتل این آیت در باب تحری‌کردن آمده است، و تحری دل برگماشتن باشد و منسوخ نیست؛ و در قول قتاده و عطای خراسانی این آیت منسوخ است ازیرا که اول اسلام روا بودی که در نماز روی به هرسونی که خواستندی کردندی تا آن وقت که این آیت آمد وَ حَیْثُ مٰا کُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ. این آیت منسوخ شد و قصهٔ این‌چنان بود:

مقاتل گفت که یاران پیغامبر-صلّی اللّه علیه و سلّم-وقتی در بیابانی بماندند، تاره میغی برآمد. آسمان بپوشید، و جهت قبله بریشان پوشیده شد. هر کسی نیتی بکردند و بر یک جانب نماز کردند و بران جانب خطی می‌کشیدند، چون ابر برفت، بنگریستند بیشتر ازیشان، روی خویش از قبله گردانیده یافتند.

چون باز آمدند خبر به پیغامبر-صلّی اللّه علیه و سلّم-آوردند. این آیت فرود آمد در شان ایشان إِنَّ اَللّٰهَ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ خداوند تعالی بر بندگان خویش اندر باب شریعت، کار فراخ گیرنده است وز حال دلهای ایشان داننده است

وَ قٰالُوا اِتَّخَذَ اَللّٰهُ وَلَداً و قالت الیهود اتّخذ اللّه عزیر ولدا   و قالت النّصاری اتّخذ اللّه مسیحا ولدا و قالت بنو ملیح اتّخذ اللّه الملائکة ولدا کذبوا و فجروا فیما قالوا. ابن‌عباس گفت: این اندر شان جهودان آمده است چون کعب بن اشرف و کعب بن اسید و وهب بن یهودا. گفتند این جهودان، که خدای عز و جل مر عزیر را به پسری گرفته است، ای که عزیر پسر اوست؛ و مقاتل گفت: این آیت اندر شان ترساآن نجران آمده است سید و عاقب، که ایشان گفتند که عیسی پسر اوست و قبیله‌ای از قبایل عرب-ایشان را بنو ملیح گویند-ایشان گفتند که خداوند تعالی مر فریشتگان را به دختری دارد، ای که دختران وی‌اند. قال اللّه تعالی سُبْحٰانَهُ براءة لله من هذه الاوصاف و تنزیها له. گفت پاکی مر خدای را تعالی ازین چنین صفت که ایشان کردند که خدای عز و جل بی‌عیب است و مستغنی از گرفتن فرزند، ازیرا چه هرکرا فرزند باشد او محدث باشد نه قدیم، و معیوب باشد نه پاک، ازیرا که فرزند جوی حاجتمند بود به جفتی و حاجتمند خدایی را نشاید بَلْ لَهُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ لیس الامر کما قالوا   و لکن جمیع ما فی السّموات و ما فی الارض ملکا و ملکا لا بنوّة و لا ولادة و البنوّة و الملک لا یجتمعان.

گفت نه چنانست که ایشان گفتند. این بلی و بل، کلمتی است مر عرب را، که سخونی رفته باشد از کسی بدین کلمة آنرا رد کنند و سخونی دیگر که حق‌تر از آن باشد آن پس بل یاد کنند.

چون خداوند دعوی جهود و ترسا و گفتار ایشان باز داد بدیشان و رد کرد، بل اندر آورد؛ و از پس آن سخونی که حق بود و راستر از سخون ایشان بود یاد کرد. گفت بَلْ لَهُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ. گفت نه چنانست که ایشان گفتند چه آسمان و زمین و آنچه در آسمان و زمین است مر بار خدای راست عز و جل به ملک و به ملک، نه به فرزندی و ولادت   ، و اندر شریعت هرجا که نسبت ولادت آمد ملک از میان برخیزد   نه‌بینی که چون کسی مر فرزند خود را مالک شود رق از میان برخیزد، و فرزند آزاد گردد چون اینجا دعوی کرد که همه اندر ملک اواند فرزندی از میان برخاست پس گفت کُلٌّ لَهُ قٰانِتُونَ کلّ له مطیعون و مقرّون له بالعبودیّة. گفت همه مرو را اقرار داده‌اند به خداوندی، هیچ‌کسی دعوی فرزندی او نکرد، نه عزیر و نه عیسی و نه فریشته، چه همه مرو را به بندگی اقرار داده‌اند.

گفت خواجهٔ امام-رضی اللّه عنه-بدان که اینجا اصلی است و آن آنست که روا باشد چیزی را عام یادکردن و بدان خاص خواستن، و چیزی خاص یادکردن و بدان عام خواستن؛ و این اندر قرآن موجود است چنانکه ایزد تعالی گفت وَ اَلسّٰارِقُ وَ اَلسّٰارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُمٰا   . اینجا دو عموم یاد کرد؛ یکی همه دزدان را دست بریدن فرمود عام، و اتفاق است به نزد فقها. معنی این خصوص است، ازیرا چه هردزدی را دست نبرند. اگر کسی از ذو رحم محرم خویش چیزی دزدد، دست او نبرند و اگر کم از ده درم و یا چیزی‌که بهای او   کم از ده درم بود به نزد بو حنیفه-رحمة اللّه علیه-دست او نبرند و اگر نیز نه از حرز چیزی دزدد دست او هم نبرند و مسایلهایی که برین مقالست و عمومی.

دیگر همه مسلمانان را در خطاب آورد و فرمان داد به بریدن دست دزدان، و اتفاق است میان مسلمانان که این دست بریدن مر والی راست و جز وی را کسی را نشاید. اینست عموم معنی خصوص، و باز آنچه خصوص است   معنی او عموم چنانکه خداوند تعالی گفت یٰا أَیُّهَا   اَلنَّبِیُّ خاص او را گفت پس گفت إِذٰا طَلَّقْتُمُ اَلنِّسٰاءَ و پس هم او را گفت فَاعْلَمْ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اَللّٰهُ و این خطاب هرچند که به ظاهر او راست معنی این عموم است. پس اکنون پدید آمد ما را که این لفظ کُلٌّ لَهُ قٰانِتُونَ بدین اهل طاعت را خواست و مؤمنان را خاص، و این قول ابن‌عباس است

بَدِیعُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ مبدع السماوات و الارض ابدعهما و لم یکونا شیئا. گفت اللّه تعالی بدیع است ای مبدع است و مبدع نو سازنده‌ای بود که نه از چیز چیز آرد وز چیز چیز آرد به هرگونه که وی خواهد بی از آنکه از کسی آموخته باشد یا از کسی اندازه‌ای گرفته باشد. ازین جهت است که مبتدع را مبتدع خوانند ازیرا چه در اسلام چیزی نو پدید آورده باشد بی از آنکه مرو را از قرآن یا از حدیث رسول-صلّی اللّه علیه و سلّم-اصلی باشد بر حقیقت.

ایزد تعالی هفت آسمان و زمین چنانکه خواست بیافرید و پدید آورد بی آنکه پیش ازان مران را مثالی بود که این بدان اندازه پدید آورد یا مرو را کسی بود که این تعلیم کرد وَ إِذٰا قَضیٰ أَمْراً اذا اراد امضاء حکم قدره فَإِنَّمٰا یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ لذلک الشی کاین فی علمه کن فیکون فکان کما شا إذا قضی أمرا چون خواهد که خواست خویش را پیش برد و پدید آرد و حکمی را تقدیر فرآن   کرده باشد خواهد که پدید آرد همی آن بود که مران چیز را که در علم وی موجود باشد گوید بباش، بباشد چنانکه او خواهد.

و بامنصور ماتریدی گفت آنچه خواهد که پدید آرد همی آن بود بی‌آنکه گوید کن، و این کن از بهر آن یاد کرده است که فهم آدمیان اندر دریافت زودی بیش‌ازین طاقت نداشت که دریافتی، کن یاد کرد و اللّه اعلم.

و بعضی گویند خود چنین است که چون خواهد چیزی را که پدید آرد و فرمان دهد، به «کن»   ای بباش چنانکه او خواهد بباشد

وَ قٰالَ اَلَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ توحید اللّه لَوْ لاٰ یُکَلِّمُنَا اَللّٰهُ معاینة مشافهة فیخبرنا بانّک رسوله. گفت، گفتند آن کسها که ایشان از یگانگی خدای عز و جل آگاهی ندارند همی گویند ترا یا محمد، چرا که خدای عز و جل با ما برابر سخون نگوید؟ و چرا ما را خبر ندهد که تو پیامبر اویی؟ أَوْ تَأْتِینٰا   آیَةٌ او هلاّ تاتینا بعلامة تدلّ علی صدق نبوّتک. گفتند و یا چرا تو یکی نشانی و معجزتی پدید نیاری چنانکه آن دلیل باشد به پیغامبری تو؟ وزین معجزت بسیار می‌دیدند، اما مکابره می‌کردند کَذٰلِکَ قٰالَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ هکذی قال الذین من قبلهم من الکفار لا نبیائهم. گفت هم‌چنین که این کافران مر ترا می‌گویند، کافرانی که پیش ازیشان بودند مر انبیای خود را همین گفتند.

اندرین تعزیت است مر پیغامبر ما را-صلّی اللّه علیه و سلّم-و تعزیت، خرسندی دادن باشد ای که خرسند باش یا محمد بدینچه ترا می‌گویند، که پیغامبران پیشین را همین گفتند مِثْلَ قَوْلِهِمْ مانند این سخونها گفتند که ترا می‌گویند تَشٰابَهَتْ قُلُوبُهُمْ تشاکلت قلوبهم و توافقت السنتهم. گفت دلهای این کافران با دلهای آن کافران یکسان و یک گونه شده است و بمانند یک‌دیگر گشته است؛ و گفتارهای ایشان با گفتارهای پیشینگان یکسان شده است و فایدهٔ این آنست که چون گفتار این کافران با گفتار پیشینگان یکسان شده است باید که حال تو یا محمد در صبرکردن با جفای دشمنان با صبرکردن پیغامبران پیشین یکسان باشد قَدْ بَیَّنَّا اَلْآیٰاتِ قد اظهرنا المعجزات گفت ما پیغامبران را معجزات بسیار دادیم و در وقت تو یا محمد نیز معجزات بسیار می‌نماییم و لکن ایشان به بی‌شرمی   مکابره می‌کنند وز تو آیتهای دیگر می‌جویند لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ انّما یعتبر بالآیات من کان موقنا بوحدانیّة اللّه تعالی و بنبوّتک گفت ما آیت و معجزت می‌نماییم و لکن این آیت و معجزت مران کس را سود دارد که او به هستی ما و به پیغامبری تو بی‌گمان باشد

إِنّٰا أَرْسَلْنٰاکَ بِالْحَقِّ انّا ارسلناک یا محمّد بالحقّ ای بالرّسالة و الثّانی بدین الحقّ لا بالباطل. گفت: یا محمد ما مر ترا که بفرستیدیم به راستی فرستیدیم نه به دروغ، و بسزا فرستیدیم نه به ناسزا، ای که به دین حق فرستیدیم و به پیغامبری   فرستیدیم، تو بدین دعوی راست‌گویی نه دروغ‌زن بَشِیراً وَ نَذِیراً بشیرا بالجنة لمن آمن و نذیرا عن النار من لا یؤمن. گفت مژدگان‌دهنده فرستیدیم ترا مر گرویدگان را   به بهشت و به زلیفن‌کردن فرستیدیم مر ترا مر ناگرویدگان را به دوژخ وَ لاٰ تُسْئَلُ عَنْ أَصْحٰابِ اَلْجَحِیمِ ای لا تطلب نجاة اهل الجحیم و الثّانی لا تسأل عن کیفیّة حال اصحاب الجحیم.

گفت: مپرس از حال دوژخیان، این را دو معنی است یکی سؤال، سؤال پرسیدن بود. دیگر سؤال، سؤال خواستن بود. اگر بر پرسیدن رانی آن‌چنان بود، که روزی پیغامبر-صلّی اللّه علیه و سلّم-مر جبریل را گفت علیه السّلام لیت شعری ما فعل بابویّ. گفت: ای کاشکی   بدانمی که کار مادر و پدرم چگونه شده است.

آیت آمد که مپرس از دوژخیان   و دیگر قول آنست   که پیغامبر-صلّی اللّه علیه و سلم-این روز که بر سر گور مادر شد خواست که از بهر مادر آمرزش خواهد. جبریل علیه السّلام بدین آیت آمد وَ لاٰ تُسْئَلُ عَنْ أَصْحٰابِ اَلْجَحِیمِ و این را سدیگر معنی هست کسی که خواهد از بدی حال کسی مر کسی را خبر دهد او را گوید: مپرس از حال فلان که چگونه است، اینجا همان معنی دهد ای مپرس از حال دوژخیان که چگونه است و چون قرائت   دیگر خوانند وَ لاٰ تُسْئَلُ عَنْ أَصْحٰابِ اَلْجَحِیمِ معنی آن باشد که ترا نخواهند پرسید از گناه و کردهای ایشان، چه ایشان خود به کردهای خود گرفتاراند

وَ لَنْ تَرْضیٰ عَنْکَ اَلْیَهُودُ وَ لاَ اَلنَّصٰاریٰ یهود المدینة و لا النّصاری نصاری النّجران حَتّٰی تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ حتّی تدخل فی ملّتهم و تصلّ   الی قبلتهم. گفت: هرگز از تو خشنود نباشند جهودان مدینه، و نه ترساآن نجران، تا آنگه که تو اندر دین ایشان درنیایی و به قبلهٔ ایشان نماز نکنی و این خود هرگز نباشد قُلْ إِنَّ هُدَی اَللّٰهِ هُوَ اَلْهُدیٰ قل انّ دین اللّه المرضیّة هو الاسلام و انّ قبلة اللّه المستقیمة هی الکعبة. گفت بگو ایشان را وقتی که ترا به دین و قبلهٔ خود خوانند، دین پسندیده به نزد خدای عز و جل این دین اسلام است که من دارم، و قبلهٔ راست قبلهٔ کعبه است که من سوی آن می‌نماز کنم وَ لَئِنِ اِتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ و لئن لزمت مرادهم و صلّیت الی قبلتهم. گفت اگر   تو به هیچ وقتی در مراد جهودان اندر آیی و به قبلهٔ ایشان نماز کنی بَعْدَ اَلَّذِی جٰاءَکَ مِنَ اَلْعِلْمِ و البیان ان قبلة الله هی الکعبة و ان دین الله الاسلام. گفت از پس آنکه ترا از خداوند عز و جل خبر آمده است که دین خدای دین مسلمانیست و قبلهٔ راست خانهٔ کعبه است مٰا لَکَ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ ینفعک وَ لاٰ نَصِیرٍ ناصر ینصرک. گفت آنکه مر ترا جز از خدای عز و جل که باشد دست‌گیری و کارسازی، که ترا منفعت نماید و از وی نیکوی باشد و یا پشتگانی که مر ترا یاری دهد وز عذاب خداوند تعالی برهاند

اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ اَلْکِتٰابَ اعطیناهم علم التّوریة و الانجیل مثل عبد اللّه بن سلام و بحیر الرّاهب و النّجاشی و سیف ذی یزن و اشباههم. گفت آن کسها که ما ایشان را توریت دادیم و انجیل دادیم چون عبد اللّه سلام از جهودان، و بحیرای راهب از ترساآن، و نجاشی و سیف ذی یزن و جز ایشان یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاٰوَتِهِ می‌خوانند توریت و انجیل را و کاربند می‌باشند چنانکه سزای آنست و درخور آنست. قتاده گفت این یاران پیغامبر بودند-صلّی اللّه علیه و سلم-که به قرآن بگرویده بودند و بسزا کاربند آن بودند أُولٰئِکَ یُؤْمِنُونَ بِهِ اهل هذه الصفة هم الذین یؤمنون بالله تعالی حقیقة الایمان لا غیرهم. ایشان‌اند هرآینه به راستی گرویدگان به خدای عز و جل نه دیگران وَ مَنْ یَکْفُرْ بِهِ و من یجحد بالقرآن و یقال بالنّبیّ صلّی اللّه علیه و سلّم و یحتمل و باللّه تعالی فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلْخٰاسِرُونَ اهل   هذه الصفّة هم المغبونون بفوات الجنّة عنهم. گفت آن کسها که به هستی خداوند تعالی بی‌ستون گشتند، و به پیغامبری و قرآن ناخستون گشتند، فَأُولٰئِکَ ایشانند زیان‌زدگان شکروفان

یٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ اُذْکُرُوا نِعْمَتِیَ اَلَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَ أَنِّی فَضَّلْتُکُمْ عَلَی اَلْعٰالَمِینَ وَ اِتَّقُوا یَوْماً لاٰ تَجْزِی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئاً وَ لاٰ یُقْبَلُ مِنْهٰا عَدْلٌ وَ لاٰ   تَنْفَعُهٰا شَفٰاعَةٌ وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ وَ إِذِ اِبْتَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ رَبُّهُ و اذکر حین اختبر ابراهیم ربه بکلمات. گفت: یاد کن پیش امتان خود حدیث ابرهیم علیه السّلام که چون آزموده کرد خداوند تعالی مرو را به فرمانهایی که مرو را فرمود بِکَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ اوی آنرا تمام بجای آورد.

و آن چنان بود که ایزد تعالی از ابرهیم علیه السّلام ده چیز اندر خواست ازان پنج   اندر سراست: یکی آب اندر دهان‌کردن، و آب اندر بینی‌کردن، و سبلت پست داشتن، و مسواک‌کردن و موی سر فرق‌کردن.

و پنج اندر تن است: ازان یکی ناخن پست‌کردن، و بغل پاک داشتن، و زیر ناف را پاک‌کردن، و به آب استنجاکردن، و ختنه‌کردن.

ابرهیم-صلوات اللّه علیه-آن بجای آورد و این ده خصلت از دین حنیفی. است؛ و اندرین شریعت سنت   است.

و عکرمه گفت که ابن‌عباس گفت-رضی اللّه عنه-آن سی خصلت است که ابرهیم بجای آورد، و بعضی از علما گفتند آن سی خصلت آنست که ایزد تعالی از ابرهیم اندر خواست، ازان ده خصلت اندر سورة براءة یاد کرده است قوله تعالی اَلتّٰائِبُونَ اَلْعٰابِدُونَ تا آخر آیت، و ده اندر سورة الاحزاب است إِنَّ اَلْمُسْلِمِینَ وَ اَلْمُسْلِمٰاتِ تا آخر آیت، و شش اندر سورة قَدْ أَفْلَحَ اَلْمُؤْمِنُونَ اَلَّذِینَ هُمْ فِی صَلاٰتِهِمْ خٰاشِعُونَ؛ و چهار اندر سورة سأل سائل إِلاَّ اَلْمُصَلِّینَ تا آخر آیت، این سی خصلت ابرهیم بجای آورد و این سی خصلت اندر وی موجود بود و از پس او پیغامبر-صلّی اللّه علیه و سلّم-این   خصال تمامی بجای آورد.

و مقاتل گفت: ایزد تعالی ابرهیم را مبتلا کرد بدان دعاها که بکرد، آن همه در قرآن موجود است قوله تعالی: رَبِّ اِجْعَلْ هٰذٰا بَلَداً آمِناً؛ و قوله وَ اِجْعَلْنٰا مُسْلِمَیْنِ لَکَ؛ و قوله وَ اِبْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ و آنچه مانند اینست.

و حسن بصری و عطای خراسانی گفت-رحمة اللّه علیهما-مبتلاش کرد به بسمل‌کردن فرزند، و به آتش نمرود، و به ستاره و ماه و آفتاب قٰالَ إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً فلما وفا   بما امر به قال اللّه تعالی إنّی جاعلک للنّاس إماما معلّما   للخیر یقتدی بک فی هدیک. گفت چون ابرهیم صلوات اللّه علیه آنچه فرمودش خداوند تعالی، بجای آورد به تمامی، خداوند تعالی گفت من ترا امامی خواهم   گردانید ای که پیش‌روی پیش‌روندگان اندر نیکیها و آموزنده مر نیکان را نیکیها قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی ای یا رب اجعل من اولادی من یکون اماما للمتقین گفت:

یا رب از فرزندان من گروهی نیز هم‌چنان پیش‌رو نیک‌مردان گردان، که مر بندگان ترا نیک‌مردی   آموزند قٰالَ لاٰ یَنٰالُ عَهْدِی اَلظّٰالِمِینَ قال اللّه تعالی لا یصلح للامامة من کان ظالما مشرکا من اولادک. گفت: یا ابرهیم این ولایت من اندر دادن امامت نرسد مر فرزندان ترا، آن کسها که ایشان بیدادگر باشند، ای که بیدادگران فرزندان ترا امام پارساآن نگردانم. ازینجا گفته‌اند هردل عالمی که مر دنیا را دوست‌دارنده باشد حرامست بر وی، که اوی امام مسلمانان گردد.

و حقیقت امامی آن بود که بنده بر طریقتی بود که هرچه خود کند اندرانش رستگاری بود و هرکه بوی اندران پی برد، آن‌کس را نیز اندران   رستگاری بود.

وَ إِذْ جَعَلْنَا اَلْبَیْتَ مَثٰابَةً لِلنّٰاسِ و هذا فضل آخر قال و اذکر حین جعلنا البیت یعنی بیت الحرام مثابة لّلنّاس مهوا لقلوب المؤمنین و مرجعا لابدانهم گفت: یاد کن یا محمد که چون ما مر خانهٔ کعبه را مثابه گردانیدیم و یوبه‌گاه دلهای مؤمنان گردانیدیم ای که دلهای مؤمنان سوی آن یوبان گردانیدیم. چه اگر کسی بسیار دیده باشد هم یوبان آن باشد و اگر چه رفته باشد باز دیگر باره آرزو برد وَ أَمْناً جای‌گاه ایمنی کردیم ای مأمنا لاهلهم من السّبی و الاغارة ای اهل مکه را ایمن گردانیدیم از غارت‌کردن خواسته وز تاراج بردن وز بچگان ایشان اسیر و برده بردن؛ و گفته‌اند که هرکسی که بیرون از حرم کاری کند که بر وی حدی واجب آید، چون به مکه التجا کند، آن حد بر وی قایم نگردانند، اما فرمان دهند اهل حرم را تا کسی بر وی خرید و فروخت نکند و آب و نانش ندهند تا بیچاره شود از آنجا برود، آنگاه هرجا که بگیرند حدش برپای کنند، و نیز محتمل بود که اهل آن ای که صید آن از سباع ایمن بود؛ و محتمل است که اهل آن به قیامت از عذاب ایمن باشند. قال اللّه تعالی وَ مَنْ دَخَلَهُ کٰانَ آمِناً    وَ اِتَّخِذُوا مِنْ مَقٰامِ إِبْرٰاهِیمَ مُصَلًّی ای اجعلوا مقام ابرهیم موضع قیام امامکم فی الصّلوة گفت نماز جای سازید مر مقام ابرهیم را و اندر مقام ابرهیم اختلاف کرده‌اند. بعضی گویند سنگی است بران سنگ نشان قدمهای ابرهیم-صلوات اللّه علیه-.

قصهٔ آن‌چنان بود که ابرهیم علیه السّلام چون از آتش نمرود بیرون آمد و ساره بدو بگروید و او را بزنی خواست، ابرهیم و ساره به زمین شام شدند؛ و ابرهیم را علیه السّلام از هاجر اسمعیل بیامد. ساره را ازان رشک آمد. مر ابرهیم را گفت: این کنیزک را با پسر از پیش من غایب کن، و نخواهم که هیچ‌جای با ایشان منزل کنی و ایزد تعالی مر ابرهیم را-علیه السّلام-فرموده بود که رضای ساره نگاه دار. چون ابرهیم علیه السّلام هاجر را بدین وادی آورد که خانهٔ کعبه آنجاست، جبریل-علیه السّلام-مرو را فرمان داد که اینجا بنه مر ایشان را، و خود بازگرد.

چون ابرهیم ایشان را آنجا بنهاد، و خود بازگشت و روزگاری برین برآمد، و اسماعیل علیه السّلام بزرگ شد وز جرهمیان زنی خواست و قصهٔ این به تمام‌تر به جای دیگر گفته آید ان شاء اللّه.

و آنگه ابرهیم را علیه السّلام شور به دل پدید آمد از بهر هاجر و مهر فرزندش برخاست وز زمین شام بیامد به زمین مکه؛ یافت آنجا آبادانیهای بسیار، جرهمیان آنجا مسکن ساخته و هاجر ازین جهان رفته. خبر اسمعیل پرسید.

گفتند: او امروز رئیس ماست. نشان خانهٔ او بدادند. ابرهیم علیه السّلام چون بر در خانهٔ   اسمعیل شد خبر پرسید. گفتند: اسماعیل به شکار رفته است. زنش را آواز داد که اسمعیل کجاست؟ گفت: شکار رفته است، نکرد مرو را لطفی بیشتر، و ابرهیم پرسید که کار معیشتتان چگونه است؟ ننمود از خداوند تعالی شکری بیشتر. ابرهیم گفت: چون شویت باز آید بگوی که پیری آمده بود برین هیئت و برین حلیت به دیدار تو، و فرمود مر ترا تا که پاشنای این در بباید گردانید و خود بازگشت.

چون اسمعیل-علیه السّلام-باز آمد به خانه زنش این قصه با وی بگفت.

اسمعیل گفت: آن پدر من بود این پاشنای در گردانیدن اشارت به تو دارد. مرا فرموده است تا ترا بگذارم   به جای تو زنی دیگر آرم. بازگرد به خانهٔ   اهل خویش   . چون یک‌چندی برآمد ابرهیم را باز آرزوی فرزند گرفت و اسمعیل زنی دیگر آورده بود. چون ابرهیم بیامد زن بیرون آمد مرو را لطفها نمود، و گفت: ای پیر مبارک چه باشد اگر ما را گرامی گردانی و نیک‌نامی از ما دریغ نداری و برکت پی خویش اندر خانهٔ ما اندر آری؟ ابرهیم-علیه السّلام-پرسید که حال عیشتان چگونه است؟ از خدای عز و جل بسیار آزادی و شکر نمود و گفت ابرهیم را که ساعتی فرود آی. گفت: فرمان فرود آمدن نیست. گفت: لا بد اگر فرو نیایی، باری اشتر بخسپان تا روی ترا و موی ترا به آب‌خانهٔ خویش بشویم، تا برکت   تو اندر خانهٔ ما بماند. ابرهیم علیه السّلام اشتر بخوابنید. این زن سنگی بیاورد به زیر پای وی نهاد. او بران سنگ قوت کرد نیمهٔ سر خویش پیش او داشت تا او آن نیمه را بشست، پس سنگ برین جانب آورد تا ابرهیم پای دیگر بر آنجا نهاد هردو قدم وی اندران نشان گرفت. اینست مقام ابرهیم.

و ابرهیم-علیه السّلام-گفت چون شویت باز آید بگوی که آن پیر گفت این در را نگاه دار و این را از حال مگردان و این قول اسمعیل سدّی است.

و به روایت واقدی چنان آرد که ابرهیم-علیه السّلام هرماهی یکبار به زیارت هاجر و پسر بیامدی، و بر براق آمدی. بامداد بیامدی، وقت قیلوله باز به خانهٔ خود باز شدی و این روز که زن پسرش گیسوی وی بشست اوی بر براق بود.

و گروهی گویند مقام ابرهیم هم‌سنگ است اما بر وجهی دیگر گویند.

گفت چون ابرهیم علیه السّلام از بنای   خانه فارغ شد و فرمان آمد که وَ أَذِّنْ فِی اَلنّٰاسِ بِالْحَجِّ. ابراهیم برین سنگ بیستاد برانکه تا آواز دهد. این سنگ خویشتن برافراشت تا برابر گشت با همه کوههای مکه به امر خدای عز و جل. آنگه ابرهیم علیه السّلام آواز داد الا انّ ربّکم قد بنا بیتا و امرکم بان تحجّوه فحجّوه از بیابانها و کوهها آواز برآمد لبّیک اللهمّ لبّیک.

اینست مقام ابرهیم و این سنگ در پیغولهٔ مسجد بود به روزگار، تا روزی عمر خطاب گفت-رضی اللّه عنه-این مقام پدر ماست، چه باشدی گر ما این را چون قبله سازیمی و امام پیش او ایستدی. پادشاه عز و جل   جبریل را -علیه السّلام-بدین آیت فرستاد وَ اِتَّخِذُوا مِنْ مَقٰامِ إِبْرٰاهِیمَ مُصَلًّی. اکنون آن جای را جای قبله ساختند.

و بعضی گفته‌اند همه حرم خود مقام ابرهیم است، و این قول مجاهد است.

و عطا گفت: مقام ابرهیم عرفاتست و مزدلفه و آن جایها که سنگها اندازند.

و معنی آیت اکنون چنان گردد که جای دیگر گفت وَ حَیْثُ مٰا کُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ گفت هرجای که باشید روی سوی قبله آرید. قوله تعالی وَ عَهِدْنٰا إِلیٰ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ أَنْ طَهِّرٰا بَیْتِیَ العهد من الله تعالی هو الامر کانه قال امرنا ابراهیم و اسماعیل علیهما السلام أن طهرا بیتی ای نظفا بیتی عن الانجاس و الادناس و الاوثان و قول الخنا. گفت فرمان فرستیدیم به سوی ابرهیم و اسمعیل أَنْ طَهِّرٰا بَیْتِیَ. بدانچه گفتیم: پاک دارید خانهٔ مرا ای که کعبه را از پلیدیها وز بتان وز سخون ترفند گفتن اندر وی لِلطّٰائِفِینَ الذین یطوفون حوله وَ اَلْعٰاکِفِینَ الذین یجاورونه وَ اَلرُّکَّعِ اَلسُّجُودِ الراکعین و الساجدین الیه. گفت این خانه را پاک دارید از بهر آن کسها را که گرد آن برمی‌گردند از بهر بزرگ‌داشت آن، وَ اَلْعٰاکِفِینَ و از بهر آن کسها که اندر برابر او معتکف و مجاور نشسته‌اند و از بهر آن کسها که   نماز می‌کنند و روی سوی آن دارند.

و اندر خبر است که هرروز به مکه صد و بیست رحمت فرود آید، ازان شست رحمت طواف‌کنندگان را بود و چهل نمازکنان را، و بیست رحمت مر مجاورانی را که گردبرگرد کعبه اندر مسجد بوند.

قوله تعالی وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ رَبِّ اِجْعَلْ و اذکر حین قال ابراهیم رب یا رب اِجْعَلْ هٰذٰا بَلَداً یعنی بلد الحرام آمِناً ذا آمن و الثانی آمنا اهلها من السّبی و الاغارة گفت: یاد دار و یاد کن که ابرهیم علیه السّلام چون درخواست از خداوند خود تعالی گفت یا رب این شهر را-ای که مکه را-جایی بی‌بیم گردان، ای که اهل مکه را از بدی بدان بی‌بیم گردان، از غارت‌کردن و برده بردن وَ اُرْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ اَلثَّمَرٰاتِ ای و ارزق أهل مکّة من انواع الثّمرات اللتی یکون   فی سائر البلدان لانّ مکّة لا زرع فیها و لا ضرع    گفت: یا رب روزی کن مر اهل این شهر را از هرگونه میوه‌ای که جایهای دیگر باشد، که اینجا نه میوه است، و نه کشت‌زار مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ یعنی و ارزق المؤمنین دون الکافرین. گفت یا رب این میوه روزی کنی مر گرویدگان را نه ناگرویدگان را، پنداری که ابرهیم علیه السّلام چون از بهر همه فرزندان خود امامی طلب کرد، خداوند تعالی گفت لاٰ یَنٰالُ عَهْدِی اَلظّٰالِمِینَ. گفت از فرزندان تو هرکه کافر و ظالم باشد من او را امام نگردانم. خلیل-صلوات اللّه علیه- پنداشت که حدیث روزی نیز هم   چون حدیث امامی است، جز از بهر مؤمنان روزی نخواست ایزد تعالی گفت قٰالَ وَ مَنْ کَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِیلاً ارزقه قلیلا من الدنّیا لیس امر الرزّق کامر الامامة. گفت یا ابرهیم من کافران را نیز روزی دهم، و میوه دهم، و اندکیشان برخورداری دهم اندرین دنیا ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلیٰ عَذٰابِ اَلنّٰارِ الجئه الی عذاب جهنم وَ بِئْسَ اَلْمَصِیرُ و بئس المرجع النّار. گفت یا ابرهیم کافرانرا و مؤمنان را روزی دهم و لکن کافر را وا بشاوانم اندران جهان به پای‌واهی دردناک، ای بد جایگاها که آنست

وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْرٰاهِیمُ اَلْقَوٰاعِدَ مِنَ اَلْبَیْتِ وَ إِسْمٰاعِیلُ و اذکر حین رفع ابرهیم ای بنا ابرهیم القواعد   البیت ای اساس البیت علی بنا آدم علیه السّلام. گفت یاد کن، و یاد دار. چون برآورد ابرهیم علیه السّلام با اسمعیل علیه السّلام، اندر ایستادند به بنیادکردن   آن خانه، بر آنجا که آدم علیه السّلام بنا کرده بود، بالای خانه نه رش کرد و پهنای آن سی رش. پس ایزد تعالی رکن را به سوی او فرستاد. چون دیوال بلند شد، اسمعیل بر مقام بیستادی.

و رکن می‌گویند در وقت طوفان نوح جبریل آن را به کوه بو قبیس نهاده بود   ، آن بدو باز داد؛ و پس خانه را تمام کرد. جبریل علیه السّلام بیامد و مرو را مناسکهای حج درآموخت و آن مناسک تا قیامت از وی سنت   ماند.

قصهٔ این چنان بوده است چون آدم علیه السّلام از بهشت بیرون افتاد   به زمین افتاد، به کوه سرندیب، بالای وی چنان بود که سرش به آسمان می‌سودی، و آواز تسبیح فریشتگان می‌شنیدی. پس چون ایزد تعالی بالای وی را به شست رش باز آورد و آواز فریشتگان از وی منقطع شد، تنگدل گشت، و به خدای عز و جل بنالید و گفت یا رب از بهشت بیرون افتادم. وز آواز فریشتگان وز تسبیحهای ایشان خرسند می‌بودم، اکنون آن آواز از گوش من منقطع شد. ایزد تعالی به آدم علیه السّلام وحی کرد که مرا حرمی است بر مقابلهٔ عرش، بر زمین، آنجا شو و خویشتن را بنایی ساز، هرباری که ترا آرزوی عرش گیرد به گرد آن طواف کن.

پس ایزد تعالی فریشته‌ای را بفرستاد تا آدم را راه‌بری کرد. از زمین هند مرو را به مکه آورد تا آدم-علیه السّلام-آنجا دوکانی بنا کرد و فریشته از پنج کوه سنگ آورد، از کوه جودی و لبنان و حرا و طور سینا و طور زیتا. چون دوکانی برآمد، ایزد تعالی خانه‌ای زرین از زیر عرش به سوی آدم فرستاد، با هفتاد هزار فریشته تا آن خانه را بر میان دوکانی بنهادند وز بهشت یک پاره یاقوت سپید فرستاد آنکه امروز   حجر اسود خوانند.

و بعضی گویند این حجر اسود آدم-علیه السّلام-با خود از بهشت بیرون آورده بود چنانکه باز جای دیگر گفته آید ان شاء اللّه که آدم از بهشت با خویشتن چند چیز آورد.

اکنون چون آدم علیه السّلام این دوکانی بنا کرد و این خانه بران نهاده آمد تا به ایامی دراز انبیا و اولیا-علیهم السّلام-آن را زیارت می‌کردند و گرد آن طواف می‌کردند تا وقت طوفان نوح بود. پس فریشتگان را فرمان عالی آمد. هفتاد هزار فریشته این خانه را به آسمان بردند، به آسمان چهارم بنهادند و آنرا می‌ضراح خوانند و حجر اسود جبریل-علیه السّلام-به کوه بو قبیس امانت نهاد و آن دوکانی و سنگهای آن به زیر زمین پنهان شد؛ و هم‌چنان ویران بماند؛ و کس ندانست که آنجا هرگز خانه بوده است تا این وقت که ایزد تعالی مر ابرهیم را علیه السّلام بفرمود   که آنجا خانه‌ای بنا کن و این را نیز قصه‌ای است.

و ابرهیم از زمین حران برفت ایزد تعالی فریشته‌ای را با وی فرستاد و سکینه را با وی روان کرد و مرغی اندر میان سکینه. تا اینجا رسید که جای خانه است، سکینه گرد آن برتنید چنانکه عنکبوت تند و مرغ از میان آن آواز داد، یا ابرهیم ابن بحیالی گفت: در برابر من خانه بنا کن. ابرهیم علیه السّلام قصد کرد و زمین کندن گرفت، و اسمعیل وی را یاری می‌داد تا بدانجا برسید که بناهای سنگ آدم بود علیه السّلام از آنجا خانه برآوردن گرفتند، و دیوال برافراشتند، به جایی رسید که حجر اسود بایستی نهاد کوه بو قبیس ندا کرد: یا ابرهیم حجر من دارم. ابرهیم آن حجر از آنجا بستد و به جایگاه خویش بنهاد و خانه را برآورد چنانکه فرمان بود، اینست که خداوند تعالی گفت وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْرٰاهِیمُ اَلْقَوٰاعِدَ مِنَ اَلْبَیْتِ.

چون ابرهیم علیه السّلام از شام بیامد بر براق، و هاجر را از پس خود برنشاند و اسمعیل را به پیش اندر گرفت تا بدینجا رسید که اکنون خانهٔ کعبه است.

چون از کرا اندر گذشت-کرا آنجاست که چون بدانجا رسیدی حجون و گورستان مکه پدید آید-ابرهیم را گفت فرمان اینست که مرین هاجر را و پسر را ایدر بگذاری   و خود بازگردی.

ابرهیم-علیه السّلام-چون بازگشت هاجر گفت ما را به که می‌بگذاری   ؟ گفت به سوی خدای عز و جل. گفت: خداوند عز و جل فرموده است ترا این‌چنین؟ گفت: بلی. هاجر گفت: پس مرا خدای بس که او مرا کافی است. هاجر به سوی پسر بازگشت.

ابرهیم-علیه السّلام-برفت چون به کرا رسید نزدیک بود که هاجر و اسمعیل از چشم اوی غایب شوند مهر پدری بجنبیدش، آواز داد که إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوٰادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ الی آخره و چاره ندید از رفتن.

هاجر از خاشاک کوه وز خاربنان وادی خویشتن را کریجکی ساخت و پاره‌ای آب داشت اندر مشکی کهن، و آن آب برسید و اسمعیل علیه السّلام آن وقت شیرخواره بود، دوساله. مادرش را شیر خشک گشت از تشنگی، و اسمعیل بر حال مرگ افتاد. اندیشید   هاجر به دل، اگر من ازینجا غایب شوم تا مرگ فرزند را نبینم بر من آسان‌تر آید. برفت از پیش او تا به کوه صفا رسید، آنجا بر شد، تا مگر به نشان جایی آب   یابد. هیچ‌جای نشان آب ندید. پس زاری کرد پیش خداوند تعالی، پس از آنجا فرود آمد و قصد مروه کرد چون میان وادی رسید بپویید تا به مروه برآمد. هم‌چنین هفت بار از آنجا بدینجا آمد و زینجا بدانجا شد و هرباری که سوی فرزند نگریستی او را بران حال دیدی غمش زیادت شدی. این بار به مروه برآمد و دیری بیستاد. آوازی به گوش او آمد، ندانست که از کجا همی آید. جواب داد ای آوازدهنده مرا فریاد رس. آوازدهنده گفت: بر اثر من همی آی. بران اثر همی شد تا بر سر اسمعیل.

جبریل علیه السّلام خویشتن آشکارا کرد و بدو نمود و پس او را به جای زمزم بردپاشنا بزد آب زمزم پدید آمد. هاجر اندر دوید و گردبرگرد آن خاک افگند از بیم آنکه مگر آن آب برود نیز نماند. پس مشک بیاورد وزان آب پر کرد.

چندان کش بایست بخورد. از هردو پستان شیر روان شد. بر اسمعیل آمد علیه السّلام، و او را به   شیر سیر کرد. پس جبریل علیه السّلام گفت: یا هاجر مترس که هرگز آب کم نیاید و مژده ترا که این فرزند تو بزرگ خواهد شد و پدر او بیاید و هردو تن اینجا خانه‌ای بنا کنند که بندگان خداوند تعالی از اطراف زمین اینجا آیند لبیک گویند سرها کشن شده و گردآلود گشته، و گرد آن خانه طواف کنند و این آب، شراب آن مهمانان خداوند تعالی باشد.

آنگه ابرهیم علیه السّلام اندر هرماهی یکبار بر براق نشستیی   به زیارت هاجر، و اسمعیل علیهما السّلام آمدی چنان کردی که وقت قیلوله باز به جایگاه باز شدی. تا آن وقت که ایزد تعالی مرو را فرمان داد به بناکردن خانهٔ کعبه   و إسمعیل ای بنا ابرهیم اساس البیت و اسمعیل یعینه گفت: یاد کن چون ابرهیم- علیه السّلام-بنای خانهٔ کعبه برآورد و اسمعیل مرو را اندران یاری داد رَبَّنٰا تَقَبَّلْ مِنّٰا   قالا یا ربّنا فاقبل منّا بنانا بیتک و آنگه بنا تمام کردند به زانو اندر آمدند و گفتند: خداوند ما بپذیر   از ما این برآوردن خانهٔ تو إِنَّکَ أَنْتَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ السّمیع لدعائنا العلیم بنیّاتنا گفتند تویی بار خدایا شنوندهٔ گفتارهای ما، و داننده از نیتهای ما،

رَبَّنٰا وَ اِجْعَلْنٰا مُسْلِمَیْنِ لَکَ مخلصین بالتّوحید منقادین مطیعین لک. گفتند یا رب ما هردو را یگانهٔ خود گردان ای که ما را چنان گردان به یگانگی، ترا که بشناختیم چنان پرستیم و اندر پرستش تو ریا و نفاق و شرک اندر نیاریم و مر ترا به همه فرمانها فرمان‌بردار باشیم و گردن‌نهنده وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنٰا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ وز فرزندان ما قومی را نیز هم‌چون ما گردان و وَ أَرِنٰا مَنٰاسِکَنٰا و عرّفنا متعبّدات حجّک و معالم نسکک و ما یتّصل بالحجّ بازآموز ما را آنچ دربایست حج است و آنچه دربایست پرستش تست وَ تُبْ عَلَیْنٰا إِنَّکَ أَنْتَ اَلتَّوّٰابُ اَلرَّحِیمُ (۱۲۲) ای فاقبل توبتنا گفت: بدار ما را بر توبهای ما و بپذیر  ۱ از ما عذرهای ما، و درگذار  ۲ از ما جرمهای ما، که توی پذیرندهٔ  ۳ توبه. الرحیم، بر ما بخشاینده، این همه معنی این قول است وَ تُبْ عَلَیْنٰا هم‌چنان‌که گفت اندر قصهٔ آدم علیه السّلام فتاب علیه و هدی ای که بپذیرفت  ۴ خداوند تعالی از آدم توبهٔ او و بداشت او را بر توبهٔ او، و بپذیرفت  ۵ عذر او و درگذاشت  ۶ جرم او، و اندر همه قرآن هرتوبه‌ای که به خداوند تعالی منسوب است هم‌چنین است چه ایزد تعالی تواب است و بنده تواب. بنده به آوردن توبه تواب است و ایزد تعالی به پذیرفتن  ۷ توبه توابست  ۸ . الرحیم بخشاینده بران کس که پیش تو عذر آرد و توبه کند

رَبَّنٰا وَ اِبْعَثْ فِیهِمْ قالا ربّنا و ابعث فیهم ارسل فیهم ای فی اهل مکّة و یقال فی العرب و قیل فی ولد اسمعیل. گفت: یا رب بفرست به سوی اهل مکه یا سوی عرب یا سوی فرزندان اسمعیل رَسُولاً مِنْهُمْ نبیّا من جملتهم او عربیّا من نسبتهم. پیامبری فرست به سوی ایشان هم ازیشان هم [ ۷۳ ]از برادر و پسر ایشان، یا هم‌شهری ایشان، یا عربی هم‌چون ایشان.

ایزد تعالی دعای ابرهیم و اسمعیل مستجاب کرد و محمد مصطفی را -صلّی اللّه علیه و سلّم-هم از عرب و هم از مکه و هم از فرزندان اسمعیل به خلق فرستاد  ۱ چنانکه پیغامبر گفت-صلّی اللّه علیه و سلّم-انا دعوة ابی ابرهیم و بشری اخی عیسی منم دعای پدر خویش ابرهیم، و مژدگانی برادر خویش عیسی یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِکَ قاریا علیهم آیاتک المنزلة گفت پیامبری فرست تا آیتهایی که تو بدو فرستاده باشی بر عرب برخواند؛ و یزکّیهم و یبرّئهم من الذّنوب و یطهّرهم بالتّوحید  ۲ و قیل و یأخذ زکوة اموالهم گفت پیامبری بدیشان فرست که او مریشان را به توحید و ایمان پاکیزه گرداند از مشرکی و معنی دیگر تا به پندهای قرآن بازدارد ایشان را ازکردن عصیان، و معنی سدیگر تا مریشان را به دادن زکوة پاکیزه گرداند از گناهان وَ یُعَلِّمُهُمُ اَلْکِتٰابَ وَ اَلْحِکْمَةَ وَ یُزَکِّیهِمْ ای یفهمهم تلاوة القرآن و حکمة القرآن ای الامر  ۳ و النهی الذی فی القرآن و درآموزاند مریشان را خواندن قرآن و باز نماید مریشان را آنچ اندر قرآن باشد، از شرایع ایمان، إِنَّکَ أَنْتَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (۱۲۳) العزیز بالنّقمة عمّن لا یومن بهذا النّبیّ الحکیم بان یحکم بارسال هذا الرّسول گفت یا رب توی عزیز ای که کینه آهنجی ازان کس که نگرود بدین پیامبر و حکیمی که حکم کنی به فرستادن این پیغامبر

وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْرٰاهِیمَ و ایّ احد یزهد عن طریقة ابرهیم إِلاّٰ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ جهل قدر نفسه و اهلک نفسه گفت کیست که ناخواهانی کند مر دین ابرهیم، مگر آن کس که خود را و قدر خود را نشناسد. معنی این سخون بجمله آن باشد تا جاهلی نباشد و بی‌خردی و بی‌قیمتی، مر دین ابرهیم را ناخواهانی نکند وَ لَقَدِ اِصْطَفَیْنٰاهُ فِی اَلدُّنْیٰا و الله لقد اخترناه فی الدنیا بالخلة و النبوة وَ إِنَّهُ فِی اَلْآخِرَةِ فی القیامة و فی الجنة لَمِنَ اَلصّٰالِحِینَ (۱۲۴) من جملة [ ۷۴ ]الانبیاء و المرسلین. گفت به راستی و درستی که ما مر ابرهیم را برگزیدیم اندرین جهان به پیغامبری و به دوستی و بدان جهان اندر بهشت جاودان و از جملهٔ پیغامبران و نیک‌مردان باشد کسی که مر دین این‌چنین کس را ناخواهانی کند نباشد مگر جاهلی و نادانی

إِذْ قٰالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ حین خرج من السرب اوحی الله تعالی الیه ان أسلم ای اخلص دینک و عملک لله. چون اندران وقتی که ابرهیم علیه السّلام ازان غار که مادرش نهاده بود پیش هژده سالگی بیرون آمد، وحی آمد بدو که یا ابرهیم این بتان که پدرانتان می‌پرستند چه نیند أسلم اخلص خالص گردان دل خویش را به شناخت خدای عز و جل و عبادت  ۱ یگانه کن مرو را و مرو را به یگانگی اقرار ده قٰالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (۱۲۵) اخلصت دینی و عملی للّه تعالی. گفت ابرهیم علیه السّلام خالص گردانیدم دل خویش را و یگانه گشتم از بهر خداوند خویش را و به یکیی او اقرار دادم

وَ وَصّٰی بِهٰا إِبْرٰاهِیمُ بَنِیهِ اوصی بکلمة التّوحید ابرهیم بنیه الاربع اسمعیل اسحق و مدین و مدیان و قد قیل انّه کان له ستّة بنین گفت ابرهیم-علیه السّلام-وصیت کرد هم بدین سخون که خداوند تعالی مرو را وصیت کرده بود ای که اندرز کرد مر فرزندان خویش را اسمعیل و اسحق و مدین و مدیان را وَ یَعْقُوبُ یٰا بَنِیَّ ای اوصی یعقوب ایضا بنیه اثنا عشره.

گفت یعقوب نیز هم بدین سخون مر فرزندان خویش را اندرز کرد و آن دوازده فرزند بودند نامهای ایشان گفته آید ان شاء اللّه.

گفت یا فرزندان من إِنَّ اَللّٰهَ اِصْطَفیٰ لَکُمُ اَلدِّینَ اختار لاجلکم و لصلاحکم و لسعادتکم الدّین دین الاسلام فلا تموتنّ إلاّ و أنتم مّسلمون (۱۲۶) ای دوموا علی الاسلام حتّی اذا جاءکم الموت فتموتوا علی الاسلام گفت خدای عز و جل مر شما را دینی گزید ای که بهر نیک‌بختی شما را، و نیک آمد شما را دین اسلام فَلاٰ تَمُوتُنَّ إِلاّٰ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ نمی‌رید مگر بر مسلمانی این مردن به دست کس نبود.

اما معنی این سخون آن باشد که بپایید بر مسلمانی تا آنگه که مرگ اندر رسد [ ۷۵ ]شما را، بر مسلمانی یابد بَعْدِی چون من بمیرم شما کرا پرستید از پس مرگ من؟ اندرین دو معنی است یکی خواست که فرزندان را بیازماید، و دیگر گفتند این خطاب فرزندان را بود؛ و مراد اندرین نصیحت دیگران بود. این تعلیمی بود از وی مر خلق را، تا بدانند که کرا باید پرستید قٰالُوا نَعْبُدُ إِلٰهَکَ وَ إِلٰهَ آبٰائِکَ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ.

فرزندانش با خردی تمام و بر اعتقادی پاک جواب دادند مر پدر را. قالوا گفتند نَعْبُدُ إِلٰهَکَ وَ إِلٰهَ آبٰائِکَ إبرهیم الخلیل و إسمعیل الصادق و إسحق الحلیم إِلٰهاً وٰاحِداً ربّا واحدا وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (۱۲۷) مخلصون منقادون بالتّوحید و العبادة گفت جواب دادند با خردی تمام وز اعتقادی پاک، گفتند ما از پس تو و در وقت تو آن خدای را تعالی پرستیم  ۱ که ابرهیم خلیل پرستید و اسحق بردبار پرستید و اسمعیل وفادار پرستید إلها واحدا اوست که یک خدایست وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ ما مرین خداوند را فرمان برداریم و یکی گوینده

تِلْکَ أُمَّةٌ جماعة قَدْ خَلَتْ قد مضت سبیلها گفت  ۲ ای که گروهی بودند رفتند و گذشتند  ۳ لَهٰا مٰا کَسَبَتْ من الخیر و علیها ما اکتسبت من الشّرّ وَ لَکُمْ مٰا کَسَبْتُمْ من الخیر و علیکم ما اکتسبتم من الشّرّ گفت مریشان راست هرچه کردند و الفغدند، مکافات آن خود بیابند و شما را نیز هرچه کنید و الفنجید [ ۷۶ ]مکافات آن بیابید وَ لاٰ تُسْئَلُونَ عَمّٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (۱۲۸) یعنی لا توخذون انتم بذنوبهم و لا یوخذونهم بذنوبکم نه مر شما را به کردارهای ایشان پرسند و نه مریشان را به کردارهای شما

وَ قٰالُوا کُونُوا هُوداً أَوْ نَصٰاریٰ قالت الیهود للمومنین کونوا هودا ای یهودیا و قالت النصاری کونوا نصاری. جهودان گفتند مر مؤمنان را که شما نیز جهود باشید. ترساآن گفتند نی که ترسا باشید. تَهْتَدُوا حتی ترشدوا الی الصواب گفتند این‌چنین باشید تا راه یابید سوی حق و راه برید قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْرٰاهِیمَ حَنِیفاً قل یا محمد لا یکون  ۱ یهودیا و لا نصرانیا بل نتّبع ملّة إبرهیم طریقة ابرهیم و شریعته حنیفا الّذی کان مایلا عن الادیان کلّها مقبلا علی الایمان و ما کان من المشرکین (۱۲۹) لم یکن ابرهیم من جملة المشرکین. گفت: بگوی یا محمد مر جهودان را و ترساآن را که ما نه جهود باشیم و نه ترسا بَلْ مِلَّةَ إِبْرٰاهِیمَ حَنِیفاً. پارسی ملت کیش باشد جز که ملت ابرهیم نگاه داریم  ۲ و آن دین مسلمانیست ازیرا که ابرهیم حنیف بود. حنیف آن بود که از همه کیشها روی برگردانیده دارد و روی به مسلمانی آورده باشد و باز گروهی گفتند هرجای که در قرآن ایزد تعالی ابرهیم را حنیف خوانده است بی‌آنکه مسلم با وی یاد کرده است بدان حنیف، مسلمان خواسته است و هرجا که حنیف و مسلم یاد کرده است مسلم خود مسلمان باشد و حنیف حاجی باشد وَ مٰا کٰانَ مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ و نبود ابرهیم علیه السّلام از مشرکان و بت‌پرستان

قُولُوا آمَنّٰا بِاللّٰهِ ثمّ علّم المؤمنین مجری التّوحید پس مسلمانان را درآموخت که روش توحید چگونه است و بر چیست و چه گویند پیش جهودان و ترساآن گفت قُولُوا آمَنّٰا بِاللّٰهِ بانّه واحد لا شریک له  ۳ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْنٰا ای و بما انزل الی نبیّنا محمّد-صلّی اللّه علیه و سلم-  ۴ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلیٰ إِبْرٰاهِیمَ و آمنّا بابرهیم و ما انزل الیه من الصّحف  ۵ گفت یا امت محمد بگویید که ما بگرویدیم به ابرهیم و به هرچه از خداوند تعالی به ابرهیم آمد وَ إِسْمٰاعِیلَ و آمنّا باسماعیل [ ۷۷ ] و بکتابه و به اسمعیل گرویدیم و به هرچه سوی او آمد از خدای تعالی وَ إِسْحٰاقَ آمنّا باسحق و بما انزل الیه و به اسحاق بگرویدیم و به هرچه به سوی وی آمد وَ یَعْقُوبَ و به یعقوب گرویدیم و هرچه بدو آمد وَ اَلْأَسْبٰاطِ و به فرزندان یعقوب و نبیرگان او و هرکه ازیشان پیامبر بود به همه گرویدیم وَ مٰا أُوتِیَ مُوسیٰ وَ عِیسیٰ و به موسی و عیسی هردو گرویدیم و به هرچه سوی ایشان آمد از خداوند تعالی همه گرویدیم وَ مٰا أُوتِیَ اَلنَّبِیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ ای بکلّ نبیّ بعثه اللّه تعالی ءامنّا به سوی هؤلاء المذکورین گفت به جز این پیامبران که یاد کردیم به همه پیغامبران دیگر نیز بگرویدیم و به هرچه بریشان آمده است از خداوند تعالی به همه گرویدیم لاٰ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ گفت هیچ‌کس از پیغامبران را-صلوات اللّه علیهم-از یک‌دیگر جدا نیفگنیم چنانکه جهودان افگندند و ترساآن، ای که نگوییم که گروهی ازیشان بر راست بوده است و گروهی بر دروغ، چنانکه ترسا و جهود گفت ما نگوییم وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (۱۳۰) مخلصون منقادون گفت مر خداوند را گردن نهاده‌ایم فرمان‌برداریم از پیش دل تو برگرفته آید. چون بر نوید رانی چنان باشد که ازان زودتر که ایزد تعالی این غم جهودان از دل تو برگیرد و معنی دیگر چنان باشد فَسَیَکْفِیکَهُمُ اَللّٰهُ که تو را بر جهودان و ترساآن یاری‌دهنده خدای عز و جل بس وَ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ (۱۳۱) السّمیع لمقالتک و لمقالتهم و العلیم بنصرتک و بعقوبتهم گفت خداوند تعالی شنونده است مر گفتار ترا وزان ایشان را؛ و داننده است مر نیتهای شما را و داند که ترا چگونه نصرت کند و ایشان را چگونه عقوبت کند

صِبْغَةَ اَللّٰهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اَللّٰهِ صِبْغَةً ای الزموا صبغة اللّه الصّبغة هاهنا عبارة  ۱ عن الدّین ای قولوا بل نتّبع صبغة اللّه دین اللّه. گفت شما که مسلمانانید جهودان و کافران را جواب دهید چون مر شما را بدین خود خوانند بگویید که ما صبغهٔ خدای عز و جل نگاه داریم و دیگر معنی گفتند چنین باشد یا مؤمنان اگر جهودان صبغهٔ جهودی دارند و ترساآن صبغهٔ ترسایی دارند شما صبغهٔ مسلمانی نگاه دارید.

ابن‌عباس و قتاده گفت که جهودان چون فرزندان را نام نهادندی به نام جهودی علامت کردندی، و ترساآن به نام ترسایی علامت کردندی و بعضی گفتند اصل این صبغه آن بودی که جهودان فرزندان را ختنه کردندی و گفتندی این نشان جهودی است و باز ترساآن ختنه روا ندارند به جای ختنه فرزند خود را به آب عموریه بشستندی و به روغن مبارک چرب کردندی و گفتندی که این صبغهٔ ترسایی است ای که علامت ترسایی است. خداوند تعالی در مقابلهٔ آن مرین مسلمانی را نیز صبغه خواند و این‌چنین روا باشد اندر لغت عرب و هم اندر لغت عجم که کسی از کسی چیزی یاد کند این کس مکافات آن را از خود یاد کند هم نام آن چیز گوید چون جهودان ختنه را صبغهٔ دین خویش خواندندی و ترساآن آب عموریه را و دهن مبارک را صبغهٔ دین خویش داشتندی، در مقابلهٔ آن ایزد تعالی مسلمانی را  ۱ نیز صبغه خواند [ ۷۹ ].

وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اَللّٰهِ صِبْغَةً معنی چنان باشد که یا مؤمنان کدام دین است نیکوتر از دین مسلمانی که خدای عز و جل شما را داده است و کدام نامست نیکوتر ازین نام مسلمانی که خداوند تعالی شما را نام کرده است. بگویید مر جهودان را وَ نَحْنُ لَهُ عٰابِدُونَ (۱۳۲) و نحن للّه تعالی مخلصون بالتّوحید بگویید که ما مر خداوند را تعالی مخلصانیم ای که یکی گویانیم و به یکیی پرستندگانیم.

آنچه در ظاهر داریم در باطن هم چنان داریم

قُلْ أَ تُحَاجُّونَنٰا فِی اَللّٰهِ وَ هُوَ رَبُّنٰا وَ رَبُّکُمْ قل یا محمّد للیهود و النّصاری أ تحاجّوننا اتخاصموننا و تجادلوننا فی صفة ربّنا تعالی. گفت بگوی مر ایشانرا ای که جهود و ترسا را، ای شگفتا شما با ما خصومت و داوری می‌کنید فی اللّه اندر صفت خداوند ما تعالی وَ هُوَ رَبُّنٰا وَ رَبُّکُمْ خالقنا و خالقکم و رازقنا و رازقکم گفت او خداوند ماست و ازان شما، و پرورندهٔ ماست و زان شما وَ لَنٰا أَعْمٰالُنٰا وَ لَکُمْ أَعْمٰالُکُمْ ای لنا ثواب اعمالنا فی الاسلام و لکم ثواب اعمالکم ان کان لکم عمل مع الاخلاص وَ نَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ (۱۳۳) ای انتم لستم بمخلصین و نحن له مخلصون منقادون بالتّوحید مقرّون له ظاهرا و باطنا. بگوی مریشان را اگر شما مخلصید ثواب عمل شما، شما را باشد  ۲ . پارسی مخلص یک‌روی باشد و لکن شما نه مخلصید مخلص ماییم

أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ قیل انّ هذا متّصل بقوله أَ تُحَاجُّونَنٰا فِی اَللّٰهِ أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ اَلْأَسْبٰاطَ گفت با ما به چه چیز اندر مناظره همی کنید و بر ما به چه  ۱ حجت می‌آرید. حجت شما بدانست که می‌گویید ما مر خداوند را دوستانیم و اندر بهشت جز از ما کس نخواهد شد یا بدان می حجت آرید که می‌گویید که ابرهیم و اسمعیل و اسحق و یعقوب و الاسباط کٰانُوا هُوداً أَوْ نَصٰاریٰ شما که جهودانید می‌گویید که اینان همه جهود بودند و شما که ترساآنید می‌گویید که ایشان همه ترسا بودند قُلْ أَ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اَللّٰهُ انتم اعرف [ ۸۰ ]بایمان هولاء ام اللّه تعالی و اللّه تعالی قد اخبرنی انّهم کانوا مسلمین.

گفت از حال ایشان شما بهتر دانید یا خدای عز و جل؟ خدای عز و جل مرا خبر کرد که ایشان نه جهود بودند و نه ترسا وَ مَنْ أَظْلَمُ و ایّ احد اظلم علی نفسه و اعتا و اجرأ علی خالقه مِمَّنْ کَتَمَ شَهٰادَةً عِنْدَهُ مِنَ اَللّٰهِ ممّن اخفی و اسرّ الشّهادة الّتی کانت عنده من اللّه تعالی و هو ما اخبرهم اللّه تعالی فی التّوریة و الانجیل من نعت هذا النّبیّ صلّی اللّه علیه و سلّم گفت: کیست بر تن و جان خود بی‌دادگرتر و بر خداوند تعالی دلیرتر وز خداوند گردن بردتر. مِمَّنْ کَتَمَ شَهٰادَةً عِنْدَهُ مِنَ اَللّٰهِ ازین کسها که پنهان کردند آن گواییی که خداوند را تعالی بود به نزد ایشان، در باب پیغامبر ما-صلّی اللّه علیه و سلّم- وَ مَا اَللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ (۱۳۴) فلیس اللّه تعالی بتارک عقوبة ما تعملون و لا بساه  ۲ عمّا تعملون. گفت نه خداوند تعالی بی‌خبر است از کارهای شما، و یا چنانست که شما را فرود گذارد  ۳ بی از آنکه شما را مکافات بدیهاتان بدهد

تِلْکَ أُمَّةٌ جماعة قَدْ خَلَتْ قد مضت تلک جماعة ابرهیم و ذویه و ذریّته قد مضت سبیلها لَهٰا مٰا کَسَبَتْ من الخیر یعنی لها ثواب ما کسبت من الخیر وَ لَکُمْ ثواب مٰا کَسَبْتُمْ من الخیر وَ لاٰ تُسْئَلُونَ و لا تؤخذون انتم عَمّٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (۱۳۵) گفت ابرهیم و فرزندانش قومی بودند که رفتند و گذشتند  ۱ مر ایشان راست پاداش هرچه کردند از نیکوییها و مر شما راست نیز پاداش هرچه کنید از نیکوی و مر شما را  ۲ نگیرند به  ۳ کردهای ایشان و نه ایشان را گیرند به کردهای  ۴ شما

سَیَقُولُ اَلسُّفَهٰاءُ مِنَ اَلنّٰاسِ سوف یقول السّفهاء الجهلاء الاغنیاء من النّاس من اهل مکّة و قیل من الیهود مٰا وَلاّٰهُمْ ایّ شیء حوّلهم عَنْ قِبْلَتِهِمُ اَلَّتِی کٰانُوا عَلَیْهٰا صلّوا الیها سبعة عشر شهرا او ثمانیة عشر شهرا سیقول. این‌چنین «سین» که عرب اندر سخون در آرد این را «سین سوف» گویند و «سوف» وعد را بود [ ۸۱ ]و وعید را بود. گفت سَیَقُولُ اَلسُّفَهٰاءُ گفتیم که این را دو معنی است یک معنیش پارسی آن باشد-سرانجام بگویند این بی‌خردان-و معنی دیگر آن بود که-ازان زودتر که بگویند-اکنون هرچه اندر همه قرآن «سوف» و «سین» بینی هم این معنی دارد.

و قصهٔ این چنان بود که چون پیغامبر-صلّی اللّه علیه و سلّم-هجرت کرد، از مکه به مدینه آمد و نماز سوی بیت المقدس کرد هفده مایگان و هژده نیز گفته‌اند و شانزده نیز گفته‌اند. بعضی گویند تا به مکه بود هم بران سون نمازش فرموده بودند تا فرق بودی میان او و میان کافران مکه، و چون به مدینه آمد هم بران سون نماز می‌کرد تا روزی از روزها با جبریل-صلوات اللّه علیه بازگفت و گفت مرا می‌کراهیت آید با جهودان موافقت‌کردن اندر قبلهٔ بیت المقدس. خواهمی که خداوند تعالی مرا فرمان دهدی تا به سوی قبلهٔ پدر خویش ابرهیم-علیه السّلام-نماز کنمی.

جبریل گفت: از خداوند تعالی اندر خواه پس جبریل علیه السّلام بازگشت و هر وقتی که پیغامبر-صلّی اللّه علیه و سلّم-نماز کردی، روی سوی آسمان کردی به امید آن تا مگر جبریل آید، و مرو را فرمانی آرد اندر تحویل قبله. ایزد تعالی او را خبر داد که چون قبلهٔ تو به سوی بیت الحرام گردانم این بی‌خردان-کافران مکه و جهودان مدینه-چیزها گویند و پس خبر داد که چه گویند، گفت مٰا وَلاّٰهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ اَلَّتِی کٰانُوا عَلَیْهٰا ای شی ء حولهم عن قبلتهم التی صلوا الیها. گفت که ایشان را چه برگردانید ازان قبله که نماز کردندی بران جانب هفده مایگان و آن‌کس که معنی آیت بر جهودان راند گفت جهودان چنین گفتندی:  ۱ این محمد  ۲ چندین رای است و بر یاران خویش فسوسها کند. گاهشان فرماید تا روی بدین جانب کنند و گاه فرماید تا روی بدان جانب کنند. این نشان ضعیف رای باشد و آنکه بر کافران مکه راند کافران گفتند: چه شد این محمد را و یاران او را که قبلهٔ خود یله کردند و روی سوی قبلهٔ ما کردند هم چنانکه به قبلهٔ ما بازآمدند امیدست که بدین ما بازآیند. خداوند تعالی گفت قُلْ لِلّٰهِ اَلْمَشْرِقُ وَ اَلْمَغْرِبُ بگوی یا محمد مر خدای راست عز و جل ازین سو که آفتاب برآید وزان سو که آفتاب فرو شود و گفته‌اند نیز که مشرق مر خدای راست ای که قبلهٔ بیت المقدس و مغرب مر خدای راست ای که [ ۸۲ ]قبلهٔ بیت الحرام این به مدینه صورت  ۱ بندد که ایشان را بیت الحرم به سوی مغرب است و بیت المقدس به سوی مشرق یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ یرشد من یشاء إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (۱۳۶) الی دین مرضیّ و قبلة مرضیّة. خدای عز و جل آنرا که خواهد و پسندد راه نماید به سوی دینی پسندیده و قبله‌ای پسندیده. چنانکه محمد را-صلّی اللّه علیه و سلم-نمود و امتش را

وَ کَذٰلِکَ جَعَلْنٰاکُمْ أُمَّةً وَسَطاً هکذی جعلناکم خلقناکم أمة جماعة وسطا خیارا عدلا. گفت آری این‌چنین آفریدیم مر شما را که مسلمانانید امتی گردانیدیم شما را خیاره‌ترین امتان لِتَکُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَی اَلنّٰاسِ ای لتکونوا شهداء الانبیاء علی اممهم گفت تا شما روز قیامت گوایی پیامبران باشید بر امتان ایشان.

چنانکه در خبر آید که چون روز قیامت باشد اولین کسی را از پیغامبران که به حساب خوانند نوح را خوانند و قوم او را. پرسند مر نوح را پیامی که به تو دادیم به امت رسانیدی؟ گوید: بلی. امت منکر شوند و گویند که نوح هیچ پیغام تو به ما نرسانید اگر رسانیدی ما بگرویدیمی. ایزد تعالی از بهر اظهار عدل را از نوح علیه السّلام گوا خواهد. نوح علیه السّلام این امت را به گوایی خواند تا از بهر اوی گوایی دهند و گویند که نوح علیه السّلام پیغام بدیشان رسانید اما ایشان مرو را دروغ‌زن کردند. امت نوح گوید شما در وقت ما نبودید چگونه بر ما گوایی دهید. این امت گوید بلی ما نبودیم اما ایزد تعالی به سوی رسول ما قرآن فرستاد و ما را خبر داد که نوح مر امت را چه گفت و امت مرو را چه جواب دادند. ایزد تعالی گوایی این امت بپذیرد  ۱ و پیغامبر ما-صلّی اللّه علیه و سلّم-مرین امت را تزکیه کند و راستگوی کند چنانکه گفت ایزد تعالی وَ یَکُونَ اَلرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً (۱۴۲) ای لکم شهیدا و مزکّیا. گفت تا رسول مر شما را گوا باشد ای که معدّل و مزکّی باشد. این قول ابن‌عباس است.

و مجاهد گفت تا شما گوایی پیغامبر خود باشید بر جهودان و ترساآن و مغان به رسانیدن رسالت  ۲ و پیغام خدای عز و جل بدیشان [ ۸۳ ]و نیز گفته‌اند تا محمد-علیه السّلام-مر شما را گوایی دهد به پذیرفتن  ۳ ایمان وَ مٰا جَعَلْنَا اَلْقِبْلَةَ اَلَّتِی کُنْتَ عَلَیْهٰا و ما امرناک بالتّوجه الی القبلة الّتی صلّیت الیها سبعة عشر شهرا گفت نفرموده بودیم ما ترا بدان قبله که هفده مایگان به سوی آن نماز کردی إِلاّٰ لِنَعْلَمَ لنمیّز مگر از بهر آن‌که تا جدا کنیم مَنْ یَتَّبِعُ اَلرَّسُولَ مِمَّنْ یَنْقَلِبُ عَلیٰ عَقِبَیْهِ ممّن یرجع عن دینه قهقری الی الشّرک آن کسها را که فرمان‌بردار توند که نماز کرده‌اند بدان قبله ازان کسها که ایشان از دین حق‌تعالی بر پاشنه باز گشته‌اند و بیشتر اندر قرآن صفت کافران هم برین نسق است یاد کرده، بر وجه مثل، که هرکه از مسلمانی برگردد او را مانند کرد به کسی که او به جایی می‌رود پس از آنجا بر پاشنا بازگردد ای که روی برنگرداند مگر هم چنان روی برگردانیده می‌رود ازیرا که آن کس که بر پاشنا رود نبیند که از پس او چه باشد، باشد که در مهلکه‌ای افتد خبر ندارد این کس نیز هم‌چنین در دوژخ افتاده است و خبر ندارد وَ إِنْ کٰانَتْ لَکَبِیرَةً إِلاّٰ عَلَی اَلَّذِینَ هَدَی اَللّٰهُ و قد کان صرف القبلة لثقیلة الاّ علی الّذین هدیهم اللّه تعالی و ارشدهم الی دین الاسلام گفت این روی‌گردانیدن تو از قبلهٔ بیت المقدس به سوی بیت الحرام سخت دشخوار آمد بر دل گروهی از جهودان إلاّ علی الّذین هدی  ۱ اللّه (؟) مگر آن کسها که ایزد تعالی ایشان را به مسلمانی راه نموده است که ایشان را دشخوار نیامد وَ مٰا کٰانَ اَللّٰهُ لِیُضِیعَ إِیمٰانَکُمْ ای ایمانکم الی تلک القبلة. گفت خداوند تعالی نه چنان است که بدین قبله گردانیدن شما، ایمان شما را باطل گرداند. معنی آن بود که ایمان خود به جای خویش است هرچند که قبله گردانیده شد، ازیرا که ایمان اصلست و قبله و نماز از شرایع آنست. شرایع منسوخی پذیرد  ۲ اما ایمان نسخ نپذیرد  ۳ بدان که اندرین مسئله اختلاف است میان فریقین به نزد بو حنیفه و یاران او-رحمة اللّه علیهم- نماز شریعت ایمانست نه ایمان، و به نزد شافعی و یاران اوی نماز [ ۸۴ ]از ایمانست و حجت کنند به ظاهر این آیت؛ و سبب این آیت چنان بود، چون قبله به سوی بیت الحرام شد مردمانی بیامدند به سوی پیغامبر-صلّی اللّه علیه و سلّم- و گفتند: یا رسول اللّه مردمانی بودند از خویشان ما که با تو بدان قبله نماز کرده بودند و هم بران بمردند. اکنون چون قبله گردانیده شد آن نمازهای ایشان چه گویی باطل شد یا نی؟ جبریل-علیه السّلام-بدین آیت آمد و گفت وَ مٰا کٰانَ اَللّٰهُ لِیُضِیعَ إِیمٰانَکُمْ بدین آیت حجت کنند اصحاب شافعی، گفتند سؤال ایشان از نماز بود جواب مر ایمان را آمد دلیل خواست که نماز از ایمانست اما انفصال آنست که گویند ایشان را اندر طریق عرب معروف است که چیزی به چیزی نزدیکی دارد یا از وی سببی دارد آن را بدان نام خوانند و این را بدان نام خوانند چنانکه ابر را سما خواند ایزد تعالی گفت وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً. مفسران این سما را به سحاب تفسیر کرده‌اند ازان چه سحاب سوی سماست روا بود که سحاب را سما گویند تا بدانجای که عرب مر باران را هم سما خواند ازان جهت که از سوی سما آید چنانکه شاعر گفت:

اذا سقط السّماء بارض قوم رعیناه و ان کانوا غضابا  ۱  چون نماز سبب ایمانست و این از شریعت آنست روا باشد که این را به نام آن خواند؛ و جوابی دیگر علی حال چون به قبله‌ای نماز کنند بدان قبله ایمان آورد باید. هم چنان‌که به نماز ایمان آوردی معنی و تاویل این و ما کان اللّه لیضیع إیمانکم یعنی بتلک القبلة گفت آن گرویدن شما که بدان قبله گرویده بودید باطل نکرد إِنَّ اَللّٰهَ بِالنّٰاسِ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ (۱۳۸) ای باهل تلک الصّلوات الّتی ماتوا علی قبلة الاولی رؤف رحیم، رحیم رؤف. گفت ایزد تعالی بران مؤمنان که بر قبلهٔ اول مرده‌اند مهربانست و نیک مهربانست ازیرا چه رافت  ۲ اندر صفت رحمت بلیغ‌تر بود از رحمت، اما در آیة تقدیم و تاخیرست

قَدْ نَریٰ تَقَلُّبَ وَجْهِکَ فِی اَلسَّمٰاءِ قد راینا و نری تقلّب وجهک تصرّف وجهک نحو السّما لنزول جبریل علیه السّلام فَلَنُوَلِّیَنَّکَ فلنحوّلنّک [ ۸۵ ] قِبْلَةً الی قبلة تَرْضٰاهٰا تهویها و هی قبلة بیت الحرام گفت دیدیم و می‌بینیم آن روی گردانیدن تو به سوی آسمان و برسون نگریستن تو اندر نماز و جز آن از بهر آمدن جبریل را علیه السّلام فلنولّینّک فلنحوّلنّک هرآینه که روی ترا به سوی آن قبله گردانیم که تو دوست داری و تو خواهی فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ فحول الآن وجهک یا محمد نحو المسجد الحرام گفت اکنون روی برگردان به سوی مسجد حرام آر و آن  ۱ کعبه است.

براعازب گفت یار پیغامبر-صلّی اللّه علیه و سلّم-که با پیغامبر علیه السّلام به سوی بیت المقدس دو رکعت نماز کرده بودیم که جبریل علیه السّلام آمد و فرمان آورد تا  ۲ روی به سوی بیت الحرام آوردیم؛ و کعبه را مسجد حرام ازان جهت خوانند که مکه و گردبرگرد وی از آنجا که نشانیهای حرم است  ۳ ابرهیم علیه السّلام دعا کرده است تا ایزد تعالی صیدکردن بر مسلمانان حرام کرده است؛ و هیچ‌کس را نیاید که از حرم پای اندر نهد بی‌احرام، مگر هیزم‌کشان مکه که به هیزم کشیدن از حرم بیرون آیند و بازگردند. ایشان را مباح است که حرم نگیرند؛ و صید حرم حرام است گرفتن، و درختان آن حرام است بریدن، و گیاه آن حرام است درودن، مگر اذخر. قوله تعالی وَ حَیْثُ مٰا کُنْتُمْ بعد هذا الیوم فی بر او بحر از پس امروز هرجا که باشید اندر خشکی و دریا و بیابان و کوه فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ رویهای خویش را به وقت نماز سوی خانهٔ کعبه کنید وَ إِنَّ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ گفت آن کسها را که علم توریت و انجیل داده آمده است لَیَعْلَمُونَ أَنَّهُ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ هرآینه که می‌دانند که این قبله قبلهٔ حق است و این فرمان ترا از خداوند تعالی است ازیرا که ایشان اندر توریت یافته‌اند که این رسول آخر الزمانی  ۱ به دو قبله نماز کند وَ مَا اَللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا یَعْمَلُونَ  ۲ (۱۳۹) و لیس اللّه بساه عمّا تعملون گفت نه چنانکه خداوند تعالی از کردهای شما بی‌آگاهی است، و یا خبر ندارد که شما چه [ ۸۶ ]می‌کنید

وَ لَئِنْ أَتَیْتَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ و لئن جئت الی الّذین اعطوا الکتاب یعنی التّوریة و الانجیل بِکُلِّ آیَةٍ علامة طلبواها منک علی صدق دعواتک گفت اگر بیاری به سوی این جهودان و ترساآن‌که علم توریت  ۳ و انجیل یافته‌اند  ۴ چون کعب اشرف و یاران اوی بکلّ ءایة به هرنشانیی که از تو می‌درخواهند بر راستی دعوی تو مٰا تَبِعُوا قِبْلَتَکَ ما صلّوا الی قبلتک و ما دخلوا فی دینک. اگر چه آیت و نشانی نمایی مریشان را، نه اندر دین تو درآیند و نه به قبلهٔ تو نماز کنند وَ مٰا أَنْتَ بِتٰابِعٍ قِبْلَتَهُمْ و لست ایضا انت بمصلّی الی قبلتهم. گفت نه چنانکه هرگز تو نیز به قبلهٔ ایشان نماز کنی و یا به دین ایشان اندر آیی وَ مٰا بَعْضُهُمْ بِتٰابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ و لیست الیهود بمصلّی الی قبلة النّصاری و لیست النّصاری بمصلّی الی قبلة الیهود و نه هرگز جهودان به قبلهٔ ترساآن نماز کنند، و نه  ۵ ترساآن هرگز به قبلهٔ جهودان نماز کنند وَ لَئِنِ اِتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ و لئن دخلت فی دینهم او صلّیت الی قبلتهم مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَکَ مِنَ اَلْعِلْمِ من بعد ما اخبرک اللّه تعالی انّ دین اللّه هو الاسلام و انّ قبلة اللّه هی الکعبة گفت اگر تو به قبلهٔ ایشان نماز کنی و یا به دین ایشان اندر آیی از پس آن‌که ترا آگاهی داده باشند، که دین خدای مسلمانی است، و قبلهٔ حق کعبه است.

إِنَّکَ إِذاً لَمِنَ اَلظّٰالِمِینَ (۱۴۰) تو هوازی آنگه از جملهٔ بی‌دادگران باشی بر خویشتن. شاید که این خطاب مرو را بود، و مراد دیگران را بود؛ و شاید که این خطاب او را بود، و مراد هم او را بود. ازیرا چه اگر بنده چه معصوم است از پند وز امر و نهی خالی نباشد

قوله تعالی اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ اَلْکِتٰابَ یَعْرِفُونَهُ کَمٰا یَعْرِفُونَ أَبْنٰاءَهُمْ یعنی علم التّوریة یعرفون محمّدا-صلّی اللّه علیه و سلّم-کمعرفتهم أبناهم فیما بین الولدان گفت آن کسها را که ایشان را توریت و انجیل داده آمده است، مر محمد [ ۸۷ ]مصطفی را-صلّی اللّه علیه و سلّم-هم‌چنان بشناسند به پیغامبری، که فرزندان خود را شناسند در میان کودکان.

در خبر چنان آمده است که عبد اللّه بن سلام این آیت بشنید گفت من این محمد را به پیامبری به ازان شناسم که فرزند خود را اندر میان کودکان شناسم.

عمر خطاب گفت-رضی اللّه عنه-که این چگونه باشد یا پسر سلام؟ گفت: من به یقین دانم که او پیغامبر خداوندست تعالی اما اندر باب فرزند خود بگمانم ندانم تا زنان در پنهانی چه کردند. عمر خطاب شاد شد و گفت نیکو توفیقی یافته‌ای ای پسر سلام از خداوند تعالی وَ إِنَّ فَرِیقاً مِنْهُمْ و انّ طائفة من الیهود لَیَکْتُمُونَ اَلْحَقَّ یخفون صفة محمّد صلّی اللّه علیه و سلّم عن سفلتهم. گفت جز آنکه گروهی ازیشان می‌بپوشاند مر راستی را، پیش نادانان خود می‌نگویند از حدیث پیغامبر ما-صلّی اللّه علیه و سلّم- وَ هُمْ یَعْلَمُونَ (۱۴۱) انّه رسول اللّه و قد وجدوا نعته فی کتابهم گفت ایشان نیک می‌دانند که محمد رسول خدایست عز و جل، از آنچه در کتابها یافته‌اند نام و نشان او

اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ یعنی ذکرک حقّ من ربّک و هذا الخبر صدق من ربّک اینچه گفتیم ترا خبری راست گفتیم از خداوند تو مر ترا و دیگر اینچه گفتیم که این جهودان ترا شناسند این راستست که ترا گفتیم فَلاٰ تَکُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِینَ (۱۴۲) من الشّاکّین فی انّهم لم یعرفونک تا بگمانی نباشی که ایشان مر ترا نمی‌شناسند چه که نیک می‌شناسند و لکن مکابره می‌کنند

وَ لِکُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّیهٰا و لکلّ اهل دین شریعة و هو مستعملوها  ۱ و الثّانی و لکلّ اهل دین قبلة و هی الکعبة و هو مولّیها: مستقبلها گفت هراهل دینی را شریعتی بوده است، که ایشان آنرا کاربند بودندی و دیگر گفتند هرامتی را قبله‌ای بوده است و آن بیت الحرام است که ایشان روی بدان جانب کردندی فَاسْتَبِقُوا اَلْخَیْرٰاتِ فبادروا بالطّاعات یا امت محمد-صلّی اللّه علیه و سلّم-گفت پیش‌دستی کنید به طاعتها و نیکوییها پیش که اجل فراز رسد أَیْنَ مٰا تَکُونُوا [ ۸۸ ]فی برّ او بحر یَأْتِ بِکُمُ اَللّٰهُ جَمِیعاً یجمعکم اللّه جمیعا گفت به هرجا که باشید و هرجا که شما می‌رید خواهی به دریا و خواهی به خشکی یَأْتِ بِکُمُ اَللّٰهُ جَمِیعاً جمله‌تان به یکجا آرد خداوند تعالی از بهرکردن حساب را، و دادن مکافات را إِنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (۱۴۳) قادر علی کلّ شیء خداوند تعالی قادرست بر هرچه که خواهد بتواند کرد

وَ مِنْ حَیْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَکَ من ایّ موضع الی ایّ موضع فی برّ او بحر گفت به هرسونی که بیرون شوی، اگر خشکی یا به دریا. فَوَلِّ وَجْهَکَ فحوّل وجهک شَطْرَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ نحو الکعبة  ۲ وَ إِنَّهُ لَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ و انّ هذا الخبر لصدق من ربّک و انّ ارسالنا الیک حقّ من ربّک و انّ تحویلک الی بیت الحرام حقّ من ربّک. گفت این روی گردانیدن تو به سوی خانهٔ حرام راستست؛ و فرمان تو از خداوندست تعالی و فرستادن وحی به سوی تو حقست از خداوند تعالی وَ مَا اَللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ (۱۴۴) و لیس اللّه تعالی بساه  ۱ عمّا تعملون فانّ ذلک ممّا لا یخفی علیه. گفت خداوند تعالی بی‌خبر نیست ازین که شما می‌کنید، و هرچه شما می‌کنید بر وی پوشیده نیست و بی‌پاداش نگذارد  ۲ شما را

وَ مِنْ حَیْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ وَ حَیْثُ مٰا کُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ  ۳  و به هرسون که بیرون شوی و به هرجا که باشی روی سوی خانهٔ کعبه کن و این تکرار از بهر آنست که قبله‌ای بود چندین گاه بران جانب نماز کرده، و دلهای مردم بران گرم شده، و چون حکمی بود موکّد، که آنرا منسوخ گردانید تکرار حاجت آمد. هم‌چنان‌که می خوردن ابتدا مباح بود و با طبع بشریت  ۴ و به هوای ایشان موافق، چون آنرا حرام کرد به سه جای اندر قرآن یاد کرد یک جای گفت لاٰ تَقْرَبُوا اَلصَّلاٰةَ وَ أَنْتُمْ سُکٰاریٰ تا بعضی از قوم به شب خوردندی، و به روز  ۵ نی از بهر نماز را، و بازگفت قُلْ فِیهِمٰا إِثْمٌ کَبِیرٌ تا باز دلهای بعضی ازان سردتر شد و بازگفت إِنَّمَا اَلْخَمْرُ وَ اَلْمَیْسِرُ تا آخر آیة تا عمر رضی اللّه عنه آواز داد انتهینا یا ربّ. قوله تعالی لِئَلاّٰ یَکُونَ لِلنّٰاسِ عَلَیْکُمْ حُجَّةٌ لکی لا یکون للناس الیهود [ ۸۹ ]و المشرکین علیکم حجة از بهر آن گفتم شما را که روی سوی خانهٔ کعبه کنید تا جهودان را بر شما بهانه نماند ازیرا که جهودان اندر توریت یافته بودند که محمد آخر الزمانی به دو قبله نماز کند. پارسی حجت  ۱ بهانه‌ای بود که خصم را پرده گرداند و دعوی دعوی کننده را روشن گرداند إِلاَّ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ لکن الذین ظلموا فانهم یحتجون علیکم بالباطل و لا برهان لحجتهم. گفت جز آنکه این بیدادگران به شرک بر تو بهانهای دروغ آرند و لکن اندران بهانهای ایشان هیچ روشنی نباشد.

و دیگر گفته‌اند معنی این آیت آن باشد که پیغامبر را گفت خداوند تعالی روی سوی خانه کعبه کن، تا جهودان را بر تو بهانه و حجت نماند إِلاَّ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا مگر که این مشرکان مکه بر تو حجتی نمایند و بهانه‌ای نمایند بدانچه گویند آن قبله که بران چندین گاه نماز کردی اگر حق بود، چرا دست بازداشتی؟ و اگر باطل بود، چرا به باطل کار کردی؟ این به ظاهر حجت نماید اما به حقیقت نه حجت است ازیرا که او بنده بود و بنده را خواست نبود خداوند را تعالی آید، که بنده را بدانچه خواهد، فرمان دهد، و از آنچه نخواهد، باز دارد فَلاٰ تَخْشَوْهُمْ فلا تخشوا المشرکین فی صرف القبلة و اخشونیّ فی ترکها گفت مندیش ازیشان و مترس. روی ازین قبله بدان قبله گردان. وَ اِخْشَوْنِی از من ترس اگر آن فرمان من به جای نمانی بدان قبله کت فرمودم روی بدان سون کنی وَ لِأُتِمَّ نِعْمَتِی عَلَیْکُمْ و لاکمّل نعمتی علیکم دینا و دنیا و الثانی اتمّ نعمتی علیکم بحیث اهدیکم الی قبلة ابرهیم. گفت پاینده گردانم نیکوییهای خویش بر شما این جهانی و آن جهانی و دیگر تا نیکوییهای خویش براستای شما تمام گردانم. وَ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ (۱۴۵) الی قبلة ابیکم ابرهیم تا راه گیرید شما و راه یابید به سوی قبلهٔ پدر خویش ابرهیم -صلوات اللّه علیه-

قوله تعالی کَمٰا أَرْسَلْنٰا فِیکُمْ رَسُولاً مِنْکُمْ کما بعثنا فیکم یا اولاد اسمعیل رسولا منکم من العرب و من اولاد اسمعیل علیه السّلام.

و قیل کما أرسلنا فیکم رسولا آدمیا مثلکم گفت نعمت خویش بر شما تمام کردم بدین قبله، هم چنان‌که به سوی شما پیغامبری فرستادم [ ۹۰ ].

فرمان‌بردارم خدای را و رسول او را خواهر را به زنی به وی بازدهم

قوله تعالی وَ اَلْوٰالِدٰاتُ یُرْضِعْنَ أَوْلاٰدَهُنَّ حَوْلَیْنِ کٰامِلَیْنِ لِمَنْ أَرٰادَ أَنْ یُتِمَّ اَلرَّضٰاعَةَ وَ عَلَی اَلْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ کِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ لاٰ تُکَلَّفُ نَفْسٌ إِلاّٰ وُسْعَهٰا لاٰ تُضَارَّ وٰالِدَةٌ بِوَلَدِهٰا وَ لاٰ مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ وَ عَلَی اَلْوٰارِثِ مِثْلُ ذٰلِکَ فَإِنْ أَرٰادٰا فِصٰالاً عَنْ تَرٰاضٍ مِنْهُمٰا وَ تَشٰاوُرٍ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْهِمٰا وَ إِنْ أَرَدْتُمْ أَنْ تَسْتَرْضِعُوا أَوْلاٰدَکُمْ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ إِذٰا سَلَّمْتُمْ مٰا آتَیْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ (۲۳۳) وَ اَلْوٰالِدٰاتُ یُرْضِعْنَ گفت مادرانی که از شویان طلاق شده باشند و میان ایشان فرزندی باشد این مادر را باید که مرین فرزند را شیر دهد. حَوْلَیْنِ کٰامِلَیْنِ دو سال  ۱ . . . لِمَنْ أَرٰادَ أَنْ یُتِمَّ اَلرَّضٰاعَةَ. این آن کس را باشد که می‌خواهد شیر دادن بچگان تمامی دو سال بدهد و اندرین مسئله اختلافست به نزدیک بو حنیفه- رحمة اللّه علیه-. اگر مادر و پدر داند که بچه را زیان ندارد کم از دو سال، به رضای یک‌دیگر از شیر بازکنند مریشان را روا باشد ازیرا که خداوند تعالی گفت:

لِمَنْ أَرٰادَ أَنْ یُتِمَّ اَلرَّضٰاعَةَ این کس را باشد این دو سال که می‌خواهد تا کودک را شیرخواری تمام دهد نه چنانکه اگر کم دهد روا نباشد. باز به نزدیک بو یوسف و محمد بن حسن-رحمة اللّه علیهما-کم دو سال نشاید شیر دادن و این قول شافعی است.

و شیرخوارگی که در وی تحریم نکاح افتد به نزدیک بو حنیفه-رحمة اللّه علیه-دو سال و نیم است.

هرزنی که کودکی را بیش‌از دو سال و نیم شیر دهد آخر تا دو سال و نیم میان ایشان حرمت شیرخوارگی افتد و این قول بو حنیفه است و به نزدیک بو یوسف و محمد حسن و شافعی تا دو سال. وز پس دو سال حرمت شیرخوارگی نیفتد و به نزدیک مالک انس [ ۳۹ ]تا سه سال، و آن قول زفرست و به نزدیک عایشه و حسن بصری-رضی اللّه عنهما-به همه عمر، به هروقتی که کسی شیر زنی بخورد، میان ایشان حرمت رضاع افتد. قوله تعالی وَ عَلَی اَلْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ مَوْلُودٌ لَهُ پدر باشد گفت پدر کودک چون زن را طلاق داده باشد مزد شیرخوارگی مر مادر کودک را بباید داد، واجبست وَ کِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ و جامهٔ ایشان واجب نیست. . . .  ۱ از طریق احسان و معروف، اگر بدهد خوب آید لاٰ تُکَلَّفُ نَفْسٌ إِلاّٰ وُسْعَهٰا ای که از کسی نفقهٔ شیرخوارگی مطلبید، مگر به مقدار طاقت اوی. لاٰ تُضَارَّ وٰالِدَةٌ بِوَلَدِهٰا گفت رنج رسانیدن روانی مر مادران بچگان را.

و آن‌چنان باشد که مردی زن خود را طلاق دهد و میان ایشان فرزندکی  ۲ باشد این مادر به داشت و پروردن اوی حق‌تر از دیگر زنان باشد. اما نفقات اوی بر پدر واجب آید. چون این مادر گوید بدان نفقاتی که دیگر دایگان این بچه را بدارند، من هم بدان بدارم، نیاید پدر را که این. . .  ۱ از وی بستاند و به دیگری دهد. این آنست که گفت لاٰ تُضَارَّ وٰالِدَةٌ بِوَلَدِهٰا  ۲ امّا قوله تعالی وَ لاٰ مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ ای که نیز رنج نمودن مر پدران را از جهت فرزندان هم روا نباشد و آن چنان باشد که این فرزند مر مادر را شناخته کرده باشد و شیر دیگران نمی‌ستاند، مادر را نیاید، که این فرزند را پیش پدر بیندازد و گوید: من شیر ندهم و یا گوید نفقه زیادت ازان خواهم که دیگران ستانند. ایزد تعالی اندرین آیت حق مادر و پدر نگاه داشت، بفرمود به عدل؛ و اما قوله تعالی وَ عَلَی اَلْوٰارِثِ مِثْلُ ذٰلِکَ. گفت بر میراث‌خوار اوی، ای که بر میراث‌خوار پدر و گفته‌اند بر میراث‌خوار  ۳ کودک نفقهٔ شیرخوارگی هم‌چنین واجب است هم‌چنانکه بر پدر بود چون پدر مرده باشد قوله تعالی: فَإِنْ أَرٰادٰا فِصٰالاً گفت اگر مادر و پدر می‌خواهند که کودک را از شیر باز کنند پیش از دو سال عَنْ تَرٰاضٍ مِنْهُمٰا وَ تَشٰاوُرٍ. به خشنودی یک‌دیگر و مشاورت کنند یک‌جای و دانند که آن کودک را زیان ندارد فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْهِمٰا برین مادر و پدر چه تنگی نیست و بزه‌مندی نیست.


پایان


پانویس:
  1. حافظ محمودخان شیرانی،«مقدمه»، ناشناس، تفسیر قرآن پاک، ترجمهٔ مقدمه از عارف نوشاهی، چهل و سه.
  2. تفسیر قرآن پاک، ۲۱ و ۱۳۵
  3. تفسیر قرآن پاک، ۲۴، ۶۰ و ۱۳۶