تذکرة الاولياء/ذکر يحيی معاذ رازی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
ذکر ابوتراب نخشبی قدس الله روحه ذکر يحيی معاذ رازی قدس الله روحه العزيز  از عطار نیشابوری ذکر شاه شجاع کرمانی قدس الله روحه
تذکرة الاولياء


آن چشمه روضه رضا ، آن نقطه کعبه رجا ، آن ناطق حقايق ، آن واعظ خلايق ، آن مرد مراد ؛يحيی معاذ رحمة الله عليه ، لطيف روزگار بود و خلقی عجب داشت و بسطی با قبض آميخته و رجائی غالب . کار خايفان پيش گرفته و زبان طريقت و محبت بود ، و همتی عالی داشت و گستاخ درگاه بود ، و وعظی شافی داشت - چنانکه او را يحيی واعظ گفتندی - و در علم و عمل قدمی راسخ او را بود ، و به لطايف و حقايق مخصوص بود و به مجاهده و مشاهده موصوف و صاحب تصنيف بود ، و سخنی موزون و نفسی گيرا داشت تا به حدی که مشايخ گفته اند : خداوند را دو يحيی بود ، يکی از انبيا و يکی از اوليا . يحيی زکريا صلوات الله عليهما طريق خوف را چنان سپرد که همه صديقان به خوف او از فلاح خود نوميد شدند ؛ و يحيی معاذ طريق رجا را چنان سلوک کرد که دست همه مدعيان رجا را در خاک ماليد. گفتند : حال يحيی زکريا معلوم است حال اين يحيی چگونه بود ؟ گفت : چنين رسيده است که هرگز او را در طاعت ملالت نبوده است ، و بر وی کبيره ای نرفت ، و در معاملت و ورزش از خدای خطری عظيم داشت که کس طاقت آن نداشت . از اصحاب او گفتند : ای شيخ ! معاملت رجا و معاملت خايفان چيست ؟ گفت : بدانکه ترک عبوديت ضلالت بود و خوف و رجا دو قايمه ايمانند . محال باشد که کسی به ورزش رکنی از ارکان ايمان به ضلالت افتد . خايف عبادت کند - ترس قطيعت را -وراجی اميد دارد وصلت را تا عبادت حاصل نباشد نه خوف درست آيد و نه رجا ، و چون عبادت حاصل بود بی خوف و رجا نبود . و نخست کس از مشايخ اين طايفه از پس خلفای راشدين که بر منبر شد او بود . نقل است که يکی روز بر منبر آمد . چهارهزار مرد حاضر بودند . بنگريست نيکو ، و از منبر فرود آمد . گفت : از برای آنکس که بر منبر آمديم حاضر نيست . نقل است که برادری داشت . به مکه رفت و به مجاوری بنشست و به يحيی نامه ای نوشت که مرا سه چيز آرزو بود . دو يافتم ، يکی مانده است . دعا کن تا خداوند آن يکی نيز کرامت کند . مرا آرزو بود که آخر عمر خويش به بقعه فاضلتر بگذارم ، به حرم آمدم ، که فاضلتر بقاع است ؛ و دوم آرزو بود که مرا خادمی باشد تا مرا خدمت کند و آب وضوی من آماده دارد ، کنيزکی شايسته خدای مرا عطا داد ، سوم آرزوی من آن است که پيش از مرگ تو را ببينم . بود که خداوند اين روزی کند . يحيی جواب نوشت : آنکه گفتی آرزوی بهترين بقعه بود تو را ، بهترين خلق باش و به هر بقعه که خواهی باش ، که بقعه به مردان عزيز است نه مردان به بقعه - و اما آنکه گفتی : مرا خادمی آرزو بود يافتم ، اگر تو را مروت بودی جوانمردی بودی ، خادم حق را خادم خويش نگردانيدی و از خدمت حق بازنداشتی و به خدمت خويش مشغول نکردی . تو را خادمی می بايد بود ، مخدومی آرزو می کنی ؟ مخدومی از صفات حق است و خادمی از صفات بنده . بنده را بنده بايد بود . چون بنده را مقام حق آرزو کرد فرعونی بود . و اما آنکه گفتی مرا آرزوی ديدار توست ، اگر تو را از خدای خبر بودی زا من تو را ياد نيامدی . با حق صحبت چنان کن که تو را هيچ جا برادر ياد نيايد - که آنجا فرزند قربان بايد کرد - تا به برادر چه رسد . اگر او رايافتی من تو را به چه کار آيم ؟ و اگر نيافتی از من تو را چه سود ؟ نقل است که يکبار دوستی را نامه ای نوشت که دنيا چون خراب است و آخرت چون بيداری. هرکه به خواب بيند که می گريد ، تعبيرش آن بود که در بيداری بخندد و شاد گردد ، و تو در خواب دنيا بگری تا در بيداری آخرت بخندی و شاد باشی . نقل است که يحيی دختری داشت . روزی مادر راگفت : مرا فلان چيز می بايد . مادر گفت : از خدای خواه . گفت : ای مادر ! شرم می دارم که بايست نفسانی خواهم از خدای . بيا تو بده که آنچه بدهی از آن او بود . نقل است که يحيی با برادری به در دهی بگذشت . برادرش گفت : خوش دهی است . يحيی گفت : خوشتر از اين ده ، دل آنکس است که ازين ده فارغ است . استغنی بالملک عن الملک . نقل است که يحيی را به دعوتی بردند - او مردی بود که کم خوردی - چيزی نمی خورد . الحاح کردندش . گفت : يک درم تازيانه رياضت از دست ننهيم که اين هوای نفس ما در کمينگاه مکر خود نشسته است که اگر يک لحظه عنان به وی رها کنيم ما را در ورطه هلاک اندازد . شبی شمعی پيش او نهاده بودند . بادی درآمد و شمع را بنشاند . يحيی در گريستن آمد . گفتند : چرا می گريی ؟ هم اين ساعت بازگيريم . گفت : از اين نمی گريم . از آن می گريم که شمعهای ايمان و چراغهای توحيد در سينه های ما افروخته اند . می ترسم که از مهب بی نيازی بادی درآيد - همچنين و آن همه را فرونشاند . روزی به پيش او می گفتند :دنيا با ملک الموت به حبه ای نيرزد . گفت : غلط کرده ايد ! اگر ملک الموت نيست نيرزدی . گفتند : چرا ؟ الموت جسر يوصل الحبيب الی الحبيب . گفت مرگ جسری است که دوست را به دوست می رساند . و يک روز بدين آيت پرسيد که : آمنا برب العالمين . گفت : ايمان يک ساعته از محو کردن کفر دويست ساله عاجز نيامد . ايمان هفتاد ساله از محو کردن گناه هفتاد ساله کی عاجز آيد ؟ و گفت : اگر خدای تعالی روز قيامت گويد : چه چيز خواهی ؟ گويم : خداوندا ! آن خواهم که مرا به قعر دوزخ فرستی و فرمايی تا از بهر من سراپرده های آتشين بزنند و در آن سراپرده تختی آتشين بنهند تا چون ما در قعر دوزخ بر سرير مملکت نشينيم دستوری فرمايی تا يک نفس بزنيم از آن آتش که در سر من وديعت نهاده ای ، تا مالک را و خزنه دوزخ را با دوزخ جمله را به يکبار به کتم عدم برم و اگر اين حکايت را از نص مسندی خواهی خبر يا مومن فان نورک اطفا لهبی تمام است . و گفت : اگر دوزخ مرا بخشند هرگز هيچ عاشق را نسوزم از بهر آنکه عشق خود او را صدبار سوخته است . سايلی گفت : اگر آن عاشق را جرم بسيار بود او را نسوزی ؟ گفت : نه ، که آن جرم به اختيار نبوده است ، که کار عاشقان اضطراری بود نه اختياری. و گفت : هرکه شاد شود به خدمت خدای عزوجل جمله اشيا ، به خدمت او شاد شود و هرکه را چشم روشن بود به خدای جمله اشيا به نظر کردن در او روشن شود . و گفت : نيست کسی که در خدای متحير شود همچون کسی که متحير شود در عجايبی که بر او می گذرد . و گفت : خدای تعالی از آن کريمتر است که عارفان را دعوت کند به طعام بهشت ، که ايشان راهمتی است که جز به ديدار خدای سر فرو نيارد . و گفت : بر قدر آنکه خدای را دوست داری خلق تو را دوست دارند ؛ و بر قدر آنکه از خدای ترس داری خلق از تو ترس دارند ؛ و بر قدر آنکه به خدای مشغول باشی خلق به کار تو مشغول باشند و هرکه شرم داشته باشد از خدای در حال طاعت خدای عزوجل ، شرم کرم دارد که او را عذاب کند از بهر گناه . و گفت : حيای بنده حيای ندم بود و حيای خدای حيای کرم . و گفت : گمان نيکوی بنده به خدای بر قدر معرفت بود به کرم خدای ، و نبود هرگز کسی که ترک گناه کند برای نفس خويش که بر نفس خويش ترسد . چون کسی که ترک گناه کند از شرم خدای که می داند که خدای او را می بيند در چيزی که نهی کرده است . پس او از آن جهت اعراض کند نه از جهت خود . و گفت : گمان نيکو به خدای نيکوترين گمانهاست چون به اعمال شايسته و مراقبت به هم بود ، و اما اگر با غفلت و معاصی بود آن آرزو بود که او را در خطر اندازد . و گفت : از عمل نيکو گمان نيکو خيزد و از عمل بد گمان بد . و گفت : مغبون آنکس است که مهمل گذارد روزگار خويش به بطالت ، و مسلط گرداند جوارح خود را بر هلاکت ؛ و بميرد پيش از آنکه به هوش آيد از جنايت . و گفت : عبرت به خروار است و کسی که به عبرت نگرد به مثقال... و گفت : هرکه اعتبار نگيرد به معاينه پند نپذيرد به نصيحت ، و هرکه اعتبار گيرد به معاينه مستغنی گردد از نصيحت . و گفت : دورباش از صحبت سه قوم . يکی علمای غافل ؛ دوم قرای مداهن ، سوم متصوف جاهل . و گفت : تنهايی آرزوی صديقان است . و انس گرفتن به خلق وحشت ايشان است . و گفت : سه خصلت از صفت اوليا است . اعتماد کردن بر خدای در همه چيزها ؛ و بی نياز بودن بدو از همه چزها ؛ و رجوع کردن بدو در همه چيزها . و گفت : اگر مرگ را در بازار فروختندی و بر طبق نهادندی سزاوار بودی اهل آخرت را که هيچشان آرزو نيامدی و نخريدندی جز مرگ . و گفت : اصحاب دنيا را خدمت پرستاران و بندگان کند و اصحاب آخرت را خدمت احرار و ابرار و زهاد و بزرگواران کنند . و گفت : مرد حکيم نبود تا جمع نبود در او سه خصلت . يکی آنکه به چشم نصيحت در توانگر نگرد ، نه به چشم حسد ؛ دوم آنکه به چشم شفقت در زنان نگرد ، نه به چشم شهوت ، سوم آنکه به چشم تواضع در درويشان نگرد ، نه به چشم تکبر . و گفت : هر که خيانت کند خداری را در سر ، خدای پرده او را بدراند به آشکارا. و گفت : چون بنده انصاف خدا بدهد از نفس خويش خدای او را بيامرزد . و گفت : با مردمان سخن اندک گوييد و با خدای سخن بسيار گوييد . و گفت : چون عارف با خدای دست از ادب بدارد هلاک شود با هلاک شدگان . و گفت : هرکه را توانايی به خدای بود هميشه توانگر است و هرکه را توانگری به کسب خويش بود هميشه فقير بود . به اول مجذوبان را می خواهد و به آخر مجاهدان را ، چنانکه گفت خدای را در سرا نعمت فضل است و در ضرا نعمت تطهير . تو اگر بنده باشی در سرا باش. و گفت : عجب دارم از آن موحدان در دوزخ زبانه زن که چگونه می سوزد آتش از صدق توحيد او . و گفت : سبحان آن خدايی که بنده گناه می کند و حق شرم از او دارد . و گفت : گناهی که تو را محتاج گرداند بدو ، دوست تر دارم از عملی که بدو نازند . و گفت : هرکه خدای را دوست دارد نفس را دشمن دارد . و گفت : ولی مرائی و منافقی نکند و چنين کس را دوست کم بود . و گفت : بد دوستی باشد که تو را حاجت آيد چيزی از او پرسيدن ، يا او را گفتن مرا به دعا ياد دار يا در زندگانی که با او کنی حاجت آيد مدارا کردن ، يآ حاجت آيد به عذر خواستن از وی در زلتی که از تو ظاهر شود . و گفت : نصيب مومن از تو سه چيز بايد که بود . يکی آنکه اگر منفعتی نتوانی رسانيد مضرتی نرسانی ؛ و اگر شادش نتوانی گردانيد باری اندوهگن نکنی ؛ و اگر مدحش نگويی باری نکوهش نکنی . و گفت : هيچ حماقت بيش از آن نيست که تخم آتش می اندازد و بهشت طمع می دارد . و گفت : يکی گناه بعد از توبه زشت تر بود از هفتاد گناه پيش از توبه . و گفت : گناه مومن که ميان بيم و اميد بود چون روباهی بود ميان دو شير . و گفت : بسنده است شما را از داروها ترک گناه . و گفت : عجب دارم از کسی که پرهيز کند از طعام از بيم بيماری . پس چرا پرهيز نکند از گناه از بيم عقوبت . و گفت : کرم خدای در آفريدن دوزخ ظاهرتر است از آنکه در آفريدن بهشت . از بهر آنکه هرچند بهشت وعده کرده است اگر بيم دوزخ نبودی يک تن به طاعت نباشدی . و گفت : دنيا جايگاه اشغال است و پيوسته بنده ميان مشغولی و بيم است تا برچه قرار گيرد ؟ اماء بهشت و اماء دوزخ. و گفت : جمله دنيا دکان شيطان است . زنهار که از دکان او چيزی ندزدی که از پس درآيد و از تو بازستاند . و گفت : جمله دنيا از اول تا آخر در برابر يک ساعت غم نيرزد . پس چگونه بود جمله عمر در غم بودن از او با نصيب اندک از او . و گفت : دنيا خمر شيطان است . هرکه از آن مست شد هرگز به هوش بازنيايد مگر -در ميان لشگر خدای- روز قيامت ، در ندامت و خسران . و گفت : دنيا چون عروسی است و جوينده او چون مشاطه او و زاهد در او کسی بود که روی وی سياه کند و موی او بکند و جامه او بدرد . و گفت : در دنيا انديشه است و غم ؛ و در آخرت عذاب و عقاب . پس از او راحت کی خواهد بود . و گفت : خداوند می گويد از من شکايت مکنيد . از غم دنيا شما را اين پوشيده نيست که هردو جهان مراست و من شما را . و گفت : در کسب کردن دنيا ذل نفوس است و در کسب کردن بهشت عز نفوس است ای عجب از کسی که اختيار کند خواری و مذلت در طلب چيزی که جاويد و باقی نخواهد ماند . و گفت : شومی ندارد تو را بدان درجه است که آرزوی تو رااز خدای مشغول کند تا به يافت چه رسد ؟ و گفت : عاقل سه تن است . يکی آنکه ترک دنيا کند بيش از آنکه دنيا ترک وی کند ؛ و آنکه گور را عمارت کند پيش از آنکه در گور رود ؛ و آنکه خدای را راضی گرداند پيش از آنکه بدو رسد. و گفت : دو مصيبت است بنده را ، که اولين و آخرين سخت تر از آن نشنوده اند ، و آن وقت مرگ بود . گفتند : آن کدام بود ؟ گفت : يکی آنکه مالی جمع کرده است از او بستانند ؛ دوم آنکه از يک يک چيز - از مال او -پرسند . و گفت : دينار و درم کژدم است . دست بدان مکن تا افسون آن نياموزی و اگر نه زهر آن تو را هلاک کند . گفتند : افسون او چيست ؟ گفت : آنکه دخل او از حلال بود و خرج او به حق بود . و گفت : طلب دنيا عاقل را نيکوتر از ترک آوردن دنيا جاهل وار . و گفت : ای خداوندان علم و اعتقاد !قصرهاتان قيصری است و خانه هاتان کسروی است و عمارتهاتان شدادی است و کبرتان عادی است . اين همه تان هيچ احمدی نيست . و گفت : جوينده اين جهان هميشه در ذل معصيت است ، و جوينده اين جهان هميشه در عز طاعت است ، و جوينده حق هميشه در روح و راحت است . و گفت : صوف پوشيدن دکانی است و سخن گفتن در زهد پيش او است ، و خداوند نافله عرضه کننده است . اين همه نشانه ها است . و گفت : هرکه در توکل طعن کند در ايمان طعن کرده است . و گفت : تکبر کردن بر آنکس که بر تو به مال تکبر کند تواضع بود . و گفت : از پايگاه افتادن مردان آن باشد که در خويشتن به غلط افتند . و گفت : مريد را از سه چيز گريز نيست . خانه ای که در آنجا متواری بود ؛ و کفايتی که بدان توان زيستن ؛ و عملی که بدان حرفتی تواند کرد . و خانه او خلوت است ، و کفايت او توکل است ، و حرفت او عبادت است . و گفت : چون مريد مبتلا گردد به بسيار خوردن ، ملايکه بر او بگريند . و هرکه را به حرص برخوردن مبتلا کردند زود بود که به آتش شهوت سوخته گردد. و گفت : در تن فرزند آدم هزار عضو است . جمله از شر و آن همه در دست شيطان است . چون مريد را گرسنه بود ، نفس را رياضت دهد ، آن جمله اعضا خشک شود و به آتش گرسنگی جمله سوخته گردد . و گفت : گرسنگی نوری است و سير خوردگی ناری است و شهوت هيزم آن ، که از او آتش بزايد . آن آتش فروننشيند تا خداوند آن را نسوزد . و گفت : هيچ بنده سير نخورد که خداوند از او نبرد چيزی که هرگز بعد از آن ، آن را نتواند يافت . و گفت : گرسنگی طعام خدای است در زمين ، که تنهای صادقان بان قوت يآبد . و گفت : گرسنگی مريدان را رياضت است ، تايبان را تجربت است ، و زاهدان را سياست است ، و عارفان را مکرمت است . و گفت : پناه می گيرم به خدای تعالی از زاهدی که فاسد گرداند معده خود را از بسيار خوردن طعامهای لون به لون توانگران . و گفت : ايشان سه قوم اند .زاهد؛ و مشتاق ، و واصل . زاهد معالجه به صبر کند ؛ و مشتاق معالجه به شکر ، و واصل معالجه به ولايدت کند . و گفت : چون بينی که مرد اشارت به عمل کند بدانکه طريقت او ورع است ، و چون بينی که اشارت به آلا می کند بدانکه طريق او طريق محبان است ، و چون بينی که تعلق به ذکر کند بدانکه طريق او طريق عارفان است . و گفت : مادام که تو شکر می کنی شاکر نيستی و غايت شکر تحير است . و گفت : مريد آخرت در دل ساکن نشود ، مگر در چهار موضع . يا گوشه خانه ای ، يا مسجدی ، يا گورستانی ، يا موضعی که هيچ کس او را نتواند ديد . پس با کی نشستن او ؟ مگر با کسی که سير نگردد از ذکر خدای تعالی . گفتند : بر مريد چه سخت تر ؟ گفت :هم نشينی اضداد . و گفت : بنگر انس خويش به خلوت و انس به حق در خلوت . اگر انس تو به خلوت بود چون از خلوت بيرون آيی انس تو برود و اگر انس تو به خداوند برود همه جهان تو را يکی بود - دشت و کوه و بيابان . و گفت : تنهايی ، هم نشين صديقان است . و گفت : در وقت نزول بلا حقايق صبر آشکارا گردد و در وقت مکاشفه مقدور حقايق رضا روی نمايد . و گفت : هرکه امروز دوست دارد آنچه دشمن دارد فردا از پس در آيدش ، و هرکه امروز دشمن دارد آنچه دوست دارد فردا آن چيز بدو رسد . و گفت : ضايع شدن دين از طمع است وباقی ماندن دين در ورع . و گفت : با خوی نيک معصيت زيان ندارد . و گفت : مقدار يک سپندان دانه از دوستی نزديک من دوست تر از آن است که هفتاد ساله عبادت بی دوستی . و گفت : اعمال محتاج است به سه خصلت :علم ؛و نيت ، و اخلاص. و گفت : به صدق توکل آزادی توان يافت از بندگی ، و به اخلاص استخراج جزا توان کرد ، و به رضا دادن به قضا عيش را خوش توان گردانيد . و گفت : ايمان سه چيز است : خوف و رجا و محبت .و در ضمن خوف ترک گناه تا از آتش نجات يابی ، و در ضمن رجا در طاعت خوض کردن است تا بهشت يابی ، و در ضمن محبت احتمال مکروهات کردن است تا رضای حق به حاصل آيد . و گفت : عارف آن بود که هيچ چيز دوست تر از ذکر خدای ندارد . و گفت : معرفت به دل تو راه نيابد تا معرفت را به نزديک تو حقی مانده است تا گزارده نگردد. و گفت : خوف درختی است در دل و ثمره آن دعا و تضرع است . چون دل خايف گردد جمله جوارح به طاعت اجابت کند و از معاصی اجتناب نمايد . و گفت : بلندترين منزل طالبان خوف است ، و بلندترين منزل واصلان حياست . و گفت : هرچيزی را زينتی است ، و زينت عبادت خوف است و علامت خوف کوتاهی امل است . و گفت : علامت فقر خوف فقر است . و گفت : اخلاص خدای را پاک کردن عمل است از عيوب . و گفت : علامت شوق آن است که جوارح از شهوات نگاه داری و علامت شوق به خدای دوستی زندگی است با راحت به هم . يعنی چون حيات بود و رنج نبود که بسوزاند شوقش زيادت شود . و گفت : طاعت خزانه خدای است و کليد آن دعا . و گفت : توحيد نور است و شرک نار است . نور توحيد جمله سيئات موحدان را بسوزاند و نار شرک جمله حسنات مشرکان را خاکستر گرداند . و گفت : چون توحيد عاجز نيست از هرچه در پيش رفته است ، از کفر و طغيان همچنين نيز عاجز نبود که محو گرداند هرچه بعد از آن رفته است از گناه و عصيان . و گفت : ورع دو گونه باشد . ورعی بود در ظاهر که نجنبد ، مگر به خدای ، و ورعی بود در باطن ، و آن آن بود که در دلت به جز خدای درنيايد . و گفت : زهد سه حرف است «زا» و «ها» و «دال» . اما «زان» ترک زينت است و «ها» ترک هوا و «دال »ترک دنيا . و گفت : از زهد سخاوت خيزد به ملک و از حب سخاوت به نفس و روح . و گفت : زهد آن است که به ترک دنيا حريصتر بود از حرص بر طلب دنيا . و گفت : زاهد به ظاهر صافی است و به باطن آميخته و عارف به باطن صافی است و به ظاهر آميخته . و گفت : فوت سخت تر است از موت زيرا که موت انقطاع است از خلق و فوت انقطاع است از حق تعالی . و گفت : هرکه سخن گويد پيش از آنکه بينديشد پشيمانيش بار آرد و هرکه بينديشد پيش از آنکه سخن گويد سلامت يابد . و گفت : علامت توبه نصوح سه چيز است . کم خوردن از بهر روزه ؛ و کم خفتن از بهر نماز ؛ و کم گفتن از بهر ذکر خدای تعالی . و گفت : ذکر او جمله گناه را غرقه گرداند . خود رضای او چگونه بود ؟ و رضای او غرقه گرداند آمال را . خود حب او چگونه بود ؟ و حب او در دهشت اندازد عقول را . خود ود او چگونه بود ؟ و ود او فراموش گرداند هرچه دون اوست . خود لطف چگونه بود ؟ پرسيدند که به چه توان شناخت که خدای تعالی از ما راضی است يا نه ؟ گفتند : آنگاه کسی بودکه از او راضی نبود و دعوی معرفت او کند ؟ گفت : آری! هرکه غافل ماند از انعام او و در خشم به سبب مقدوری چه از نعمت و چه از محنت و چه از مصيبت . و کسی گفت : کی بود که به مقام توکل رسم و ردای آز برافگنم و با زاهدان بنشينم ؟ گفت : آنگاه که نفس را در سر رياضت دهی تا آنگاه که اگر سه روز تو را حق روزی ندهد ضعيف نگردی - در نفس خود - و اگر بدين درجه نرسيده باشی نشست توبه بساط زاهدان جهل بود و از فضيحت شدن تو ايمن نباشم . گفتند : فردا که ايمنتر بود ؟ گفت : آنکه امروز بيشتر ترسد . گفتند : مرد به توکل کی رسد ؟ گفت : آنگاه که خدای تعالی را به وکيلی رضا دهد . گفتند : توانگری چه باشد ؟ گفت : ايمن بودن به خدای . گفتند : عارف کی باشد ؟ گفت : هست نيست بود . گفتند : درويشی چيست ؟ گفت : آنکه به خداوند خويش از جمله کاينات توانگری شوی مگر که يک روز در پيش او سخن توانگری و درويشی می رفت. گفت فردا نه توانگری وزنی خواهد داشت و نه درويشی صبر و شکر وزن خواهد داشت . بايد که شکر آری و صبر کنی . گفتند : ا زخلق در زهد که ثابت قدمتر؟ گفت : آنکه يقين او بيشتر بود . گفتند : محبت را نشان چيست ؟ گفت : آنکه به نکويی زيادت نشد و به جفا نقصان نگيرد . يکی گفتش :مرا وصيتی کن . گفت : سبحان الله ! چون نفس من از من نمی پذيرد ديگری چون از من پذيرد ؟ گفتند : جماعتی را می بينيم که تو را غيبت می کنند . گفت : اگر خدای مرا بخواهد آمرزيد هيچ زيان ندارد مرا آنچه ايشان گويند ، و اگر نخواهد آمرزيد پس من سزای آنم که ايشان می گويند . گفتند : تو چرا همه از رجا سخن می گويی و همه از کرم و لطف او شرح می دهی ؟ گفت : لابد سخن چو منی با جوانمردی به جز از کرم و لطف نبود . و او را مناجات است . و گفت : خداوندا ! اميد من به توبه سيئات بيش از آن است که اميد من به توبه حسنات . از بهر آنکه من خويشتن چنان می يابم که اعتماد کنم بر طاعت به اخلاص ، ومن چگونه طاعت به اخلاص توانم کرد ، و من به آفات معروف . ولکن خود را در گناه چنان می يابم که اعتماد دارم بر عفو تو و تو چگونه گناه من عفو نکنی و توبه جود موصوف. و گفت : الهی ! مر موسی کليم را هارون عزيز را به نزديک فرعون طاغی باغی فرستادی و گفتی سخن با او آهسته بگوييد . الهی ! اين لطف تو است با کسی که دعوی خدايی کند . خود لطف چگونه بود تو با کسی که بندگی تو را از ميان جان می کند . و گفت : الهی ! لطف و حلم تو با کسی که انا الاعلی گويد اين است . لطف و کرم تو با کسی که سبحان ربی الاعلی گويد چه کسی داند که چونه خواهد بود ؟ گفت : الهی !در جمله مال و ملک من جز گليمی کهنه نيست . با اين همه اگر کسی از من بخواهد - اگر چه محتاجم - از او باز ندارم . تو را چندين هزار رحمت است و به ذره ای محتاج نيی و چندين درمانده رحمت از ايشان دريغ داشتن چون بود ؟ و گفت : الهی ! تو فرموده ای که من جاء بالحسنة فله خير منها . هرکه نيکويی به ما آرد بهتر از آن بدو باز دهم . هيچ نکوتر از ايمان نيست که به ما داده ای چه بهتر از آن به ما دهی جز لقای تو خداوندا! و گفت : الهی ! چنانکه تو به کس نمانی کارهای توبه کار کس نماند . هرکسی که مر کسی را دوست دارد همه راحت آنکس جويد . تو چون مر کسی را دوست داری بلا بر سر او بارانی . و گفت : خداوندا ! هرچه از دنيا مراخواهی داد به کافران ده و هرچه از عقبی مرا خواهی داد به مومنان ده ، که مرا بسنده است در دنيا ياد کرد تو و در عقبی ديدار تو . و گفت : الهی !چگونه امتناع نمايم به سبب گناه از دعا که نمی بينم تو را که امتناع نمايی به سبب گناه از من عطا . اگر چه گناه می کنم تو همچنان عطا می دهی . پس من نيز اگر چه گناه می کنم از دعا باز نتوانم ايستاد . و گفت : الهی !اگر من نتوانم که از گناه باز ايستم تو می توانی که گناهم بيامرزی . و گفت : الهی ! هرگناه که از من در وجود می آيد دو روی دارد . يکی روی به لطف تو دارد ؛ و يکی روی به ضعف من . يا بدان روی گناهم عفو کن که به لطف تو دارد ،يا بدان روی بيامرز که به ضعف من دارد . و گفت : الهی ! به بدکرداری که مراست از تو می ترسم ، و به فضلی که توراست به تو اميد می دارم . پس از من باز مدار فضلی که توراست به سبب بدکرداری که مراست . و گفت : الهی ! بر من بخشای زيرا من ز آن توام . و گفت : الهی ! چگونه ترسم از تو ؟ و تو کريمی . و چگونه نترسم از تو ؟ و تو کريمی . و چگونه تنرسم از تو ؟ و تو عزيزی . و گفت : الهی ! چگونه خوانم تو را ؟ و من بنده عاصی . و چگونه نخواهم تو را ؟ و تو خداوند کريم . و گفت : الهی ! زهی خداوند پاک که بنده گناه کند و تو را شرم کرم بود . و گفت : الهی ! ترسم از تو زيرا بنده ام و اميد می دارم به تو . زيرا که تو خداوندی . و گفت : الهی ! تو دوست می داری که من تو را دوست دارم ، با آنکه بی نيازی از من . پس من چگونه دوست ندارم که تو مرا دوست داری بااين همه احتياج که به تو دارم ؟ و گفت : الهی ! من غريبم و ذکر تو غريب و من با ذکر تو الفت گرفته ام زيرا که غريب با غريب الفت گيرد . و گفت : الهی ! شيرينترين عطاها در دل من رجای توست و خوشترين سخنان بر زبان من ثنای توست و دوست ترين هنگام بر من وقت لقای توست . و گفت : الهی ! مرا عمل بهشت نيست و طاقت دوزخ ندارم . اکنون کار با فضل تو افتاد . و گفت : اگر فردا مرا گويد چه آوردی ؟ گويم : خداوند ا! از زندان موی باليده و جامه شوخگن و عالمی از اندوه و خجلت برهم بسته چه توان آورد ؟ مرا بشوی و خلعتی فرست و مپرس. نقل است که يحيی صدهزار درم وام داشت - بر غازيان و حاجيان و فقرا و علما و صوفيان صرف کرده بود - و غرما تقاضا می کردند و دل او بدان مشغول بود . شب آدينه پيغمبر را صلی الله عليه و علی آله و سلم به خواب ديد که گفت : ای يحيی ! دلتنگ مشو که از دلتنگی تو من رنجورم . برخيز و به خراسان رو که آن صدهزار درم که تو وام داری ، آن جايگه زنی از بهر تو سيصد هزار درم که تو وام داری نهاده است . گفت : يا رسول الله آن شهر کدام و آن شخص کيست ؟ گفت : شهر به شهر می رو ، و سخن می گوی ، که سخن تو شفای دلهاست ، که من خود چنانکه به خواب تو آمده ام به خواب آنکس روم . پس يحيی به نشابور آمد و او را در پيش طاق منبر نهادند . گفت : ای مردمان نشابور !من اينجا به اشارت پيغامبر عليه السلام آمده ام که فرموده است : وام تو يک کس بگزارد . و من صد هزار درم نقره وام دارم و بدانيد که سخن ما را به هروقت جمالی بود اکنون اين وام حجاب آمد . يکی گفت : من پنجاه هزار درم بدهم . ديگری گفت : چهل هزار درم بدهم . يحيی نگرفت و گفت : سيد عليه السلام به يک کس اشارت کرده است . پس در سخن آمد . روز اول هفت جنازه از مجلس او برداشتند . پس چون در نشابور وام گزارده نشد عزم بلخ کرد . چون آنجا رسيد مدتی بازداشتندش تا سخن گفت ؛ و توانگری را فضل نهاد بر درويشی . صدهزار درمش بدادند . شيخی در آن ناحيت بود . مگر اين سخن خوش نيامد توانگری را فضل نهادن . گفت : خدای برکت مکناد بر وی . چون از بلخ بيرون آمد راهش بزدند و مال ببردند . گفتند : اثر دعای آن پير بود . پس عزم هرا کرد و گويند که به مرو رفت . پس به هرا آمد و خواب بازگفت . دختر امير هرا در مجلس بود . کس فرستاد که :ای امام ! دل از وام فارغ دار که آن شب که سيد عالم عليه السلام در خواب به تو گفت ، با من نيز گفت . گفتم : يا رسول الله من پيش او روم ؟ فرمود که او خود آيد و من انتظار تو می کردم . چون پدر مرا به شوهر داد آنچه ديگران را روی و مس باشد مرا از نقره و زر ساخت . آنچه نقره است سيصد هزار درم است . جمله به تو ايثار کردم ،ولکن يک حاجت دارم و آن آن است که چهار روز ديگر مجلس بگويی . يحيی چهار روز مجلس بگفت . روز اول ده جنازه برگرفتند ، و روز دوم بيست و پنج جنازه برگرفتند ، و روز سيم چهل جنازه ، و روز چهارم هفتاد جنازه و پسر روز پنجم از هری برفت با هفت شتروار نقره . چون به بلهم رسيد پسربا او بود و آن مال می آورد .گفت : نبايد که چون به شهر رسد حالی به غرما و فقرا دهد و مرا بی نصيب بگذارد . هنگام سحر مناجات می کرد . سر به سجده نهاد ، ناگهان سنگی بر سر او آمد . يحيی گفت : مال را به غريمان دهيد . و جان بداد. اهل طريقت او را بر گردن نهادند و به نيشابور آوردند و به گورستان معمر دفن کردند . رحمةالله عليه .