تذکرة الاولياء/ذکر احمد حواری

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
ذکر فتح موصلی قدس الله روحه العزيز ذکر احمد حواری قدس الله روحه  از عطار نیشابوری ذکر احمد خضرويه قدس الله روحه العزيز
تذکرة الاولياء


آن شيخ کبير ، آن امام خطير آن زين زمان ، آن رکن جهان ، آن ولی قبه تواری قطب وقت ، احمد حواری ، رحمةالله عليه يگانه وقت بود و در جمله فنون علوم عالم بود و در طريقت بيانی عالی داشت و در حقايق معتبر بود و در روايات و احاديث مقتدا بود و رجوع اهل عهد در واقعيات بدو بود و از اکابر مشايخ شام بود و بهمه زبانها محمود بود تا بحدی که جنيد گفت : احمد حواری ريحان شام است و از مريدان ابوسليمان دارائی بود و با سفيان عيينه صحبت داشته بود و سخن او را در دلها اثری عجب بود و در ابتدا بتحصيل علم مشغول بود تا در علم بدرجه کمال رسيد ، آنگاه کتب را برداشت و بدريا برد و گفت نيکو دليل و راه بری بودی ما را ، اما از پس رسيدن مقصود ، مشغول بودن بدليل محال بود که دليل ، تا آنگاه بايد که مريد در راه بود چون به پيشگاه پديد آمد درگاه و راه را چه قيمت ؟ پس کتب را بدريا رها کرد و بسبب آن رنجهای عظيم کشيد و مشايخ گفتند آن د رحال سکر بود . نقلست که ميان سليمان دارائی و احمد حواری عهد بود که به هيچ چيز ويرا مخالفت نداد سه بار بگفت . بوسليمان بگفت برو و در آنجا بنشين ، چون برين حال ساعتی بر آمد ياد آمدش ، گفت احمد را طلب کنيد طلب کردند نيافتند . گفت : در تنور بنگريد که با من عهد دارد که به هيچ چيز مرا مخالفت نکند . چون بنگريستند در تنور بود موئی بر وی نسوخته بود . نقلست که گفت حوری را به خواب ديدم ، نوری داشت که می درفشيد . گفتم ای حوری ، روئی نيکو داری . گفت : آری يا احمد ، آن شب که بگريستی من آن آب ديده تو در روی خود ماليدم روی من چنين شد و گفت بنده تايب نبود تا پشيمان نبود بدل و استغفار نکند بزبان و از عهده مظالم بيرون نيايد تا جهد نکند در عبادت . چون چنين بود که گفتم از توبه و اجتهاد زهد و صدق برخيزدو از صدق توکل برخيزد و از توکل استقامت برخيزد و از استقامت معرف برخيزد بعد از آن لذت انس بود بعد زا انس حيا بود بعد از حيا خوف بود از مکر و استدراج و در جمله اين احوال ا زدل او مفارقت نکند از خوف آنکه نبايد که اين احوال برو زوال آيد و از لقای حق بازماند و گفت هرکه بشناسد آنچه ازو بايد ترسيد آسان شود بر وی دور بودن ا زهرچه او را نهی کرده اند از آن ، و گفت هرکه عاقل تر بود به خدای عارف تر بود و هرکه به خدای عارف تر بود زود بمنزل رسد و گفت رجا ، قوت خايفان است و گفت فاضلترين گريستن ، گريستن بنده بود در فوت شدن اوقاتی که نه بر وجه بوده باشد و گفت هرکه بدنيا نظر کند بنظر ارادت و دوست حق تعالی او را نور فقر و زهد از دل او بيرون برد و گفت دنيا چون مزبله ای است و چايگاه جمع آمدن سگان است و کمتر از سگ باشد آنکه بر سر معلوم دنيا نشيند از آنکه سگ از مزبله ، چون حاجت خود روا کند سير شود بازگردد . و گفت : هرکه نفس خويش را نشناسد او در دين خويش در غرور بود . و گفت : مبتلا نگرداند حق تعالی هيچ بنده ای را به چيزی سخت تر از غفلت و سخت دلی . و گفت : انبيا مرگ را کراهيت داشته اند که از ذکر حق بازمانده اند . و گفت : دوستی خدای دوستی طاعت خدای بود . و گفت : دوستی خدای را نشانی هست و آن دوستی طاعت اوست . و گفت : هيچ دليل نيست بر شناختن خدیا جز خدای اما دليل طلب کردن برای آداب خدمتست . و گفت : هرکه دوست دارد که او را بخير بشناسد با نيکويی او را ياد کنند او مشرکست در عبادت خدای تعالی بنزديک اين طايفه از بهر آنکه هر که خدای را بدوستی پرستد دوست ندارد که خدمت او را هيچ کس بيند جز مخدوم او . والسلام .