تذکرة الاولياء/ذکر ابوحازم مکی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
ذکر حبيب عجمی رحمة الله عليه ذکر ابوحازم مکی رحمة الله عليه  از عطار نیشابوری ذکر عتبة بن الغلام رحمة الله عليه
تذکرة الاولياء


آن مخلص متقی ، آن مقتدای مهتدی ، آن شمع سابقان ، آن صبح صادقان ، آن فقير غنی ، ابوحازم مکی رحمة الله عليه ، در مجاهده و مشاهده بی نظير بود ، و پيشوای بسی مشايخ بود ، و عمری دراز يافته بود ، و بوعمرو ثمان مکی در شان او مبالغتی تمام دارد ، و سخن او مقبول همه دلهاست ، و کليد همه مشکلها ؛ و کلام او در کتب بسيار است . هر که زياده خواهد می طلبد اما از جهت تبرک را کلمه ای چند نقل می کنيم و بر حد اختصار رويم که اگر زيادت شرح او دهيم کلمه ای چند نقل می کنيم و بر حد اختصار رويم که اگر زيادت شرح او دهيم سخن دراز گردد ، و اين تمام است که بدانی که از بزرگان تابعين بوده است ، و بسيار کس و از صحابه ديده است ، چون انس بن مالک و بوهريره رضی الله عهما . هشام بن عبدالملک از ابوحازم پرسيد که :آن چيست که بدان نجات يابيم در اين کار ؟ گفت :هر درمی که بستانی از جايی ستانی که حلال بود و به جايی صرف کنی که به حق بود . گفت :اين که تواند کرد ؟ گفت :آنکه از دوزخ گريزان بود و بهشت را جويان بود و طالب رضای رحمان بود و سخن اوست که بر شما باد که از دنيا احتراز کنيد که به من درست چنين رسيده است که روز قيامت بنده ای را که دنيا را عظيم داشته بود به پای کنند بر سر جمع ، پس منادی کنند که بنگريد که اين بنده ای است که آنچه حق تعالی آن را حقير داشته است و آنچه خدای دشمن داشته او دوست و عزيز داشته است و انچه خدای انداخته است او برگرفته . وگفت :در دنيا هيچ چيز نيست که بدان شاد شوی که نه در زير وی چيزی است که بدان اندوهگين شوی اما شادی صافی خود نيافريده است . و گفت :اندکی از دنيا تو را مشغول گرداند از بسياری آخرت . و گفت :همه چيز اندر دو چيز يافتم يکی مرا و يکی نه مرا . آنکه مراست اگر بسيار از آن بگريزم هم سوی من آيد و آنکه نه مراست اگر بسی جهد کنم به جهد خويش هرگز در دنيا نيابم . و گفت :اگر من از دعا محروم مانم بر من بسی دشوارتر از آن بود که از اجابت . و گفت :تو در روزگاری افتاده ای که به قول از فعل راضی شده اند و به علم از عمل خرسند گشته اند . پس تو در ميان بترين مردمان و بترين روزگار مانده ای . کسی از وی پرسيد :مال تو چيست ؟ گفت :مال من رضای خدای تعالی است و بی نيازی است خلق و لامحاله هر که به حق راضی بود از خلق مستغنی بود . و فراغت او از خلق تا حدی بود که به قصابی بگذشت که گوشت فربه داشت . گفت :از اين گوشت بستان . گفت :سيم ندارم . گفت :تو را زمان دهم . گفت :من خويشتن را زمان دهم نکوتر از آن که تو مرا زمان دهی ، و من خود آراسته گردانم . قصاب گفت :لاجرم استخوانهای پهلوت پديد آمده است . گفت :کرمان گور را اين بس بود ؟ بزرگی گفته است از مشايخ که به نزديک بوحازم درآمدم. وی را يافتم خفته . زمانی صبر کردم تا بيدار شد . گفت :در اين ساعت پيغامبر را بخواب ديدم صلی الله عليه و سلم که مرا به تو پيغام داد و گفت :حق مادر نگاه داشتن تو را بسی بهتر از حج کردن .بازگرد و رضای او طلب کن . من از آنجا بازگشتم و به مکه نرفتم . رحمة الله عليه .