تاریخ بخارا/چهار

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

ذکر خراج بخارا و نواحی آن‏

به روزگار آل سامان و امرای سامان یکی بار هزار هزار و صد و شست و هشت هزار و پانصد و شست و شش درم و پنج دانگ و نیم بوده‌است با خراج کرمینه؛ و از بعد آن به هر طرف خراج کم شده، و بعضی ضیاع به آب غرق شده، سلطان خراج از آن موضع برداشته‌است و آنرا که آب برده خراج آنرا نیز وضع کرده‌است و بعضی به دست علویان و فقها افتاده‌است، سلطان خراج آنرا نیز وضع کرده است؛ و بعضی ضیاع سلطان شده، و خراج از دیوان پاک شده‌است، چون بیکند؛ و بسیار روستاهای دیگر، و خراج کرمینه از عمل بخارا بیرون رفته‌است. ذکر دیوار [بخارا] که مردمان آنرا دیوار کنپرک گویند احمد بن محمد بن نصر گوید که این فصل محمد بن جعفر نرشخی بدین ترتیب نیاورده‌است، و لیکن بعضی از این در اثناء سخن رانده‌است.

و ابو الحسن نیشابوری در خزائن العلوم به ترتیب آورده‌است که چون خلافت به امیر المؤمنین مهدی رسید، یعنی پدر هارون الرشید، و هیچ‌کس از خلفای عباسی از وی پارساتر نبودی ، پس امیری جمله خراسان ابو العباس فضل بن سلیمان طوسی را داد، در سال صد شصت و شش، و او بیامد تا به مرو، و آنجا بنشست، پس وجوه و مهتران و بزرگان [بخارا] به نزدیک او رفتند، و مهتران سغد نیز جمله به مرو رفتند، به سلام امیر خراسان. او از حال ولایت ایشان پرسید، اهل بخارا گفتند که ما را از کافران ترک رنج است، که به هر وقت ناگاه می‌آیند و دیه‌ها غارت می‌کنند. و اکنون به تازگی آمده‌اند، و دیهه سامدون را غارت کرده‌اند، و مسلمانان را اسیر کرده بوده‌اند . ابو العباس طوسی گفت هیچ تدبیری دارید تا بفرمایم . یزید بن غورک ملک سغد آنجا بود گفت بقای امیر خراسان باد. به روزگار پیشین در جاهلیت ترکان ولایت سغد را غارت می‌کرده‌اند به سغد زنی پادشاه بوده‌است ، او سغد را باره بر آورده‌است، ولایت سغد از ترکان امان یافته. ابو العباس طوسی بفرمود مر مهتدی بن حماد بن عمرو الذهلی را که که امیر بخارا بود از جانب او، تا بخارا را باره زند چنان‌که همه روستاهای بخارا اندرون آن باره بود به شکل سمرقند، تا دست ترکان به ولایت بخارا نرسد.

این مهتدی بن حماد بفرمود تا این دیوار بزنند، و [در فرسنگی‏] دروازه‌ای نهند، و به هر نیمه میلی یکی برج استوار بر آرند. و سعد بن خلف البخاری رحمة الله علیه که قاضی بخارا بود، این شغل را قیام نمود، تا به روزگار محمد [بن یحیی بن عبد الله‏] بن منصور بن هلجد بن ورق تمام شده، در سال دویست پانزده؛ و هر امیری که بودی بعد از آن عمارت می‌فرمود و نگاه می‌داشت، و مئونت و خرجی عظیم بر مردمان بخارا بود، و هر سالی مالی عظیم ببایستی، و حشرهای بسیار، تا به روزگار امیر اسماعیل سامانی رحمه الله که او خلق را رها کرد تا آن دیوار خراب شد، و گفت تا من زنده باشم باره ولایت بخارا من باشم، و آنچه پذیرفت تمام کرد، و پیوسته به تن خویش حرب می‌کرد، و نگذاشت که به ولایت بخارا دشمنان ظفر یابند.

ذکر ربض بخارا

مردمان شهر بخارا از احمد بن خالد که امیر بخارا بود از [دست‏] امیر خراسان محمد بن عبد الله بن طلحة الطاهرین در خواست کردند که شهر ما را ربضی می‌باید، تا شب دروازه‌ها بر بندیم و از دزدان و راه زنان در امان باشیم، پس او فرمود تا ربضی بنا کردند بغایت نیکو و استوار، و برجها ساختند، و دروازه‌ها نهادند، و این به تاریخ دویست و سی و پنج بود که تمام شد؛ و این ربض [را] به هر وقت که لشکری قصد بخارا کردی عمارت تازه کردندی؛ و ارسلان‌خان به روزگار خویش بفرمود تا در پیش آن ربض قدیم ربضی دیگر بنا کنند ، چنان‌که هر دو متصل و محکم شد؛ و آن نیز خراب شد؛ و در شهور سنه ستین و خمسمائه خاقان عادل عالم رکن الدنیا و الدین مسعود قلج طمغاج خان نورالله مضجعه بفرمود تا بیرون آن ربض قدیم شهر بخارا ربضی زدند، و باز ویران شد؛ و در شهور سنه ستین و خمسمائه خوارزمشاه محمد بن سلطان تکش بخارا را بگرفت و باز ربض فرمود، و فصیل زدند ، و هر دو را نو کردند؛ و در شهور سنه عشرة و ستمائة باز لشکر تاتار آمد و شهر [را] بگرفت و باز ویران شد.

ذکر درم و سیم زدن به بخارا

نخستین کسی که سیم زد به بخارا پادشاهی بود نام او کانا بخارخدات و او سی سال بر بخارا پادشاه بود و در بخارا بازرگانی به کرباس و گندم بودی. او را خبر دادند که به ولایتهای دیگر سیم زده‌اند، او نیز بفرمود تا به بخارا سیم زدند از نقره‏ خالص و بر آن صورت خویش، بفرمود با تاج، و این به روزگار خلافت امیر المؤمنین ابو بکر صدیق رضی الله عنه [بود]. تا به روزگار هارون الرشید غطریف بن عطا امیر خراسان شد، در ماه رمضان به سال صد و هشتاد و پنج . و این غطریف برادر مادر هارون الرشید بود، و مادر هارون الرشید [را] خیزران نام بود، دختر عطا از یمن. از شهری که آنرا جرش گویند، و اسیر افتاده بود به طبرستان، و از آنجا او را به نزدیک مهدی آوردند، مهدی را از وی دو پسر آمد : یکی موسی الهادی و دوم هارون الرشید؛ و چون کار خیزران بزرگ شد، این غطریف به نزدیک وی آمد از یمن، و با وی می‌بود.

هارون الرشید خراسان به وی داد، و بدان تاریخ در دست مردمان سیم خوارزم روان شده بود، و مردمان آن سیم را به ناخوش دلی گرفتندی، و آن سیم بخارا از دست مردمان بیرون شده بود. چون غطریف بن عطا به خراسان آمد، اشراف و اعیان بخارا به نزدیک او رفتند، و از وی درخواستند که ما را سیم نمانده‌است در شهر. امیر خراسان فرماید تا ما را سیم زنند، و به همان سکه زنند که سیم بخارا در قدیم بوده‌است، و سیمی [می‏] باید که هیچ‌کس از دست ما بیرون نکند و از شهر ما بیرون نبرد تا [ما] با سیم میان خویش، معاملت بکنیم. ، و بدان تاریخ نقره عزیز بود، پس اهل شهر را جمع کردند، و از ایشان رأی خواستند در این معنی، بر آن اتفاق کردند که سیم زنند از شش چیز: زر و نقره و مشک و ارزیز و آهن و مس، همچنان کردند، و به آن سکه پیشین به نام غطریف زدند، یعنی سیم غطریفی؛ و عامه مردمان غدریفی خواندندی؛ و سیم قدیم از نقره خالص بود و این سیم که به اخلاط زدند سیاه آمد. اهل بخارا نگرفتند، سلطان خشم کردشان و به کراهت می‌گرفتند، و قیمت نهادند شش غدرفی به یک درم سنگ نقره خالص؛ و سلطان به همین قیمت گرفت تا رایج شد . و بدین سبب خراج بخارا گران شد، بهر آنکه خراج بخارا در قدیم دویست هزار درم نقره بود چیزی کم . چون غدرفی زدند، و شش درم سنگ نقره رایج شد، سلطان به همین غدرفی بر ایشان لازم کرد. چون غدرفی عزیز شد و چنان شد که درم غدرفی به درم نقره روان شد، و سلطان نقره نخواست و غدرفی خواست، خراج بخارا از دویست هزار درم نقره کم چیزی بود به یکبار هزار هزار درم و شصت و هشت هزار و پانصد و شصت و هفت درم غدرفی برآمد.

محمد بن جعفر آورده‌است به سال دویست و بیست، درم نقره پاکیزه به هشتاد و پنج درم غدرفی بوده‌است. احمد بن نصر گوید در شهور سنه اثنین و عشرین بود که ما این کتاب را ترجمه کردیم صد درم نقره خالص به هفتاد درم غدرفی بود و زر سرخ مثقالی به هفت و نیم درم غدرفی بود . محمد بن جعفر آورده‌است که این غدرفی به کوشک ماخک زده‌اند در شهر بخارا؛ و در سیم غدرفی نقره بیشتر از اخلاط دیگر است؛ و گفته‌اند که در هر درمی یک حبه زر است- و در هر ده درم به وزن نیم درم سنگ تا چهار دانگ و نیم باشد؛ و به بخارا عدلی پشیز بسیار زده‌اند، هر کسی از آل سامان، و از پادشاهان دیگر بعد از آل سامان ذکر آن کرده نشد، چون در آن عجبی نبود.

ذکر ابتدای فتح بخارا

محمد بن جعفر چنین آورده‌است که چون عبید الله زیاد را معاویه به خراسان فرستاد، وی از آب جیحون بگذشت و به بخارا آمد؛ و پادشاه بخارا خاتونی بود، از بهر آنکه پسر او طغشاده خرد بود. پس عبید الله زیاد بیکند بگشاد و رامیتن ، و بسیار برده کرد . و چهار هزار بنده بخاری خویشتن را گرفت ، و این به آخر سال پنجاه و سه و اول سال پنجاه و چهار بود. چون به شهر بخارا رسید صفها بر کشید، و منجنیقها راست کرد. خاتون کس به ترکان فرستاد، و از ایشان یاری خواست؛ و کس به عبید الله زیاد فرستاد و هفت روز مهلت خواست، و گفت من در طاعت توأم، و هدیه‌های بسیار فرستاد. چون در این هفت روز مدد نرسید دیگر باره هدیها فرستاد، و هفت روز دیگر زمان خواست، لشکر ترک برسید و دیگران جمع شدند، و لشکر بسیار گشت، و حربهای بسیار کردند، و به آخر کافران به هزیمت شدند، و مسلمانان در پی ایشان رفتند، و بسیار بکشتند، و خاتون به حصار اندر آمد و آن لشکرها به ولایت خویش باز گشتند . [و مسلمانان بسیار غنیمت یافتند ] از سلاح و جامه و زرینه و سیمینه، و برده گرفتند؛ و یک پای موزه خاتون با جورب گرفتند؛ و جورب و موزه از زر بود مرصع به جواهر، چنان‌که قیمت کردند دویست‌هزار درهم آمد. عبید الله زیاد فرمود تا درختان می‌کندند و دیها را خراب می‌کردند، و شهر را نیز خطر بود. خاتون کس فرستاد، و امان خواست، صلح افتاد بر هزار بار هزار درم، و مال بفرستاد، و مال بگرفت، و بازگشت؛ و آن چهار هزار برده با خویشتن برد.

چون وی از امارت خراسان معزول شد در سال پنجاه و شش، و سعید بن عثمان امیر خراسان شد، از جیحون بگذشت، و به بخارا آمد. خاتون کس فرستاد و گفت بر همان صلحم که با عبید الله زیاد کرده‌ام؛ و از آن مال بعضی فرستاد، که ناگاه لشکر سغد و کش و نخشب رسیدند؛ و عدد ایشان [یک‏] صد و بیست هزار مرد بود. خاتون از صلح و از آنچه فرستاده بود پشیمان شد. سعید گفت بر همان قولم، و آن مال باز فرستان . خاتون گفت ما را صلح نیست. آنگاه لشکرها جمع شدند و در مقابله [یک دیگر] ایستادند، و صفها بر کشیدند. خدای تعالی سهم در دل کافران انداخت تا آن همه لشکرهای کافران بازگشتند بی‌حرب، خاتون تنها ماند. باز کس فرستاد، و صلح خواست، و مال زیادت کرد، و به تمامی فرستاد. سعید گفت من اکنون به سغد و سمرقند می‌روم، و تو به راه منی ، از تو گروی باید، تا راه بر من نگیری، و مرا نرنجانی. خاتون هشتاد تن از ملک‌زادگان و دهقانان بخارا به گرو به سعید داد، [و] سعید از در بخارا بازگشت، و رفت و هنوز می‌رود؛ و در حکایت آورده‌اند که این خاتون بر یکی از چاکران شوی خویش عاشق بود، و مردمان گفتندی که طغشاده پسر وی از این مرد است، و وی این پسر را بر شوی خویش بسته است؛ و این پسر از بخارخدات نیست. جماعتی از لشکر وی گفتند که ما این ملک وی را به خدات‌زاده دیگر می‌دهیم ، که وی بی‌شک پادشاه زاده‌است ، و خاتون از این قصد ایشان آگاه بود، و تدبیر می‌ساخت، تا ایشان را از خود دفع کند، چون این صلح افتاد با سعید، و سعید از وی گرو خواست، خاتون حیله کرد، و آن قوم را که این قصد کرده بودند. به گرو داد. تا هم از ایشان باز رست و هم از سعید. حکایت کنند که چون سعید با خاتون صلح کرد، خاتون را گفت باید به سلام من بیرون آئی، خاتون همچنان کرد، و به سلام وی بیرون آمد؛ و گفت که به سلام مهتران من نیز بیرون آیی، خاتون به سلام هر یکی از وجوه لشکر وی بیرون آمد؛ و یکی از وجوه لشکر او عبد الله خازم بود، بفرمود تا آتشی عظیم افروختند اندر خیمه او، و او ایستاده بود؛ و بغایت هوا گرم بود ، و این عبد الله مردی سرخ بود، چشمهای او نیز سرخ شده بود از تاب آتش، و سر وی بزرگ بود، چنان‌که مثل زدندی او را بیغاریه، و مردی بیمناک بود، سلاح برداشت، و شمشیر بر کشید و بنشست. چون خاتون به نزدیک او در آمد از او بترسید، و زود بگریخت، و می‌گفت: بیت:

خوبت آراست ای غلام ایزد
چشم بد دورخه بنامیزد

حکایت هم سلیمان لیثی می‌گوید که چون سعید با خاتون صلح کرد به بخارا، سعید بیمار گشت ، خاتون به عیادت او در آمد ، کیسه‌ای داشت پر زر ، دست در کیسه کرد و دو چیز از کیسه بیرون کرد و گفت: [این یکی ] از بهر خویشتن نگاه می‌دارم تا اگر بیمار شوم بخورم، و آن دیگر ترا می‌دهم تا بخوری، و بهتر شوی. سعید را عجب آمد که چیست که این خاتون با این عزّت و بزرگی می‌دهد، چون خاتون بیرون رفت، سعید نگاه کرد، خرما بود کهنه گشته. کسان خود را فرمود تا پنج شتر خرماء تازه بار کردند، و به نزدیک خاتون بردند. خاتون جوالها بگشاد و خرماء بسیار دید، کیسه بگشاد و آن خرماء خویش بیرون کرد، و با آن خرماها مقابله کرد و همچنان بود که خاتون داشت، و به عذر آمد ، و گفت ما را از این جنس بسیار نباشد، و این دو خرما را سالهای بسیار نگاه داشته‌ام از بهر بیماری .

آورده‌اند که این خاتون زنی بود شیرین و با جمال، سعید بر وی عاشق شد، و اهل بخارا را در این معنی سرودهاست به زبان بخاری . و در روایتی آورده‌اند که در آن وقت که سعید به بخارا آمده بود، قثم بن عباس رضی الله عنه به بخارا آمد، سعید او را اکرامی کرد و گفت از این غنیمت هر کسی را یک تیر بدهم ، و ترا هزار تیر. قثم رضی الله عنه گفت نخواهم بجز یک تیر، چنان‌که فرمان شریعت است. از بعد آن قثم رضی الله عنه به مرو رفت و آنجا فوت شد؛ و بعضی گفته‌اند به سمرقند فوت شده‌است و الله اعلم؛ و چون سعید از کارهای بخارا فارغ شد، به سمرقند و سغد رفت، و حربهای بسیار کرد و ظفر او را بود؛ و آن روز سمرقند را پادشاهی نبود، و از سمرقند سی هزار تن برده کرد ، و مال بسیار آورد. چون به بخارا رسید، خاتون کس فرستاد و گفت: چون به سلامت بازگشتی آن گرو به ما بده . سعید گفت من هنوز از تو ایمن نشده‌ام . گرو با من باشد تا من از جیحون بگذرم. چون از جیحون بگذشت خاتون باز کس فرستاد. گفت باش تا به مرو رسم. چون به مرو رسید باز کس فرستاد. گفت تا به نیشابور رسم. چون به نیشابور رسید، گفت تا به کوفه رسم، و از آنجا به مدینه.

چون به مدینه رسید، غلامان را بفرمود تا شمشیرها و کمرها از ایشان بگشادند، و هر چه با ایشان بود از جامه دیبا و زر و سیم همه را از ایشان بگرفتند ، و ایشان را گلیمها عوض دادند، و به کشاورزی مشغولشان کردند. ایشان بغایت تنگدل شدند، و گفتند این مرد را چه خواری ماند که با ما نکرد، و ما را به بندگی گرفت و کار سخت می‌فرماید، چون در استخفاف خواهیم هلاک شدن باری به فائده هلاک شویم. به سرای سعید اندر آمدند، و درها بر بستند و سعید را بکشتند، و خویشتن را نیز به کشتن دادند، و این وقتی بود که یزید بن معاویه خلیفه بود.

سلم بن زیاد بن ابیه امیر خراسان شد ، و به خراسان آمد، و از آنجا لشکرها ساخته به بخارا رسید. خاتون آن لشکر و ساختگی بدید، دانست که با این لشکر بخارا نتواند مقاومت کردن . کس فرستاد به نزدیک طرخون ملک سغد، [و] گفت من ترا به زنی باشم، و بخارا شهر تو است باید که بیائی و دست عرب از این ملک کوتاه سازی. طرخون بیامد با صد و بیست هزار مرد، و بیدون نیز از ترکستان با لشکر بسیار بیامد ، خاتون با سلم صلح کرده بود؛ و دروازه‌ها گشاده، و درهای کوشک که در بیرون بود هم گشاده ، بیدون برسید، و از آن روی خرقان رود فرود آمد، خبر آوردند سلم را که بیدون رسید، و خاتون به وی بیعت کرد، و دروازه‌های شهر بستند. سلم بن زیاد کس به نزدیک مهلب فرستاد ، و گفت بگوی تا برود و این لشکر را ببیند که بچه اندازه‌است، و آنچه شرط طلایگی باشد بجای آرد. مهلب جواب داد که چون منی را کس بدین کار نفرستد، من مردی مشهورم ، کسی را فرست که اگر به سلامت باز آید ترا خبر درست بیارد ، و اگر هلاک شود در لشکر تو شکستی پدید نیاید. سلم گفت هر آینه ترا باید رفتن. مهلّب گفت که اگر هر آئینه مرا باید رفتن از هر علمی مردی با من فرست، و از رفتن من کسی را آگاه مکن، همچنان کرد، و پسر عم خویش را با او فرستاد؛ و ایشان شب با او رفتند ، و معلوم کردند بی‌آنکه سپاه دشمن را خبر بودی. چون روز شد سلم بن زیاد نماز بامداد گذارد ، و رو به مردمان کرد و گفت من دوش مهلب را به طلایگی فرستاده‌ام . خبر در لشکر فاش شد، و عرب بشنودند، و گفتند: امیر مهلب را بدان فرستاده‌است تا بیش از ما غنیمت بگیرد؛ و اگر حرب بودی ما را با وی فرستادی. زود جمعی سوار شدند و بر اثر مهلب رفتند تا به لب رود. مهلب چون ایشان را بدید گفت خطا کردید که بیامدید، من پنهان بودم، و ایشان آشکارا همی آیند، هم اکنون کافران همه را بگیرند. مهلب بشمرد، مسلمانان نهصد کس بودند. گفت و الله که پشیمان شوید از آنچه کرده‌اید . آنگاه صف بر کشیدند و طلایه لشکر بیدون ایشان را بدیدند. مسلمانان زود بوق زدند ، و همه به یکبار سوار شدند، و صفها بر کشیدند؛ و ملک ترک بر ایشان تاخت و عرب درماندند. مهلب گفت من دانستم که همین شود. گفتند تدبیر چیست؟

گفت پیشتر روید، باز گشتند؛ و بیدون ایشان را اندریافت، و چار صد تن را از مسلمانان بکشت، و باقی بگریختند تا لشگرگاه . بامداد دیگر شد، و بیدون از آب بگذشت، و نزدیک امیر ختن آمد، که میان ایشان نیم فرسنگ بود، و جنگ در پیوست، مهلّب پیش اندر آمد و حرب سخت شد، و کافران حمله کردند، و او را در میان گرفتند. مهلب بانگ کرد که مرا اندر یابید. سلم خیره شد و گفت این بانگ مهلب است. عبد الله حوذان آن زمان در پیش سلم ایستاده بود خاموش.

سلم گفت چه بوده‌است ترا که سخن نمی‌گوئی. گفت باللّه که اگر مهلب را بیم هلاک نباشد، وی فریاد نکند. من باری برنشینم و آنچه بر من است بکنم. اگر باری هلاک شوم روا دارم؛ و بر هر هزیمت که می‌شد مهلب آواز می‌داد. سلم گفت یک ساعت صبر کنید. در این میان سلم خوان خواست و نان خورد.

عبد الله حوذان گفت چه وقت نان خوردن است، خداوند سیر کناد ترا، هلاک شده‌ای خبر نیست، و مرد حرب نبوده‌ای، سلم گفت اکنون تدبیر چیست. گفت سواران را بگوی تا پیاده شوند و به حربگاه روند. همچنین کردند. عبد الله بن حوذان بتاخت به نزدیک مهلب رفت . و مهلب سخت در میان مانده بود.

گفت سپس خویش نگرید، چون نگاه کردند مردان را دیدند که به مدد ایشان می‌آمدند، قوی دل شدند، و بر جستن گرفتند، و کار را سخت کردند. در این میانه بیدون کشته شد. مسلمانان تکبیر گفتند. کافران به یکبار هزیمت شدند و مسلمانان بر اثر کافران همی رفتند و می‌کشتند، تا دمار از نهاد کافران بر آوردند؛ و بسیار غنیمت گرفتند، و آن روز قسمت کردند، هر سواری را دو هزار و چهار صد درم رسید. خاتون کس فرستاد و صلح خواست، سلم با وی صلح کرد، و مال عظیم بستد. خاتون گفت از تو درخواست می‌کنم که عبد الله خازم مرا نمائی چنان‌که صورت اوست که یکبار دیده‌ام و بیهوش شده‌ام، و مرا چنان می‌نماید که او آدمی نیست، سلم عبد الله خازم را بخواند به مهمانخانه‌ای که داشت، و به خاتون نمود و جبه خز نیلگون می‌داشت و دستار سرخ، چون خاتون او را بدید سجده کرد و هدیه‌ها فرستادش از عجب. سلم مظفر و با غنیمت بازگشت و به خراسان رفت.

ذکر ولایت قتیبة بن مسلم و فتح بخارا و قسمت ما وراء النهر میان عرب و عجم‏

چون قتیبة بن مسلم امیر خراسان شد از دست حجاج ، به خراسان آمد. و جمله خراسان را راست کرد، و فتح طخارستان بر دست او برآمد، و از جیحون بگذشت در سال هشتاد و هشت. اهل بیکند خبر یافتند، بیکند را حصار کردند، بغایت استوار بود، و بیکند را در قدیم شارستان گویند؛ و شارستان روئین خوانده‌اند از استواری ورا . قتیبة حربهای بسیار سخت کرد؛ و مدّت پنجاه روز مسلمانان بیچاره شدند، و رنج دیدند، و حیله کردند، و قومی در زیر دیوار حفره کردند بر برج، و اندرون حصار به ستورگاهی برآمدند ، و دیوار حفره کردند، و رخنه انداختند، و هنوز مسلمانان به حصار نمی‌رسیدند از رخنه در آمدند. قتیبه آواز برآورد که هر که بر این رخنه بر آید، دیت وی می‌دهم، و اگر کشته شود به فرزندان وی می‌دهم تا هر کسی رغبت کردند بدر آمدن، و حصار را گرفتند؛ و مردمان بیکند امان خواستند، قتیبه صلح کرد، و مال بستد، و ورقاء بن نصر باهلی را بر ایشان امیر کرد، و او روی به بخارا آورد.

چون به خنبون رسید، خبر دادند که اهل حصار خلاف کردند، و امیر را کشتند. قتیبه فرمود لشکر را که بروید و بیکند را غارت کنید، و خون و مال ایشان مباح کردم؛ و سبب آن بود که اندر بیکند مردی بود او را دو دختر بود با جمال، ورقاء بن نصر هر دو را بیرون آورد، این مرد گفت بیکند شهری بزرگ است چرا از همه شهر دو دختر من می‌گیری، ورقاء جواب نداد، مرد بجست و کاردی بزد، و رقاء را به ناف اندر آمد ، و لیکن کاری نیامد و کشته نشد.

چون خبر به قتیبة رسید، بازگشت هر که در بیکند اهل حرب بود همه را بکشت، و آنچه باقی‌مانده بود برده کرد. چنان‌که اندر بیکند کس نماند، و بیکند خراب شد؛ و اهل بیکند بازارگانان بودند و بیشتر به بازرگانی رفته بودند به ولایت بلده چین و جای دیگر، و چون بازگشتند فرزندان و زنان و اقرباء خویش را طلب کردند، و بخریدند از عرب، و باز بیکند را آبادان کردند. گفته‌اند که هیچ شهری نبود که جمله آن شهر ویران شد و خالی بماند، و باز به دست همان شهریان زود آبادان گشت مگر بیکند. حکایت آورده‌اند که چون قتیبه بیکند را بگشاد، در بتخانه یکی بتی سیمین یافت به وزن چهار هزار درم، و سیمین جامها یافت جمله را گرد کرد، و بر کشید صد و پنجاه هزار مثقال بر آمد؛ و دو دانه مروارید یافت ، هر یکی چون بیضه کبوتر. قتیبه گفت این مرواریدها بدین بزرگی از کجا آورده‌اید، گفتند دو مرغ آورده‌است به دهان گرفته، و بدین بتخانه انداخته، پس قتیبه طرایفها جمع کرد و با آن دو دانه مروارید به نزدیک حجاج فرستاد، و نامه نوشت به فتح بیکند، و قصه این دو دانه مروارید در نامه یاد کرد. حجاج جواب نوشت که آنچه یاد کردی معلوم شد، و عجب آمد مرا از این دو دانه مروارید بزرگ، و از آن مرغانی که آورده‌اند، و از این عجب‌تر سخاوت تو که چنین چیزی فاخر به دست آوردی، و به نزدیک ما فرستادی.

بارک الله علیک.

پس بیکند سالهای بسیار خراب بماند، چون قتیبه از کار بیکند فارغ شد، به خنبون رفت، و حربها کرد؛ و خنبون و تاراب و بسیار دیهای خرد بگرفت، و به وردانه رفت، و آنجا پادشاهی بود وردان‌خدات نام، و با وی حربهای بسیار کرد و عاقبت وردان‌خدات بمرد؛ و وردانه و بسیار دیها بگرفت، و اندر میان روستاهای بخارا میان تاراب و خنبون و رامیتن لشکرها گرد آمدند بسیار، و قتیبه را در میان گرفتند، و طرخون ملک سغد با لشکر بسیار بیامد، و خنک‌خدات با سپاهی عظیم، و وردان‌خدات با سپاه خویش، و ملک کورمغانون خواهرزاده فغفورچین را به مزد گرفته بودند با چهل هزار مرد آمده بود. تا او را یاری دهند به جنگ قتیبه؛ و لشکرها جمع شدند، و کار بر قتیبه سخت شد، و قتیبه و یاران او بی‌سلاح بودند. قتیبه ندی کرد که بیش سلاح از خود دور نکنند و لشکرها رها نکنند ، و سلاح را از این جهت قیمت شد. چنان‌که نیزه‌ای به پنجاه درم شد، و سپری به پنجاه درم یا شصت درم، و زره به هفتصد درم. حیان النبطی مر قتیبه را گفت من خود آن می‌جویم تا فردا مرا امان ده. چون بامداد شد، حیان نبطی به نزدیک ملک سغد کس فرستاد و گفت بر من نصیحتی است بر تو، باید که هر دو یکجا جمع شویم، طرخون گفت رواست، چه وقت جمع شویم. حیان گفت بدان وقت که لشکر به حرب مشغول گردد و حرب سخت شود. همچنان کردند.

چون حرب سخت شد ، حیان نبطی طرخون را دید . و گفت ملک از دست تو رفته است و ترا خبر نیست. گفت چگونه. گفت ما اینجا چندانی توانیم بودن که هوا گرم شود، و اکنون هوا سرد است. وقت رفتن ما شده است، و تا ما اینجاایم این ترکان با ما حرب کنند؛ و چون از اینجا رفتیم حربها با تو بسیار کنند ، از بهر آنکه ولایت سغد جائی خوش است، و مثل او اندر دنیا نیست به خوشی، ایشان سغد را با تو کجا مانند تا به ترکستان روند، و تو در رنج درمانی، و ملک تو ایشان بگیرند . طرخون گفت حیله من چیست. گفت آنکه با قتیبه صلح کنی و چیزی بدهی، و چنان نمائی به ترکان، که ما را از حجاج مدد رسیده‌است بر راه کش و نخشب لشکری عظیم، و تو گوئی من باز می‌گردم تا ایشان نیز باز گردند؛ و چون تو با ما صلح کرده باشی و از ما عهد گرفته باشی ما ترا بد نخواهیم و نرنجانیم، و تو از این رنج بیرون آئی. طرخون گفت مرا نیکو نصیحت کردی، همچنین کنم، امشب باز گردم. چون شب شد، طرخون کس فرستاد به نزدیک قتیبه و صلح کرد، و مال فرستاد و دو هزار درم، و بوق زدند ، و روان شدند. دهقانان و امیران گفتند چه بود.

گفت زنهار به هوش باشید که حجاج لشکری عظیم فرستاد از جانب کش و نخشب تا از پس ما برآیند، و ما را در میان گیرند، و من باز می‌گردم به ولایت خویش، کورمغانون ترک کس فرستاد و خبر پرسید، از این حال او را خبر دادند. او نیز بوق زد و بازگشت؛ و ولایت غارت می‌کردند، و می‌رفتند. خدای تعالی آن بلا را از سر مسلمانان باز گردانید؛ و چهار ماه بود که قتیبه اندر مانده بود، و در این مدت خبر قتیبه و یاران او به حجاج نرسیده بود، و حجاج را دل بدین جانب مشغول می‌بود؛ و در مسجدها قرآن می‌خواندند، و ختمها می‌کردند، و دعاها می‌گفتند. قتیبه و یاران او باز به بخارا رفتند؛ و این چهارم بار بود که به بخارا آمده بود، و حرب کرده و مال بستده، و لختی از ولایت غارت کرده، و بعضی را کشته و بعضی را اسیر کرده و برده تا به مرو رفتی و باز آمدی با ولایت بخارا، حماها الله تعالی من جمیع الآفات و البلیات.

ذکر فتح بخارا و ظاهر شدن اسلام در او

محمد بن جعفر آورده‌است که خاتون مادر طغشاده را شوهر مرده بود، بخارخدات پادشاه زاده پسر وی خرد بود، و ملک این خاتون می‌داشت، و ذکر آن کرده شده‌است با عبید الله بن زیاد، و با سعید بن عثمان بن عفان رضی الله عنهما؛ و هر بار که لشکر اسلام به بخارا آمدی، و غزا کردی تابستان، و زمستان باز رفتی؛ و این خاتون با هر که بیامدی لختی حرب کردی، و باز صلح کردی و چون پسر وی خرد بود هر کسی از اهلان بدین ملک طمع کردندی، و به جنگ بخارخدات بخارا را گرفته بود. هر باری اهل بخارا مسلمان شدندی، و باز چون عرب بازگشتندی ردّت آوردندی، و قتیبة بن مسلم سه بار ایشان را مسلمان کرده بود، باز ردّت آورده کافر شده بودند، این بار چهارم قتیبه حرب کرده شهر بگرفت؛ و از بعد رنج بسیار اسلام آشکارا کرد، و مسلمانی اندر دل ایشان بنشاند به هر طریقی کار بر ایشان سخت کرد، و ایشان اسلام پذیرفتند به ظاهر، و به باطن بت‌پرستی می‌کردند. قتیبه چنان صواب دید که اهل بخارا را فرمود یک نیمه از خانهای خویش به عرب دادند، تا عرب با ایشان باشند .

و از احوال ایشان با خبر باشند، تا به ضرورت مسلمان باشند بدین طریق مسلمانی آشکارا کرد؛ و احکام شریعت بر ایشان لازم گردانید، و مسجدها بنا کرد ، و آثار کفر و رسم گبری برداشت، و جدّ عظیم می‌کرد، و هر که در احکام شریعت تقصیری کردی عقوبت می‌کرد، و مسجد جامع بنا کرد، و مردمان را فرمود تا نماز آدینه آوردند تا اهل بخارا را ایزد تعالی ثواب این خیر ذخیره آخرت او کناد. ذکر بنای مسجد جامع‏ قتیبة بن مسلم مسجد جامع بنا کرد، اندر حصار بخارا به سال نود و چهار، و آن موضع بتخانه بود مر اهل بخارا را ، فرمود تا هر آدینه در آنجا جمع شدندی، چنان‌که هر آدینه منادی فرمودی، هر که به نماز آدینه حاضر شود، دو درم بدهم؛ و مردمان بخارا به اول اسلام در نماز قرآن به پارسی خواندندی ، و عربی نتوانستندی آموختن؛ و چون وقت رکوع شدی، مردی بودی که در پس ایشان بانگ زدی بکنیتا نکینت . و چون سجده خواستندی کردن بانگ کردی نکو نیانکونی محمد بن جعفر اندر کتاب یاد کرده‌است که مسجد جامع بخارا را دیدم بر وی درهای با صورت، و روی آنرا تراشیده، و باقی را بر حال گذاشته. گفت پرسیدم از استاد خویش که آن درها به اول که نهاده بود؛ و مردی که عمر یافته بود گفت سبب آن چنان بود که بزمان گفتندی بیرون شهر هفتصد کوشک بود که توانگران آنجا باشیدندی، و ایشان گردنکش تر بودند، و به مسجد جامع بیشتر کس حاضر نشدندی، و درویشان رغبت نمودندی بدان دو درم تا بگیرند، اما توانگران رغبت نکردندی. یک روز آدینه مسلمانان به در کوشکها رفتند، و ایشان را به نماز آدینه خواندند؛ و الحاح کردند ایشان را، از بام کوشک سنگ می‌زدند، حرب شد، و دست مسلمانان قوی آمد، و درهای کوشکهای ایشان بر کندند، و بیاوردند و بدان درها هر کسی صورت بت خویش کرده بودند. چون مسجد جامع زیادت شد آن درها را به مسجد جامع خرج کردند، و روی صورت بتراشیده و باقی بگذاشته راست کردند .

احمد بن محمد بن نصر گوید امروز از آن درها یکی مانده‌است بدان موضع که از بامها فرود آئی بر در مسجد جامع، چون خواهی به سرای امیر خراسان روی، نخستین در بمانی ، در دوم از بقیت آن درهاست؛ و اثر تراشیدگی بر وی پدید است هنوز؛ و آن مسجد که اندر حصار است قتیبه بنا کرده‌است، مردمان در وی نماز می‌کردند. چون مسلمانی زیادت شد، و رغبت مردمان به هر روز به اسلام بیشتر می‌شد ، پس بدان مسجد نگنجیدند، تا به روزگار فضل بن یحیی بن خالد برمکی ، چون امیر خراسان شد به روزگار هارون الرشید ، مردمان بخارا جمع شدند، و اتفاق کردند، و پارگین حصار بنا کردند. و میان حصار و شارستان، مسجد جامع بنا کردند اندر سال صد و پنجاه و چهار اندر مسجد جامع حصار نماز آدینه گذاردند . و چون مسجد جامع فرسود ، و مسجد جامع حصار معطل شد، دیوان خراج شد؛ و هیچ‌کس را در عمارت مسجد بزرگ آن اثر نبود که فضل بن یحیی برمکی را، و وی بسیار مال خرج کرد، و بعد از آن هر کسی زیادت می‌کردند، تا به روزگار امیر اسماعیل سامانی رحمه الله، وی بسیار خانها خرید؛ و به مقدار ثلثی از مسجد جامع زیادتی کرد، و نخستین کسی که ماه رمضان به مسجدها قندیلها فرمود، این فضل بن یحیی بر مکی بود.

حکایت آورده‌اند که به روزگار امیر سعید نصر بن احمد بن اسماعیل اندر ماه رمضان روز آدینه بود، به وقتی که مردم در مسجد جامع در شده بودند، مسجد به یکبار فرو رفت، و خلق بسیار در وی هلاک شدند؛ و در جمله شهر تعزیت شد، و بعضی را بیرون آوردند، و هنوز دم می‌زدند؛ و ساعتی بودی بمردندی . و بعضی دست و پای شکسته بودند. در جمله شهر خلق بسیار هلاک شدند، چنان‌که از بعد آن شهر بخارا خالی ماند، و باز مردمان شهر ایستادگی کردند، و پیوستگان سلطان هر کسی یاری دادند و ابو... قاضی رحمه الله قیام کرده بود آن شغل را تا به یک سال تمام شد. بار دیگر باز سال دیگر ویران شد. هر دو جانب قبله فرو رفت، و لیکن مردمان آنجا نبودند.

باز آبادان کردند، و در مدت پنج سال مناره را ابو عبید الله الجیهانی برآورد، از خالص مال خویش اندر سال سیصد و شش و او وزیر سلطان بود بدان تاریخ؛ و این مسجد جامع پیوسته حصار بود تا آخر عهد ابراهیم طمغاج خان او به ملک بنشست، طمغاج خان را پسری دیگر بود شمس الملک نصر بن ابراهیم، او قصد بخارا کرد، سپس حصار بخارا استوار کرد. شمس الملک بر در حصار بخارا جنگ کرد، از مناره مسجد جامع به حصار تیر انداختند، و اهل حصار را از آن رنج بود . شمس الملک فرمود تا از حصار آتش انداختند و سر مناره از چوب بود بسوخت، و سوخته‌ها به مسجد جامع فرود آمد؛ و مسجد جامع نیز بسوخت.

چون ملک شمس الملک حصار را بگرفت، و ملک بخارا او را مسلم شد، فرمود تا مسجد جامع باز بنا کردند، اندر میان حصار و میان مسجد جامع خندق فرمود کندند، و سر مناره را از خشت پخته ساختند. مقصوره و آن سرای که مقصوره در او است از حصار دورتر فرمود؛ و خواجگان و توانگران هر کسی یاری دادند تا این عمارت تمام شد؛ و این سوختن مسجد جامع به سال چهار صد و شصت بود، و در سال چهار صد و شصت و یک بود که تمام شد.

محمد بن ابی بکر گوید که از ثقات شنودم که این مقصوره و منبر و محراب که در بخار است، ملک شمس الملک فرمود تا به سمرقند تراشیدند، و منقش کردند، و به بخارا آوردند؛ و این مسجد بر این صفت می‌بود، تا به روزگار ارسلان خان محمد بن سلیمان ، او فرمود تا مسجد جامع از حصار دورتر کردند، تا خللی پدید نیاید، چنان‌که به وقت شمس الملک؛ و ارسلان خان در شارستان خانه‌های بسیار خرید، و از مسجد جامع آنچه به حصار نزدیک‌تر بود فرمود نهادند، و مناره به نزدیک حصار، بفرمود تا آن مناره از آنجا بر کندند، و به شارستان فرمود نهادند، چنان‌که مثل او در هیچ جای نبودی در غایت تکلف و نیکوئی، و چون تمام شد و سر وی نهادند، و اندکی ماند تا تمام شود، چشم رسید ، و مناره فرو افتاد، و در مسجد جامع زد، مقدار ثلثی از مسجد فرو رفت، و چوبهای نقاشی و درودگری کرده همه بشکست. دیگر باره ارسلان خان فرمود تا مناره بر آوردند، و تکلف در استواری او کردند، و سر وی از خشت پخته کردند، و جمله از خالص مال خویش کرد، و آن مسجد جامع که ارسلان خان فرمود در پانصد و پانزده بود، و در جمله مسجد پنج میان سرای است، و این دو که بر شارستان است بناء مناره کرده ارسلان خان است، و آن سرای بزرگ و مقصوره کرده شمس الملک است، و در میان اینها دو میان سرای است از قدیم، آنکه به نزدیک حصار است، از بقیت امیر اسماعیل سامانی است رحمه الله، اندر سال دویست و نود کرده است؛ و آن دیگر که به جانب سرای امیر خراسان است کرده امیر حمید نوح بن نصر بن احمد بن اسماعیل سامانی است به سال سیصد و چهل از هجرت نبویه صلّی الله علیه وآله وسلّم و سلم.

ذکر نمازگاه عید

چون قتیبة بن مسلم مسجد جامع بنا کرد اندرون حصار بود. از اندرون شهر و آن حوالی را ریگستان می‌خوانند، آن موضع را نمازگاه عید کرد؛ و مسلمانان را بیرون آورد، تا نماز عید کردند؛ و مردمان را فرمود تا سلاح با خود بیرون آوردند، به سبب آنکه اسلام هنوز نو بود، و مسلمانان از کافران ایمن نبودند، و امروز سنت مانده‌است، تا هر که اهل سلاح باشند با خویشتن بیرون آرند؛ و آن دروازه را دروازه سرای معبد خوانند؛ و این معبد الخیل امیر بخارا بوده‌است و بدین نمازگاه سالهای بسیار نماز عید گذارده‌اند ، نمی‌گنجیده‌اند امیر سدید منصور بن نوح بن نصر بر راه سمتین حایطها و باغهای با نزهت بخرید به قیمت بسیار، و مال بسیار در آن خرج کرده آنرا نمازگاه [عید ساخت، و منبر و محراب نیکو فرمود. و میلها فرمود ساختند، تا مکبران بر آن میلها تکبیر گویند، تا مردمان بشنوند. و از موضع نمازگاه تا به حصار بخارا، مقدار نیم فرسنگ بودی. همه پر مردم بودی. و سالهای بسیار نماز عید آنجا کردند. و این تاریخ سال سیصد و شست بود، آن نمازگاه تا به روزگار ارسلان خان بود. ارسلان خان فرمود تا نمازگاه‏] به نزدیک شهر کردند، تا مردمان را رنج نباشد؛ و اگر وقتی دشمنی قصد شهر کند، مردمان شهر غایب نباشند.

به دروازه ابراهیم باغی بود مر پادشاهان را که آنرا شمساباد خواندندی، باغ ویران شده بود، که در وی کشاورزی کردندی، و خاقان ترک فرمود تا آن همه را بر بست کردند و دیوارهای بلند بر او زدند، و منبر و محراب ساختند از خشت پخته ، در وی میلهای مکبران ساختند و آن در سال پانصد و سیزده بود از هجرت نبویه صلّی الله علیه وآله وسلّم و سلم.

ذکر قسم کردن شهر بخارا در میان عرب و عجم

محمد بن جعفر از حاتم الفقیه روایت کند که چون قتیبه بار چهارم به بخارا آمد، و بخارا را بگرفت، و صلح کرد بدانکه هر سال دویست هزار درم خلیفه را دهند، و ده هزار درم امیر خراسان را؛ و از خانها و ضیاعها یک نیمه به مسلمانان دهند، و علف ستوران عرب و هیزم و آنچه خرج گردد کسانی که از بیرون شهر باشند هم دهند .

و اندر شهر کوشکها بود، و بعضی محلتها پراکنده، دور از یک دیگر باشند، چون روستا و شهرستان را هفت دروازه بوده‌است، در اول را در بازار گفته‌اند که آن روز به هیچ دروازه به نزدیک شهر بازار نبوده‌است مگر بر این دروازه، و ما در عطاران می‌خوانیم. پس قتیبه قسمت کرد شهرستان را از آنجا که در عطاران اندر آئی تا به در حصار، و از آنجا تا به در نون مر ربیعه و مضر را داده بود؛ و باقی اهل یمن را؛ و چون به شهرستان اندر آئی نخستین کوی که به دست چپ است آنرا کوی رندان خوانند؛ و از پس آن کلیسیای ترسایان بوده‌است، و آنجا مسجدی است و آن مسجد را مسجد بنی حنظله خوانند؛ و چون از در شهرستان اندر آئی به دست راست کویی است که آنرا کوی وزیر ابن ایوب بن حسان خوانند؛ و آن کوی را کوی کاخ نیز خوانند و این وزیر بن ایوب سرهنگی بوده‌است از سرهنگان قتیبه؛ و پدرش ایوب امیر بخارا بوده‌است، اول کسی که در اسلام در بخارا امیر شده‌است از دست قتیبة بن مسلم او بوده‌است، و پیوسته امیران بخارا در این کوی کاخ بوده‌اند؛ و آنجا سرای بوده‌است علی حده از بهر امیران بخارا، و دهقانی بوده‌است که او را کدرخینه نام، و چون اسلام آورد احمد نام گشت، و این کوی کاخ جمله او را بوده‌است. و در این کوی کاخی بوده‌است مرین دهقان را. و امیران بخارا پیوسته در این کاخ بودندی ، و بعد او این کاخ از دست خداوند ذریه او بیرون شده بود؛ و به سال صد و پنجاه ورثه این دهقان کدر خینه نام پیش ابو جعفر دوانیقی که خلیفه بود دعوی کردند این کاخ را، و قباله بیرون آوردند، حد اول او باره شهرستان پیوسته جوبه بقالان . حد دوم هم باره شهرستان که پیوسته بازار پسته شکنان است. حد سیوم راه راست که از در نون برآئی تا میان شارستان از در عطاران تا به در نون جمله یک محلت است که ربع شهرستان است. در این قباله یاد کرده بودند؛ و یک هزار دکان اندرین شهر بخارا و هفتاد و پنج پاره دیهه خاص به رود بخارا و فراویز علیا که به روزگار اسلام شده بود، این جمله را پیش خلیفه دعوی کردند، و قباله‌ها عرضه داشتند، و گواهان گواهی دادند، خلیفه فرمود تا سجل کردند، و به بخارا آوردند، و جمله را باز گرفتند. باز بعد آن فرزندان ایشان پاره‌پاره به هر کس فروختند، تا پراکنده گشت در دست مردمان؛ و چون از در عطاران بگذری در بنی سعد آید، و مسجد بنی سعد؛ و حسن بن علاء سغدی مردی بزرگ بوده‌است، و او را کوشکی در شارستان بغایت عالی بوده [است‏] چنان‌که هیچ پادشاه را نبوده‌است مثل آن، و کوی علاء به دروازه‌جه او بنا کرده‌است، و این حظیره او ساخته‌است، و هر ماهی او را یک هزار و دویست دینار از این حظیره غله به حاصل آمده‌است، و اندر شارستان مستغلها داشته‌است.

حکایت به روزگار حسن بن طاهر که امیر خراسان بود او را وزیری بود، نام او حفص بن هاشم، او طمع کرد که این ملاک را از ایشان بخرد؛ و نفروختند ، بدان سبب بند کرد ، و عقوبت بسیار کرد، و هر هفته به یکبار ایشان را به نزدیک خویش خواندی، و خریداری کردی، چون نفروختندی باز به زندان فرستادی ، و عقوبت زیادت فرمودی، تا پانزده سال بر این بر آمد، و ایشان عقوبت و رنج بسیار می‌کشیدند، و املاک خویش نمی‌فروختند. روزی حفص بن هاشم ایشان را بخواند و گفت: روزگاری دراز گشت تا شما در عقوبت مانده‌اید، آخر چه چیز را می‌یابید ، حسن بن علاء گفت یکی از سه کار را می‌یابیم ، یا آنکه تو بمیری، یا خداوندگار تو بمیرد، یا ما بمیریم. حفص فرمود تا آن روز بند و عقوبت زیادت کردند . از این سخن یک ماه بر نیامده بود که امیر خراسان بمرد؛ و غوغا برخاست، و زندان بشکستند؛ و حفص بن هاشم بگریخت، و سرای او را غارت کردند، و حفص همچنان متواری بودی که بمرد، و حسن بن علا با برادران خویش به بخارا باز آمدند.

چون از در بنی سعد بگذری در بنی اسد است ، و این در را در جاهلیت در مهره خوانده‌اند؛ و چون از آن در بیرون آئی، و به پایان فرود آئی ، سرای امیر خراسان است؛ و دروازه دیگر را در کبریه خوانده‌اند. از بهر آنکه چون از دروازه بیرون آئی، حصار در پیش باشد؛ و امروز آن محله ویران شده است؛ و آن محله را فغسادره می‌خوانند؛ و اکنون آن جایگاه گورستانها شده است؛ و خانهای عرب بیشتر به آن دروازه بوده‌است، و آن دروازه استوارترین دروازه‌هاست؛ و کمر بزرگ دارد، و در ازای آن مقدار شست گام است، و زیر آن کمر خانهای بسیار است، و این عمارت را امیری کرده‌است که نام او سوباش تکین است، و هم بدین موضع گورخانه اوست؛ و دروازه دیگر را در حقره‌است و خواجه امام ابو حفص کبیر بخاری رحمة الله علیه بدان محله می‌بوده‌اند . و ایشان از بخارا به بغداد رفته ، و شاگردی امام محمدحسن شیبانی رحمه الله کرده، و مثل وی کسی در ولایت نبوده؛ و وی از جمله متأخران بخار است. هم زاهد بود هم عالم؛ و بخارا به سبب وی قبة الاسلام شده‌است، و سبب آنکه اهل بخارا با علم شدند و علم در وی فاش شد، و ائمه و علما محترم گشتند، سبب او بوده‌است . و پسر او ابو عبد الله را علم بدان درجه بوده‌است، که چون قافله از حج گشتی، علماء ایشان به نزدیک خواجه امام ابو حفص آمدندی ، و از او مسئله پرسیدندی .

او گفتی از عراق می‌آئی چرا از علماء عراق نپرسیدی. گفتی در این مسئله با علماء عراق مناظره کردم، ایشان جواب نتوانستند گفتن، و مرا گفتند چون به بخارا رسی، این مسئله را از خواجه امام ابو حفص بخاری پرس ، یا از فرزندان ایشان بپرسید، آنگاه وی این مسئله را جواب با صواب گفتی؛ و خواجه ابو حفص هر شبان روزی دو بار ختم قرآن کردی، با آنکه مردمان را علم آموختی؛ و چون ضعیف و پیر شد، یکبار ختم کردی، و چون ضعیف‌تر شد، نیمه‌ای از قرآن برخواندی تا از دنیا برفت . تغمده الله بالرحمة و الرضوان. حکایت آورده‌اند که یحیی بن نصر گفت به نزدیک خواجه ابو حفص بودم نماز بامداد گذارده بود، و روی به قبله نشسته، و چیزی می‌خواند. چون آفتاب بر آمد، سپس نگریست، قوم حاضر نشده بودند ، تا علم گفتی.

برخاست و چهار رکعت نماز گذارد، و سورة البقرة و آل عمران و سورة النساء و سورة المائدة بر خواند . اندرین چهار رکعت نماز؛ و چون سلام داد، هنوز قوم حاضر نشده بود. برخاست و دوازده رکعت نماز بگذارد و تا سورة الرعد برخواند . محمد بن طالوت همدانی از فضل الخطاب روایت کرده‌اند که: به بخارا امیری بوده‌است، نام او محمد طالوت، روزی خشویه را که وزیر او بود گفت: می‌باید که به زیارت خواجه [امام‏] ابو حفص رویم، و او را دریابیم؛ و این خشویه از مهتران بخارا بود و محتشم. خشویه گفت ترا نزدیک او نشاید رفتن؛ و چون تو به نزدیک او در روی پیش او سخن نتوانی گفت از هیبت او، و گفت هر آیینه بروم. پس با وزیر به نزدیک خواجه [امام ] ابو حفص رفت و ایشان در مسجد بودند؛ و نماز می‌گذاردند . بعد از نماز پیشین ، چون سلام دادند، وزیر اندر آمد؛ و گفت امیر آمده‌است دستوری هست تا درآید، گفت هست؛ و روی به قبله نشسته بود، و امیر اندر آمد و سلام کرد، و بنشست ، و هیچ سخن نتوانست گفتن. خواجه رحمة الله علیه گفت چه حاجت داری. هر چند جهد کرد که سخن گوید، هیچ نتوانست گفتن. چون امیر خشویه را دید گفت خواجه ابو حفص را چگونه یافتی. گفت همچنانکه تو گفتی. حیران فرو ماندم، چند بار نزدیک خلیفه رفتم، و با خلیفه سخن گفتم، مرا مهابت خلیفه از آن سخن باز نداشت، و اینجا از هیبت ایشان سخن نتوانستم گفتن.

روایت کرده‌اند از محمد بن سلام بیکندی که وی با زهد و با علم بود. گفت که به خواب دیدم رسول را صلّی الله علیه وسلّم به بخارا در بازار خرقان و بازار خرقان از سر کوی مغان تا کوی دهقانان، آنرا در قدیم بازار خرقان خوانده‌اند. گفت رسول را دیدم بر همان شتری که در خبر آمده‌است نشسته، و کلاه سفید بر سر نهاده، و خلقی انبوه به پیش او ایستاده، و شادی می‌کردند به آمدن رسول علیه السلام، و می‌گفتند رسول را صلوات الله علیه به کجا فرود آریم، آنگاه به خانه خواجه امام ابو حفص رحمة الله علیه فرود آوردند. خواجه ابو حفص را دیدم پیش رسول صلّی الله علیه وسلّم‏ نشسته، و کتاب می‌خواند، به مدت سه روز رسول علیه السلام به خانه خواجه ابو حفص باشیدند ، و او کتاب می‌خواند؛ و رسول علیه السلام می‌شنود، و در این سه روز هیچ بر وی رد نکرد و همه صواب داشت .

و امروز سرای خواجه ابو حفص رحمة الله علیه نمانده است هر چند که مردم آنجا عمارت کرده‌اند، لیکن آثار وی مانده‌است . و صومعه نیز اندر آن خانه برجای است، و آن مستجاب الدعوة است و وفات او به تاریخ دویست و هفده بوده است؛ و خاک او به دروازه نو معروف است جای دعا مستجاب است و آن تل راتل خواجه امام ابو حفص خوانند؛ و آنجا مسجدها و صومعه‌هاست، و پیوسته مجاوران می‌باشند ، و مردمان بدان خاک تبرک کنند؛ و آن موضع را در حقره بدان می‌خوانند که مردمان فتوی آنجا بردندی، نزدیک خواجه ابو حفص رحمة الله علیه و فتوی را حق خوانده‌اند، و از این جهت حقره راه حق خواسته‌اند؛ و دروازه هفتم را در نو می‌خوانند خوانند، به این معنی که در آخر درهای شارستان است، و چون بدین در اندرآئی، به دست راست مسجد قریشیان است، که به نزدیک سرای خواجه ابو حفص است، و این را مسجد قریشیان بدان می‌خوانند که مقاتل بن سلیمان القریشی آنجا باشیده‌است، و این مقاتل مولای حیان است، و حیان مولی طلحة بن هبیرة الشیبانی بوده است؛ و این حیان مردی بزرگ بوده‌است و با قدر، به خراسان رفته، و صلح کرده میان قتیبه و طرخون ملک سغد، به وقتی که قتیبه را کافران در میان گرفته بودند به در بخارا، و باز همین حیان به فرغانه لشکر بر گماشت تا قتیبه را کشتند؛ و حوض حیان به وی باز می‌خوانند، و خاک قتیبه به فرغانه معروف است، در ناحیت رباط سرهنگ در دیهی که آنرا کاخ خوانند آسوده است؛ و از ولایتها پیوسته آنجا روند به زیارت، و پنجاه و پنج ساله بود که شهادت یافت رضی الله عنه.