بهائی‌گری/گفتار دوم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

گفتار دوم

ایرادهای بزرگی که بکیش بهائی توان شمرد‪..‬‬

‫بکیش بهایی ایرادهای بسیاری توان شمرد‪ .‬بلکه باید گفت‪ :‬این کیش از سر تا پا ایراد است‪ .‬ولی ما چون‬ ‫فرصت کم میداریم در اینجا نیز بکوتاهی کوشیده جز بچند ایراد بزرگی نخواهیم پرداخت‪.‬‬

نخست‪‬: این کیش چنانکه دیده شد‪ ،‬پندار بر پندار است‪ .‬باینمعنی این کیش بروی بابیگری‪ ،‬و آن بروی‬ ‫شیخیگری‪ ،‬و آن بروی شیعیگری و مهدیگری نهاده شده و همه اینها پایه ای جز پندار نمیدارد‪.‬‬

‫ببینید بهاﺀاﷲ گفته‪ :‬من آن «من یظهره اللهم» که سید باب آمدنش را آگاهی داده‪ .‬سید باب گفته‪ :‬من آن مهدیم‬ ‫که شیعیان میبیوسیدند و شیخ احسایی آنرا معنی کرده‪.‬‬

‫برای آنکه نیک دانسته شود چه پندارهایی در ریشه کیش بهایی خوابیده‪ ،‬فهرست پایین را میآورم‪:‬‬

‫‪ (۱‬امام جعفر الصادق که بنیادگزار شیعیگری بوده چنین گفته‪» :‬خلیفه یا امام باید از سوی خدا برگزیده شود»‪.‬‬

‫‪ (۲‬‌هم او چنین گفته‪» :‬مرا خدا برگزیده»‪ .‬جانشینانش نیز یکی پس از دیگری این دعوی را کرده اند‪.‬‬

‫‪ (۳‬امام حسن العسکری که جانشین پنجم جعفر بن محمد بوده چون مرده و فرزندی در بیرون نمیداشته‪ ،‬عثمان‬ ‫بن سعید نامی چنین گفته‪» :‬او را فرزندی هست که نهانست و او امام میباشد»‪.‬‬

‫‪ (۴‬یکداستان مهدیگری از باستان زمان در میان جهودان و ایرانیان میبوده که سپس بمیان مسلمانان نیز آمده و‬ ‫آنان چنین میگفته اند‪» :‬کسی در آینده با یک نیرویی بیرون از آیین خواهد برخاست و جهان را بنیکی خواهد آورد»‪.‬‬

‫‪ (۵‬عثمان بن سعید از این نیز سودجویی نموده و چنین گفته‪» :‬آن امام ناپیدا مهدی نیز هست و روزیکه بیرون‬ ‫آید شمشیر کشیده جهان را بنیکی خواهد رسانید»‪.‬‬

‫‪ (۶‬شیخ احسایی پس از هزارسال برخاسته و چون دیده هزارسال زندگی امام ناپیدا باورکردنی نیست‪ ،‬بتأویل‬ ‫پرداخته و چنین گفته‪» :‬آن امام ناپیدا مرده است ولی گوهر او پایدار است و در یک کالبد دیگری خواهد آمد»‪.‬‬

‫‪ (۷‬سید باب برخاسته و همان سخن شیخ احمد را گرفته و چنین گفته‪» :‬من امام زمانم و آن گوهر در کالبد من‬ ‫میباشد»‪.‬‬

‫‪ (۸‬‌هم او در میان دیگر گزافه های خود چنین گفته‪» :‬پس از دیر زمانی خدا یکی را که بزرگتر از منست (من‬ ‫یظهره اﷲ) پدید خواهد آورد»‪.‬‬

‫‪ (۹‬بهاﺀ اندکی پس از باب برخاسته و چنین گفته‪» :‬آن کس بزرگتر یا من یظهره اﷲ من میباشم»‪.‬‬

‫اینها نه چیز است که بروی هم آمده که اگر یکی پوچ باشد‪ ،‬کیش بهایی بی بنیاد خواهد گردید‪ ،‬و راستی‬ ‫آنست که هر نه تا پوچ و بیپاست‪ .‬اینست میگوییم‪ :‬این کیش پندار بر پندار میباشد‪.‬‬

‫ما از برخی از این پندارها در این کتاب و در کتاب شیعیگری سخن رانده ایم‪ .‬در اینجا تنها از مهدیگری سخن‬ ‫خواهیم راند‪.‬‬

‫مهدیگری (یا اینکه کسی با نیروی بیرون از آیین «خارق العاده» برخیزد و جهان را بنیکی آورد) گذشته از اینکه‬ ‫پندار بیپاست و چنانکه گفتیم پدید آورده جهودان و ایرانیانست‪ ،‬خود با آیین خدا (یا بهتر گویم‪ :‬با آیین گردش‬ ‫جهان) ناسازگار میباشد‪.‬‬

‫چنانکه در جاهای دیگری بارها گفته ایم یکی از چیزهایی که باید هرکسی بداند و بشناسد آیین گردش‬ ‫جهانست‪ .‬این خود پایه بزرگی از دین میباشد‪ .‬باید هرکسی این را بداند و بشناسد تا بچیزهای بیرون از آیین دل نبندد‬ ‫و فریب نخورد‪.‬‬

‫مهدیگری از دو راه بیرون از آیین جهان میباشد‪:‬‬

‫نخست از اینراه که میپندارند مهدی با یک نیرویی بیرون از آیین جهان خواهد آمد و بکارهایی که بیرون از‬ ‫توانایی دیگرانست خواهد برخاست‪.‬‬

‫دوم از اینراه که میپندارند جهان را بیکبار دیگر خواهد گردانید و ریشه بدیها را از جهان خواهد برانداخت‪.‬‬

‫اینها هر دو پندار است و هر دو نشدنیست‪ .‬آری‪ ،‬خدا هرگاه که خواهد و هرکه را خواهد براهنمایی مردمان‬ ‫برانگیزد‪ .‬ولی آن راهنما بکارهایی بیرون از آیین نیاز نخواهد داشت‪ .‬کاری که او خواهد کرد اینست که با گمراهیها‬ ‫و نادانیها نبرد کند و با روشن گردانیدن آمیغها‪ ،‬خردها را بتکان آورد و یک راه راستی برای زندگانی نشان دهد و‬ ‫جهان را چند گامی پیش برد‪ .‬اینست آنکه یک راهنمای خدایی خواهد کرد‪ ،‬تاکنون این بوده است و در آینده نیز‬ ‫این خواهد بود‪ .‬آن چیزی را که درباره مهدی و کارهایش میپندارند همه بیپا و دور از خرد است‪.‬‬

‫درباره نیکی نیز آدمیان از روزیکه در روی زمین پیدا شده اند زندگانی رو بپیشرفت و آدمیان رو بسوی بهتری‬ ‫داشته اند‪ .‬تمدن یا شهریگری که گفته میشود جز این پیشرفت آدمیان نیست‪ .‬چیزیکه هست این پیشرفت تاکنون گام‬ ‫بگام بوده است و در آینده نیز چنین خواهد بود‪ .‬آدمی شاینده آنست که از بدیها پیراسته گردد و برای برخورداری‬ ‫درست از آسایش و خرسندی راهی باز است‪ .‬ولی اینراه نه آنست که هواداران مهدیگری پنداشته اند‪.‬‬

‫میباید گفت‪ :‬‌هواداران مهدیگری کسانیند که میخواهند راه کوشش بنیکی را نشناسند و خود نیک نباشند‪ ،‬ولی‬ ‫یک کسی با نیروهای پنداری پیدا شود و جهان را از یک راه پنداری بنیکی آورد‪ .‬میباید گفت این پندار بیش از همه‬ ‫نتیجه سست نهادی و تنبلی میباشد‪.‬‬

‫بهرحال مهدیگری پنداریست که از هر سو جای ایراد است و چنانکه دیدیم پایه بابیگری و بهائیگری همین‬ ‫میباشد‪.‬‬

‫شگفتر آنکه سید باب در همه جا از محمد بن الحسن العسگری که مهدی شیعیانست سخن رانده و خود را «در»‬ ‫او نامیده‪ .‬بلکه در یکجا سخن از دیدن آن امام رانده‪ .‬سپس نیز که بدعوی قائمی برخاسته‪ ،‬خواستش جز همان «قائم» ‫نمیبوده (از روی تأویلی که شیخ احمد کرده بود) و در همه جا دلیل از حدیثهای شیعیان آورده‪ .‬این یک چیز بسیار‬ ‫آشکاریست‪.‬‬

‫با اینحال بتازگی بهائیان سخن دیگر گردانیده‪ ،‬مهدی شیعیان را نپذیرفته و بودن فرزند حسن عسکری را از ریشه‬ ‫دروغ میشمارند‪ .‬عبدالحسین آواره که تاریخی با دستور عبدالبهاﺀ نوشته و بچاپ رسانیده‪ ،‬در آغاز آن در این زمینه‬ ‫بسخن درازی پرداخته و به این نتیجه رسیده که یک مهدی بایستی برخیزد و آن سید باب میبوده‪ ،‬ولی مهدی که‬ ‫شیعیان باور میداشتند و میدارند جز دروغ نمیباشد‪.‬‬

‫جای پرسش است که پس آن همه گفته های سید باب از چه راه میبوده؟!‪ ..‬چشده که خود آن مهدی این را‬ ‫نفهمیده و شما اکنون میفهمید؟!‪ ..‬این یک نمونه ایست که چگونه کیش بهایی هر زمان رنگ دیگری تواند پذیرفت‪.‬‬

دوم‪‬: کیش بهایی از معنی دین بیرون و با آن ناسازگار است‪ .‬چنانکه در جاهای دیگر بارها گفته ایم «دین‬ ‫شناختن جهان و معنی زندگانی و زیستن بآیین خرد است»‪ .‬معنی راست دین این میباشد‪.‬‬

‫ولی در کیشها این معنی را نشناخته اند‪ .‬پیروان کیشها دین را چیزهایی در کناره زندگانی و دستگاهی برای‬ ‫خواست دیگری میشناسند‪ .‬مثلا در نزد مسیحیان دین دستگاهی برای شناسانیدن مسیح (فرزند خدا) و نشان دادن‬ ‫جایگاه اوست و دینداران کسانیند که بفرزند خدا بودن مسیح گردن گزارند و همیشه با یاد او زیند‪ .‬در نزد شیعیان‪،‬‬ ‫دین دستگاهی برای بزرگ داشتن چهارده معصوم (گرامی داشتگان خدا) و یاوران خدا شناختن ایشان و بیاد آنان‬ ‫پرداختن میباشد‪.‬‬

‫بهاﺀ نیز دین را به همان معنی دانسته و اینست دستگاهی همچون دستگاه مسیحیگری یا شیعیگری برای بزرگ‬ ‫گردانیدن خود و جایگاه بلندی باز کردن برای خود پدید آورده‪ .‬شما چون نوشته هایش را بخوانید بیش از همه‬ ‫ستایش از «شأن و عظمت خودش» میکند و افسوس میخورد که چرا مردم و ملایان او را (که خدای کوچک میبوده)‬ ‫نمیشناسند‪ .‬در اقدسش میگوید‪:‬‬

‫تبکی علیکم عین عنایتی لانکم ما عرفتم الذی دعوتموه فی العشی و الاشراق و فی کل اصیل‪.‬‬

‫معنی آنکه‪» :‬پروای من بشما میگرید‪ .‬زیرا نشناختید کسی را که در شام و بامداد و نیمروز خوانده بودید»‪.‬‬ ‫در گفته های این پیغمبر بزرگ یا خدای کوچک آنچه نیست پرداختن بجهان و زندگانی و باز نمودن‬ ‫آمیغهاست‪ .‬شما در سراسر نوشته های او سخنی را که مردم نمیدانسته اند و گفته‪ ،‬پیدا نخواهید کرد‪.‬‬

‫یکی از کارهای بزرگ دین نبرد با گمراهیهای زمان و برانداختن آنهاست که راه را برای پیشرفت خود صاف‬ ‫گرداند‪ .‬گمراهیهای زمان بهاﺀ اﷲ شیعیگری و شیخیگری و علی اللهیگری و فلسفه و خراباتیگری و مانند اینها بوده که‬ ‫او به هیچیک نپرداخته بجای خود که از همه آنها سود جسته‪ .‬اگر راستی را بخواهید‪ ،‬او این گمراهیها را در هم‬ ‫آمیخته و یک گمراهی نوین پدید آورده‪ .‬اینمرد برای راهنمایی یا برانگیختگی مایه ای بایا نمیشمارده و درباره پیغمبر‬ ‫اسلام چنین میپنداشته که برخاسته و آن آیه ها را ساخته و مردم را بسرش گرد آورده‪ .‬اینست برای خود نیز بیش از‬ ‫این بایا نمیشمارده که در برابر قرآن کتابی پدید آورد و آیه هایی همچون آیه های او ببافد‪ .‬‌همین را بس میشمارده‪.‬‬ ‫این است پیاپی فشار میآورد که چرا بمن «ایمان» نمیآورید؟!‪ ..‬چرا مرا بخدایی نمیپذیرید؟!‪..‬‬

‫از ناآگاهی این نمیدانسته که پیغمبر اسلام با یک مایه خدایی برخاست و راز کار او نبرد با بت پرستی و کوشش‬ ‫ببرانداختن آن گمراهی و باز نمودن آمیغهای زندگانی میبود‪ .‬وگرنه از تنها آیه سرایی کاری پیش نرفتی و سودی‬ ‫برنخاستی‪.‬‬

‫یک چیز شگفت اینست که بهاﺀ در برابر شیعیگری بماننده سازی پرداخته‪ .‬باینمعنی که در برابر قرآن «اقدس» را‬ ‫گزارده‪ ،‬در برابر مکه «خانه شیراز» یا بغداد را پدید آورده‪ ،‬نماز و روزه را برویه دیگری انداخته‪ ،‬در برابر گنبدها که‬ ‫پرستشگاه شیعیانست‪ ،‬گور خود را «زیارتگاه» گردانیده‪ ،‬‌همچون شیعیان »زیارتنامه« ساخته‪ ،‬‌همچون آنان دعاهای‬ ‫درازی برای خواندن پدید آورده‪ .‬از هرباره بآن کوشیده که یک دستگاهی همچون شیعیگری پدید آورد‪ .‬بآن‬ ‫کوشیده که یک گمراهی نوینی بگمراهیهای کهن بیفزاید‪.‬‬

‫با اینحال بهائیان امیدمندند که دین بهاﺀ اﷲ جهان را خواهد گرفت‪ .‬چاره دردهای جهان را جز «نشر تعالیم جمال‬ ‫مبارک» نمیشمارند‪ .‬یک چیز شگفتر آنکه بارها دیده ام‪ ،‬میآیند و با من گفتگو کرده میگویند‪» :‬این سخنانی که شما‬ ‫میگویید همه را جمال مبارک گفته»‪ .‬دروغ به این بزرگی را بروی من میگویند‪ .‬روزی بیکی گفتم‪» :‬مثلا من درباره‬ ‫خرد یا روان سخنان بسیاری گفته و در برابر فلسفه مادی ایستاده با دلیلهای استوار معنی خرد و روان و بودن آنها را‬ ‫بازنموده ام‪ .‬آیا بهاﺀ اﷲ در این باره سخنانی گفته؟!‪ .«..‬چون پاسخی نمیداشت بخاموشی گرایید‪.‬‬

سوم‪‬: یک کار بسیار زشت بهاﺀ اﷲ نام خداییست که بروی خود گزارده‪ .‬در آغاز اقدسش در این باره چنین‬ ‫میگوید‪:‬‬

‫ان اول ما کتب اﷲ علی العباد عرفان مشرق و حیه و مطلع امره الذی کان مقام نفسه فی عالم الامر و الخلق من فاز‬ ‫به قد فاز بکل الخیر و الذی منع انه من اهل الضلال و لو أتی بکل الاعمال‪.‬‬

‫میگوید‪ :‬نخست چیزی که خدا ببندگان خود بایا گردانیده شناختن منست که از سوی او فرهش (وحی) ‫آورده ام و در آفریدن جهان و در گردانیدن آن جانشین خدا بوده ام‪.‬‬

‫از این جمله ها پیداست که آنچه بهاﺀ را به این بیشرمی واداشته نادانیهای شیعیگری و شیخیگری میبوده‪ .‬چنانکه‬ ‫گفتم شیعیان «چهارده معصوم» و بستگان ایشان را دست اندر کارهای جهان و یاوران خدا میپندارند‪ .‬شیخ احمد در‬ ‫این باره یک گام دیگری برداشته‪ ،‬آشکاره میگوید‪ :‬جهان را امامان آفریده اند‪ ،‬روزی را بمردم آنان میدهند‪ ،‬رشته‬ ‫‌همه کارها در دست ایشانست‪ .‬بهاﺀ که بدعوی «من یظهره اللهی» برخاسته و خود را پیغمبر بزرگی شناخته‪ ،‬نخواسته از‬ ‫امامان پستر ماند و پست تر باشد‪ .‬اینست نام خدا بخود بسته میگوید‪ :‬من جانشین خدا در آفریدن جهان بوده ام‪.‬‬

‫این نمونه ایست که چگونه اینمرد جز در پی ماننده سازی نمیبوده و هرچه در دیگران میدیده‪ ،‬میربوده و بخود‬ ‫میبسته‪ .‬این نمونه ایست که چگونه از ناآگاهی و نافهمی معنی خدا و راز خدا شناسی را نمیدانسته‪ .‬چنانکه بارها‬ ‫گفته ایم‪ ،‬داستان خداشناسی آنست که ما میبینیم این جهان میگردد‪ ،‬ولی این گردش از خود او نتواند بود‪ .‬میبینیم‬ ‫آدمیان به این جهان بی اختیار میآیند و بی اختیار میروند‪ .‬اینها را دیده میگوییم‪ :‬این جهان را گرداننده ای هست و‬ ‫آدمیان را به این جهان آورنده و برنده ای میباشد‪ .‬آنچه ما را وا داشته بهستی خدا خستوان باشیم اینست‪ .‬پس چه‬ ‫اندازه خنک است که یکی از آن آدمیان سر برآورد و بگوید‪ :‬آن خدا که شما باور میدارید منم‪.‬‬

‫چه اندازه خنک است که میرزاحسینعلی درمانده که در تهران از ترس جان بابی بودن خود را انکار میکرد‪،‬‬ ‫بگوید من خدایم و این جهان را من آفریده ام‪ .‬چه اندازه خنک است که بهاﺀ در ادرنه از دست میرزا یحیی و‬ ‫پیروانش بتنگنا افتاده گاه میخواست ببرادرش زهر خوراند و گاه پیروان او را به «مباهله» میخواند‪ ،‬بیکبار آنها را‬ ‫فراموش کند و آواز برآورده بگوید‪ :‬رشته کارهای جهان در دست منست‪.‬‬

‫آری‪ ،‬آن در گزافگویی که در شیعیگری باز شده بود بایستی به این نتیجه رسد!‪ ..‬در جایی که جعفر بن محمد‬ ‫بنشیند و بگوید‪» :‬خدا ما را از آب و گل والاتری آفریده»‪ ،‬و شیعیان پر و بال بآن داده مردگانی را یاوران خدا‬ ‫شناسند‪ ،‬و شیخ احمدی برخاسته به این افسانه رویه فلسفی دهد و امامان را «شوندهای چهارگانه» خواند‪ ،‬جای شگفت‬ ‫نبوده که بهاﺀ هم برخیزد و با این گستاخی خود را خدا نامد و در سراسر اقدسش ستایش از «جبروت و ملکوت و‬ ‫قدرت و عنایت» خود سراید‪.‬‬

‫از چیزهای شگفت لقبهاییست که بهائیان بسید باب و ببهاﺀ و عبدالبهاﺀ میدهند‪ ،‬مثلا باب را «نقطه اولی‪ ،‬رب‬ ‫اعلی‪ ،‬جل اسمائه الحسنی» و بهاﺀ را «جمال اقدس ابهی‪ ،‬جل ذکره الاعلی» و عبدالبهاﺀ را «غصن اﷲ الاعظم‪ ،‬سر اﷲ‬ ‫الاکرم‪ ،‬روحنا لعظمته الفداﺀ» و مانند اینها یاد میکنند‪ .‬اگر نیک نگرید همه اینها را بجایگاه خدایی میرسانند‪.‬‬

‫چهارم‪ :‬میرزاحسینعلی برای پیغمبری خود دلیلی نیاورده و راستی آنست که دلیلی نداشته و زورش جز‬ ‫ببافندگی نمیرسیده‪ .‬چنانکه گفتیم در پندار او پیغمبر اسلام با سرودن آیه ها کار خود را پیش برده بود‪ .‬اینهم بایستی‬ ‫آیه سراید و بدلیل دیگری نیاز نمیبود‪.‬‬

‫ولی میرزا ابوالفضل گلپایگانی که در میان بهائیان دانشمندی میبوده و چنین خواسته که کتابی با دلیل نویسد‪ ،‬در‬ ‫این زمینه بدشواری افتاده‪ ،‬زیرا دلیلی نیافته‪.‬‬

‫مسلمانان نشان راستگویی یک برانگیخته را کارهای نتوانستنی (معجزه) شماردندی و از پیغمبر اسلام داستانهای‬ ‫بسیاری از اینگونه ساخته در کتابها نوشته اند‪ .‬از دو نیم گردانیدن ماه‪ ،‬سخن گفتن با سوسمار‪ ،‬شتر در آوردن از‬ ‫سنگ‪ ،‬آب روان گردانیدن از میان انگشتان‪ ،‬باز گردانیدن خورشید پس از فرو رفتنش‪ .‬ولی از بهاﺀ که هنوز زنده‬ ‫میبود و مردم میدیدند که معجزه ای نمیتواند‪ ،‬چنین داستانهایی نتوانستندی نوشت‪ .‬از اینرو میرزا ابوالفضل هوش خود‬ ‫را تیز گردانیده و بیکرشته سخنان نیمه راست و نیمه دروغ پرداخته‪.‬‬

‫باینمعنی آیه هایی را از قرآن نشان داده که هر زمان که از پیغمبر نتوانستنی خواسته اند‪ ،‬ناتوانی نموده و بیزاری‬ ‫جسته (که این گفته اش راست بوده)‪ .[۱]‬سپس درباره بهاﺀاﷲ بدلیل تراشیهایی برخاسته و چنین گفته‪ :‬چهار چیز دلیل‬ ‫راستگویی یک برانگیخته باشد‪ :‬نخست دعوی کردن‪ ،‬دوم شریعت گزاردن‪ ،‬سوم سخنش در مردم هناییدن (نفوذ)‪،‬‬ ‫چهارم بروی دعوی پایدار ماندن‪.‬‬

‫ولی این گفته میرزا ابوالفضل راست نیست و این چیزها نشان راستگویی یک برانگیخته نتواند بود‪ .‬زیرا دعوی را‬ ‫‌هرکس تواند کرد و «شریعتی» را هرکسی تواند گزاشت‪ .‬اما هناییدن سخن یا بگفته خودشان نفوذ‪ :‬نخست دانسته‬ ‫نیست اگر در چند تن هناید بس تواند بود‪ .‬آنگاه این هناییدن و نهناییدن پس از دیرگاهی دانسته خواهد شد‪ .‬باید‬ ‫دیرزمانی بگذرد تا دیده شود که آیا مردم به او میگروند و سخنانش را میپذیرند یا نه‪ .‬کسیکه امروز برخاسته و خود‬ ‫را برانگیخته میخواند امروز دلیلش چیست؟!‪ ..‬آیا با چه دلیلی مردم او را بپذیرند؟!‪..‬‬

‫آمدیم بسر پایداری‪ ،‬این نیز بتنهایی دلیل راستگویی نتواند بود زیرا گاهی دروغگو نیز بسر سخن خود پافشاری‬ ‫نماید‪ .‬آنگاه اگر در برانگیختگی پایداری شرط است‪ ،‬باب و بهاﺀ هیچیکی راستگو نبوده اند‪ .‬زیرا باب بارها پشیمانی‬ ‫نموده از دعویهای خود بیزاری جست‪ .‬بهاﺀ نیز در تهران بابی بودن خود را انکار کرد‪ .‬آنگاه در عکا بشیوه «تقیه» راه‬ ‫رفته و خود را مسلمان نشان داد‪.‬‬

‫این نمونه ای از نافهمی بهائیان است که نمیدانند راست و دروغ یک برانگیخته را از چه راه شناسد‪ .‬اگرچه در‬ ‫این نافهمی مسلمانان نیز با آنان همبازند‪.‬‬

‫در این باره هم ما در جای دیگری بسخن گشاده و درازی پرداخته معنی برانگیختگی و نشان راستگویی آن را‬ ‫باز نموده ایم[۲]‪.‬ در اینجا باید بکوتاهی نوشته‪ ،‬درگذریم‪.‬‬

‫نشان راستگویی یک برانگیخته هم خود او و گفته ها و کرده هایش میباشد‪ .‬برانگیختگی نه چیزیست که دروغ‬ ‫بردارد‪ .‬برانگیختگی برای خوش خوردن و خوش خفتن و یاوه بافتن نیست که هرکسی تواند‪ .‬یک برانگیخته باید با‬ ‫‌همه گمراهیها نبرد آغازد و بیپایگی هریک از آنها را روشن گرداند‪ ،‬و آنگاه یکشاهراهی برای زندگانی نشان دهد‪.‬‬ ‫چون داور نیک و بد و راست و کج خرد است‪ ،‬یک برانگیخته باید هرچه میگوید با خرد راست درآید‪.‬‬

‫کسی اگر چنین بود راستگوست و کاری از پیش تواند برد‪ ،‬وگرنه دروغگوییش بآشکار افتاده رسوا خواهد شد‪.‬‬ ‫اینست نشان راستگویی یک برانگیخته‪ ،‬و بهمین نشانست که باید گفت‪ :‬باب و بهاﺀ جز دروغگویانی نبوده اند‪ .‬زیرا‬ ‫گذشته از اینکه با هیچ گمراهی بکوشش نپرداخته و هیچ نادانسته ای را دانسته نگردانیده اند‪ ،‬آن یکی بیخردانه دعوی‬ ‫مهدی بودن کرده‪ ،‬عربیهای غلط بافته‪ ،‬سخنان پوچی گفته‪ .‬این یکی لاف خدایی زده‪ ،‬غلط بافیهای پوچ بسیار کرده‪،‬‬ ‫زیارتنامه ساخته‪ ،‬که همه اینها از خرد دور است‪.‬‬

‫باب و بهاﺀ در قانونگزاری (یا بگفته خودشان‪ :‬احکام) نیز بیخردیهای بسیاری از خود نشان داده اند‪ .‬نوشته های‬ ‫باب چندان بیخردانه است که چنانکه گفتیم ناچار شده اند که آنها را از میان برند و از مردم پوشیده دارند‪ ،‬و من نیاز‬ ‫نمیبینم در اینجا از آنها سخن رانم‪ .‬اما از بهاﺀ یک نمونه یاد میکنم‪:‬‬

‫یکی از نوشته های بهاﺀ لوحیست که بنام احمد نامی نوشته و در آنجا چنین گفته‪:‬‬

‫فاحفظ یا احمد هذا اللوح ثم اقرأه فی ایامک و لا تکن من الصابرین فان اﷲ قد قدر لقارئها اجرمأه شهید‪.‬‬

‫معنی آنکه‪» :‬ای احمد این لوح را از بر کن و در روزهایت آن را بخوان و نشکیب‪ .‬زیرا خدا بخواننده آن مزد‬ ‫صد شهید نوشته»‪.‬‬

‫«شهید» در زبان اسلام کسی را گفتندی که در راه خدا (یا بهتر گوییم‪ :‬در جنگهای اسلامی) کشته شود‪ .‬چنین‬ ‫کسی چون کارش سخت و خود جانبازی میبود و از آنسو نتیجه بزرگی از آن کار بدست آمدی‪ ،‬اسلام به او ارج‬ ‫نهاده و مزدهای بزرگی در نزد خدا نوید داده‪.‬‬

‫بهاﺀ میگوید‪ :‬‌هرکس یکبار این لوح را بخواند‪ ،‬خدا به او مزد صد شهید خواهد داد‪ .‬نخست باید پرسید چرا؟!‪..‬‬ ‫مگر خواندن یک لوح چه سختی میدارد یا نتیجه بزرگی از آن بر میآید که چنین مزد بسیار بزرگی بخواننده آن داده‬ ‫میشود؟!‪ ..‬آیا چنین سخنی از کسی که بدعوی برانگیختگی برخاسته بوده نشان هوسبازی و بیخردی نیست؟!‪ ..‬دوم‪،‬‬ ‫چنین سخنی از یک بنیادگزار دین‪ ،‬ریشه دین خود را کندن است‪ .‬چه در جاییکه مردم توانند با خواندن یک لوحی‬ ‫مزد صد شهید گیرند و در زندگانی آینده جایگاه بسیار بلندی یابند‪ ،‬چه نیازی دارند که بکارهای نیک دیگر‬ ‫پردازند؟!‪ ..‬چه نیاز دارند که از بدیها و گناهها پرهیزند؟!‪..‬‬

‫بهائیان بکسانیکه در جنگهای بابیگری در مازندران و زنجان و دیگر جاها کشته شده اند ارج بسیار میگزارند‪.‬‬ ‫ولی باید گفت آن کسان فریب خورده و زیان بسیاری برده اند‪ .‬زیرا بیچارگان پس از آنکه جنگها کرده و آدمها‬ ‫کشته و خود کشته شده اند‪ ،‬یک شهید بیشتر نبوده اند و مزد یک شهید بیشتر نخواهند دریافت‪ .‬ولی فلان جوان‬ ‫خوشگذران بهایی هر روزی یک بار لوح احمد خواهد خواند و هنگامیکه پیر شود و بمیرد‪ ،‬مزد صد هزارها شهید را‬ ‫خواهد یافت‪.‬‬

‫این سخن از بهاﺀ مانند آنست که کسی کارخانه ای برپا گرداند و بکارگران مزدهایی در برابر کارشان پردازد‪.‬‬ ‫ولی یکروز هم هوس بسرش زده یک رباعی بسازد و بشاگردان آگاهی دهد که هرکسی که این رباعی مرا از بر دارد‬ ‫و بیاید در جلو من بخواند‪ ،‬مزد صد کارگر به او خواهم داد‪ .‬پیداست که این آگهی در کارخانه را خواهد بست‪ .‬زیرا‬ ‫کارگران بجای آنکه هشت ساعت با سختی بکوشند‪ ،‬‌هر زمان که خواستند بنزد آقای کارخانه دار رفته رباعی او را‬ ‫خوانده مزد صد کارگر گرفته پی خوشیهای خود خواهند رفت‪.‬‬

‫میدانم خواهند گفت‪ :‬ماننده این سخن در کیشهای دیگر نیز هست‪ .‬میگویم: ‬آنها نیز ماننده این! آنها نیز جز از‬ ‫راه گزافگویی و بیخردی نبوده‪ .‬مثلا در کیش شیعی گفته شده‪» :‬‌هرکس بحسین بگرید بهشت به او بایا شود»‪ .‬ولی‬ ‫اینرا که گفته و بهر چه گفته؟!‪ ..‬اگر شما نمیدانید‪ ،‬ما نیک میدانیم که جز در راه پیشرفت آرزوهای سیاسی گفته‬ ‫نشده‪ .‬‌همچنین ما نیک میدانیم بهاﺀ نیز فریب آنها را خورده‪ .‬چون از خود چیزی نمیداشته و نیک از بد نمیشناخته‬ ‫‌هرچه از دیگران دیده و خوش داشته‪ ،‬ماننده ای برایش ساخته‪.‬‬

‫در همان لوح احمد سوگند بخدا میخورد که اگر کسی در سختی باشد و یا دچار اندوهی گردد و این لوح را‬ ‫بخواند خدا او را از سختی و از اندوه رها گرداند‪ .‬بیگمان این را به پیروی از «حدیث کساﺀ» شیعیان گفته‪ .‬کسیکه‬ ‫خود را خدا میخوانده و میگفته جهان را من آفریده و میگردانم‪ ،‬این اندازه از جهان و از آیین گردش آن آگاه‬ ‫نمیبوده که بداند با خواندن لوح احمد یا حدیث کساﺀ کسی از سختی یا از اندوه بیرون نیاید‪ ،‬بداند که چاره سختی و‬ ‫اندوه را باید از راهش کرد‪.‬‬

‫یک نمونه دیگر از ماننده سازیهای بیخردانه بهاﺀ دعاهاییست که به پیروی از دعاهای مسلمانان ساخته‪ .‬مثلا در‬ ‫پیش مسلمانان دعای «بک یا اﷲ» میبوده. ‬این در برابر آن یک دعای بسیار درازی ساخته‪ ،‬دعایی که بیخردی و‬ ‫خداناشناسی و غلط بافی او را در یکجا نشان میدهد‪ .‬برخی از تکه های آن را در پایین میآوریم‪.‬‬

‫بک یا علی بک یا وفی بک یا بهی انت الکافی و انت الشافی و انت الباقی یا باقی‪ .‬بک یا کاشف بک یا ناشف‬ ‫بک یا عاطف انت الکافی و انت الشافی و انت الباقی یا باقی‪ ...‬بک یا جان بک یا جانان بک یا ایمان انت الکافی و‬ ‫انت الشافی و انت الباقی یا بافی‪ ...‬بک یا تائب بک یاز ادب انت الکافی و انت الشافی و انت البافی یا باقی‪ ...‬یا قاتل‬ ‫عشاق یا واهب فساق یا کافی‪ ...‬بان تحفظ حامل هذه الورقه المبارکه ثم الذی یلقی علیها ثم الذی یمرفی حول بیت‬ ‫التی هو فیها ثم اشف بها کل مریض و علیل و فقیر‪.‬‬ ‫مرد بیخرد پس از آنکه دویست بار بخدا سوگند میدهد و صد نام چرند بروی او میگزارد‪ ،‬در پایان چنین‬ ‫میخواهد که با خود دارنده این دعا و خواننده آن و کسی را که از پیرامون خانه ای میگذرد که این دعا در آن خانه‬ ‫باشد، ‬نگهدارد ـ از چه نگهدارد؟‪ .‬چرا نگهدارد؟‪ .‬بگفته عامیان «آن سوگندت که میدهی و این کارت که میفرمایی!»‪.‬‬

‫در اینجاست که دوباره بسخن خود بازگشته میگوییم‪ :‬برانگیختگی از خدا نه چیزیست که دروغ بردارد‪ .‬کسیکه‬ ‫بدروغ خود را برانگیخته خواند و بکار برخیزد‪ ،‬بدینسان رسوا گردد و دروغش آشکار شود‪ .‬آیا برای این چرندبافیها‬ ‫و بیخردیهاست که خدا برانگیخته برمیانگیزد؟!‪..‬‬

‫پنجم‪ :‬چنانکه گفتیم باب که در نوشته های خود یاد من یظهره اﷲ کرده از گفته هایش چنین پیداست که‬ ‫پیدایش او در آینده دوری خواستی بود‪ .‬باب که با رنج و گزند بسیار دینی بنیاد نهاده و شریعتی گزارده بود‪ ،‬امید‬ ‫میداشته که سالها دین او برپا و شریعتش روان خواهد بود و پادشاهان از میان پیروان او خواهند برخاست‪ .‬ولی دیده‬ ‫شد که همانکه باب کشته گردید‪ ،‬کسانی بدعوی من یظهره اللهی برخاستند و سرانجام میرزاحسینعلی برخاسته به‬ ‫‌همان دعوی بنیاد بهائیگری گزاشت و دین و آیین باب را بیکبار از میان برد‪.‬‬

‫اکنون جای پرسش است که در یک زمان به دو دین و دو شریعت چه نیاز میبوده؟!‪ ..‬اگر سید باب از سوی خدا‬ ‫میبوده و آن شریعت را با دستور خدا گزارده چرا بایستی چند سال نگذشته و هنوز روان نشده‪ ،‬نابود گردانیده شود؟!‪..‬‬ ‫چرا بایستی دینی و شریعتی از نو بنیاد یابد؟!‪ ..‬این یکی از ایرادهای بزرگیست که ببهائیان توان گرفت‪.‬‬

‫در این باره راستی همانست که ما در بخش تاریخچه نوشته ایم‪ .‬افسانه بیپایی بنام «مهدیگری» در میان مسلمانان‬ ‫رواج یافته بوده‪ .‬شیعیان آنرا گرفته به امام ناپیدای پنداری خود بسته اند و هزارسال شب و روز بیرون آمدن او را‬ ‫بیوسیده اند‪ .‬یک شیخ احمد احسایی پیدا شده و بآن رنگ دیگری داده و چنین گفته‪ :‬آن امام ناپیدا بجهان هورقلیا‬ ‫رفته ولی گوهر او در کالبد مرد دیگری پیدا خواهد شد‪.‬‬

‫یک سید کاظم رشتی بجای او نشسته و دنباله سخن او را گرفته چنین گفته: «پیدایش آن امام بسیار نزدیکست»‬ ‫و بگفته عامیان این سخن را به سرنا گزارده و بهمه جا دمیده‪ .‬یک سیدعلیمحمد جوان هوسمندی از این سخنان بتکان‬ ‫آمده و بآرزوی امام زمانی افتاده و اینست در شیراز آواز بر آورده.‬ شاگردان سید کاظم که گوشها تیز کرده پی چنان‬ ‫آوازی میگردیده اند‪ ،‬آنرا شنیده بسرش گرد آمده اند‪ .‬از آنسو مردم که هزارسال شبان و روزان چشم براه امام زمان‬ ‫دوخته بودند‪ ،‬از شنیدن این داستان بتکان آمده اند‪ .‬ولی دولت فرصت نداده تا دانسته شود سیدعلیمحمد چگونه‬ ‫کسیست و سخنانش چیست و او را گاهی در شیراز و اسپهان و گاهی در آذربایجان از مردم دور داشته‪ .‬اینکار دولت‬ ‫بتکان مردم افزوده و پیروان باب کوشش بیشتر گردانیده اند و به امید فیروزیهایی که در حدیثها به امام زمان و یاران‬ ‫او نوید داده شده بود‪ ،‬بدسته بندی پرداخته با دولت جنگ کرده اند‪ .‬در میانه خونها ریخته شده و دشمنی سختی پدید‬ ‫آمده و بابیان پس از چند سال جانفشانی‪ ،‬زبون دولت گردیده پس از کشته شدن سیدعلیمحمد و دیگر پیروانشان‬ ‫بازمانده گریخته و از ایران بیرون رفته در بغداد گرد آمده اند‪ .‬گروهی بیسر و بیسامان که از مسلمانی بیرون آمده و در‬ ‫بابیگری راه روشنی در پیش رو نمیدیده اند‪ ،‬با یکدیگر بکشاکش پرداخته خونها میریخته اند‪ ،‬با مسلمانان همیشه‬ ‫پیکار میداشته اند‪ .‬از اینسو در ایران دولت یا مردم به هرکه گمان بابی بودن میبرده اند‪ ،‬آسوده نگزارده چه بسا‬ ‫میکشته اند‪ .‬میرزا یحیی ازل که جانشین باب و پناهگاه بابیان میبود‪ ،‬کاری از دستش برنیامده چاره ای به این‬ ‫نابسامانیها نمیتوانسته‪ .‬نوشته هایی که از باب مانده بود گرهی از کار نمیگشوده‪.‬‬

‫در چنین هنگام آشفتگی بابیان‪ ،‬میرزاحسینعلی که خود یکی از سران آنها شمرده میشد‪ ،‬بهتر دانسته که آوازی‬ ‫برآورد و بنام «من یظهره اﷲ» که راهش باز میبود بکار پردازد که هم دستگاهی برای خود و خاندانش درچیند و هم‬ ‫سامانی بکارهای بابیان دهد و از دشمنی که میان آنان و ایرانیان پدید آمده بود بکاهد و فشار و سختی را کمتر‬ ‫گرداند‪ .‬بهمین آهنگ بکار پرداخته و بیش از همه بنابود گردانیدن نوشته های باب که مایه رسوایی میبود کوشیده‪.‬‬ ‫نیز آتش کینه را در دلهای بابیان فرو نشانده و با دولت و توده ایران در آشتی کوبیده‪.‬‬

‫اگر از دیده بابیگری نگریم‪ ،‬بهاﺀ ببابیان نیکی کرده که بدی نکرده‪ .‬اگر از راه تاریخ بداوری پردازیم‪ ،‬گمراهیها‬ ‫چون حلقه های زنجیر بهم پیوسته تا به اینجا رسیده‪ .‬ما در پیش گفته ایم که بهائیگری میوه بابیگری‪ ،‬و بابیگری میوه‬ ‫شیخیگری‪ ،‬و شیخیگری میوه شیعیگری است‪ .‬از این راهها ایرادی ببهاﺀ نیست‪ .‬ایراد ما از دیده آمیغهاست‪.‬‬

‫آیا راست است که باب مهدی میبوده و آن دین و شریعت را با دستور خدا گزارده؟!‪ ..‬اگر راست است پس‬ ‫چشده ده و اند سال نگذشته بهاﺀ که بگفته خود خدای کوچکی میبوده برخاسته و دین و شریعت دیگری بنیاد‬ ‫نهاده؟!‪ ..‬چشده که دین و شریعت باب را از میان برده؟!‪..‬‬

‫شما اگر از بهائیان بپرسید‪» :‬شوند آنکه برانگیختگان یکی پس از دیگری آمده چیست؟‪ ..‬یک پیغمبری که‬ ‫برخاسته چرا باید دیگری نیز برخیزد؟‪ ،«..‬پاسخ خواهند داد‪» :‬چون هر زمان مقتضای دیگری دارد باید در هر زمان‬ ‫یکی از مظاهر امراﷲ برخیزد و شریعتی مطابق مقتضیات زمان بگزارد»‪ .‬ میگوییم‪» :‬بسیار نیک‪ .‬این سخنتان را درست‬ ‫نادرست‪ ،‬پذیرفتیم‪ .‬ولی در سیزده سال که از کشته شدن باب تا برخاستن بهاﺀ گذشته آیا درخواستهای زمان دیگر‬ ‫شده؟!‪ ..‬آیا شریعت باب هنوز تا پایان گزارده نشده[۳]‪‬ و بیرون نیامده کهن گردیده؟!‪ ..‬آیا چنین سخنی را میتوان‬ ‫پذیرفت؟!‪.«..‬‬

‫بهاﺀ دو سال بزرگتر از باب میبوده‪ .‬اگر خدا خواسته بوده که این برخیزد و دین بنیاد گزارد چه نیازی بسید باب‬ ‫و برخاستنش میبوده؟!‪ ..‬چرا از نخست خود این برانگیخته نشده؟!‪..‬‬

‫بهائیان در برابر این ایراد درمانده بپاسخهایی برمیخیزند که اگر نگفتندی بهتر بودی‪ .‬مثلا چون درمیمانند چنین‬ ‫میگویند‪» :‬ما که نمیتوانیم بخدا ایراد گیریم»‪ .‬باید پاسخ داد‪ :‬‌هنوز دانسته نشده که اینها از سوی خدا بوده‪ .‬دلیلی در‬ ‫میان نیست و خود پیداست که از سوی خدا نیست زیرا آیین خدا در این باره روشن است و هیچگاه نبوده که دو‬ ‫برانگیخته دینگزار در یک زمان باشند‪.‬‬

‫میگویند‪» :‬‌هر پیغمبر بزرگی باید پیش از او مبشری باشد‪ .‬چنانکه یحیی پیغمبر مبشر مسیح بود‪ .‬نقطه اولی نیز‬ ‫مبشر جمال مبارک بوده»‪ .‬میگویم‪ :‬ اینکه پیش از هر برانگیخته مژده رسانی باشد بیدلیلست‪ .‬بلکه دروغ بودنش آشکار‬ ‫میباشد‪ .‬در این باره تنها داستان یحیی با عیسی هست که آن هم ارجی از تاریخ نمیدارد‪ .‬‌هرچه هست مژده رسان باید‬ ‫تنها مژده رساند‪ ،‬نه آنکه خود را برانگیخته ای نماید و دینی گزارد‪ .‬آنگاه ما نیک میدانیم که سید باب دعوی‬ ‫مهدیگری میداشت و مهدی بدانسان که پنداشته شیعیان و دیگران میبوده خود جداگانه برانگیخته والایی شمرده‬ ‫میشده‪.‬‬

‫بهرحال همان باب دینی بنیاد نهاده و شریعتی گزارده که کار بزرگش اینها بوده‪ .‬عنوان مژده رسانی از باب بسیار‬ ‫دور است‪ .‬آری باب گاهی نام «من یظهره اﷲ» برده‪ .‬ولی این در نوشته های او بوده و از زبانش هیچگاه سخنی در این‬ ‫باره شنیده نشده‪ .‬آنگاه چنانکه گفتیم من یظهره اللهی که باب گفته برای زمان بسیار دورتری میبوده‪ .‬زیرا همان باب‬ ‫«منی‫» را پاک شمرده میگوید‪ :‬بپاس من یظهره اﷲ است که از آب ناپاکی پدید نیاید‪ .‬من یظهره اللهی که باب یاد‬ ‫کرده با بهاﺀ سازشی نمیداشته‪.‬‬

‫روزی بیکی گفتم‪» :‬این گفته شما که باب را مژده رسان پیدایش بهاﺀ میشمارید بدان میماند که پزشکی که بر‬ ‫سر بیمار خواهد رفت‪ ،‬نوکرش را از پیش فرستد که آگاهی رساند‪ ،‬و آن نوکر بسر بیمار رفته خود را پزشک نامد و‬ ‫بکار درمان پرداخته ببیمار دواها خوراند و دستور حجامت دهد‪ ،‬و در گرماگرم اینکار‪ ،‬خود پزشک رسیده همه آنها‬ ‫را بیهوده شمارد و درمان را از سر آغازد‪ .‬آیا چنین کاری دور از خرد نخواهد بود؟!‪..‬‬

‫شگفتر آنکه روزی یک مبلغ بهایی با من سخن میگفت و به این ایراد چنین پاسخ داد‪» :‬نقطه اولی که نام نبی‬ ‫بروی خود نگذاشت!»‪ .‬گفتم‪ :‬این پاسخ مرا ناچار میگرداند که داستانی یاد کنم‪ :‬یکی از آشنایانم میگوید سوار‬ ‫اتومبیل میبودیم و از تبریز بتهران میآمدیم‪ .‬میان راه در یکجا اتومبیل ناچار شد پس بزند‪ .‬من نگاه میکردم دیدم در‬ ‫پشت سر ما تیر تلگرافست و اتومبیل که پس میزند بآن تیر آهنین خواهد خورد‪ .‬این بود گفتم‪» :‬پشت سر تیر تلگراف‬ ‫‌هست»‪ ،‬چون گوش نداد دوباره گفتم‪ .‬باز گوش نداد و همچنان رفت و با سختی بآن تیر خورد که هم ما رنجی یافتیم‬ ‫و هم به اتومبیل آسیبی رسید‪ .‬من زبان بنکوهش گشاده گفتم‪» :‬منکه دو بار صدا کردم پشت سر تیر تلگرافست چرا‬ ‫گوش ندادی؟!‪ .«..‬گفت‪» :‬تو که نگفتی هوپ!‪ .«..‬از این پاسخ همگی خندیدیم‪.‬‬

‫ششم‪ :‬یک ایراد بزرگ دیگر عربیگوییهای باب و بهاﺀ است‪ .‬این از چند راه جای ایراد است‪:‬‬

‫نخست‪ :‬اینان از کوتاه بینی چنین میدانسته اند که زبان فرهش (وحی) جز عربی نتواند بود‪ .‬چنین میدانسته اند که‬ ‫تنها دلیل پیغمبر اسلام براستگوییش قرآن میبوده‪ .‬اینان نیز باید ماننده آنرا پدید آورند‪ .‬اینست بعربی گویی پرداخته‬ ‫آنگاه کوشیده اند که تا توانند ماننده سازی کنند‪ .‬بویژه بهاﺀ که خواسته درست ماننده آیه های قرآن را سازد‪ ،‬اینست‬ ‫‌همچون قرآن پیاپی آورده‪» :‬لو انتم تعلمون»‪» ،‬انه لهوالغفورالکریم»‪» ،‬انه لهو الباقی الکافی الغفور الرحیم» و مانند اینها‪.‬‬

‫دوم‪ :‬باب و بهاﺀ هر دوشان عربی را نیک نمیدانسته و جمله های غلط آورده اند و پاسخهایی که در این باره‬ ‫داده اند در پیش آورده ایم‪ .‬نوشته های باب بسیار غلط میباشد و در بسیار جاها در خور فهم نیست‪ .‬اما بهاﺀ چنانکه‬ ‫نوشته اند برخی از یارانش نوشته های او را درست میگردانیده اند‪ .‬با اینحال در آنها نیز غلط بسیار است‪ .‬گذشته از‬ ‫آنکه جمله هایش خنک و عامیانه میباشد و ناشیگری از هر سوی آن پیداست‪.‬‬

‫میدانم بهائیان این را بگردن نخواهند گرفت و دلیل خواهند خواست‪ .‬اینست یک جمله از نوشته های او را‬ ‫بعنوان نمونه میآورم‪ .‬‌همان لوح احمد که آنرا شاهکار خود شمرده و برای هر بار خواندنش مزد صد شهید نوید داده‪،‬‬ ‫جمله نخست او اینست‪:‬‬

‫‌هذه ورقه الفردوس تغن علی افنان سدره البقاﺀ بالحان قدس ملیح‪.‬‬

‫معنی آنکه‪» :‬این برگ بهشت است و آواز میخواند بروی شاخه های درخت کنار باز ماندن (بقاﺀ) با آهنگهای‬ ‫نمکدار پاکی (قدس)»‪.‬‬

‫در این جمله غلطهایی هست که یکایک میشمارم‪» (۱ :‬تغن» اگر بمعنی «آواز خواندن» است بایستی بگوید‪:‬‬ «تغنی‫» ‪ (۲‬بایستی بسر «قدس» الف و لام آورد و بگوید «القدس» ‪» (۳‬ملیح» اگر صفت «الحان» است بایستی بگوید‪:‬‬ ‫«الملیحه»‪ . ‬در این واژه دو غلط رخ داده‪ :‬یکی آنکه بجای «معرفه»‪» ،‬نکره» آورده‪ .‬ دیگری آنکه بجای «مذکر»‪،‬‬ ‫«مونث» یاد کرده‪ .‬از آنسوی خواندن برگ بروی شاخه ها چه معنی میدارد؟!‪ ..‬آن بلبل است که بروی شاخه ها خواند‬ ‫نه برگ‪ .‬از این گذشته «سدر» درخت کنار در عربستان و جاهای بی آب پیدا شود و اینکه در قرآن نامش آمده بهر‬ ‫آنست که درخت دیگری در عربستان کمتر شناخته میبوده‪ .‬در ایران که اینهمه درختهای گوناگون میباشد و کمتر‬ ‫کسی درخت کنار را دیده چه جای آن میبوده؟!‪ ..‬تنها این یکی نیست‪ .‬بیشتر جمله هایش از اینگونه است‪.‬‬

‫در اینجا بهائیان پاسخهایی میدهند که اگر ندادندی بهتر بودی‪ ،‬مثلا میگویند‪» :‬کتاب اصلی جمال مبارک ایقان‬ ‫است که بفارسی نوشته»‪ .‬در حالیکه این دروغ است‪» .‬ایقان» را بهاﺀ اﷲ پیش از دعوی من یظهره اللهی نوشته‪ .‬ کتاب‬ ‫ارجدار او که با قرآن برابر میشمارند «اقدس» میباشد که سراسر بعربیست‪ .‬‌همچنین باب کتاب نخستش که در برابر‬ ‫قرآن نوشته «تفسیر سوره کوثر» است که آن نیز سراسر بعربیست‪ .‬اما «بیان» اگرچه آنرا بعربی و فارسی هر دو نوشته‬ ‫ولی عربیش بیشتر میباشد‪.‬‬

‫بهرحال این بیگمان است که باب و بهاﺀ زبان فرهش را جز عربی نمیشناخته اند و هریکی میخواسته در برابر‬ ‫قرآن ماننده سازی کند‪ .‬بهاﺀ اﷲ نماز و دعا و زیارتنامه را نیز بعربی ساخته است‪ .‬اینکه گاهی فارسی نیز نوشته اند از‬ ‫اینروست که فارسی میدانسته اند و بهوس نوشتن با آن افتاده اند‪ .‬چنانکه پسر بهاﺀ عبدالبهاﺀ چون سالها در استانبول و‬ ‫ادرنه در میان ترکها زیسته و ترکی یاد گرفته بوده‪ ،‬‌هوسبازانه گاهی هم لوحهای ترکی (که بسیار خنک است) نوشته‪.‬‬ ‫نوه او شوقی افندی چون در انگلیس درس خوانده و انگلیسی خوب میداند گاهی به انگلیسی نیز خبرهایی بیرون‬ ‫میدهد‪.‬‬

‫گاهی نیز بهائیان چنین پاسخ میدهند‪» :‬بقرآن نیز ایراد گرفتند»‪ .‬یکی از مسیونرهای مسیحی بنام هاشم شامی‬ ‫بقرآن چند ایرادی گرفته و آن دستاویزی در دست اینان گردیده‪ .‬باید گفت‪ :‬قرآن در حجاز در میان عرب پدید آمد‬ ‫و کسی بآن ایرادی نگرفت در جای خود که همگی از استواری و شیوایی جمله های آن در شگفت شدند‪ .‬اگر پس‬ ‫از هزارسال یک مسیونر مزدور مسیحی چند ایرادی بآن گرفته پیداست که چه ارجی بآن توان نهاد؟!‪ ..‬آنگاه هاشم‬ ‫شامی بسراسر قرآن بیش از پنج یا شش ایراد نگرفته و این جز از آنست که جمله های «بیان» سراپا غلط است و به‬ ‫«اقدس» نیز در هر صفحه ای چند غلطی توان شمرد‪.‬‬

‫پس از همه اینها اگر بقرآن ایراد گرفته‌اند آیا این دلیل آنست که ما از غلطهای آشکار «بیان» و «اقدس» چشم‬ ‫پوشیم؟!‪ ..‬آیا این بدان نمی‌ماند که کسی را که بنام دزدی یا آدمکشی بدادگاه کشیده‌اند بگوید: بفلان آدمی نیز نام‬ ‫دزدی یا آدمکشی نهادند،‪ ‬و چنین خواهد که بهمین بهانه خود را پاک و بیگناه نشان دهد؟!‪.. ‬ اگر بقرآن ایراد‬ ‫گرفته‌اند باید قرآنیان پاسخ دهند.‪ ‬شما هم باید به این ایرادها پاسخ دهید و اگر نمی‌توانید داد،‪ ‬دیگر پافشاری بیجا‬ ‫ننموده بپذیرید که باب و بهاﺀ بسیار بیمایه می‌بوده‌اند.‪ ‬‬

‫گاهی نیز کسانی پاسخ می‌دهند‪» :‬شما می‌خواهید یک مبعوث الهی را تابع اقوال سیبویه گردانید؟ !‪ .«.. ‬می‌گویم‪ :‬این‬ ‫نافهمیدن و یا خود را بنافهمی زدن است.‪ ‬ما گفتگو از سیبویه و اخفش نمی‌داریم.‪ ‬گفتگو از اینست که هر زبانی از‬ ‫روی قاعده‌هایی می‌گردد که هرکسی که با آن زبان می‌گوید یا می‌نویسد باید پیروی از آنها کند،‪ ‬و یا خودش‬ ‫قاعده‌های دیگری را پدیدآورد.‪ ‬اینکه کسی بهیچ قاعده‌ای پا بستگی ننماید،‪ ‬آن غلط گویی و پریشان سرایی است‬ ‫و چنان کسی را جز کودن نتوان نامید.‪ ‬‬

‫یکی از آشنایان چنین می‌گوید‪ :‬اینکه باب و بهاﺀ بعربی پرداخته‌اند بیش از همه نتیجه تهیدستی و درماندگی آنان‬ ‫می‌بوده.‪ ‬زیرا چندان سخنی برای گفتن نمی‌داشته‌اند و با این تهیدستی عربی بکارشان بیشتر می‌خورده تا فارسی.‪ ‬زیرا‬ ‫عربی در آنروز ارجمند می‌بوده که هرچه با آن زبان گفته می‌شده مردم فهمیده و نافهمیده ارج می‌گزارده‌اند.‪ ‬آنگاه در‬ ‫عربی میدان بافندگی گشاده تر می‌بوده و باب و بهاﺀ می‌توانسته‌اند جمله‌ها و کلمه‌هایی را از قرآن و از حدیثها بگیرند‬ ‫و با جمله‌ها و کلمه‌هایی از خودشان بهم ببافند.‪ ‬در فارسی اینها نتوانستی بود و مشتشان زودتر باز می‌شده.‪ ‬‬

‫این سخن در خور پذیرفتن است و یک دلیل براستی آن اینست که گفته‌های بهاﺀ در فارسی بدنما تر درآمده تا‬ ‫در عربی. ‬‪و من اینک نمونه‌ای را از فارسی نویسیهای او در پایین می‌آورم‪:‬‬

‫ای بگم اصحاب نار باش و اهل ریا مباش.‪ ‬کافر باش و ماکر مباش.‪ ‬در میخانه ساکن شو و در کوچه تزویر مرو.‪ ‫ از خدا بترس و از ملا مترس.‪ ‬سر بده و دل مده.‪ ‬زیر سنگ قرار گیر و در سایه تحت الحنک مأوای مگیر.‪ ‬اینست‬ ‫آوازهای نی قدسی و نغمات بلبل فردوسی که جسدهای فانی را جانی بخشد و جسم ترابی را روان روح مسیحی دهد‬ ‫و نور الهی بخشد و بحرفی عالم فانی را بملک باقی کشد.‪ ‬‬

‫این سخنان که گویا بزنی نوشته شده نیک اندیشید که تا چه اندازه خنک و بیمعنی است.‪ ‬‬

‫اینهاست ایرادهایی که ما بکیش بهایی می‌داریم.‪ ‬کوتاه سخن آنکه کیشیست ساخته شده.‪ ‬کیشیست که با خرد‬ ‫بسیار ناسازگار می‌باشد.‪ ‬شگفت است که بهائیان به این ایرادهای ما پاسخی نمی‌توانند داد و تنها چاره را در آن می‌بینند‬ ‫که نوشته‌های ما را نخوانند.‪ ‬ولی از آنسو هریکی از ایشان هر کجا که بنشیند و هرکه را که یابد باید «تبلیغ» کند.‪ ‬‬ ‫شوقی افندی دستور فرستاده که بهائیان بروستاها و شهرهای کوچک روند و در میان مردم برواج کیش بهایی کوشند.‪ ‬ اینجا پاسخی بما نمی‌توانند داد و در آنجا می‌خواهند بجان روستاییان افتند و با سخنان پوچ ناآسوده شان گردانند.‪ ‬‬

‫شگفتر آنکه بخود نوید می‌دهند که کیشی به این سستی جهانگیر خواهد گردید.‪ ‬بدینسان خود را فریب می‌دهند. ‬‬ ‫چون صد سال از آغاز کارشان گذشته می‌گویند‪ :‬این صده برای سختیها می‌بوده و صده نوینی که آغاز می‌شود برای‬ ‫فیروزیهاست.‪ ‬‬

‫میگویند‪» :‬جمال مبارک فرموده دینها یکی شود‪ .‬جمال مبارک جنگ را حرام گردانیده‪ .‬چاره عالم پذیرفتن‬ ‫دین جمال مبارکست»‪ .‬اینها چیزهاییست که بآنها مینازند‪.‬‬

‫روزی بیکی گفتم‪ :‬این سخنان «جمال مبارک» بآن میماند که کسی بروی ویرانه‌ای بایستد و بگوید‪ :‬اینجا باید‬ ‫باغ سبز و خرمی گردد‪ .‬یا بدان میماند که کسی بر سر بیماری نشیند و به او بگوید‪ :‬بیماری حرام است‪.‬‬

‫اینکه دینها یکی گردد آرزوییست که هزارها کسان داشته‌اند‪ .‬ولی راهش چیست؟!... آیا تنها با گفتن انجام‬ ‫گیرد؟!‪ ..‬اکنون در ایران چهارده کیش هست. ‬چنین انگارید که شما سران آنها را خوانده انجمنی پدید آورده‌اید و‬ ‫بآنان میگویید‪» :‬باید دینها یکی گردد»‪ .‬بیگمان همگی خوشنودی خواهند نمود و پیشنهادتان را خواهند پذیرفت‪ .‬ولی‬ ‫چون نوبت ببرگزیدن یک دینی رسد‪ ،‬شیعی خواهد گفت بیایید همگی شیعی گردید‪ .‬سنی خواهد گفت همگی سنی‬ ‫باشید‪ .‬علی‌اللهی کیش خود را پیش خواهد کشید‪ .‬زردشتی سخن از زردشت و ایران باستان خواهد راند. هریکی‬ ‫کیش خود را پیش کشیده کشاکش خواهد در گرفت‪ .‬چه راستی آنست که هریکی از آنان کیش خود را راست و‬ ‫استوار و کیشهای دیگران را کج و بیپا میشناسد‪.‬‬

‫ماننده سخن بهاﺀ را ما امروز از وزیر خارجه آمریکا میشنویم‪ .‬این وزیر خارجه میگوید‪» :‬پس از جنگ باید همه‬ ‫دینها یکی باشد»‪ .‬ولی اینهم یک آرزوی بیجایی بیش نیست‪ .‬راستست دولت آمریکا بسیار نیرومند است‪ ،‬پول بسیار‬ ‫میدارد‪ ،‬زر و سیم فراوان اندوخته‪ ،‬ماشینهای بسیار میسازد‪ .‬چیزیکه هست یکی شدن دینها با نیرو و پول و زر و سیم و‬ ‫ماشین نتواند بود‪.‬‬

‫این کار یک راه بیشتر نداشته و آن اینکه از یکسو معنی راستِ دین روشن گردد و از یکسو بیپایی این دینها و‬ ‫کیشهای گوناگونی که در جهانست باز نموده شود که از هیچ راهی تاریکی در میان نباشد (و ما چون این کار را به‬ ‫انجام رسانیده‌ایم در اینجا بیشتر از این سخن نمیرانیم‪ .‬کسانیکه میخواهند اینرا نیک دانند «ورجاوند بنیاد» و دیگر‬ ‫کتابهای ما را بخوانند).

‫این بوده راه یکی شدن دینها‪ .‬آیا بهاﺀ در این باره چه کاری کرده؟!‪ ..‬کدام دینِ راست را بنیاد گزارده؟!‪..‬‬ ‫بکدامیک از کیشهای گوناگون پرداخته؟!‪ ..‬آیا نه آنست که او از همان کیشهای بیپا سود جسته و گفته‌هایش را‬ ‫بروی آنها بنیاد نهاده؟!‪ ..‬نه آنست که خود یک کیش بیپای دیگری پدید آورده؟!‪..‬‬

درباره جنگ نیز همین سخن را باید گفت: بدی این جنگها را هر باخردی میداند. ولی چاره چیست؟!... آیا تنها با حرام گردانیدن جلو جنگها گرفته خواهد شد؟!...

‫این یک جستار بزرگیست که آیا آدمیان نیکی پذیرند یا نه؟‪ ..‬آنگاه نیکی آنان از چه راه تواند بود؟‪» ..‬جمال‬ ‫مبارک» شما از این جستار بیکبار ناآگاه میبوده و ناشیانه گزافه‌هایی سروده‪.‬‬

‫ما میگوییم‪ :‬آدمیان نیکی پذیرند‪ .‬راه نیکیشان نیز یکی بیشتر نیست‪ ،‬و آن اینکه آمیغهای زندگی را نیک‬ ‫دریابند‪ ،‬و خردها نیرومند گردد‪ ،‬و هرکس بجهان و زندگانی با دیده بیناتری نگرد‪ .‬اینست راه نیکی آدمیان و جز این‬ ‫نیست‪ .‬از اینروست که یک راهنما یا برانگیخته‌ای که برخاسته‪ ،‬باید آمیغهای زندگانی را روشن گرداند و خردها را‬ ‫بتکان آورد و با گمراهیها و نادانیها که مایه پستی خردهاست بنبرد پردازد‪ .‬از این کارهاست که جهانیان را چند گامی‬ ‫پیش برده‪ ،‬از جنگها و کشاکشهای بیجا جلو تواند گرفت (و یا تواند کاست). وگرنه تنها از گفتن اینکه «جنگ نکنید» هیچ سودی نتواند بود.

‫از اینها گذشته‪ ،‬بدی در جهان تنها جنگ نیست‪ .‬بدیهای بدتری میبوده و میباشد‪. این بدتر از جنگست که‬ ‫مردمی مردگان هیچکاره‌ای را گردانندگان جهان دانند و بر روی گورهای آنان گنبدها افرازند و از صدها فرسنگ‬ ‫راه بزیارت آنها روند. بدتر از جنگست که مردمی از آیین گردش جهان ناآگاه باشند و بگرفتاریهای خود چاره از‬ «دعا» خواهند‪ .‬بدتر از جنگست که گروهی بنام درویشی بکار و پیشه‌ای نپردازند و جهان را خوار دارند و با تنهای‬ ‫درست و گردن کلفت بگدایی و مفتخوری پردازند‪ .‬بدتر از جنگست که از میان مردمی‪ ،‬شاعران یاوه‌گویی برخیزند‬ ‫و آشکاره سخن از جبریگری زده مردم را به تنبلی و سستی وادارند‪ .‬این نادانیها و مانندهای اینها در ایران و ‫کشورهای شرقی رواج میداشته و «جمال مبارک» شما این فهم و دانش نداشته به اینها پردازد و مردم را از گمراهی‬ ‫بیرون آورد‪ .‬بهاﺀ به این نادانیها نپرداخته بماند‪ ،‬که خود نادانیهایی بآنها افزوده‪ .‬بجای برانداختن گنبدها‪ ،‬خود چند ‫گنبدی بلند گردانیده‪ .‬بجای نابود گردانیدن دعاها‪ ،‬خود دعاهایی ساخته و بدست مردم داده‪.

‫این بدترین بدیهاست که مرد درمانده‌ای همچون بهاﺀ بدعوی خدایی برخیزد و یکدسته چندان پست‌اندیشه و‬ ‫نافهم باشند که بچنان دعوایی گردن گزارند‪.

‫آنچه شرقیان را بخواری و پستی کشانیده و بزیر یوغ غربیان انداخته‪ ،‬پابستگی به این گمراهیها و نادانیهاست. بهاء اگر آن بودی که نیکی جهان خواهد، ‬بایستی به اینها پردازد و نبرد سختی آغازد‪ .‬نه آنکه اینها را همه بگزارد و‬ ‫چند سخنی پادرهوا - از حرام‌کردن جنگ و دستوردادن بیکی شدن دینها سراید و گردن فرازد‪.‬‬

‫آنچه جلو مردمان را از جنگ و از دیگر بدیها تواند گرفت خردهای ایشانست و چنانکه گفتیم راهنمایی که‬ ‫میخواهد جهان نیک گردد‪ ،‬باید بتوانا گردانیدن خردها کوشد‪ .‬بهاﺀ کوشیده که خردها را در پیروان خود بکشد و‬ ‫آنان را هرچه نافهمتر و نادانتر گرداند‪ .‬این همان مردیست که عربی را غلط مینویسد و میگوید‪ :‬بمن ایراد نگیرید و‬ ‫شما نیز غلط نویسید‪ .‬‌همان مردیست که سیزده سال پس از باب برخاسته میگوید او فرستاده خدا میبود. من نیز فرستاده خدایم و شما در این باره هیچ نیندیشید و ایرادی نگیرید.

‫آنگاه آیا باورکردنیست که جهانیان بکیش بهاﺀ گروند و گفته او را بکار بسته دست از جنگ بردارند؟!‪ ..‬در‬ ‫جاییکه مردمان میبینند او با غلط نویسیها و وارونه‌گوییهای خود همگی را بخود میخندانیده و با چنین درماندگی‬ ‫دعوی خدایی نیز میکرده‪ ،‬آیا شدنیست که او را راهنمایی شناسد و بپاس گفته او جنگ و کشاکش را کنار‬ ‫گزارند؟!‪..‬‬

‫آری بهائیان دروغهای بسیاری از پیشرفت بهائیگری در اروپا و آمریکا میگویند‪ .‬یکی از ایشان بنام دکتر‬ ‫فرهنگ نامه‌ای بمن نوشته و چنین گفته‪» :‬در بیشتر از چهل اقلیم پرچم یا بهاﺀ الابهی در نهایت عظمت و جبروت به‬ ‫اهتزاز است»‪ .‬ولی آیا به این سخنان ارجی توان گذاشت؟!‪ ..‬یکی از ایرادهای ما ببهائیان همین گستاخیشان‬ ‫بدروغگوییست‪ .‬‌همچون شیعیان و صوفیان دروغ را در راه کیش خود سزا میشمارند و تاریخ خود را از سر تا پا با‬ ‫دروغ آلوده‌اند‪.‬‬

ﻣﺎ ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﻴﻢ ﺁﻥ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﻗﻠﻴﻢ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ «ﭘﺮﭼﻢ ﻳﺎ ﺑﻬﺎﺀ ﺍﻻﺑﻬﯽ» ﺑﻪ ﺍﻫﺘﺰﺍﺯ ﺍﺳﺖ؟!.. ﻣﺎ ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﻴﻢ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ‫ﺁﺷﮑﺎﺭﯼ ﭼﻪ ﻫﻮﺩﻩ ﺍﯼ ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﻨﺪ؟!.. ﺷﻴﻌﻴﺎﻥ ﺑﺎﺭﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺎﻡ ﭘﻨﺪﺍﺭﯼ ﺧﻮﺩ ﻭ ﻓﺮﻣﺎﻧﺮﻭﺍﻳﯽ ﭘﻨﺪﺍﺭﯼ ﺍﻭ ﺟﺎﺑﻠﻘﺎ ﻭ ﺟﺎﺑﻠﺴﺎﻳﯽ ‫ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭﻭﻏﻬﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺟﺎﻳﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﻴﺪﺍﺩﻧﺪ. ﺍﻳﻨﺎﻥ ﺑﺂﻥ ﻧﻴﺰ ﻧﻴﺎﺯﯼ ﻧﻤﻴﺒﻴﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﺭﻭﻏﻬﺎﯼ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺑﻴﺠﺎﻳﯽ ﺭﺍ ﺑﺰﺑﺎﻥ ‫ﻣﻴﺮﺍﻧﻨﺪ.

‫ﺍﻳﻦ ﻳﮏ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺭﯼ ﮐﻴﺶ ﺑﻬﺎﻳﯽ ﻭ ﺍﺯ ﻧﺎﻫﻨﺎﻳﻨﺪﮔﯽ ﺁﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﻬﺎﺀ ﻭ ﭘﺴﺮﺵ ﻋﺒﺪﺍﻟﺒﻬﺎﺀ ﺗﺎ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﻴﺒﻮﺩﻧﺪ ‫ﺩﺭ ﻋﮑﺎ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﺑﺎ «ﺗﻘﻴﻪ» ﻣﻴﺰﻳﺴﺘﻨﺪ. ﺷﺼﺖ ﺳﺎﻝ ﮐﻤﺎﺑﻴﺶ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺯﻳﺴﺘﻪ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻴﺶ ‫ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺁﺷﮑﺎﺭ ﮔﺮﺩﺍﻧﻨﺪ. ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺑﻬﺎﺀ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﺴﻮ ﺩﺭ ﻧﻮﺷﺘﻪ‌ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﻬﺎﺋﻴﺎﻥ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﻭ ﻫﻨﺪ ﺧﺪﺍﻳﯽ ﻣﻴﻔﺮﻭﺧﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﺴﻮ ‫ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻣﻴﺒﻮﺩ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﺑﺮﻭﺯﻩ ﻭ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﯽ ﭘﺮﺩﺍﺯﺩ. ﻋﺒﺪﺍﻟﺒﻬﺎﺀ ﻧﻴﺰ ﻫﻤﻴﻦ ﻧﺎﭼﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﻣﻴﺪﺍﺷﺖ. ﺑﭽﻨﻴﻦ ﮐﻴﺶ ‫ﻗﺎﭼﺎﻕ ﻭ ﺧﻮﺍﺭﯼ، ﺍﻣﻴﺪ ﺟﻬﺎﻧﮕﻴﺮﯼ ﻣﻴﺒﻨﺪﻧﺪ. ‫

ﻳﮏ ﭼﻴﺰ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﻬﺎﺋﻴﺎﻥ ﺑﺂﻥ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﻴﻨﺎﺯﻧﺪ ﺍﻳﻨﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻏﺎﺯ ﭘﻴﺪﺍﻳﺶ ﺳﻴﺪ ﺑﺎﺏ ﺍﻧﺒﻮﻫﯽ ﺍﺯ ﻣﻼﻳﺎﻥ - ﺍﺯ ﻣﻼ ‫ﺣﺴﻴﻦ ﺑﺸﺮﻭﻳﻪ‌ﺍﯼ ﻭ ﺳﻴﺪ ﻳﺤﻴﯽ ﺩﺍﺭﺍﺑﯽ ﻭ ﻣﻼﻣﺤﻤﺪﻋﻠﯽ ﺑﺎﺭﻓﺮﻭﺷﯽ ﻭ ﻣﻼ ﻣﺤﻤﺪﻋﻠﯽ ﺯﻧﺠﺎﻧﯽ ﻭ ﺳﻴﺪﺟﻮﺍﺩ ﮐﺮﺑﻼﻳﯽ ﻭ ‫ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﺮﻭﻳﺪﻩ ﺩﺭ ﺭﺍﻫﺶ ﺑﮑﻮﺷﺶ ﻭ ﺟﺎﻧﻔﺸﺎﻧﯽ ﺑﺮﺧﺎﺳتهﺍﻧﺪ. ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺘﮑﺎﻥ ﺳﺨﺘﯽ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﺑﺴﺮ ﻣﻼﺣﺴﻴﻦ ‫ﻭ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﺷﺪﻩ ﺩﻟﻴﺮﺍﻧﻪ ﺑﺎ ﺩﻭﻟﺖ ﺑﺠﻨﮓ ﺑﺮﺧﺎﺳﺘﻪ‌اﻧﺪ ﻭ ﺍﻧﺒﻮﻫﯽ ﺍﺯ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﺍﻳﻨﺮﺍﻩ ﺳﺮ ﺑﺎﺧﺘﻪ‌ﺍﻧﺪ. ‫ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﮕﻮﻳﻨﺪ: ﺍﮔﺮ ﺩﻋﻮﯼ ﺑﺎﺏ ﺭﺍﺳﺖ ﻧﺒﻮﺩﯼ، ﺁﻧﻬﻤﻪ ﻣﻼﻳﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﮕﺮﻭﻳﺪﻧﺪﯼ، ﺁﻧﻬﻤﻪ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﺮﺩﻡ ﭘﺪﻳﺪ ﻧﻴﺎﻣﺪﯼ، ‫ﺁﻧﻬﻤﻪ ﺟﺎﻧﺒﺎﺯﻳﻬﺎ ﺭﺥ ﻧﺪﺍﺩﯼ. ﺍﺯ ﺁﻧﺴﻮ ﺑﻬﺎﺋﻴﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﮐﺸﺘﻪ‌ﺷﺪﮔﺎﻥ (ﻳﺎ ﺑﮕﻔﺘﻪ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ: ﺷﻬﺪﺍ) ﺭﺍ ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ‌ﺍﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻴﺸﺸﺎﻥ ‫ﻣﻴﭙﻨﺪﺍﺭﻧﺪ. ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺷﻨﻴﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﻴﮕﻮﻳﻨﺪ: «ﻣﺎ ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﺷﻬﺪﺍ ﺩﺍﺩﻩ‌اﻳﻢ. ﺁﻳﺎ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﻳﻦ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﻣﻴﺪﺍﺭﻳﻢ؟!..».

ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻫﻢ ﺁﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺷﻮﺭ ﻭ ﺧﺮﻭﺵ ﺑﺎﺑﻴﺎﻥ ﺩﺭ ﺁﻏﺎﺯ ﮐﺎﺭ ﺷﮕﻔﺖ‌ﺁﻭﺭ ﻣﻴﺒﻮﺩﻩ. ﺍﻳﻦ ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﭼﻴﺰﻫﺎﻳﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ‫ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺍﺭﻭﭘﺎﻳﻴﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺴﻮﯼ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﮔﺮﺩﺍﻧﻴﺪﻩ. ﺟﻨﮕﻬﺎﯼ ﻗﻠﻌﻪ ﻃﺒﺮﺳﯽ ﻭ ﺷﻬﺮ ﺯﻧﺠﺎﻥ ﻭ ﻗﺼﺒﻪ ﻧﻴﺮﻳﺰ ﻫﺮﻳﮑﯽ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ‫ﺷﮕﻔﺖ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﻣﻴﺒﻮﺩﻩ. ﮐﺸﺘﺎﺭ ﺳﺎﻝ ۱۲۶۸ ﺩﺭ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻭ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﻴﻬﺎﯼ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﺍﻧﻪ‌ﺍﯼ ﮐﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﺳﻠﻴﻤﺎﻧﺨﺎﻥ ﻭ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺩﺭ ‫ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﻭ ﻣﺮﮒ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩ‌ﺍﻧﺪ ﺷﮕﻔﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ. ﭼﻨﺎﻧﮑﻪ ﮔﻔﺘﻴﻢ ﮐﻨﺖ ﮔﻮﺑﻴﻨﻮ ﺳﻔﻴﺮ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﺩﺭ ﺗﻬﺮﺍﻥ، ﺍﻳﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ‫ﺭﺍ ﺍﺯ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺩﻳﺪﻩ ﻭ ﺷﻨﻴﺪﻩ ﻭ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﺧﻮﺩ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻭ ﻫﻤﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ ﺷﻨﺎﺧﺘﮕﯽ ﺑﺎﺑﻴﺎﻥ ﺩﺭ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.

‫ﺑﻬﺎﺋﻴﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﻴﻨﺎﺯﻧﺪ ﻭ ﻳﮏ ﺩﻟﻴﻞ ﺍﺳﺘﻮﺍﺭﯼ ﺑﺒﺰﺭﮔﯽ ﮐﻴﺶ ﺧﻮﺩ ﻭ ﺍﺳﺘﻮﺍﺭﯼ ﺑﻨﻴﺎﺩ ﺁﻥ ﻣﻴﺸﻤﺎﺭﻧﺪ. ﻭﻟﯽ ﺍﻳﻦ ‫ﻧﺎﺯﺵ ﻭ ﺩﻟﻴﻞ ﺷﻤﺎﺭﯼ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﺑﺠﺎ ﺑﻮﺩﯼ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺳﻴﺪ ﺑﺎﺏ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﺎﺧﺘﻪ ﻭ ﺍﺯ ﮔﻔﺘﻪ‌ﻫﺎﻳﺶ ﺁﮔﺎﻩ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻳﻤﯽ. ﺍﮔﺮ ﻣﺎ ‫ﺳﻴﺪﺑﺎﺏ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﺎﺧﺘﻪ ﻭ ﺍﺯ ﮔﻔﺘﻪ‌ﻫﺎﻳﺶ ﺁﮔﺎﻩ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻳمی ﺟﺎ ﺩﺍﺷﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺍﻧﺪﻳﺸﻴﺪﻩ ﭼﻨﻴﻦ ﮔﻮﻳﻴﻢ: ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺏ ﺩﻟﻴﻠﻬﺎ ‫ﺑﺪﻋﻮﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺎﻥ ﻧﺪﺍﺩﯼ ﻭ ﺳﺨﻨﺎﻥ ﮔﻴﺮﺍﻳﯽ ﻧﮕﻔﺘﯽ ﺁﻧﻬﻤﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﮕﺮﻭﻳﺪﻧﺪﯼ ﻭ ﺁﻧﻬﻤﻪ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﺮﺩﻡ ﭘﺪﻳﺪ ﻧﻴﺎﻣﺪﯼ. ﻭﻟﯽ ‫ﻣﺎ ﺳﻴﺪﺑﺎﺏ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﻭ ﺍﺯ ﮔﻔﺘﻪ‌ﻫﺎﻳﺶ ﺁﮔﺎﻫﻴﻢ. ﻣﺎ ﻧﻴﮏ ﻣﻴﺪﺍﻧﻴﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺳﻴﺪ ﺑﺎﺏ ﻫﺮﭼﻪ ﻣﻴﭙﺮﺳﻴﺪﻩ‌ﺍﻧﺪ ﭘﺎﺳﺨﯽ ﻧﻤﻴﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻪ. ‫ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺗﻬﻴﺪﺳﺖ ﻣﻴﺒﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺪﻋﻮﯼ ﺧﻮﺩ ﺩﻟﻴﻞ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﻣﻴﮕﻔﺘﻪ: «ﻧﺎﻡ ﻣﻦ ﻋﻠﻴﻤﺤﻤﺪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺣﺴﺎﺏ ﺍﺑﺠﺪ ﺑﺎ ﺭﺏ ﻳﮑﯽ ‫ﻣﻴﺒﺎﺷﺪ». ﮔﻔﺘﻪ‌ﻫﺎﻳﺶ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺧﻨﮏ ﻭ ﺧﻮﺩ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺧﻮﺍﺭ ﻣﻴﺒﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﻔﻠﮑﺶ ﻣﻴﺒﺴﺘﻪ‌ﺍﻧﺪ ﻭ ﭼﻮﺑﺶ ﻣﻴﺰﺩﻩ‌ﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺯﻳﺮ ‫ﭼﻮﺏ ﺑﻴﺰﺍﺭﯼ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﻋﻮﯼ ﻣﻴﺠﺴﺘﻪ ﻭ «ﻏﻠﻂ ﮐﺮﺩﻡ» ﻭ «ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ» ﻣﻴﮕﻔﺘﻪ. ﻧﻮﺷﺘﻪ‌ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺏ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﭼﺮﻧﺪ ﻭ ﺑﻴﻤﻌﻨﻴﺴﺖ ﮐﻪ ‫ﺑﻬﺎﺀﺍﷲ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﮔﺮﺩ ﺁﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﻴﺎﻥ ﺑﺮﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺯﺑﺎﻥ ﺍﻳﺮﺍﺩﮔﻴﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﮔﺮﺩﺍﻧﻨﺪ. ﺑﺎ ﺍﻳﻨﺤﺎﻝ ﺁﻳﺎ ﺑﺎﺯ ﺟﺎ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﮕﻮﻳﻴﻢ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺑﺎﺏ ﭼﻴﺰﯼ ﻧﺒﻮﺩﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺘﮑﺎﻥ ﻧﻴﺎﻣﺪﯼ ﻭ ﻣﻼﻳﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﻭ ‫ﻧﮕﺮﻭﻳﺪﻧﺪﯼ؟!.. ﺁﻳﺎ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺑﮕﻮﻳﻴﻢ: ﺁﻥ ﺗﮑﺎﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﻭ ﮔﺮﻭﻳﺪﻥ ﻣﻼﻳﺎﻥ ﺍﻧﮕﻴﺰﻩ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﻣﻴﺪﺍﺷﺘﻪ؟!..

‫ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ ﺩﺭ ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻳﻪ‌ﻫﺎﯼ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺍﺳﭙﻬﺎﻥ ﺍﻣﺎﻡ‌ﺯﺍﺩﻩ‌ﺍﯼ ﺑﻨﺎﻡ ﮔﺮﺩﻳﺪ. ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﻌﻨﯽ ‫ﮐﻪ ﻣﻼﻳﯽ ﺩﺭ ﻣﺸﻬﺪ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺑﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﻫﺮﺍﻥ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ ﺩﺭ ﻓﻼﻥ ﺩﻳﻪ ﺍﺳﭙﻬﺎﻥ ﻣﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﺨﺎﮎ ﺳﭙﺮﺩﻩ ‫ﺷﺪﻩ، ﻭ ﺍﻳﻨﺮﺍ ﺑﻴﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻼﻳﺎﻥ ﺍﺳﭙﻬﺎﻥ ﺑﺎ ﺗﻠﮕﺮﺍﻑ ﺁﮔﺎﻫﯽ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﻭ ﺍﻳﻦ ﻣﻼ ﺑﺂﻥ ﺩﻳﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺑﻴﺸﺘﺮ ‫ﺩﻳﻪ‌ﻫﺎ ﺍﻣﺎﻡ‌ﺯﺍﺩﻩ‌ﺍﯼ ﻫﺴﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺩﻳﻪ ﻧﻴﺰ ﻳﮑﯽ ﻣﻴﺒﻮﺩ، ﻫﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺭﺍﺳﺖ ﻳﺎ ﺩﺭﻭﻍ ﺁﻭﺍﺯﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ «ﻗﺒﺮ ‫ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ ﺩﺭ ﻓﻼﻥ ﺩﻳﻪ ﭘﻴﺪﺍ ﺷﺪﻩ». ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﺷﻨﻴﺪﻩ ﻭ ﺑﺘﮑﺎﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﻭ ﺯﻥ ﻭ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﮐﻮﭼﮏ ﺭﻭ ﺑﺂﻥ ‫ﺩﻳﻪ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ ﺻﺪﻫﺎ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﻣﻴﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﻣﻴﮕﺸﺘﻨﺪ. ﺍﺯ ﺍﻳﻨﺮﻭ ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﮔﺎﺭﺍﮊﻫﺎ ﺳﺮﻭﻳﺲ ﺍﺗﻮﻣﺒﻴﻠﺮﺍﻧﯽ ﻣﻴﺎﻥ ‫ﺍﺳﭙﻬﺎﻥ ﻭ ﺁﻥ ﺩﻳﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﺴﻮ ﺳﻴﺪﯼ ﻳﺎ ﻣﻼﻳﯽ ﺑﻪ ﮔﻮﺭﺩﺍﺭﯼ ﺑﺮﺧﺎﺳﺘﻪ ﭼﺮﺍﻏﻬﺎ ﺁﻭﻳﺨﺘﻪ ﻭ ﺯﻳﺎﺭﺗﻨﺎﻣﻪ‌ﺍﯼ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ ‫ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﻳﻨﺪﮔﺎﻥ ﻭ ﺭﻭﻧﺪﮔﺎﻥ ﭘﻮﻟﻬﺎ ﻣﻴﮕﺮﻓﺖ ﻭ ﭼﻮﻥ ﻣﻴﮕﻔﺖ ﮔﻨﺒﺪﯼ ﻧﻴﮑﻮﺗﺮ ﭘﺪﻳﺪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻭﺭﺩ، ﭼﻨﻴﻦ ﻧﻬﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ‫ﻫﺮﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺰﻳﺎﺭﺕ ﻣﻴﺂﻳﺪ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺁﺟﺮﯼ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺁﻭﺭﺩ. ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻫﺮﮐﺴﯽ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺁﺟﺮﯼ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﻴﺒﺮﺩ.

ﺩﺭ ﺁﻧﺴﺎﻝ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﺳﭙﻬﺎﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺷﻨﻴﺪﻡ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﻴﺰﺑﺎﻧﻢ (ﺷﺎﺩﺭﻭﺍﻥ ﻋﻠﻴﺮﺿﺎی ﺑﺨﺘﻴﺎﺭﯼ) ﺑﺘﻤﺎﺷﺎ ‫ﺭﻓﺘﻴﻢ. ﮔﻮﺭﯼ ﻭ ﮔﻨﺒﺪﯼ ﻣﻴﺒﻮﺩ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﯽ‌ﺍﺭﺝ. ﻭﻟﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺳﺘﻪ ﺩﺳﺘﻪ ﻣﻴﺂﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﭘﻴﺮﺍﻣﻮﻥ ﺁﻥ ﮔﻠﻪ ﻭﺍﺭ ﺍﻧﺒﻮﻩ ‫ﻣﻴﺸﺪﻧﺪ. ﻳﮑﺴﻮ ﻧﻴﺰ ﺁﺟﺮﻫﺎ ﭼﻴﺪﻩ ﻣﻴﺸﺪ. ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺯ ﮔﺮﺩﻳﺪﻳﻢ.

‫ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺁﻳﺎ ﺗﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺍﺳﭙﻬﺎﻧﻴﺎﻥ ﺍﮔﺮ ﭼﻴﺰﯼ ﻧﺪﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪﯼ ﺑﺂﻥ ﺗﮑﺎﻥ ﺑﺮﻧﺨﺎﺳﺘﻨﺪﯼ ﻭ ﺭﻭ ﺑﺂﻥ ﮔﻮﺭ ﻧﻴﺎﻭﺭﺩﻧﺪﯼ؟!.. ‫ﺁﻳﺎ ﺗﻮﺍﻥ ﻫﻤﻴﻦ ﺭﺍ ﺩﻟﻴﻠﯽ ﺑﻪ ﺍﺭﺟﻤﻨﺪﯼ ﺁﻥ ﮔﻮﺭ ﻭ ﮔﻨﺒﺪ ﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﯽ ﺍﺭﺝ ﮔﺮﻓﺖ؟!.. ﺁﻳﺎ ﻧﻪ ﺁﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﻴﺰﻩ ﺗﮑﺎﻥ ﻣﺮﺩﻡ ‫ﮔﻮﺭﭘﺮﺳﺘﯽ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻟﻪ‌ﺷﺎﻥ ﻣﻴﺒﻮﺩﻩ؟!..

ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎﺏ ﻧﻴﺰ ﻫﻤﻴﻨﺴﺖ. ﭼﻨﺎﻧﮑﻪ ﺩﺭ ﺑﺨﺶ ﺗﺎﺭﻳﺨﭽﻪ ﻧﻴﺰ ﮔﻔﺘﻪ‌ﺍﻳﻢ، ﻣﻼﻳﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺒﺎﺏ ﮔﺮﻭﻳﺪﻧﺪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻪ ﺷﻴﺨﻴﺎﻥ ‫ﻣﻴﺒﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻳﻨﺎﻥ ﭼﻨﺎﻧﮑﻪ ﮔﻔﺘﻴﻢ ﺑﺎﻭﺭ ﻣﻴﺪﺍﺷﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻳﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﻴﺪﺍ ﺷﻮﺩ ﻭ ﻳﺎ ﺟﺎﻧﺸﻴﻨﯽ ﺍﺯﻭ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ‫ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺳﻴﺪﺭﺷﺘﯽ ﺑﺠﺴﺘﺠﻮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺗﺸﻨﻪ ﮐﻪ ﭘﯽ ﺁﺏ ﮔﺮﺩﺩ ﺩﺭ ﭘﯽ ﺁﻭﺍﺯﯼ ﻣﻴﮕﺮﺩﻳﺪﻧﺪ. ﺍﻳﻨﺴﺖ ﭼﻮﻥ ﺳﻴﺪ ‫ﺑﺎﺏ ﺭﺍ ﻳﺎﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺩﻋﻮﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺷﻨﻴﺪﻧﺪ ﻭ ﻫﻨﺮﻫﺎﻳﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺳﻴﺪﺭﺷﺘﯽ (ﺍﺯ ﻏﻠﻂ‌ﺑﺎﻓﯽ ﻭ ﮔﺰﺍﻓﻪ‌ﺳﺮﺍﻳﯽ ﻭ ﺍﺑﺠﺪﺳﺎﺯﯼ) ﺩﻳﺪﻩ ‫ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻧﻴﺰ ﺩﻳﺪﻧﺪ، ﺟﺎﻳﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﮔﯽ ﻧﻴﺎﻓﺘﻪ ﮔﺮﺩﻥ ﮔﺰﺍﺭﺩﻧﺪ. ﺑﻮﻳﮋﻩ ﮐﻪ ﺳﻴﺪ ﺑﺎﺏ ﺑﺪﻋﻮﻳﺶ ﺩﻭ ﺭﻧﮓ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ: ﺩﺭ ‫ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﻳﺶ ﻭ ﺩﺭ ﭘﻴﺶ ﺑﺴﻴﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﭘﺮﺳﻨﺪﮔﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ «ﺑﺎﺏ» ﻳﺎ «ﺟﺎﻧﺸﻴﻦ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻥ» ﻣﻴﻨﺎﻣﻴﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﺍﺯ ﺩﻋﻮﯼ ‫ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺑﺎﺯ ﻧﺎﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺖ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺍﻭ ﺑﺮﺧﻴﺰﺩ ﻭ ﺑﮑﺎﺭﻫﺎﻳﯽ ﭘﺮﺩﺍﺯﺩ. ﻭ ﭼﻨﺎﻧﮑﻪ ﺩﻳﺪﻳﻢ ﺧﻮﺩ ﺑﻤﮑﻪ ﺷﺘﺎﻓﺖ ﮐﻪ ‫ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺳﺮ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ ﻭﻟﯽ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺖ، ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﺴﻮ ﻣﻼﺣﺴﻴﻦ ﺑﺸﺮﻭﻳﻪ‌ﺍﯼ ﻭ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﺨﺮﺍﺳﺎﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﻫﻤﭽﻮﻥ ‫ﻳﺎﺭﺍﻥ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺎ ﺩﺭﻓﺸﻬﺎﯼ ﺳﻴﺎﻩ ﺁﻣﺪﻧﺪ.

ﺍﻳﻦ ﺩﻭ ﺭﻧﮕﯽ ﺩﺭ ﺩﻋﻮﯼ ﺑﺎﺏ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻤﻼﻳﺎﻥ ﺷﻴﺨﯽ ﺁﺳﺎﻥ ﻣﻴﮕﺮﺩﺍﻧﻴﺪ. ﻳﮑﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﻴﭙﻨﺪﺍﺷﺖ. ﺩﻳﮕﺮﯼ ﮐﻪ ‫ﭼﻨﻴﻦ ﭘﻨﺪﺍﺭﯼ ﻧﻤﻴﻴﺎﺭﺳﺖ، ﺑﺠﺎﻧﺸﻴﻨﻴﺶ ﻣﻴﭙﺬﻳﺮﻓﺖ.

‫ﺍﻣﺎ ﻣﺮﺩﻡ: ﻫﺰﺍﺭﺳﺎﻝ ﺑﻴﺸﺘﺮ، ﺭﻭﺯﺍﻥ ﻭ ﺷﺒﺎﻥ، ﭼﺸﻢ ﺑﺮﺍﻩ ﺍﻣﺎﻡ ﻧﺎﭘﻴﺪﺍ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ‌ﺁﻣﺪﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﻭ ‫ﺭﻭﺯﯼ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ «ﻋﺠﻞ‌ﺍﷲ ﻓﺮﺟﻪ» ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ، و هرکسی از درون دل آرزو میکرد که زمان آن امام را دریابد و در پیش ﺭﻭﻳﺶ ﺷﻤﺸﻴﺮ ﺯﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺍﻭ ﮐﺸﺘﻪ ﮔﺮﺩﺩ. ﻭ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﮐﻪ ﻣﻴﺸﻨﻴﺪﻧﺪ ﺍﻣﺎﻡ ﭘﻴﺪﺍ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻣﻼﻳﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺍﻭ ﺩﺭ ﮐﻮﺷﺶ ‫ﻣﻴﺪﻳﺪﻧﺪ، ﻧﺸﺪﻧﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺘﮑﺎﻥ ﻧﻴﺎﻳﻨﺪ ﻭ ﺑﺸﻮﺭ ﻭ ﺧﺮﻭﺵ ﺑﺮﻧﺨﻴﺰﻧﺪ.

ﺭﺍﺳﺘﺴﺖ ﮐﻪ ﻳﮏ ﺩﺷﻮﺍﺭﯼ ﭘﻴﺶ ﻣﻴﺂﻣﺪ، ﻭ ﺁﻥ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺎﻳﺴﺘﯽ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺣﺴﻦ ﻋﺴﮕﺮﯼ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﮑﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ‫ﺁﻳﺪ. ﻭﻟﯽ ﺷﻴﺦ ﺍﺣﻤﺪ ﺍﻳﻦ ﺩﺷﻮﺍﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﻴﺮﻭﺍﻧﺶ ﺁﺳﺎﻥ ﮔﺮﺩﺍﻧﻴﺪﻩ ﻭ ﺭﺍﻩ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﺑﻨﺎﻡ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻥ ‫ﺑﺮﺧﻴﺰﺩ ﺑﭙﺬﻳﺮﻧﺪ، ﻭ ﭼﻨﻴﻦ ﭘﻴﺪﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮﯼ ﺍﺯ ﮔﺮﻭﻧﺪﮔﺎﻥ ﺑﺒﺎﺏ ﺍﺯ ﻣﻴﺎﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﻴﺰ ﺍﺯ ﺷﻴﺨﻴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻩ‌ﺍﻧﺪ، ﻭ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻧﻴﺰ ‫ﭘﻴﺮﻭﯼ ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻥ ﮐﺮﺩﻩ‌اند.

‫ﻫﺮﭼﻪ ﻫﺴﺖ ﻣﺮﺩﻡ ﺳﻴﺪ ﺑﺎﺏ ﺭﺍ ﻧﺪﻳﺪﻩ ﻭ ﺳﺨﻨﯽ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻧﺸﻨﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﮕﻮﻳﻴﻢ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﺮﻭﻳﺪﻩ‌ﺍﻧﺪ. ﺳﻴﺪ ﺑﺎﺏ ﺭﺍ ﺍﺯ ﮔﺎﻡ ‫ﻧﺨﺴﺖ، ﺩﻭﻟﺘﻴﺎﻥ ﺑﺰﻳﺮ ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﯽ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺮﺱ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﻭﺭ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﮐﻤﺘﺮ ﮐﺴﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ. ﺍﺯ ﮔﻔﺘﻪ‌ﻫﺎﻳﺶ ﻫﻢ ﺩﺭ ‫ﺁﻧﺮﻭﺯﻫﺎ ﺟﺰ ﺗﻔﺴﻴﺮ ﺳﻮﺭﻩ ﮐﻮﺛﺮ ﻭ ﻳﺎ ﻋﺮﺑﯽ‌ﺑﺎﻓﻴﻬﺎﯼ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﺍﺯ ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﻧﻤﻴﺒﻮﺩ، ﻭ ﺍﻳﻦ ﮔﻔﺘﻪ‌ﻫﺎ ﻧﻪ ﭼﻴﺰﻳﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ‫ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻨﺎﻳﺪ ﻭ ﻣﺎﻳﻪ ﺗﮑﺎﻥ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ. ‫

ﭘﺲ ﭘﻴﺪﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺷﻮﺭ ﻭ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﻼﻳﺎﻥ ﺷﻴﺨﯽ ﻭ ﺩﺭ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﭘﻨﺪﺍﺭﻫﺎﯼ ﮐﻬﻦ ﻭ ﻧﻮ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻣﻴﺒﻮﺩﻩ، ﻧﻪ ‫ﻧﺘﻴﺠﻪ ﺷﺎﻳﻨﺪﮔﯽ ﻳﺎ ﺭﺍﺳﺘﮕﻮﻳﯽ ﺳﻴﺪ ﺑﺎﺏ. ﺍﻳﻦ ﺷﻮﺭ ﻭ ﺗﮑﺎﻥ ﺑﺪﺭﻭﻏﺴﺎﺯﻳﻬﺎﯼ ﻋﺜﻤﺎﻥ‌ﺑﻦ‌ﺳﻌﻴﺪ ﻭ ﺣﺴﻴﻦ‌ﺑﻦ‌ﺭﻭﺡ ﻭ ﻣﺤﻤﺪﺑﻦ‌‫ﻋﻠﯽ ﺳﻴﻤﺮﯼ ﻭ ﺑﺒﺎﻓﻨﺪﮔﻴﻬﺎﯼ ﺷﻴﺦ ﺻﺪﻭﻕ ﻭ ﺷﻴﺦ ﻣﻔﻴﺪ ﻭ ﻣﺠﻠﺴﯽ، ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺑﮕﺰﺍﻓﮕﻮﻳﻴﻬﺎﯼ ﺷﻴﺦ‌ﺍﺣﻤﺪ ﻭ ﺳﻴﺪﺭﺷﺘﯽ ‫ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﺴﺘﮕﯽ ﻣﻴﺪﺍﺷﺘﻪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﭘﻴﺪﺍﻳﺶ ﺳﻴﺪ ﺑﺎﺏ ﻭ ﺩﻋﻮﻳﻬﺎﯼ ﺍﻭ. ﺍﻳﻦ ﭼﻴﺰﻳﺴﺖ ﮐﻪ ﺟﺎﯼ ﻫﻴﭻ ﮔﻔﺘﮕﻮ ﻧﻤﻴﺒﺎﺷﺪ.

‫ﻳﮏ ﭼﻴﺰ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﻴﮕﻤﺎﻥ ﺩﺭ ﺷﻮﺭ ﻭ ﺗﮑﺎﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺣﺎﻝ ﻧﺎﺗﻮﺍﻧﯽ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﻭ ﻧﻮﻣﻴﺪﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺁﻥ ‫ﺑﻮﺩﻩ. ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻓﺘﺤﻌﻠﻴﺸﺎﻩ ﮐﻪ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﺎ ﺭﻭﺱ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﻣﻴﺒﻮﺩ ﻭ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﻗﻔﻘﺎﺯ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻔﺪﻩ ﺷﻬﺮ ﺣﮑﻤﺮﺍﻥ‌ﻧﺸﻴﻦ ﺁﻥ ﺍﺯ ‫ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ، ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﺷﻤﺎﻝ ﺑﺎ ﺩﻭﻟﺖ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺗﻮﺍﻧﺎﯼ ﺁﺯﻣﻨﺪﯼ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﮔﺮﺩﻳﺪﻩ‌ﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﺴﻮ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﺭ ‫ﻓﺸﺎﺭ ﻭ ﺳﺨﺘﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻮﺩ. ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺤﻤﺪﺷﺎﻩ ﮐﻪ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﻟﺸﮑﺮ ﺑﺴﺮ ﻫﺮﺍﺕ ﮐﺸﻴﺪ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺟﻨﮕﻬﺎ ﻭ ﺧﻮﻧﺮﻳﺰﻳﻬﺎﯼ ‫ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻫﻨﮕﺎﻣﻴﮑﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺖ ﺑﺸﻬﺮ ﺩﺳﺖ ﻳﺎﺑﺪ، ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﻧﮕﻠﻴﺴﻴﺎﻥ ﺳﺮ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﮐﺸﺘﻴﻬﺎﺷﺎﻥ ﺑﺠﻨﻮﺏ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﺎ ﻓﺸﺎﺭ ﻭ ﺑﻴﻢ ‫ﺩﺍﺩﻥ، ﻣﺤﻤﺪﺷﺎﻩ ﺭﺍ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﮔﺮﺩﺍﻧﻴﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﻫﺮﺍﺕ ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩﺩ، ﺍﻳﻨﺰﻣﺎﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﺟﻨﻮﺏ ﻧﻴﺰ ‫ﺑﺎ ﺩﻭﻟﺖ ﻧﻴﺮﻭﻣﻨﺪ ﻭ ﺁﺯﻣﻨﺪ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﮔﺮﺩﻳﺪﻩ‌ﺍﻧﺪ. ﺩﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻳﮏ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﻧﺎﺗﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺩﻭ ﺩﻭﻟﺖ ﺗﻮﺍﻧﺎ ‫ﺳﺮﻧﻮﺷﺘﯽ ﺟﺰ ﻧﺎﺑﻮﺩﯼ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺷﺖ. ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺯﻣﺎﻧﻬﺎ ﻣﺤﻤﺪﺷﺎﻩ ﻧﺎﺧﻮﺵ ﺷﺪﻩ ﮐﻤﺘﺮ ﺑﮑﺎﺭ ﻣﻴﭙﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭ ﺭﺷﺘﻪ ‫ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﮐﺸﻮﺭ ﺑﺪﺳﺖ ﺣﺎﺟﯽ ﻣﻴﺮﺯﺍ ﺁﻗﺎﺳﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺟﺰ ﻧﺎﺗﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﻧﺎﺷﺎﻳﻨﺪﮔﯽ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺩﻳﺪﻩ ﻧﻤﻴﺸﺪ، ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻴﮑﺒﺎﺭ ﺍﺯ ‫ﺩﻭﻟﺖ ﻧﻮﻣﻴﺪ ﮔﺮﺩﻳﺪﻩ ﻭ ﭼﻮﻥ ﭘﻨﺎﻫﮕﺎﻫﯽ ﺟﺰ ﺍﻣﺎﻡ ﻧﺎﭘﻴﺪﺍ ﻭ ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﻭ ﺭﻭﺯﻧﻪ ﺍﻣﻴﺪﯼ ﺟﺰ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﭘﻴﺪﺍﻳﺶ ﺍﻭ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻴﻴﺎﻓﺘﻨﺪ، ‫ﺍﺯﻳﻨﺮﻭ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽ ﺑﺂﻥ ﺍﻣﺎﻡ ﻭ ﭘﻴﺪﺍﻳﺶ ﺍﻭ ﻫﺮﭼﻪ ﻓﺰﻭﻧﺘﺮ ﮔﺮﺩﻳﺪﻩ ﻭ ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺭﺍ ﻣﺮﺩﻡ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﻭ ﺟﻮﻳﺎﻥ ﮐﺴﯽ ﻣﻴﺒﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ‫ﺑﭽﻨﺎﻥ ﺩﻋﻮﺍﻳﯽ ﺑﺮﺧﻴﺰﺩ.

ﻣﻴﺘﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﺑﺎﺏ ﺑﻴﮏ ﺯﻣﻴﻨﻪ ﺩﺭﭼﻴﺪﻩ ﻭ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺁﻣﺎﺩﻩ‌ﺍﯼ ﺭﺳﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺷﺎﻳﻨﺪﮔﯽ ﺩﺍﺷﺘﯽ ﻳﮏ ﮐﺎﺭ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﻪ ‫ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺭﺳﺎﻧﻴﺪﯼ. ﺑﺎﺏ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺷﻴﺮﺍﺯ ﺑﻪ ﺑﺰﻡ ﺣﺴﻴﻨﺨﺎﻥ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﮕﻔﺘﮕﻮ ﮐﺸﻴﺪﻧﺪ، ﺍﮔﺮ ﺑﺠﺎﯼ ﻋﺮﺑﻴﻬﺎﯼ ﻏﻠﻂ ﮐﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺭﻳﺸﺨﻨﺪ ‫ﻣﻼﻳﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻳﺪﻩ‌ﺎ ﺧﻮﺍﺭ ﮔﺮﺩﺍﻧﻴﺪ، ﺑﺴﺨﻨﺎﻥ ﭘﺮ ﻣﻐﺰ ﺍﺭﺟﺪﺍﺭﯼ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﯽ ﻭ ﮔﻤﺮﺍﻫﻴﻬﺎﯼ ﻣﻼﻳﺎﻥ ﻭ ‫ﺳﺘﻤﮕﺮﻳﻬﺎﯼ ﺩﺭﺑﺎﺭﻳﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺧﺸﺎﻥ ﮐﺸﻴﺪﯼ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﮔﯽ ﺩﻭﻟﺖ ﻭ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﮐﺸﻮﺭ ﺳﺨﻦ ﺭﺍﻧﺪﯼ، ﻫﺮ ﺁﻳﻴﻨﻪ ﺳﺮﮔﺬﺷﺘﺶ ﺁﻥ ﻧﺒﻮﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﻭ ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﯽ ﺷﻮﺭ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯼ ﺑﺮﺍﻧﮕﻴﺰﺩ ﻭ ﺩﻭﻟﺖ ﻗﺎﺟﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻧﺪﺍﺯﺩ. ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﺑﺲ ‫ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﻩ ﻭ ﺑﻴﻤﺎﻳﻪ ﻣﻴﺒﻮﺩ، ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺍﺯ ﭼﻨﻴﻦ ﺯﻣﻴﻨﻪ ﺍﯼ ﺳﻮﺩ ﺟﻮﻳﺪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻭ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﮑﺸﺘﻦ ﺩﺍﺩ.

ﺍﺯ ﭼﻴﺰﻫﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﺑﻬﺎﺋﻴﺎﻥ ﺑﺮﺥ ﺟﻬﺎﻥ ﻣﻴﮑﺸﻨﺪ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻗﺮﻩ‌ﺍﻟﻌﻴﻦ ﻭ ﺳﺮﮔﺬﺷﺖ ﺍﻭﺳﺖ. ﺩﺭ ﭼﻨﺎﻥ ﺯﻣﺎﻧﻴﮑﻪ ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﺰﺍﺭ ‫ﻣﺮﺩﻡ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺳﻮﺍﺩ ﻧﻤﻴﺪﺍﺷﺘﻨﺪ، ﺍﻳﻦ ﺯﻥ ﺩﺭﺱ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﻭ ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺎﻳﺎﻥ ﺑﺸﻤﺎﺭ ﻣﻴﺮﻓﺘﻪ. ﺁﻧﮕﺎﻩ ﭼﻮﻥ ﺑﺒﺎﺏ ﮔﺮﻭﻳﺪﻩ ﺑﻴﮑﺒﺎﺭ ‫ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺷﻮﻫﺮ ﻭ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﺴﺘﻪ ﻭ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺳﺮ ﺑﮑﻮﻩ ﻭ ﺑﻴﺎﺑﺎﻥ ﻧﻬﺎﺩﻩ ﻭ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺭ ﺁﻧﺮﺍﻩ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪﻩ.

‫ﻣﻴﮕﻮﻳﻴﻢ: ﺭﺍﺳﺘﺴﺖ. ﻗﺮﻩ‌ﺍﻟﻌﻴﻦ ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﺯﻧﺎﻥ ﮐﻢ‌ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﻮﺩﻩ. ﭼﻪ ﺩﺭﺱ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﺍﻭ ﻭ ﭼﻪ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ‫ﺟﺴﺘﻨﺶ ﺷﮕﻔﺖ‌ﺁﻭﺭ ﻣﻴﺒﺎﺷﺪ. ﻳﮏ ﮐﺲ ﻧﺎﺁﮔﺎﻩ ﭼﻮﻥ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺭﺍ ﺷﻨﻮﺩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮔﻔﺖ: «ﭼﻪ ﺑﻮﺩﻩ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺑﺎﺏ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ‫ﺯﻥ ﺭﺍ ﺑﺪﻳﻨﺴﺎﻥ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﮔﺮﺩﺍﻧﻴﺪﻩ؟..» ﻭ ﮔﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﺏ ﺭﺍ ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﺑﻮﺩﻩ.

ﺍﻳﻦ ﮔﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﺎ ﻧﻴﺰ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻴﻤﯽ ﺑﺮﺩ. ﭼﻴﺰﻳﮑﻪ ﻫﺴﺖ ﻣﺎ ﻧﺎﺁﮔﺎﻩ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ‌ﺍﻳﻢ. ﻣﺎ ﺍﺯ ﻳﮑﺴﻮ ﮔﻔﺘﻪ‌ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺏ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ‫ﻣﻴﺪﺍﺭﻳﻢ ﻭ ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﻴﺸﻨﺎﺳﻴﻢ. ﺍﺯ ﻳﮑﺴﻮ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﻗﺮﻩ‌ﺍﻟﻌﻴﻦ ﺁﮔﺎﻫﻴﻢ ﻭ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺎﻳﻪ ﺩﻳﻮﺍﻧﮕﯽ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﻩ ﻣﻴﺪﺍﻧﻴﻢ. ‫ﺍﻳﻨﺴﺖ ﮔﻤﺎﻥ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﻧﺘﻮﺍﻧﻴﻢ ﺑﺮﺩ.

‫ﻣﺎ ﻧﻴﮏ ﻣﻴﺪﺍﻧﻴﻢ ﮐﻪ ﺳﻴﺪ ﺑﺎﺏ ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ‌ﺍﯼ ﺟﺰ ﺁﻥ ﻋﺮﺑﻴﻬﺎﯼ ﻏﻠﻂ ﻭ ﺑﻴﻤﻌﻨﯽ ﻧﻤﻴﺪﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺑﻴﻤﺎﻳﻪ ﻣﻴﺒﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻫﺮ ‫ﺁﺯﻣﺎﻳﺸﯽ ﺳﺮﺍﻓﮑﻨﺪﻩ ﻭ ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﻴﺂﻣﺪﻩ. ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺗﻬﻴﺪﺳﺖ ﻣﻴﺒﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺩﻟﻴﻞ ﻣﻴﺂﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﻣﻴﮕﻔﺘﻪ: «ﻧﺎﻡ ﻣﻦ ﻋﻠﻴﻤﺤﻤﺪ ﺩﺭ ‫ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺍﺑﺠﺪﯼ ﺑﺎ ﺭﺏ ﻳﮑﻴﺴﺖ». ﺍﻳﻨﺮﺍ ﺩﻟﻴﻞ ﺑﻤﻬﺪﻳﮕﺮﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﻴﺂﻭﺭﺩﻩ.

‫ﺍﺯ ﺁﻧﺴﻮ ﺍﺯ ﺩﺭﺳﻬﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﻗﺮﻩ‌ﺍﻟﻌﻴﻦ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺴﺘﻪ‌ﻫﺎﯼ ﺍﻭ ﺁﮔﺎﻫﻴﻢ ﮐﻪ ﭼﻪ ﻣﻴﺒﻮﺩﻩ ﻭ ﺷﻌﺮﻫﺎﻳﯽ ﺍﺯﻭ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ‫ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﻴﮏ ﻣﻴﺮﺳﺎﻧﺪ ﺩﺭ ﻣﻐﺰ ﺍﻭ ﭼﻪ ﭼﻴﺰﻫﺎﻳﯽ ﺁﮐﻨﺪﻩ ﻣﻴﺒﻮﺩﻩ ﻭ ﻫﻤﻴﻦ ﭼﻴﺰﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺘﮑﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻩ. ﺷﻌﺮﻫﺎﯼ ﺩﺭﻫﻢ (ﻣﻠﻤﻊ) ‫ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺍﺯ ﻗﺮﻩ‌ﺍﻟﻌﻴﻦ ﺍﺳﺖ[۴] ﻭ ﻣﺎ ﭼﻮﻥ ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﻴﻢ ﺍﺯﻭ ﻧﻴﺰ ﻳﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﺑﺎﺷﺪ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﻴﺂﻭﺭﻳﻢ:

  جذبات شوقک الجمت بسلاسل الغم و البلا  
  همه عاشقان شکسته دل که دهند جان بره بلا  
  اگر آن صنم ز ره ستم پی کشتن من بیگنه  
  لقد استقام بسیفه فلقد رضیت بما رضی  
  تو بملک و جاه سکندری من و راه رسم قلندری  
  اگر آن خوشست تو درخوری وگر این بدست مرا سزا  
  بگذر ز منزل ما و من بنما بملک فنا وطن  
  فاذا فعلت بمثل ذا فلقد بلغت بما تشا  
  سحری نگار ستمگرم قدمی نهاد به بسترم  
  فاذا رأیت جماله طلع الصباح کانما  
  لمعات وجهک اشرقت و شعاع طلعتک اعتلی  
  ز چه روالست بربکم نزنی بزن که بلی بلی  
  ز جواب طبل الست او ز ولا چو کوس بلا زدند  
  همه خیمه زد بدر دلم سپه غم و حشم بلا  
  چه خوش آنکه آتش حیرتی ز نیم به قله طور دل  
  فصککته و جلعته متد کد کا متزلزلا  
  پی خوان دعوت عشق او همه شب ز خیل کروبیان  
  رسد این سفیر مهیمنی که گروه غمزده الصلا  
  من و وصف آن شه خوبرو که زدند صلای بلا برو  
  بنشاط و قهقهه شد فرو که انا الشهید به کربلا  
  چو شنید ناله مرگ من پی ساز من شده برگ من  
  فمشی الا مهر ولا و یکی علی مجلجلا  
  هله ای گروه امانیان بکشید هلهله این زمان  
  که ظهور دلبر ما عیان شده فاش و ظاهر و برملا  
  گرتان بود طمع لقا ورتان بود هوس بقا  
  ز وجود مطلقه مطلقا بر آن صنم بشوید لا  
  تو کمان کشیده و در کمین که زنی به تیر من حزین  
  همه غمم بود از همین که خدا نکرده کنی خطا  
  تو که فلس ماهی حیرتی چه زنی ز بحر وجود دم  
  بنشین چو طوطی و دمبدم بشنو خروش نهنگ لا  

‫درس خواندن قره‌العین چنین بوده: ‬پدر او حاجی ملاصالح و عموهایش حاجی ملامحمدتقی و حاجی ملاعلی‬ ‫از مجتهدان بزرگ آنزمان بوده‌اند و در قزوین دستگاهی بزرگ داشته‌اند‪ .‬دو مدرسه در پهلوی خانه‌هاشان بنیاد‬ ‫گزارده بوده‌اند‪ ،‬یکی بزرگ برای طلبه‌ها و دیگری کوچک برای فرزندان و بستگان خودشان (که این مدرسه‌ها ‫اکنون هم برپاست و نویسنده آنها را دیده‌ام). ‬‬ ‫ملامحمدتقی همانست که هنگامیکه شیخ احمد احسایی بقزوین آمده بود او را تکفیر کرد و هیاهوی بزرگی ‫در سراسر ایران براه انداخت‪ .‬با اینحال برادرش حاجی ملاعلی و یکی از خویشانش حاجی ملا عبدالوهاب از‬ ‫شاگردان شیخ احمد و از پیروان او میبودند (ملاعلی سپس از پیروان باب نیز گردید). ‬‬ ‫قره‌العین از بچگی درس خوانده و چون همیشه در میانه عموها و عموزادگان و پدر و برادرانش که گروهی ‫میبودند «مباحثه‌ها» میرفته از آنها بهره جسته‪ .‬چون مدرسه کوچک خانوادگی بخانه‌شان پیوسته و در میانه راهی باز ﻣﻴﺒﻮﺩﻩ، ﺑﺪﺭﺳﻬﺎ ﻧﻴﺰ ﮔﻮﺵ ﺩﺍﺩﻩ. ﺍﺯ ﮐﺸﺎﮐﺶ ﺷﻴﺨﯽ ﻭ ﻣﺘﺸﺮﻉ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺳﺮﭼﺸﻤﻪ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻧﻴﮏ ﺁﮔﺎﻩ ﮔﺮﺩﻳﺪﻩ، ‫ﻭ ﻫﻤﺎﻧﺎ ﺑﺴﺨﻨﺎﻥ ﺷﻴﺦ ﺍﺣﻤﺪ ﮔﺮﺍﻳﻴﺪﻩ ﻭ ﮔﺮﻭﻳﺪﻩ.

ﺳﭙﺲ ﮔﻮﻳﺎ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺷﻮﻫﺮﺵ (ﺣﺎﺟﯽ ﻣﻼﻣﺤﻤﺪ) ﺑﻌﺮﺍﻕ ﻋﺮﺏ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺴﺨﻨﺎﻥ ﺳﻴﺪﮐﺎﻇﻢ ﺁﺷﻨﺎ ﮔﺮﺩﻳﺪﻩ ﻭ ﺍﺯ ‫ﮐﺴﺎﻧﯽ ﻣﻴﺒﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﭼﺸﻢ ﺑﺮﺍﻩ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻥ ﻭ ﮔﻮﺵ ﺑﺸﻨﻴﺪﻥ ﺁﻭﺍﺯ ﺍﻭ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﻩ. ﺍﻳﻨﺴﺖ ﻫﻤﺎﻧﮑﻪ ﭘﻴﺪﺍﻳﺶ ﺳﻴﺪ ﺑﺎﺏ ﺭﺍ ﺷﻨﻴﺪﻩ، ‫ﭘﻴﺮﻭﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﭘﺬﻳﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﺎ ﻳﮏ ﺷﻮﺭ ﺷﮕﻔﺖ‌ﺁﻭﺭﯼ ﺑﻬﻮﺍﺩﺍﺭﯼ ﺍﺯﻭ ﺑﺮﺧﺎﺳﺘﻪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺎ ﭘﻴﺮﺍﻣﻮﻧﻴﺎﻧﯽ ﺑﺒﻐﺪﺍﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺑﻐﺪﺍﺩ ﺑﻪ ‫ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ‌ﺟﺎ ﺷﻮﺭﯼ ﺑﺮﭘﺎ ﮔﺮﺩﺍﻧﻴﺪﻩ.

‫ﺩﺭ ﻗﺰﻭﻳﻦ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﻴﺰﻳﺴﺘﻪ. ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﭘﻴﺮﻭﺍﻥ ﺑﺎﺏ ﻫﻤﺒﺴﺘﮕﯽ ﻣﻴﺪﺍﺷﺘﻪ. ﺍﻳﻨﺴﺖ ﭼﻮﻥ ﺑﺎﺑﻴﺎﻥ ﺣﺎﺟﯽ ﻣﻼ ‫ﻣﺤﻤﺪﺗﻘﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻋﻤﻮ ﻭ ﭘﺪﺭﺷﻮﻫﺮ ﺍﻭ ﻣﻴﺒﻮﺩ ﮐﺸﺘﻪ‌ﺍﻧﺪ ﻭ ﮔﻤﺎﻥ ﻫﻤﺪﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﻴﺮﻓﺘﻪ، ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ‌ﺍﺵ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺟﺴﺘﻪ ﻭ ﻫﻤﺮﺍﻩ ‫ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﺑﺎﺑﻴﺎﻥ ﺑﺘﻬﺮﺍﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺑﺮﺷﺖ ﺭﻓﺘﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﺨﻬﺎ ﻧﻮﺷﺘﻪ‌ﺍﻧﺪ. ﺁﻧﭽﻪ ﺑﻴﮕﻤﺎﻧﺴﺖ ﺁﻧﺴﺖ ﮐﻪ ‫ﻗﺮﻩ‌ﺍﻟﻌﻴﻦ ﺑﺎﺏ ﺭﺍ ﻧﺪﻳﺪﻩ ﻭ ﺍﺯ ﺳﺨﻨﺎﻥ ﺍﻭ ﻧﻴﺰ ﺟﺰ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﮐﻤﯽ ﻧﺸﻨﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻩ، ﻭ ﺑﻴﮕﻔﺘﮕﻮﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﻮﺭﻳﺪﮔﯽ ﺍﻭ ﺍﺯ ﻣﻐﺰ ﺧﻮﺩﺵ ‫ﻣﻴﺒﻮﺩﻩ، ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﻨﺪﺍﺭ ﻫﺰﺍﺭﺳﺎﻟﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﻴﺒﻮﺩﻩ، ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﺎﻓﻨﺪﮔﻴﻬﺎﯼ ﺳﻴﺪﮐﺎﻇﻢ ﻣﻴﺒﻮﺩﻩ. ﺍﺯ ﺁﻥ ﺷﻌﺮﻫﺎﻳﺶ ﻧﻴﮏ ﭘﻴﺪﺍﺳﺖ ﮐﻪ ‫ﺩﺭ ﻣﻐﺰ ﺍﻭ ﺑﺪﺁﻣﻮﺯﻳﻬﺎﯼ ﺷﻴﻌﻴﺎﻥ ﻭ ﭘﻨﺪﺍﺭﻫﺎﯼ ﺻﻮﻓﻴﺎﻥ ﻭ ﺑﺎﻓﻨﺪﮔﻴﻬﺎﯼ ﻣﻐﺰﺁﺷﻮﺏ ﺳﻴﺪﮐﺎﻇﻢ ﺩﺭﻫﻢ ﺁﻣﻴﺨﺘﻪ ﻭ ﺗﮑﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﻭﯼ ‫ﭘﺪﻳﺪ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻩ. ﺁﻥ ﺟﺎﻳﮕﺎﻩ ﭘﻨﺪﺍﺭﯼ ﺍﻣﺎﻣﺎﻥ ﻭ ﺟﺎﻧﻔﺸﺎﻧﯽ ﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﮔﺬﺷﺘﮕﯽ ﮐﻪ «ﻳﮏ ﺷﻴﻌﯽ ﺧﺎﻟﺺ» ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺁﻧﺎﻥ ‫ﺑﺎﻳﺴﺘﯽ ﺑﻮﺩ، ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﭘﻴﺪﺍﻳﺶ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻥ ﻭ ﺷﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﻴﻌﻴﺎﻥ ﺩﺭ ﭼﻨﺎﻥ ﺭﻭﺯﯼ ﭘﺪﻳﺪﺍﺭ ﺑﺎﻳﺴﺘﯽ ﮔﺮﺩﻳﺪ، ﭘﻨﺪﺍﺭ «ﻭﺣﺪﺕ ‫ﻭﺟﻮﺩ» ﻭ ﮐﻮﺷﺶ ﺑﻪ «ﻓﻨﺎ ﻓﯽ‌ﺍﷲ» ﺻﻮﻓﻴﺎﻥ ﮐﻪ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﻫﺮ «ﺍﻧﺴﺎﻥ ﮐﺎﻣﻞ» ﺷﻤﺮﺩﻩ ﻣﻴﺸﺪ، ﻭ «ﻋﺸﻖ» ﺑﻴﻨﺎﻡ ﻭ ﻧﺸﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ‫ﺷﻌﺮﻫﺎﯼ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺁﺏ ﻭ ﺗﺎﺏ ﭘﻴﺎﭘﯽ ﻳﺎﺩﺵ ﺭﻓﺘﻪ، ﭼﻴﺰﻫﺎﻳﯽ ﻣﻴﺒﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺍﻳﻦ ﺷﻴﺮﺯﻥ ﺟﺎ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺎﺁﺳﻮﺩﻩ ‫ﻣﻴﮕﺮﺩﺍﻧﻴﺪﻩ. ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮﻫﺎ ﻧﻤﻮﻧﻪ‌ﺍﯼ ﺍﺯ ﻧﺎﺁﺳﻮﺩﮔﯽ ﻣﻐﺰ ﺍﻭﺳﺖ. ﺳﺨﻨﺎﻥ ﺗﻨﺪﻳﺴﺖ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺷﻮﺭﻳﺪﮔﯽ ﮔﻮﻳﻨﺪﻩ‌ﺍﺵ ﺭﺍ ‫ﻣﻴﺮﺳﺎﻧﺪ.. ﻭﻟﯽ ﭼﻪ ﻣﻌﻨﺎﻳﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺭﻣﻴﺂﻳﺪ؟!.. ﺭﻭﯼ ﺳﺨﻨﺶ ﺑﺎ ﮐﻪ ﻣﻴﺒﻮﺩﻩ؟!.. ﺑﻪ ﮐﻪ ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ: «ﺯ ﭼﻪ ﺭﻭﺍﻟﺴﺖ ﺑﺮﺑﮑﻢ ﻧﺰﻧﯽ ‫ﺑﺰﻥ ﮐﻪ ﺑﻠﯽ ﺑﻠﯽ»؟!.. ﮐﻪ ﺭﺍ ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ: «ﭼﻮ ﺷﻨﻴﺪ ﻧﺎﻟﻪ ﻣﺮﮒ ﻣﻦ ﭘﯽ ﺳﺎﺯ ﻣﻦ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺮﮒ ﻣﻦ»؟!.. ﺑﻪ ﮐﻪ ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ: «ﺑﮕﺬﺭ ﺯ ‫ﻣﻨﺰﻝ ﻣﺎ ﻭ ﻣﻦ ﺑﻨﻤﺎ ﺑﻔﻠﮏ ﻓﻨﺎ ﻭﻃﻦ»؟!.. ﻳﮏ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﮕﻮﻳﻢ: ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺳﺨﻨﺎﻥ ﭼﻪ ﻣﻌﻨﺎﻳﯽ ﻣﻴﺘﻮﺍﻥ ﻓﻬﻤﻴﺪ؟!.. ﮔﻮﻳﻨﺪﻩ ﺍﻭ ﺭﺍ ‫ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻪ ﺭﺍﻫﯽ ﻭ ﭼﻪ ﺑﺎﻭﺭﯼ ﺗﻮﺍﻥ ﺷﻨﺎﺧﺖ؟!.. ﺑﮕﺬﺭﻳﺪ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﺍﻳﺮﺍﻧﻴﺎﻥ ﺧﻮ ﮔﺮﻓﺘﻪ‌ﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺷﻌﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ «ﻣﻀﻤﻮﻧﮑﯽ» ﺑﺎﺷﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﻭ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﻧﺪ، ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺧﻮﯼ ﺍﻳﺮﺍﻧﯽ ﺩﺭﮔﺬﺭﻳﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﺍﻩ ﺑﻴﺎﻳﻴﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮﻫﺎ ﭼﻪ ‫ﻣﻌﻨﺎﻳﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﻓﻬﻤﻴﺪ؟!.. ﮔﻮﻳﻨﺪﻩ‌ﺍﺵ ﭼﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻪ ﻭ ﭼﻪ ﺭﺍﻫﯽ ﺭﺍ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺮﺩﻩ؟!.. ﺩﺭ ﺍﻳﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻫﻴﺪ ﺩﻳﺪ ﺟﺰ ‫ﺳﺨﻨﺎﻥ ﺁﺷﻔﺘﻪ ﻭ ﺷﻮﺭﺍﻧﮕﻴﺰﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻳﮏ ﻣﻐﺰ ﺁﺷﻔﺘﻪ ﻭ ﺷﻮﺭﻳﺪﻩ‌ﺍﯼ ﺗﺮﺍﻭﻳﺪﻩ ﻧﻤﻴﺒﺎﺷﺪ.

ﭼﻨﺎﻧﮑﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻗﺮه‌ﺍﻟﻌﻴﻦ ﺷﮕﻔﺖ‌ﺁﻭﺭ ﺍﺳﺖ. ﻭﻟﯽ ﺩﻟﻴﻠﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﺴﻮﺩ ﮐﻴﺸﻬﺎﯼ ﺑﺎﺑﯽ ﻭ ﺑﻬﺎﻳﯽ ﻧﺘﻮﺍﻥ ﺁﻭﺭﺩ. ﺩﺭ ‫ﮐﻮﺷﺸﻬﺎ ﻧﻴﺰ ﺯیﺎﻥ ﻗﺮﻩ‌ﺍﻟﻌﻴﻦ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﺳﻮﺩﺵ ﻧﺒﻮﺩﻩ. ﺩﺭ ﺟﺴﺘﻦ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﻭ ﻫﻤﺮﺍﻫﻴﺶ ﺑﺎ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻭ ﺁﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺩﺷﺖ ‫ﺑﺪﺷﺖ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﻬﺎﺋﻴﺎﻥ ﭘﻮﺷﻴﺪﻩ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ‌ﺍﻧﺪ، ﺩﺳﺘﺎﻭﻳﺰ ﺩﺷﻤﻨﺎﻥ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﮔﺮﺩﻳﺪﻩ ﺗﺎ ﺩﺳﺘﺎﻭﻳﺰ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ.

‫ﺍﻳﻨﺴﺖ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺑﻬﺎ ﺩﻳﺪﻩ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻋﺒﺪﺍﻟﺒﻬﺎﺀ ﮐﻪ ﺑﻬﺎﺋﻴﺎﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻫﻤﭙﺎﯼ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺯﻫﺮﺍﯼ ﺷﻴﻌﻴﺎﻥ ﻣﻴﺸﻤﺎﺭﻧﺪ، ﺩﺭ ﻧﺎﻣﻪ ‫ﺧﻮﺩ ﺑﺒﻬﺎﺋﻴﺎﻥ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﭼﻨﻴﻦ ﻧﻮﺷﺘﻪ: «ﻗﺮﻩ‌ﺍﻟﻌﻴﻦ ﻳﮑﺪﻓﻌﻪ ﺑﯽ‌ﺣﮑﻤﺘﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯ ﮐﻠﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﻤﻴﺘﻮﺍﻧﻴﻢ ﺑﺪﺭ ﺁﻭﺭﻳﻢ».
Voregha elayeh.png

ورقه علیا خواهر عبدالبهاﺀ‬

‫در میان یاران باب آنکه داستانش شگفت مینماید ملا محمدعلی زنجانیست‪ .‬اینمرد یکی از ملایان بزرگ بشمار‬ ‫میرفته و خود شیخی نمیبوده و با اینحال بباب گرویده و با دولت بجنگ برخاسته‪.‬‬

‫داستان او اینست که در آنزمان یکی از دو تیرگیها میان ملایان‪ ،‬دو تیرگی اخباری با اصولی میبوده‪ .‬یکدسته از‬ ‫ملایان اخباری و یکدسته اصولی میبودند و اینان با یکدیگر دشمنی سختی مینمودند‪ .‬چنانکه میرزا محمد اخباری را با‬ ‫یکتن از شاگردانش در کاظمین کشتند و ریسمان بپاهاشان بسته در کوچه ها کشیدند‪.‬‬

‫در زنجان ملا محمدعلی اخباری‪ ،‬و دیگر ملایان اصولی میبودند‪ ،‬و از اینرو کشاکش و دشمنی در میانه شان‬ ‫میرفت‪ .‬چون ملا محمد علی پیروان بسیار میداشت و خود مرد بیباکی میبود‪ ،‬ملایان و همچنین دولتیان ازو ترسیده‬ ‫نامه ها بتهران نوشتند‪ .‬این در سالهای اخیر محمدشاه میبود و حاجی میرزا آقاسی دستور فرستاد که ملامحمدعلی را‬ ‫گرفتند و بتهران روانه گردانیدند. ‬ملامحمدعلی چند زمانی در تهران میزیست تا چون محمدشاه مرد و در میانه‬ ‫آشفتگی برخاست‪ ،‬فرصت یافته خود را بزنجان رسانید‪.‬‬

‫در زنجان پیروان پیشواز بزرگی کردند‪ .‬ملامحمدعلی چون میدانست دولت او را بحال خود نخواهد گزاشت‪،‬‬ ‫بنگهداری خود پرداخته آشکاره بدولتیان و ملایان دشمنی نشان داد‪ .‬در همان هنگامست که بابیگری آشکار گردانیده‬ ‫و همگی پیروانش آنرا پذیرفته اند‪ ،‬و کم کم کار بجنگ و خونریزی انجامیده‪.‬‬

‫برخی میگویند‪ :‬ملامحمدعلی باوری بباب نمیداشته و بابیگری را دستاویزی برای جنگ با دولتیان و ملایان‬ ‫گرفته بود‪ .‬ولی این نه راستست‪ .‬زیرا محمدعلی مرد ساده و بی نیرنگی میبوده‪ .‬میباید گفت‪ :‬ملامحمدعلی از بس‬ ‫بملایان و دولتیان خشمناک و در پی جنگ و کینه جویی میبوده‪ ،‬‌همدردی و هم سهشی با بابیان او را بباب گروانیده‪.‬‬ ‫‌هرچه هست با آشنایی که ما به بیمایگی و درماندگی باب و بی ارجی گفته های او میداریم نشدنیست که بگوییم‬ ‫ملامحمدعلی از روی فهم و داوری خرد بباب گرویده‪ .‬ملامحمدعلی‪ ،‬چنانکه من نوشته های او را دیده ام[۵] ‬نه آن‬ ‫میبوده که پوچی سخنان باب و غلط بودن آنها را نفهمد‪.‬‬

‫حاجی میرزا جانی در «‬نقطه الکاف» درباره ملامحمدعلی بسخنان بیپایی پرداخته‪ .‬زیرا مینویسد ‪» :‬حقیر در‬ ‫دارالخلافه در منزل محمودخان کلانتر خدمت ایشان رسیدم و آن جناب محبوس بودند بجهت اخلاص کیشی بآن‬ ‫حضرت»‪.‬‬

‫در حالیکه من بیست سال پیش در زنجان در این باره ببازجویی و بازرسی بسیار پرداخته ام و از روی گفته های‬ ‫پیرمردان و از روی برخی یادداشتها این بیگمانست که ملامحمدعلی پیش از رفتن بتهران بابیگری ننموده‪ ،‬و گویا در‬ ‫‌همان هنگام درنگ در تهران است که با باب و پیروان او بهمبستگی پیدا کرده‪.‬‬

‫سپس از زبان خود ملامحمدعلی مینویسد‪» :‬‌همینکه خبر ظهور آن جناب بمن رسید و بقدر یک صفحه کوچک‬ ‫از آیات آن نقطه فرقان را دیدم هوش از سرم بدر شد و بی اختیار در عین اختیار تصدیق حقیت ایشان را نمودم‪ ..‬زیرا‬ ‫که معجزه اشرف پیغمبر را از ایشان دیدم هرگاه انکار میکردم انکار حقیقت مذهب اسلام را کرده بودم»‪ .‬ما نمیدانیم‬ ‫این دروغها را ملامحمدعلی گفته یا حاجی میرزا جانی از خود ساخته‪ .‬اگر این سخنان راست باشد باید بگوییم‬ ‫ملامحمدعلی بیمایه تر و نافهمتر از خود باب میبوده‪ .‬نافهمی و بیمایگی بالاتر از این چه باشد که کسی عربی بافیهای‬ ‫غلط و پوچ باب را با آیه های قرآن بیک ارج شناسد؟!‪ ..‬ما در پیشتر نمونه ای ازگفته های باب در «‬تفسیر سوره کوثر» ‫که آنرا در برابر قرآن و در آغاز کار خود نوشته آوردیم و در اینجا نمونه دیگری را میآوریم تا خوانندگان در پیش‬ ‫چشم دارند‪.‬‬

‫باب در این کتاب پس از آنکه خود سوره را «تفسیر» کرده و یکرشته سخنان پوچ و شگفت آوری بهم بافته‪،‬‬ ‫دوباره بازگشته و بیکایک حرفهای آن «تفسیر» آغازیده که درباره الف چنین می نویسد‪:‬‬

‫ثم الالف القائمه علی کل نفس التی تعالت و استعالت و نطقت و استنطقت و دار و استدارت و اضائت‬ ‫فاستضائت و افادت و استفادت و اقامت و استقامت و اقالت و استقالت و سعرت و استسعرت و تشهقت و استشهقت و‬ ‫تصعقت و استصعقت و تبلبلت و استبلبلت و ان فی الحین اذن اﷲ لها فتلجلجت ثم فاستلجلجت و تلالئت ثم فاستلا‬ ‫لئت و قالت با علی صوتها تلک شجره مبارکه طابت و طهرت و ذکت و علت نبتت من نفسها بنفسها لنفسها الی‬ ‫نفسها‪...‬‬

‫یک نکته در کار بهائیگری و بابیگری آنست که این کیشها در میان شیعیگری پدید آمده و کسانی که بآنها‬ ‫میگروند‪ ،‬راستی آنست که از میان پندارهایی درآمده بمیان پندارهایی میافتند‪.‬‬

‫بلکه راستی آنست که داستان امام ناپیدا در شیعیگری گرهی در رشته اندیشه هاست‪ .‬کسی را میگویند هزار‬ ‫سالست زنده است‪ .‬چگونه کسی هزارسال زنده تواند ماند؟!‪ ..‬خدا چرا کسی را هزارسال زنده نگه داشته تا روزی‬ ‫بیرون آوردش؟!‪ ..‬مگر نمیتوانسته همان هنگامی که بیرون خواهد آورد بیافریدش؟!‪ ..‬پس از همه اینها‪ ،‬چرا بیرون‬ ‫نمیآید؟!‪ ..‬تا کی باید لابه کرد و بیرون آمدنش را خواست؟!‪ ..‬در بابیگری و بهائیگری باری اینها نیست‪ .‬این یکی از‬ ‫شوندهاییست که مایه رواج این کیشها شده‪.‬‬

Mirza agha khan kermani.png

‫میرزا آقاخان کرمانی‌‬

‫‫میرزا آقاخان از کسانی میبوده که بکیشهای گوناگون‫

‫رفته و بیرون میآمده اند‪ .‬زمانی نیز در قبرس از ازلیان‬

‫شمرده میشده و خواهر ازل را گرفته بوده‪ .‬لیکن سپس از

‫ازلیگری بازگشته و داستان پایان زندگی او و شیخ احمد‬‬‬

‫روحی در تاریخ مشروطه آورده شده‪.‬‬

‫چیزی که هست در بابیگری و بهائیگری نیز گره های دیگری هست‪ .‬از اینرو کسانی که از شیعیگری گریخته‪،‬‬ ‫بابی یا بهایی میشوند کمتر یکی پایدار میمانند‪ .‬بارها شده که بشیعیگری بازگشته یا بیکبار بیدین گردیده اند‪ .‬بهائیان‬ ‫که اکنون هستند بیشترشان فرزندان بابیان و بهائیان پیشگام میباشند‪ .‬یکدسته هم از جهودیگری یا از زردشتیگری بآنان‬ ‫پیوسته اند که میباید گفت از دست پندارهای کهن کیشهای خود بتنگ آمده پناه به این پندارهای تازه آورده اند‪.‬‬

‫از کسانی که ببابیگری رفته و از آن بازگشته اند یکی میرزا آقاخان کرمانی و دیگری همشهری او میرزا احمد‬ ‫روحیست‪ .‬اینان بجزیره قبرس رفته اند و میرزا آقاخان خواهر ازل را بزنی گرفته‪ .‬کتاب «هشت بهشت» که تاریخ‬ ‫بابیگریست از یکی از اینهاست‪ .‬با اینحال هر دو از بابیگری برگشته اند که در پایان زندگانیشان از شاگردان سید‬ ‫جمال الدین اسدآبادی شمرده میشده اند و بهمین نام کشته شده اند‪.‬‬[۶]

Shaikh ahmad rouhi.png

‫شیخ احمد روحی‌‬

‫شیخ احمد همشهری میرزا آقاخان و همراه او میبوده‪ .‬این‬

‫‫‫نیز بقبرس رفته و خواهر ازل را گرفته بوده‪ .‬این نیز سپس از‬

‫‫‫‫ازلیگری بازگشته و بنام اینکه از پیروان سیدجمال میباشد‪،‬‬

‫‫‫‫‫‌همراه میرزا آقاخان و خبیرالملک در تبریز کشته شده اند‪.‬‬

‫آنچه در پایان کتاب می باید نویسم آنست که از سه یا چهار سال پیش نوشته ای بنام «یادداشتهای کینیاز‬ ‫دالغورکی» بمیان آمده که »زنجیر خوشبختی« گردانیده شده و کسانی نسخه هایی برداشته به این و آن میفرستند‪.‬‬ ‫بتازگی نیز دو سه روزنامه آن را بچاپ رسانیدند‪ .‬کوتاهشده آن اینست که پرنس دالغورکی در سال ‪۱۲۴۶) ۱۸۳۱‬‬ ‫قمری) که زمان فتحعلیشاه میبوده به ایران آمده که کارکن سفارت روس میبوده‪ .‬ولی در اینجا در نزد ملایی بنام شیخ‬ ‫محمد بدرس خواندن پرداخته و اسلام آشکار گردانیده که رخت ملایی میپوشیده و زن مسلمان گرفته و بمیان‬ ‫مسلمانان آمد و رفت میکرده‪ .‬لیکن در نهان همچنان کارکن دولت خود میبوده و بجاسوسی میپرداخته‪ .‬اینست با‬ ‫کسانی که آشنا گردیده (که از جمله میرزا حسینعلی نوری و برادرش میرزا یحیی بوده اند) همگی را با دادن پول‬ ‫بجاسوسی وا میداشته و کارهایی بزیان ایران میکرده‪.‬‬

‫چنانکه چون فتحعلیشاه مرده و محمدشاه بجای او نشسته و قایم مقام با حکیم احمد نامی از ملایان تهران چنین‬ ‫میخواسته اند پادشاهی را از قاجاریان ترک در آورده بخاندان زندی بازگردانند‪ ،‬دالغورکی بدستیاری میرزا حسینعلی‬ ‫از اینداستان آگاه گردیده و بجلوگیری کوشیده‪ .‬بدینسان که با دست میرزا حسینعلی زهر بحکیم احمد خورانیده و‬ ‫محمدشاه را از چگونگی آگاهانیده و بکشتن قایم مقام واداشته‪.‬‬

‫سپس دالغورکی بروسستان بازگشته و از آنجا بنام درسخواندن بکربلا رفته و در آنجا با میرزا علی محمد باب‬ ‫آشنا گردیده‪ ،‬و چون میرزا علیمحمد چرس میکشیده‪ ،‬دالغورکی به او چیرگی یافته و بدعوی امام زمانیش وا داشته و‬ ‫بدینسان بابیگری را او بنیاد نهاده‪ .‬سپس هم که بروسستان بازگشته و این بار بعنوان سفارت به ایران آمده در اینجا از‬ ‫شورش بابیگری بهواداری کوشیده‪.‬‬

‫اینست کوتاهشده آن یادداشت دراز‪ .‬بیگمان چیز ساخته ایست و چنانکه بتازگی دانسته شد یک مرد بیمایه بلند‬ ‫پروازی که در تهرانست و سالها بشناخته گردانیدن خود میکوشد این را ساخته و از یکراه دزدانه میان مردم پراکنده.[۷] ‬‬

‫این نویسنده میخواهد بگوید که کیش شیعی راستست‪ ،‬شیخیگری راستست‪ ،‬شیخ احمد و سیدکاظم از علمای‬ ‫پاک و نیک میبوده اند‪ ،‬و این تنها کیش بابی است که کج میباشد و آنرا یک کارکن سیاسی روسی پدید آورده‪،‬‬ ‫اینست خواست او‪ .‬ولی میباید گفت‪ :‬دروغی ساخته و رنج بیهوده کشیده‪ .‬زیرا چنانکه گفتیم بابیگری و بهائیگری از‬ ‫شیخیگری و شیعیگری زاییده شده‪ ،‬و این بسیار بیجاست که کسی بگوید فلان روسی یا انگلیسی آنرا پدید آورده‪.‬‬ ‫بسیار نیک‪ ،‬سید باب را دالغورکی بدعوی برانگیخته‪ .‬اما زمینه را برای دعوی امام زمانی یا بابی او که درچیده بود؟!‪..‬‬ ‫آیا افسانه مهدیگری را که سرچشمه دعویست نیز دالغورکی پدید آورده بوده؟!‪ ..‬کسانی به این نوشته ارج میگزارند‪.‬‬ ‫ولی بسیار بی ارجست‪.‬‬

‫اما بهمبستگی میانه بابیگری و بهائیگری با سیاست دولتهای همسایه ایران‪ ،‬در آن باره نیز بچند سخنی میپردازیم‪:‬‬

‫چنانکه گفتیم جنبش بابیگری را در ایران روس یا انگلیس پدید نیاورده و خود نتوانستندی آورد‪ .‬ولی پس از‬ ‫پدید آمدن ناچاری میبوده که آنان بسودجویی از آن پردازند‪ .‬آنچه دانسته ایم بهاﺀ در تهران با کارکنان سیاسی روس‬ ‫بهمبستگی میداشته و این بوده چون بزندان افتاد‪ ،‬روسیان برهاییش کوشیده و از تهران تا بغداد غلامی از کنسولخانه‬ ‫‌همراهش گردانیده اند‪ .‬پس از آن نیز دولت امپراتوری روس در نهان و آشکار هواداری از بهاﺀ و دسته او نشان‬ ‫میداده‪ .‬اینست در عشق آباد و دیگر جاها آزادی به ایشان داده شده‪.‬‬

‫از آنسو انگلیسیان بنام همچشمی که در سیاست شرقی خود با روسیان میداشتند‪ ،‬بمیرزا یحیی ازل که از بهاﺀ‬ ‫جدا گردیده دسته دیگری بنام ازلیان میداشت‪ ،‬پشتیبانی مینموده اند‪ .‬بویژه پس از آنکه جزیره قبرس که نشیمنگاه ازل‬ ‫میبود‪ ،‬بدست ایشان افتاده که دلبستگیشان به او و پیروانش بیشتر گردیده‪.‬‬

‫چاپ کتاب «نقطه الکاف» که پروفسور براون بآن برخاسته و آن «مقدمه» دلسوزانه ای که نوشته‪ ،‬اگرچه عنوانش‬ ‫دلسوزی بتاریخ و دلبستگی بآشکار شدن آمیغهای تاریخیست‪ ،‬ولی انگیزه نهانیش پشتیبانی از ازل و از بابیان میبوده‪.‬‬

‫سالها چنین میگذشته و از دو دسته‪ ،‬آن یکی پشتیبانی از روسیان میدیده و این یکی از هواداری انگلیسیان بهره‬ ‫میجسته‪ .‬و این پشتیبانی و هواداری در پیشامدهای درون ایران بی هنایش نمیبوده تا هنگامیکه جنگ جهانگیر گذشته‬ ‫پیش آمده‪ .‬چون در نتیجه آن جنگ از یکسو دولت امپراتوری روس با سیاستهای خود برافتاد و از میان رفت و از‬ ‫یکسو دولت انگلیس بفلسطین که عکاﺀ کانون بهائیگری در آنجاست‪ ،‬دست یافت‪ .‬از آنسوی تا این هنگام میرزا‬ ‫یحیی مرده و دستگاه او بهم خورده و ازلیان چه در ایران و چه در دیگر جاها سست و گمنام گردیده بودند‪ .‬این‬ ‫پیشامدها آن حال پیش را از میان برده است‪.‬‬

‫یکی از داستانهایی که دستاویز بدست بدخواهان بهائیگری داده و راستی را داستان ننگ آوری میباشد‪ ،‬آنست‬ ‫که پس از چیره گردیدن انگلیسیان بفلسطین‪ ،‬عبدالبهاﺀ درخواست لقب «سر» (sir) ‬از آن دولت کرده و چون داده‬ ‫اند‪ ،‬روز رسیدن فرمان و نشان در عکاﺀ جشنی برپا گردانیده و موزیک نوازیده اند و در همان بزم پیکره ای برداشته‬ ‫اند‪ .‬پیداست که عبدالبهاﺀ این را شوند پیشرفت بهائیگری و نیرومندی بهائیان پنداشته و کرده‪ .‬ولی راستی را جز مایه‬ ‫رسوایی نبوده است و جز بناتوانی بهائیان نتواند افزود‪.‬‬

در پایان چاپ دوم

‫چنانکه بارها گفته ایم ما را با بهائیان دشمنی نیست‪ .‬آنچه ما را بنوشتن این کتاب واداشته‪ ،‬دلسوزی بحال مردم‬ ‫است‪ .‬امروز بهائیگری در این کشور یکی از گرفتاریهاست‪ .‬این کیش هم خود بهائیان و هم دیگران را به رنج انداخته‬ ‫است‪.‬اما بهائیان‪:‬‬

‫نخست‪ ،‬‌همه میدانیم که آنان دسته کوچکی هستند و مردم که آنان را دشمن میدارند هر زمان که فرصت یافتند‬ ‫از گزند و آسیب به ایشان خودداری نمیکنند‪ .‬چنانکه همین امسال آن پیشامد ننگ آور در شاهرود رخ داد‪.‬‬

‫دوم‪ ،‬‌هر بهایی چه زن و چه مرد‪ ،‬بدستور کیش خود‪ ،‬ناچار است که «تبلیغ» کند و این تبلیغها نود و نه درصد‬ ‫بیهوده است و جز مایه شرمندگی و دل آزردگی بخود «تبلیغ» کننده نمیباشد‪ .‬بدبختان باید این رنج بیهوده را بخود‬ ‫‌هموار گردانند‪.‬‬

‫سوم‪ ،‬بهائیان چون تشنه «تبلیغ» میباشند و به «مبلغ» پول میدهند و پاس میگزارند و نوازش مینمایند‪ ،‬این خود‬ ‫زمینه ای پدید آورده که برخی مردان بیدین و بی همه چیز که هنرشان جز سخنبافی و زبانگردانی نیست‪ ،‬خود را بنام‬ «مبلغ» بآنها میبندند که تا میتوانند بهره جوییها میکنند و بخوشگذرانیها میپردازند و چون اندک رنجشی پیدا کردند‪،‬‬ ‫این بار بیرون میآیند و بنام آنکه من فریب خورده بودم‪ ،‬جا برای خود در میان مسلمانان باز میکنند‪ ،‬و این بار‬ ‫بدشمنیهای بسیار بیشرمانه با بهائیان میپردازند و هرچه دلشان میخواهد مینویسند‪.‬‬

‫اما رنج و زیانی که ایرانیان از بهائیگری میبرند‪:‬‬

‫بیگفتگوست که بهائیان دشمن این توده اند‪ .‬باز بیگفتگوست که از درون دل بدبختی و گرفتاری این توده را‬ ‫میخواهند‪ .‬زیرا آنان که از مردم اینهمه رنج میبرند و در این صدسال نتوانسته اند آزادی برای خود بدست آورند‪،‬‬ ‫ناچاریست که در آرزوی بهم خوردن این کشور میباشند که بآزادی برسند‪ .‬گذشته از رازهای سیاسی که نمیخواهم‬ ‫در اینجا بمیان آید‪.‬‬

‫بهرحال ما میخواهیم این دو تیرگی از میان برخیزد (چنانکه میخواهیم دو تیرگیهای دیگر از میان برخیزد) و این‬ ‫کتاب را بآن خواست نوشته ایم‪ ،‬ما نمیگوییم بهائیان دست از کیش خود بکشند‪ ،‬بلکه میگوییم اگر کیش بهایی آن‬ ‫شایستگی را دارد که جهان را راه برد نشان بدهند و ما نیز خواهیم توانست با بهائیان همدست گردیم و آنرا در سراسر‬ ‫ایران رواج دهیم‪ ،‬و اگر ندارد در آن حال بهائیان باید دست بردارند و خود را و دیگران را به رنج نیندازند‪ .‬بهائیان به‬ ‫ایرادهای ما پاسخ دهند تا بدانیم چه میگویند‪.‬‬

‫اینرا هم بنویسم که پس از آنکه چاپ نخست این کتاب پراکنده شد‪ ،‬بهائیان (همچون شیعیان و دیگران)‬ ‫بکینه جوییهای پستی برخاستند‪ .‬از جمله ریحانی نام که یکی از سردستگان ایشانست بتبریز رفت و ناشناسانه با ملایان‬ ‫آنجا در پدید آوردن دستگاه وحشیگریهای بهمنماه آنجا همدستی نمود و پولها در آنراه بیرون ریخت‪ .‬سپس در‬ ‫تهران برخی یاوه گوییهایی با تلفون یا از راههای دیگری دیده شد که در نتیجه آنها یک بهایی بنام محمد رفیع کتکی‬ ‫از دست پاکدینان خورد‪ .‬اینهم نمونه دیگری از زیانهای این دو تیرگی است‪.‬‬

کسروی


  1. کسانیکه بخواهند آن آیه ها را بدانند «داوری» را بخوانند‪.‬‬
  2. کتاب «ورجاوند بنیاد»‬
  3. ‫‪» ‬بیان» که کتاب شریعت بابست ناانجام مانده‪.‬‬
  4. ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺻﺤﺒﺖ ﻻﺭی ﺷﻤﺎﺭﺩه‌ﺍﻧﺪ ﻭ ﺑﺂﺧﺮ ﺩﻳﻮﺍﻥ ﺍﻭ ﻧﻴﺰ ﺍﻓﺰﻭﺩﻩ ﺷﺪﻩ. ﻭﻟﻲ ﻣﻦ ﺟﺴﺘﺠﻮﻳی ﻛﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻗﺮﻩ‌ﺍﻟﻌﻴﻦ ﺑﺒﺎﻭﺭ ﻧﺰﺩﻳﻜﺘﺮ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ. ﺑﺮﺍﻭﻥ ﻭ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ‫ﻳﺎﺩ ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﻛﺮﺩﻩ‌ﺍﻧﺪ. ﻭﻟی ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﻧﻤﻴﺪﺍﺷﺘﻪ‌ﺍﻧﺪ.
  5. ملامحمدعلی پیش از بابی بودن کتابهایی نوشته که بچاپ نرسیده‪ .‬ولی نسخه هایی از آنها در خانه ها هست‪ .‬من یکی از آنها را بنام «صواعق» خوانده ام‪.‬‬
  6. برای شناختن داستان ایشان بخش یکم تاریخ مشروطه دیده شود‪.‬‬
  7. درباره این یادداشتها گفتاری که در شماره چهارم پرچم نیمه ماهه نوشته شده دیده شود‪.‬‬