وقتی که در نزدیکی خود تپه کوچکی از ریگ روان دیدند، بدانجا عقب نشستند و اسبهایشان را در وسط جمع کرده از سپرهایشان حصاری ساختند، به امید اینکه در اینجا بهتر میتوانند در مقابل دشمن از خود دفاع کنند، ولی این اقدام بکلّی نتیجه معکوس بخشید، زیرا در زمینی صاف صفوف مقدّم صفوف مؤخّر را میپوشد، اما در اینجا، چون مسطّح نبودن زمین صفی را بالای صف دیگر قرار داد، و صفوف آخر بیش از صفوف دیگر بیحفاظ ماند، ضربتها به همه وارد میشد.
در این احوال همه از بدبختی خودشان مینالیدند، چه بیافتخار میمردند و نمیتوانستند از کسی انتقام بکشند (کراسّوس، بند ۳۲).
کراسّوس جوان دو نفر از یونانیهائی، که در کارّه (شهر این صفحه، حرّان قرون بعد) میزیستند، نزد خود داشت. یکی را هییرونیموس[۱] و دیگری را نیکوماخوس[۲] مینامیدند (از اینجا معلوم است، که این جنگ نزدیک حرّان در بین النهرین رویداده)، این دو یونانی به او تکلیف کردند، که فرار کرده بشهر ایشن[۳]، که نزدیک و طرفدار رومیها بود بروند، ولی او جواب داد: مرگی نیست، که ترس آن باعث شود سربازانی را، که برای من جان میدهند، رها کنم، ولی به آنها پند داد، که فرار کنند و بعد آنها را به آغوش کشیده مرخّص کرد. سپس، چون نمیتوانست دست خود را بکار اندازد، زیرا تیری از آن گذر کرده بود، پهلویش را بطرف میرآخورش برگردانیده، امر کرد شمشیرش را بتن او فروبرد. گویند، که سن- زوریپوس هم بهمین منوال مرد و مگاباکّوس بدست خودش انتحار کرد و کسانی که باقی ماندند، پس از رشادتهائی، که نمودند، از آهن دشمن کشته شدند. پارتیها بیش از پانصد نفر اسیر نگرفتند (مقصود این است، که باقی کشته شده بودند). آنها سر کراسّوس جوان را بریده فوراً بطرف پدرش حمله بردند. اما شرح اقدامات کراسّوس چنین بود. او پس از اینکه به پسرش امر کرد به پارتیها حمله کند، طولی نکشید، که خبر فرار پارتیها و تعقیب آنها را شنید. بعد، که