اطرافیان خود را از آنها قرار داد، اوامر او را پارسیها ابلاغ میکردند و آنها مقدونیهائی را، که در غل و زنجیر بودند، بمقتل میبردند. گویند، یکی از این مقدونیها، که بواسطه سنّ و مقامش محترم بود، به اسکندر چنین گفت «تا کی تو مردم را زجر خواهی کرد، آنهم زجرهائی، که از اخلاق و عادات خارجی اقتباس شده. سربازان و هموطنان تو بیمحاکمه و در تحت نظر مغلوبین و اسرای آنها بمقتل میروند. اگر پنداری، که اینها مستحق چنین مجازاتی هستند، لااقل مجریان عدالتت را از میان دیگران انتخاب کن». در اینجا کنتکورث گوید (کتاب ۱۰، بند ۴): این حرف از دهان دوستی بیرون آمد، ولی اسکندر قادر نبود، حرف حق را بشنود. بعکس غضبش در این مورد بجنون تبدیل یافت و، چون آنهائی، که اجراکنندگان فرمان او بودند، در تردید افتادند، فرمان خود را تکرار کرده گفت: اینها را هم، چنانکه در زنجیرند، برود بیندازید.
نوشتههای کنتکورث پس از این واقعه در همان زمینه است، که بالاتر از قول مورّخین دیگر ذکر شده و تکرار جایز نیست. سپس مورّخ مذکور گوید (کتاب ۱۰، بند ۴): چون اسکندر خواست سربازان خود را عفو کند، لازم دید قربانیهائی بشود و آن را با مراسم مطنطنی اجرا کرد. بعد سران سپاه را از مقدونی و پارسی بضیافتی طلبید و خواست، که همه از یک جام باده بنوشند و غیبگوهای یونانی برای دوام اتحاد دو دولت دعا کردند. بعد او مقدونیهای از کارافتاده را به مقدونیّه روانه کرد و در میان آنها بعض دوستان اسکندر نیز بودند، مانند کلیتوس، که معروف به سفید بود[۱]، گرگیاس[۲]، پولیداماس[۳] و آنتیژن[۴].
به آنهائی که به مقدونیّه میرفتند؛اجازه نداد، اطفال خودشان از زنان آسیائی با خود ببرند، زیرا میترسید، که بودن اینها در خانوادههای مقدونی باعث نارضامندی زنان اوّلی آنها گردد و اختلال در خانوادهها روی دهد. عدّه این نوع اطفال بده هزار میرسید، بامر اسکندر اینها را برای خدمت نظامی حاضر میکردند.