و حال آنکه، اگر من قروض شما را از غنائم آسیا نداده بودم، بیشتر شما خرج مسافرت هم نداشتید. آیا سرخ نمیشوید از اینکه ترکه ملل مغلوبه را بلعیدهاید و حالا میخواهید، این شرمساری را به جاهای دیگر برده به نزد زنان و اطفال خود برگردید، و حال آنکه عدّه کمی از شما میتواند نتیجه فتوحات خود را نشان دهد (یعنی با دست خالی برنگردد) زیرا بعضی حتّی اسلحه خودشان را هم گرو گذاردهاند.
چه سربازانی را از دست میدهم!سربازانی، که زندگانیشان را در بسترها با زنان غیر عقدی میگذرانند و آن همه ثروت را از دست دادهاند و در ازای آن جز چیزهای پست چه دارند (از این بیانات اسکندر معلوم است، که سربازان غنائم و اندوختهها را در راه عیش و عشرت و برای جلب زنان بدعمل از دست داده و مقروض شده بودند) بسیار خوب، فرار کنید، زود بروید، من با پارسیها عقبنشینی شما را تأمین میکنم. من مانع از رفتن کسی نیستم، بهتر است، که چشم من بشما مردم حق ناشناس نیفتد. اقرباء و کودکانتان، وقتی که ببینند، شما بیپادشاهتان بوطن برگشتهاید، با چه شادی شما را استقبال خواهند کرد!و با چه وجد و شعف خواهند دوید، تا شما فراریان و خائنین را به آغوش بکشند!شک نداشته باشید، که با وجود فرار شما من بهرهمند خواهم بود و شما سیاست خواهید شد، زیرا عنایات من با اشخاصی خواهد بود، که بعد از رفتن شما با من میمانند. آنوقت خواهید دانست، که لشکری بیپادشاهش چیست و چه قدر و قیمتی در شخص من است».
پس از آن اسکندر خشمناک از جای خود فرودآمد و در صفوف سربازان داخل شده چند نفر را، که دیده بود با نهایت گستاخی حرف میزدند، بدست خود گرفته به مستحفظین خود سپرد. عدّه اینها به سیزده نفر میرسید.
این نطق اسکندر اثری غریب در سربازان کرد، چنانکه همگی ساکت ماندند و حتّی، پس از اینکه شنیدند، که رفقای آنان را کشتهاند، اندک حرکتی هم نکردند بل سخت پشیمان گشته با گریه و زاری بدرب خیمه اسکندر رفتند، ولی آنها را راندند. پشیمانی آنها بیشتر از این جهت بود، که دیدند اسکندر فقط پارسیها را به خود نزدیک کرده. پس از آن اسکندر امر کرد، که سپاهیان خارجی (پارسی) در