حال تضرّع بودند و اسکندر میخواست حرف بزند، که کالّی نس[۱] یعنی کسی، که از حیث سنّ و مقام برجسته بود، (او ریاست هترها را داشت) فریاد برآورد:
«اتحاد شما با پارسیها، پارسیها را از خانواده خودتان دانستن، پارسیها را مجاز داشتن، که شما را ببوسند، و حال آنکه چنین افتخاری شامل مقدونیها نمیشود، مقدونیها را غرق حزن و اندوه میدارد». اسکندر سخن او را قطع کرده گفت «تمامی شما اقربای من خواهید بود و من شما را بچشمی دیگر نمینگرم (تحت اللّفظ طور دیگر نمینامم)». پس از آن کالّی نس به اسکندر نزدیک شده او را بوسید و مقدونیهای زیاد از او تقلید کردند و همه اسلحهشان را برداشته با شعف و شادی به جاهای خود برگشتند.
بعد اسکندر قربانیها کرده ضیافتی داد و در میان مقدونیهائی، که مقام اوّل را داشتند، نشست. پارسیها جاهای مقام دوّم را اشغال کردند و جنگیهای سایر ملل جاهائی را، که موافق درجات و خدماتشان بود. میگساری شروع شد و همه از یک جام شراب خوردند و کاهنان هر دو ملّت (یعنی مقدونی و ایرانی) دعا خوانی کرده گفتند: «ای خدایان، به اینها سعادتمندی ارزانی دار، اتحاد آنها ثابت و دولتشان جاویدان باد». عدّه مدعوّین ۹ هزار نفر بود. همه بیک اشاره شراب خوردند و سرود خواندند[۲]. پس از آن اسکندر دههزار نفر مقدونی را، که بکار جنگ نمیآمدند، بنا بمیل خود آنها مرخص کرد و به هرکدام غیر از حقوق و مخارج مسافرت یک تالان داد، بعد امر کرد اطفالی را، که از زنان آسیائی دارند، در محلّ بگذارند، زیرا میترسید، که بردن این اطفال به مقدونیّه و یونان باعث اختلال خانوادهها گردد، ولی متعهّد شد، که این کودکان را موافق عادات و مقرّرات تعبیة الجیشی یونانی تربیت کند و، پس از آنکه بزرگ شدند، آنها را به مقدونیّه برگرداند یا به اقربایشان بدهد. سپس، اسکندر برای ابراز محبّت مخصوص به مقدونیهائی که میرفتند، کراتروس را، که مانند خودش دوست میداشت، مأمور