کسانی بودند، که جان میکندند. آنهائی که کمتر از همه ناخوش بودند، باز نمیتوانستند به قشون برسند، زیرا سربازان برای اینکه زودتر از اینجاها بیرون روند، شتابان حرکت میکردند. اشخاصی که افتاده بودند، کمک از دیگران میطلبیدند، ولی اینها اعتنائی نکرده میدویدند، زیرا کسی جز نجات خود فکری نداشت و وحشت جانشین رحم و مروّت شده بود. در این احوال، افتادگان رفقای خود را به خدایان و بمذهب قسم میدادند و کمک پادشاه را میطلبیدند و بعد، که میدیدند این داد و فریادها و تضرّع و زاری نتیجه ندارد، رفقا را لعنت و نفرین کرده میگفتند، ای کاش، که شما هم مانند ما شوید. اسکندر در این احوال غرق اندوه و خجلت بود، زیرا این بلیّه را از خودش میدانست. او به فرتفرن والی پارت (خراسان) و سایر حکّام نوشت، که آذوقه بفرستند. آنها چنین کردند و اسکندر توانست به گدروزی رسیده به قشون خود استراحت دهد. در این وقت لئونّاتوس خبر داد که با مردم هوریت، که دارای هشتهزار پیاده و پانصد سوار بودند، جنگ کرده و فایق آمده. هم در این زمان چاپاری از کراتر رسید، او خبر داده بود، که چگونه بر ازیریس و زاریاسپ، که از نجبای پارس و درصدد شورش بودند، غلبه کرده و آنها را در زنجیر دارد.
مبحث دوم-اسکندر در کرمان و پارس (۳۲۵ ق. م)
اسکندر در کرمان
اسکندر به نزدیکی کرمان رسیده بود، که ناگاه شنید: فیلیپ والی هندیها را سپاهیان اجیر (یعنی هندی) به کمینگاهی کشیدهاند و قراولان فیلیپ، که مقدونی بودند، بعضی را در حین کارزار کشته، برخی را اسیر و بعد نابود کردهاند. اسکندر به اودم[۱] و به تاکسیل نوشت، که مراقب این ولایت باشند، تا او ترتیبی برای آن بدهد. بعد اسکندر وارد کرمان شد و کراتروس، که قسمتی را از قشون با فیلها میآورد، به او پیوست. اردنس[۲] را هم، که محرّک شورش بود با خود آورده بود. در همین اوان ستاسانور[۳] والی هرات و سیستان-