بردند. در موقع غارت شهر هفدههزار نفر از اهالی و پانصد نفر سوار اسیر شدند و ۳۰۰ ارّابه بتصرّف مقدونیها درآمد. از قشون اسکندر سه نفر تلف شد و ۱۲۰۰ نفر مجروح گردید. بعض سرداران، مانند لیزیماک[۱] و سوماتوفیلاکس[۲] جزو مجروحین بودند. اسکندر اجساد مقتولین مقدونی را به خاک سپرده منشی خود امنس[۳] را با ۳۰۰ سوار بدو شهر دیگر، که با سنگاله همدست بودند، فرستاد، تا به آنها بگوید، که بسر آن شهر چه آمد و، اگر تسلیم شوند، همان رفتار که با شهرهای مطیع شده، با آنها هم خواهد شد. این منشی وقتی رسید، که اهالی قبلاً خبر یافته از شهرها خارج شده بودند. اسکندر بتعقیب آنها پرداخت و چون دیر حرکت کرده بود، به اهالی نرسید، ولی در پشت فراریها پانصد نفر مریض یافت و امر کرد، تمامی این مرضی را از دم شمشیر بگذرانند (چه شقاوتی!). بعد او به سنگاله برگشت و امر کرد شهر را از بیخ و بن برافکندند و این صفحه را به طوایفی، که بطیب خاطر مطیع شده بودند، واگذارد. در این وقت پروس مأمور شد، که در باب قلاع این طوایف تحقیقاتی کرده در همه جا ساخلو بگذارد (همانجا، بند ۷). آنچه که پس از جنگ اسکندر با پروس تا اینجا گفته شد، از قول آرّیان بود. اکنون باید دید، که مورّخین دیگر چه گفتهاند.
روایت دیودور
مورّخ مذکور راجع باین کارهای اسکندر چنین گوید (کتاب ۱۷، بند ۸۹-۹۳): پس از آن اسکندر سی روز به قشون خود استراحت داده پروس را در عقب خود گذاشت و از رود هیداسپ بطرف درون هند راند. سپاه مقدونی از جنگلهائی، که پر از درختان برومند بود و شاخ و برگهای آن فضا را تاریک داشت، گذشت. مارهائی زیاد در اینجا بود، که بعضی فلس داشتند و فلس آنها مانند طلا میدرخشید. طول مارها بهشت ارش میرسید.
مقدونیها از این مارها آسیب یافتند، زیرا زهر آنها چنان بود، که مار گزیده فوراً میمرد. سربازان اسکندر چارۀ زهر مار را نمیدانستند، تا اینکه بالاخره