جهت را میپرسی، من میگویم، چیزی که ما را بر ضدّ تو برانگیخته، این است، که تو ما را انسان آزاد نمیدانی و رفتارت با ما مانند رفتار آقائی است با بندگانش.
در این موقع سوپولیس پدر هرمولائوس برخاست و فریاد زد: پسر پدرکش من حتّی در قصد حیات پدرش است، بعد دستش را بدهان او گذاشته گفت، نباید حرفهای این جانی بدبخت را گوش داد. اسکندر امر کرد دست از هرمولائوس بازدارند و به او گفت، آنچه، که از استادت کالّیستن آموختهای، بگو. هرمولائوس جواب داد: «من از سخاوت تو استفاده کرده آنچه را، که بدبختیهای ما به ما آموخته، میگویم: عدّۀ مقدونیهائی، که از ظلم تو رستهاند، چقدر است؟آتتال، فیلوتاس، پارمنین، آلکساندر لنسست و کلیتوس، که در میان گیرودارهای جنگ پا فشردند، در زیر سپرهایشان حیات تو را نجات دادند و به قیمت جراحتها فتوحات تو را خریدند، آیا چه پاداشی دیدند؟یکی با خون خود سفره تو را رنگین کرد، دیگری با یک ضربت، شربت مرگ چشید. لازم بود، که پارسیهای مغلوب تماشاچی زجرهای سرداران تو باشند. پارمنین را بیمحاکمه کشتی، پس از اینکه بدست او آتتال را نابود کردی. تو این بدبختان را جلاّدان خود میکنی، بعد که آلت دست تو شدند، آنها را بدست دیگران بدیار عدم میفرستی. در این وقت فریاد تنفّر و اشمئزاز از مجلس برآمد و پدر هرمولائوس شمشیرش را از غلاف کشید، که به پسرش حمله کند، ولی اسکندر مانع شده گفت، بردباری را از دست مدهید، تا او حرفهای خود را، که علل تازه زجرهای او خواهد بود، به پایان برساند.
پس از اینکه مجلس ساکت شد، هرمولائوس سخن خود را دنبال کرده گفت: با چه سخاوتمندی تو به اطفالی، که نمیتوانند حرف بزنند، اجازۀ نطق میدهی و کالّیستن را، که یگانه نطّاق است، در زندان محبوس میداری (اطفال یعنی جوانانی، که بالاتر ذکری از آنها شد و هرمولائوس خود را هم از آنان میدانسته) چرا به او اجازه نمیدهی بیاید و حرفهایش را بزند؟جهت معلوم است، تو از صدای آزاد مردی بیگناه میترسی، تو نمیتوانی در چشمان او بنگری. من میگویم، که کالّیستن کاری نکرده. کسانی که با من در این کار شرکت داشتند، همه اینجا هستند. کسی