اعتماد را به یکدیگر داشتند و جهت آنهم از اینجا بود، که در مدّت ۳۲ روز راز آنها فاش نگشته بود و همه به اسکندر کینه میورزیدند. بالاخره موقعی رسید، که تمامی آنها دم درب سفرهخانۀ اسکندر جمع شدند، تا برحسب معمول پس از صرف غذا او را به اطاق خواب ببرند، ولی صرف غذا بطول انجامید و بعد بازیهای ضیافت شروع شد. در این وقت همقسمها نگران شدند، که مبادا ضیافت تا صبح امتداد یابد، زیرا رسم این بود، که در طلیعۀ صبح کشیکها را عوض میکردند و، اگر چنین میشد، زودتر از هفت روز دیگر نوبت کشیک آنان نمیرسید، و حال آنکه ممکن بود در این مدّت راز آنها فاش گردد. ضیافت تا نزدیکی صبح امتداد یافت و، چون اسکندر برخاست، کنگاشیان دور او را گرفتند، تا به خوابگاهش برند. در این وقت زنی، که همه دربارهاش میگفتند عقل درستی ندارد، ولی عادت داشت، آزادانه داخل خیمۀ اسکندر گردد، دویده و او را، در حالی که بطرف خوابگاه روانه بود، نگاهداشته گفت: به سفرهخانه برگردیم. اسکندر خندیده گفت، عقیده خدایان خوب است. بعد برگشت و دوستان خود را صدا کرده گفت، برگردید بسر میز برویم. آنها برگشتند و اسکندر تا دو از روز برآمده در سر میز بماند.
در این وقت کشیک کنگاشیان بآخر رسیده بود و کشیکچیان دیگر آمده بودند، که جای آنان را گیرند، ولی کنگاشیان باین امید، که شاید موفق شوند، بجای خود ایستاده بودند. اسکندر پافشاری آنها را در خدمت ستود و بهر یک انعامی داده گفت خیلی خسته شدهاید، بروید و استراحت کنید. پس از آن جوانان افسرده بمنازل خود برگشتند و قرار دادند، منتظر شبی باشند، که نوبت کشیک آنها خواهد بود، ولی در خلال این احوال اپیمهنس تصمیم خود را تغییر داده راز رفقای خود را به برادرش اوریلوک[۱] بروز داد، و حال آنکه پیش از آن او به کنگاشیان میگفت، برادرش را در کنگاش خود داخل نکنند. اوریلوک، همینکه از راز برادر آگاه شد، در حال قضیّه فیلوتاس در نظرش مجسّم گشت و
- ↑ Euryloque.