روز دیگر اینها تسلیم شدند و بعد اسکندر شهر دیگر را، که آرّیان هفتمین گوید، گرفت و بقول آریستوبول مدافعین را کشت. بطلمیوس گوید که اسکندر آنها را مانند اسراء بین سربازان تقسیم کرد و اینها را مقدونیها سخت مقیّد داشتند، زیرا اسکندر نمیخواست یک نفر هم از اشخاصی که در شورش دست داشتند، در اینجا باقی یا آزاد بماند.
کنتکورث گوید (کتاب ۷، بند ۶)، که اسکندر نمیخواست شهر کوروش را خراب کند، زیرا او بیش از همه نام کوروش را محترم میداشت و میگفت کوروش و سمیرامیس (ملکۀ داستانی آسور) دو کس بودند، که روح آنها باعلی درجه درخشید و کارهائی بدست آنها انجام شد، که جاویدان است، ولی بعد، که دید شهر کوروش تسلیم نمیشود، خود به محاصرۀ آن پرداخته، پس از بهرهمندی، آن را بیک دسته سپاهی هار مقدونی واگذارد (از اینجا باید استنباط کرد، که مقدونیها شهر را غارت و اهالی را از دم شمشیر گذرانیده و آن را نیز از بیخ و بن برافکندهاند.
بودن این شهر در کنار سیحون به خوبی نشان میدهد، که کوروش بزرگ در قشونکشی خود بطرف شمال و شرق ایران تا اینجا رانده و این صفحات را مطیع کرده بود. م.).
تسخیر شهر مماسنها
پس از تسخیر شهر کوروش، اسکندر به کمک پردیکّاس و ملآگر، که شهر مماسنها را در محاصره داشتند، شتافت. گرفتن این شهر از تمام شهرها مشکلتر بود، زیرا اهالی سخت پا فشردند.
بهترین سپاهیان مقدونی در این محاصره تلف شدند و خود اسکندر بخطر بزرگی افتاد، توضیح آنکه سنگی به سرش آمد و این ضربت چنان سخت بود، که بر اثر آن پردهای جلو چشمان اسکندر کشیده شد و او افتاد و بیهوش گردید (این روایت کنتکورث است، ولی آرّیان، چنانکه ذکر شد، گوید این قضیّه در شهر کوروش روی داد). سپاه او تصوّر کرد، که کار او خاتمه یافته، ولی او بعد بهوش آمد و، بیاینکه منتظر التیام زخم خود گردد، حملۀ سخت برد، نقبی که مقدونیها در دیوار زده بودند، یک قسمت آن را خراب کرد و اسکندر داخل شهر گشته دستور داد، که آن را نابود کنند.