شلوارهای وصله وان اثاثیه فروشی شروع شد قالیها راه ظرفها دست بدگان سمساری رفتند همه چیز بسرعت برقی نابود شد آهسته آهسته و بدون اینکه حس 33 سایه انداخت لا دلیر کرد دست رفتن سرمایه ابوی را در میخوار و بدبختیها باهم توام شد و خانه جهنم سوزان گشت قوية كشيد ابوی شش شب می میخورد و یک حرف میل شدید او بكيف لنت جلو چش برده می ما را و بچه هایش را فراموش میکرد میگساری میکرد میش میگرد و در گفت لذتی که یک مرد گرسین و بی نیرونی را می کند میغلتید و از طرف دیگر وجدان عالی گرمسیری باصفا او را بخانه میکشید این مستنيها حتى يك گذشته را ترک نمیگرد می آ صورت من پدرم را نمیدیدم چی شبهای جمعه گه شبی بود يدرم توبه میشست وضو میگرفت سجاده از نماز دعای کمیل میخواند میگرد لكلك میریخت منکه پدرم را در عرض هفته ندیده بودم چونکه شیا می آمد و صبحها خواب بود می آمدم کنار سجادمان وش لواشک میریختم اما نمیدانستم چرا گریه می اما گریه میکردم و خودم را بر انوهای پدرم میانداختم ابراهیم وقتی آنجا میرسید بغض گلویش را می گرفت اما خویش را نگاه میداشت بعد قاه قاه میخندید و میگفت ایری کیفش را در شش شب هفته میکرد رقص عالیه هندی را میدید آن بدن پر از اطوار را در آغوش میگرفت اما توبه و ضجه و زاریش را بخانه میآورد بنده بایستی در کودکی بوعظ ابوی گوش بدهم و با نوای کمیل او بگریمای بدبختی
برگه:Shalvarha-ye vassle dar - Rasoul Parvizi.pdf/۵۸
ظاهر