۵۶----------------------------شلوارهای وصله دار
زنها میرساند و با دلیل و بیدلیل وارد صحبتهای زنان میشد اگر عازم بود قصد عزیمتش با قامت مبدل میشد عصا را می انداخت سردی هوا گرمی هوا فراموش شدن دستمال جیب یا كيف بغلی را بهانه میکرد از رفتن منصرف میشد و میخواست بهر حیله در دل دوست رهی باز کند می و می کشت زندگی ما ابتدا در دشتستان می.گذشت آرام و بی صدا گذشت دریای عشق دشتستان اگرچه از لحاظ معنا کیفیت و وسعت داشت اما از جهت کمیت و ظاهر پهناور نبود پدرم در عشق و زن دوستی اهل کیفیت نبود بیشتر با عدد سر و کار داشت این که تشنگیش سیراب شدنی نبود محیط دشتستان برای اشتهای بود او كوچك بود. لنگ لنگان قدمی بر میداشت و در دل خویش دانه فرار از سرزمین سوزان و عطوفت دشتستان را اشعار زیبای حافظ عشق لب لعل «نمکین و آن ترک شیرازی که بالاخره از زمان حافظ تا کنون کسی او را نیافته پدرم را دستپاچه کرده بود میترسید جوانیش را تمام کند باين ترك سیه چشم لوند لولی پر عشوه و ناز نرسد بهر صورت تحصیلات من و داداش را بهانه کرد و :گفت «بچه های من که نباید حمال بشوند باید مدرسه بروند در این جهنم سوزان تلف میشوند مریض میشوند باید هر چه زودتر بشیر از جنت طراز رسید. قافله راه افتاد آنوقتها وسیله نقلیه کجاوه یا پالکی بود این کوه و کمرهای وحشتناک راه جنوب پیموده شد دوازده روز در راه بودیم پدرم از آنکه بطرف کعبه دل میرود دل تو دلش نبود ولی مادرم ناراحت بود پدرم را خوب میشناخت میدانست که بدبختی در کمین اوست همین حس او را ناراحت میکرد رنج میداد و از آینده پر اضطرابی میلرزانید. چه درد سر بدهم شیراز رسیدیم چندی آرام زندگی کردیم کم کم ابوی که تا آنوقت با کلوله لب بمشروب نمی دستور طبیب را بهانه کرد و عرق دو آتشه خلار شیراز را شب در سینی قشنگی که از مزه بود مینوشید و می گفت