شیر محمد---------------------------------------------۵۱
کم کم صدای حاجی و زاد محمد بلند شد و بازاریان آرام
آرام جمع میشدند که ناگهان زار محمد چوخه اش را عقب زد
تفنگ ده تیرش را در آورد خیلی خونسرد و آرام بدیوار مقابل
دکان حاجی تکیه ،داد هنوز حاجی فرقر میکرد و
بخرمگس
که فحش میداد ناگهان قنداق تفنگ چون معشوقی در آغوش
عاشق در بغل زار محمد جا گرفت و با يك حرکت طرقی صدای
تیر بلند شد. حاجی از پیشخوان دکانش در غلتید و زار محمد
مثل برق در کوچه کنار بازار غیبش زد.
معر
- گفت
گلوله در پیشانی حاجی جا گرفته بود غریو و فریاد در بازار .پیچید گروه گروه مردم گرد صرافی حاجی جمع شدند نعش حاجی میان خون فرو رفته بود هنوز حیرت و بهت مردم پایان نیافته بود که صدای تیر دیگری بگوش رسید و در دنبال آن بفاصله چند دقیقه جوانی نفس زنان میدوید و هزار محمد دور قهوه خانه کاکی ابول گند رجب را کشت.» ابول گند رجب دلال فیمابین بود این همان کسی بود که زار محمد را فریفته و پولش را به صراف سپرده بود زار محمد پس از آنکه تیر را در پیشانی حاجی خالی کرد بدنبال گندرجب بقهوه خانه کاکی رفت. گندر جب پایش را روی پایش گذاشته بود و چون ماه رمضان بود پشت پرده قلیان .میکشید خیلی کیفور و مسن حال بود. وقتی زار محمد را دید که با عجله میآید صدایش زد و « متلکی ..گفت گویا گفته بود امروز حاجی پولت را میدهد مثل گدای عباس دوس اینهمه زاری و تضرع نکن» زار محمد گفته
- بود گندر جب» الان حاجی پولم را داد و اینهم کیسه اش ناگهان
از نو حرکت اول تجدید شد و بسرعت تفنگ از لای چوخه زار محمد بیرون آمد و در دم گندرجب را خواباند و دوباره مثل قرقی در رفت زار محمد خودش را بزیر طاق باریکی رساند. آنجا کمی مکث کرد با کنار چوخهاش عرقش را پاک کرد. کمی فکر کرد و بعد تصمیم گرفت حالا نوبت آقاست خیلی آرام زار محمد راه را گرفت و بطرف خانه آقا رفت. در خانه بسته بود زار محمد در زد