پرش به محتوا

برگه:Shalvarha-ye vassle dar - Rasoul Parvizi.pdf/۱۲

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

برای چاپ سوم بسکه در خرقه آلوده زدم لاف صلاح شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم حافظ اکنون که برای بارسوم شلوارهای وصله داره چاپ میشود دلم میخواست مقدمه ای بر آن بنویسم و ریشی تکان بدهم و بگویم چنین است و چنان است دریغ آمدم با خواننده کتابم به روی وریا پردازم همیشه دلم میخواست با خواننده کتابم چهره به چهره باشم نوشتن ولو) هر قدر کم ارزش (باشد) نوعی عبادت است و در حرمت عبادت نیست که ریابکار رودو فریب آغاز گردد سال ۱۳۳۶ که کتاب شلوارهای وصله دار اولین بار چاپ شد و پخش گشت رغبتی به چاپش نداشتم میترسیدم بسر بیدرد خود دستمال بسته باشم فکر میکردم کسی آنرا نخواند و مجموع آنرا بصورت کاغذ زیادی بد که عطاران بفرستند شاید هم در ینمدت بسیاری بوده اند که خوانده یا نخوانده کتاب شلوارهای وصله دار را در سبد کاغذهای زیادی ریخته اند ولی در چاپ دوم آن آنچه من آرزو داشتم برآمد میخواستم و امید داشتم بچههائی که در آن سرزمینی که بدنیا آمدم و چشم به نخلهای بلندش دوختم و آتش جهنمی آفتابش را چشیدم با خواندن این کتاب از من راضی باشند این آرزو بدلم نماند اکنون فرزندان سراسر آن دشتهای تندخوی جنوب با چشمان سیاه تابناک که جهانی رنج و عظمت را در آن چشمان نهفته دارند مرا نویسنده پالتو حنائی میدانند اکنون بلند قدان مدارس عشایری چون مرا میبینند در میان مهاجرت و کوچ ایل با گرمی نگاهشان جان و تنم را از مهر و عاطفت خود گرم میکنند و میگویند نویسنده: قصة عينكم