برگه:Shahnameh-Jules Mohl-01.pdf/۴۰

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
 وزآن پس یکی چارهٔ ساختنز هر گونه اندیشه انداختن 
 مگر زین دو تنرا که ریزند خونیکیرا توان آوریدن برون 
 برفتند و خوالیگری ساختندخورشها باندازه پرداختند 
 خورش خانهٔ پادشاه جهانگرفت آن دو بیدار خرّم نهان 
 چو آمدش هنگام خون ریختنز شیرین روان اندر آویختن 
 از آن روزبانان و مردم کُشانگرفته دو مرد جوانرا گشان 
 زنان پیش خوالیگران تاختندز بالا بروی اندر انداختند 
 پر از درد خوالیگرانرا جگرپر از خون دو دیده پر از کینه سر 
 همی بنگرید این بدآن آن بدینز کردار بیداد شاه زمین 
 از آن دو یکیرا بپرداختندجز این چارهٔ نیز نشناختند 
 برون کرد مغز سر گوسفندبرآمیخت با مغز آن ارجمند 
 یکیرا بجان داد زنهار و گفتنگر تا بیآری سر اندر نهفت 
 نگر تا نباشی بآباد شهرترا در جهان کوه و دشتست بهر 
 بجای سرش زآن سر بی بهاخورش ساختند از پی اژدها 
 ازین گونه هر ماهیان سی جوانازیشان همی یافتندی روان 
 چو گرد آمدندی مرد ازیشان دویستبر آنسان که نشناختندی که کیست 
 خورشگر بریشان بز و چند و میشبدادی و صحرا نهادیش پیش 
 کنون کرد از آن تخمه دارد نژادکز آباد نیآید بدل برش باد 
 بود خانهاشان سراسر پلاسندارند در دل ز یزدان هراس 
 پس آئین ضحّاک واژونه خوچنان بد که چون می‌بدش آرزو 
 ز مردان جنگی یکی خواستیبکشتی که با دیو برخاستی 
 کجا نامور دختر خوبرویبپرده درون پاک بی‌گفت و گوی 
 پرستنده کردیش بر پیش خویشنه رسم کئی بد نه آئین نه کیش 
۳۶