عده نمیدانم شیخ الاسلام از او هراس کرده خاموش شد پس چون هنگام شام در رسید وزیر نزد ملکه شد و ملکه جامه های فاخر پوشیده با بهترین زیور ها خود را آراسته بود چون وزیر را بدید تبسم کنان او را استقبال کرد و به او گفت
امشب براستی شب ما روز روشن است
اگر تو پدر و شوهر مرا کشته بودی مرا خوشتر بود از اینکه ایشان را زنده نگه داری وزیر گفت ایماه روی ناچار ایشان را بکشم پس ملکه وزیر را بنشاند و با او بمزاح بنشست و ملاطفت ومودت آشکار کرد و بر روی او بخندید وزیر را عقل پریدن گرفت و ملکه را مقصود از ملاطفت آن بود که بخاتم دست یابد و عیش او را بماتم تبدیل کند و این کردارها نمی کرد مگر بپیروی گفته شاعر
| بود به یکی مرد آموزگار | ز صد مرد شمشیر زن روزگار | |||||
چون وزیر آن ملاطفت و مهربانی بدید عشق بر وی چیره شد و شهوتش بجنبید و تمنای وصال کرد چون بملکه نزدیک شد ملکه از او دور نشسته بگریست و گفت ایخواجه مگر این مرد را نمی بینی که بما نظاره همی کند ترا بخدا سوگند میدهم که مرا از این مرد که مرا از این مرد بیگانه پوشیده دار وزیر در خشم شد و پرسید مرد بیگانه کیست ملکه جوا بداد اینک مردی از نگین خاتم سر بیرون آورده بما نظاره مینکد وزیر گمان کرد که خادم خاتم بر ایشان نظاره میکند خندان خندان گفت ای پری روی از او هراس مکن که او خادم خاتم و در زیر فرمان منست ملکه جوابداد من از جنیان هراس دارم تو این خاتم از انگشت بدر آورده از من دورترش بگذار در حال وزیر خاتم از انگشت برکنده دورش گذاشت و بملکه نزدیک شد ملکه پای برسینۀ او زد چنانچه بر پشت بیفتاد آنگاه کنیزکان را آواز داد و بایشان گفت این پلیدک را بگیرید چهل تن کنیزکان بر وی گرد آمدند و ملکه خود بگرفتن خاتم بشتابید خاتم را برداشته دست بر نقش او بسود در حال ابو السعادات لبیک گویان پدید آمد ملکه باو گفت این کافر را بردار و در زندانش بگذار و قیدهای گران بر او بنه ابو السعادات او را گرفته در زندانش کرد و خود بنزد ملکه باز گردید ملکه گفت پدر و شوهر مرا کجا برده ای ابو السعادات جوابداد ایشانرا در سرزمینی بی آب و گیاه انداخته ام ملکه گفت همین ساعت ایشانرا نزد من حاضر آور در حال ابوالسعادات بر هوا شد و همی پرید تا در آن سرزمین فرود آمد ملک را با معروف دید که گریان نشسته اند ابو السعادات بایشان گفت هراس مکنید و ملول مباشید که فرج پروردگار بشما برسید و ایشان را از کردار وزیر آگاه کرده گفت او اکنون بزندان اندر است ایشان را فرحی سخت روی داد پس از آن ابو السعادات ایشان را برداشته بر هوا شد و ساعتی نرفته بود که در نزد ملکه حاضر آمد ملکه بپدر و شوهر خود سلام داد و ایشان را نشانده طعام از بهر ایشان بیاورد و آن شب را بخرمی و نشاط بروز آوردند چون با مداد شد ملکه جامۀ فاخر پوشیده و حله های فاخر بپدر و شوهر خود بپوشانید و با پدر گفت تو بر تخت مملکت چنانکه بودی بنشین و شوهر مرا وزیر میمنه خود گردان و لشکریانرا از ماجری آگاه کن و وزیر را از زندان بدر آورده بکش او را بسوزان که او کافر است و همیخواست که مرا بی نکاح زن خود گیرد و او خود به بی دینی اعتراف کرد پدرش گفت ای دختر چنان کنم ولی تو خاتم بمن ده و یا بشوهر خویش ده دختر ملک گفت هیچ یک از شما سزاوار این خاتم نیستید و خاتم در نزد من باید که من او را بهتر از شما نگاه دارم و هر چیز که شما می خواهید از من بخواهید که من آن را از خادم خاتم بخواهم و هراس در دل راه مدهید که تا من زنده ام بشما آسیبی نخواهد رسید ملک گفت ای دختر رای صواب همین است پس از آن ملک با داماد خود بدیوان برآمد و لشکریان آن شب را باندوه بزرگ بروز آورده از کردار وزیر محزون بودند و همی ترسیدند که او پردۀ اسلام بدرد پس در هنگامی که لشکریان ملول و محزون در ایوان ایستاده بودند ملک با داماد خود معروف پدید گشت چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب هزارم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت چون لشکریانرا چشم بر ملک افتاد فرحناک شدند و جبهة نیاز بر زمین سودند پس از آن ملک بر تخت نشسته قصه بر ایشان فرو خواند ملالت ایشان برفت ملک بآراستن شهر بفرمود و وزیر را از زندان بخواست چون وزیر پدید شد لشکریان او را دشنام داده سرزنش میکردند و لعنت همی نمودند تا اینکه وزیر را در برابر ملک بداشتند ملک فرمود او را ببدترین عقوبت بکشتند پس از آن بسوزاندنش فرمانداد و او در بدترین حالتها بسوی سقر روانشد و در این معنی شاعر نکو گفته
| دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر | کای نور چشم من بجز از کشته ندروی | |||||
پس از آن ملک داماد خود را وزیر مینه گردانید و ایشان را حالت نکو شد و مسرتها روی داد تا پنج سال در عیش و شادی پزیستند در سال ششم ملک در گذشت دختر ملک شوهر خود را در جای ملک بسلطنت بنشاند ولی انگشتر باو نداد و ملکه در آن مدت از او آبستن بود پسری بدیع الجمال بزائید و تا پنج سال آن پسر را در کنار دایگان تربیت دادند پس از آن ملکه رنجور گشت و معروف را بخواست و باو گفت من بیمارم و گمان دارم از این مرض عافیت نیابم حاجتی نیست که پسر ترا بتو سپارم ولی نگاهداشتن خاتم همی سپارم آنگاه خاتم از انگشت بدر آورده بمعروف داد و روز دیگر از جهان در گذشت معروف خود عزای او بگرفت و پس از آن بپادشاهی بنشست تا روز بیایان رسید و ظلمت شب پرده فرو آویخت آنگاه ندیمان بعادت معهود نزد وی آمدند و تا نیمه شب در نزد او بانبساط و شادی بسر بردند پس از آن کنیز کی نزد ملک آمده خوابگاه از بهر او بگسترد ملک جامه سلطنت بر کنده جامه خواب در بر کرد و بخسبید کنیز پایهای او همی مالید تا اینکه خواب او را بگرفت کنیزک از نزد او بدر آمده یه منزل خویش رفت کنیزک را کار بدینجا رسید و اما ملک معروف در خوابگاه خود خفته که ناگاه چیزی در پهلوی خود بدید هر اسان گشت و چشم گشوده دید که زنی قبیح النظر بخوابگاه اندر است با او گفت تو کیستی زن گفت بیم مدار که