که من ندانستم سلطان بدین مکان فرود آمده و گرنه دو مرغ ذبح کرده او را ضیافت میکردم معروف گفت سلطان بدین مکان نیامده ولی من داماد سلطانم که از او در خشم شده آمده بودم او مملوکان از پی من فرستاده است و الحال همی خواهیم که بسوی شهر باز گردم و تو نشناخته مرا مهمان کردی ضیافت تو مرا مقبولست اگر چه کاسه عدس باشد من جز طعام تو طعام دیگر نخورم آنگاه فرمود کاسه عدس در میان سفره بنهادند و از آن عدس بقدر کفایت بخورد و اما فلاح خود را از آن طعام های گوناگون سیر کرد پس از آن معروف دست شسته کاسه چوبین پر از زر کرد و بفلاح گفت این زرها بمنزل خویش برسان و در شهر نزد من آی که بر تو اکرام کنم فلاح کاسۀ چوبین پر از زر گرفته گاوها در پیش انداخته بسوی شهر براند و او را گمان این بود که او داماد ملک است و اما معروف آنشب را در آنمکان بماند از بهر او دخترانی ماه روی از قبایل جنیان بیاوردند که در پیش معروف آلت طرب مینواختند و میرقصیدند تا این که با مداد شد ناگاه گردی برخاست و از زیر گرد هفتصد بار متاعهای گرانبار با غلامان و مکاریان و عکامان برسیدند و ابوالسعادات بصورت میر قافله باستری سوار بود و تخت روانی زرین که پردهای دیبا بر آن آویخته بودند در جلو داشت چون ابو السعادات بخیمه رسید از استر فرود آمد و زمین بوسیده گفت ایخواجه حاجتها بتمامی برآورده شد و در این تخت روان حله است از جامهای ملوک تو آن حله در بر کن و بر این تخت روان بنشین و ما را بهر چه خواهی امر کن معروف گفت ای ابوالسعادات قصد من اینست که کتابی بنویسم تو آن کتاب را در شهرختیان الختن نزد عم من پادشاه بری ابو السعادات گفت هر چه فرمائی چنان کنم آنگاه معروف کتابی نوشته بابو السعادت داد ابوالسعادت آن کتاب همی برد تا بنزد ملک شد ملک را دید که میگوید ای وزیر مرا خاطر از بهر داماد مشوش است میترسم که عرب او را بکشد کاش میدانستم که او بکدام سوی رفته تا با لشکر از دنبال او میرفتم و کاش او مرا از سفر خود آگاه کرده بود وزیر گفت خدا زندگانی ملک را در از کند که بعجب غفلتی در افتاده ایملک بزندگانی تو سوگند آنمرد دانست که ما از کار او آگاه گشته ایم بدین سبب از رسوائی هراس کرده بگریخت او مردیست نصاب و کذاب ایشان در این گفتگو بودند که فرستاده معروف داخل شد و زمین بوسیده ملک را بدوام عزت و نعمت دعا گفت ملک پرسید تو کیستی و حاجت تو چیست ابو السعادات جواب داد من برید داماد توام که او خود با بارها همی آید و کتابی با من بسوی تو فرستاده و آن کتاب اینست ملک کتاب گرفته بخواند دید که بعد از سلام و تحیت نوشته است که من با بارهای خود همی آیم تو با لشکر باستقبال من بدر آی ملک رو بوزیر کرده گفت خدا روی تو سیاه کند که چه بسیار مذمت داماد من میکردی و او را کذاب و نصاب همی گفتی اینک او با بارهای خود رسید آنگاه وزیر از خجلت و شرمساری سربزیر افکند گفت ایملک من اینسخن نگفتم مگر بسبب اینکه آمدن بارهای او دیر کشید و من بتلف شدن مال تو بیم داشتم ملک گفت ای خائن در وقتی که مالهای او میرسید مال من چه مقدار داشت که او عوض مالهای من زر و گوهر بسیار میداد پس از آن ملک فرمود که شهر را بیارایند و خود نزد دختر خویش رفته او را از آمدن شوهر و آوردن بارها بشارت داد دختر ملک از این حالت در عجب شد و با خود گفت آیا پدرم مرا استهزا میکند و یا این سخن از بهر امتحان من میگوید که از من در حق شوهر تقصیری سر نزد ایشان را کار بدینجا رسید و اما علی مصری بازرگان چون زینت شهر بدید از سبب آن سؤال کرد گفتند معروف بازرگان داماد ملک همی آید و بارهای خویش همی آورد علی مصری گفت سبحان الله این چه واقعه است که معروف از زن خود گریخته نزد من آمد او بی چیز و پریشان حال بود این بارها از کجا آورد شاید دختر ملک از بیم رسوائی حیلتی از بهر او تدبیر کرده که ملوک از اینگونه چیزها عاجز نیستند چون قصه بدینجار سید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب نهصد و نود و هفتم از آمد
گفت ایملک جوانبخت علی مصری چون سبب زینت شهر بدانست بمعروف بازرگان دعا کرد و گفت خدای تعالی پرده از وی برندارد و او را رسوانکند و اما بازرگانان دیگر فرحناک شدند و گفتند اکنون که بارهای معروف در رسید وامهای خویشتن باز پس گیریم پس از آن ملک با لشکریان بیرون آمدند و ابو السعادات بسوی معروف بازگشته معروف را از تبلیغ رسالت آگاه کرد پس معروف گفت صندوقها ومتاعها باستران بنهادند و خود حله ملوکانه پوشیده در تخت روان بنشست او را شوکت و حشمت از ملک افزونتر بود نیمه راه طی کرده بودند ناگاه ملک با لشکریان در رسید و معروف را دید که حله پوشیده در تخت روان نشسته است از اسب فرود آمده به معروف سلام داد و تمامی بزرگان دولت زمین نیاز بوسیدند و بر همه کس آشکار شد که معروف را دعوی راست بوده است پس معروف با موکب بزرک بشهر اندر آمد بازرگانان بسوی او رفته آستان او ببوسیدند آنگاه علی بازرگان مصری گفت ای استاد حیلت گران چگونه این حیلت بر پا کردی معروف بسخن او بخندید و بقصر اندر آمده بکرسی بنشست و گفت زر بخزانه عم من فرو ریزید و بارهای متاعها نزد من آورید پس خادمان بارها بک یک همی آوردند و در برابر معروف همی گشودند تا اینکه هفتصد بار متاع نزد او حاضر آوردند معروف بهترین آن متاعها برگزیده گفت اینها را نزد ملکه برید تا بکنیزکان و خادمان بذل کند و ببازرگانانی که وام برذمت معروف داشتند از آن متاعها بداد و هر کس که از او هزار میخواست دو هزار بر او عطا می کرد پس از آن بفقرا و مساکین بپرداخت و احسانها بر ایشان همی کرد و ملک چشم بر آن دوخته بود و یارای آن نداشت که سخنی گوید و معروف همی داد و همی بخشید تا اینکه هفتصد بار متاعرا تمام کرد پس از آن روی بلشکریان کرده از زمرد و یاقوت ولولو و مرجان مشت مشت بدیشان بداد و ملک گفت ای فرزند خود را از اینگونه بخشش نگاهدار که بارها اندکی بر جای مانده معروف جوابداد در نزد من از اینگونه چیزها بسیار است پس معروف را سخن