پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۷۰۲

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۶۹۸–

بنشست هیچ کاری نزد او نیاوردند هراسش از زن خود بیشتر شد برخاسته دکان فروبست و در کار خود حیران بود از بهر کنافه وعسل بفکرت فرو رفت و حال آنکه قیمت نانی نداشت پس از آن بدکان کنافه فروش رسیده در آنجا مبهوت بایستاد و چشمان خود پر از اشک حسرت کرد آنمرد بروی نظر کرده گفت ای استاد معروف از بهر چه گریانی مرا از مصیبت خود آگاه کن معروف پاره دوز قصه خود با او حدیث کرد و با و گفت زن من ستمکاریست بی رحم و از من کنافه وعسل خواسته ومن تاکنون در دکان نشستیم کاری نزد من نیاوردند و هیچ چیز بمن نرسیده و قیمت نان نیز عاید من نشد من از او هراسانم آنمرد بر سخن او بخندید و گفت باک مدار آنگاه پنج رطل کنافه بسنجید و با معروف گفت در نزد من عسل نحل هست مال من نیست ولی مرا عسلی است گداخته که بهتر از عسل نحل است اگر با آن عسل باشد چه ضرر دارد معروف پاره دوز از شرمساری بی زری گفت با همان عسل که داری بیالای پس آنمرد کنافه در روغن سرخ کرده با همان عسل بیامیخت و چنان خوب شد که شایسته هدیت ملوک بود پس از آن با معروف پاره دوز گفت بنان و پنیر نیز حاجت داری یا نه معروف جواب داد آری آنمرد چهار درم نقد و نصف نان و پنیر از بهر او شری کرد و ده درم قیمة کنافه و عسل حساب کرده با معروف گفت ای استاد بدانکه مرا پانزده درم و نیم وام برذمت تست اکنون برو و بازن خویش بعیش و شادی بگذار و این درم گرفته صرف گرمابه کن و ترا دو روز یا سه روز مهلت دادم تا خدایتعالی بتو گشایشی دهد پس معروف پاره دوز کنافه عسل آمیخته را با نان و پنیر برداشته بآن مرد دعا کرد و با خاطر فرحناک آنها را بسوی خانه برد در ساعتی که او بخانه در آمد زن پرسید آیا کنافه وعسل آوردی یا نه معروف گفت آری پس آنچه آورده بود در برابر زن بر زمین نهاد زن بآنها نظاره کرده دید کنافه با عسل نحل نیا میخته با شوهر خود گفت نگفتمت که کنافه با عسل نحل بیاور چگونه تو خلاف مقصود من بجا آوردی او را با عسل قصیب بیا میختی معروف باو گفت من اینها را بنسیه خریدم و قیمت نقد نداشتم زن گفت این سخن باطل است من این کنافه نمیخورم مگر با عسل نحل پس از آن غضب ناک گشته آنها را برداشت و بر روی او بزد و با او گفت ای پلیدک برخیز و از برای من غیر از این بیاور آنگاه طپانچه بر روی شوهر زد یکی از دندانهای او کنده شد و خون برسینه او فروریخت آن مرد در خشم شد و طپانچه آهسته بر سر آن زن بزد در حال زن زنخدان او بگرفت و فریاد یا مسلمون بلند کرد همسایگان داخل شدند و زنخدان او را از دست آنزن رها کردند و زنرا ملامت نمودند و باو گفتند ما همگی کنافه با عمل قصیب همی خوریم این چه ستم است که تو بر این مرد فقیر روا میداری و پیوسته همسایگان این گونه سخنان می گفتند و ملاطفت میکردند تا میانه زن و شوهر صلح دادند چون همسایگان بیرون رفتند زن سوگند یاد کرد که از آن کنافه هیچ نخورد مرد از گرسنگی بی طاقت شد و با خود گفت او سوگند یاد کرده که چیز نخورد من از کنافه خوردن ناگزیرم که از گرسنگی طاقتم نمانده آنگاه دست برده از آن چیزها بخورد چون زن خوردن او بدید با او گفت امیدوارم این چیزها از برای تو زهر کشنده خواهد شد و تو پس از خوردن اینها زنده نخواهی ماند آن مرد گفت این سخنان چیست که میگوئی تو سوگند یاد کردی که از این چیزها نخوری امید است شب آینده کنافه با عسل نحل از بهر تو بیاورم تا تو او را تنها خوری و همواره آن مرد با زن خود ملاطفت میکرد و زن بروی نفرین میگفت و تا بامداد او را دشنام میداد پس چون بامداد شد بآزردن شوهر آستین برزد شوهر گفت مرا مهلت ده که امروز کنافه با عسل خواهم آورد پس از آن معروف پاره دوز بیرون آمده در مسجد نماز کرد و بسوی دکان روانه شد و دکان گشوده بنشست هنوز در دکان آرام نگرفته بود که دو تن از خادمان قاضی برسیدند و با و گفتند بر خیز در نزد قاضی حاضر شو که زنت بقاضی شکایت آورده در حال آن مرد برخاسته با فرستادگان قاضی بخانه او رفت زن خود را دید که ساعد خود را با دستارچه بسته و نقابش بخون آلوده و گریان ایستاده است پس قاضی باشوهر او گفت ای مرد مگر از خدا نترسیدی که این زن را بدین گونه آزرده و ساعد او را بشکستی و دندان او را برکندی آن مرد جوا بداد ایها القاضی اگر من او را آزرده و دندان او را برکنده باشم تو با من هر چه خواهی کن قضیت ما با او چنین و چنانست و همسایگان در میان من و او صلح دادند پس قصه خودرا از آغاز تا انجام بقاضی حدیث کرد آن قاضی مردی نکوکار و از اهل خیر بود ربع دینار بیرون آورده گفت ای مرد این را بگیر از بهرزن خود کنافه با عسل نحل شری کرده با او صلح کن معروف پاره دوز گفت ایها القاضی آنرا بزن من بده آنگاه ربع دینار از قاضی بگرفت و قاضی در میان ایشان صلح داده گفت ای زن فرمان شوهر ببر و تو نیز ای مرد با او مدارا کن پس زن و شوهر با یکدیگر بحکم قاضی صلح کرده بیرون آمدند زن از راهی و شوهر از راهی دیگر بدکان روانه شد و در دکان بنشست ناگاه فرستادگان قاضی نزد او حاضر آمده گفتند خدمتانه ما بده معروف گفت قاضی خود از من چیزی نگرفت و ربع دیناری بمن بذل فرمود خادمان گفتند اگر قاضی از تو بگیرد و یا بر تو بذل کند ما را بآن کاری نیست باید خدمتانه ما بدهی پس او را گرفته در بازار باین سوی و آنسوی بکشیدند پاره دوز ناگزیر مانده آلتهای پاره دوزی خود بفروخت و نصف دینار بخادمان قاضی داده ایشانرا بازگردانید و خود دست بروی دست نهاده بیکار و محزون نشسته بود ناگاه دو مرد قبیح المنظر در رسیدند و با و گفتند ای مرد برخیز و در نزد قاضی حاضر شو که زن تو بقاضی شکایت آورده پاره دوز بایشان گفت قاضی در میان من و او صلح داده است ایشان گفتند ما از نزد قاضی دیگر آمده ایم پاره دوز برخاسته با ایشان برفت چون زن خود رادید باو گفت ای تخمه ناپاک آیا من و تو صلح نکردیم زن با و گفت مرا با تو صلح نمانده آنگاه باره دوز پیش رفته حکایت خود با قاضی حدیث کرد و با و گفت که فلان قاضی ساعتی پیش از این میانه من و او صلح داده قاضی بآن زن گفت ای پلیدک اگر شما صلح کرده بودید