پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۷۰

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۶۶-

کار او حیران بود و بیقین نمیدانست که او غانم است ولی قوة القلوب را مهر باو بجنبید و گریان شد و گفت غریبان اگر بشهر خویش امیر باشند در غربت بذلت اندرند و مردم ایشان را خوار همی شمرند پس شراب و دارو ترتیب داده ساعتی بیالین او بنشست پس از آن سوار شده بقصر بازگشت و هر روز از قصر بیرون شدی و جستجوی غانم کردی قضا را مادر و خواهر غانم نیز ببغداد رسیده بنزد شیخ سوق آمدند شیخ ایشان را پیش قوة القلوب آورد و با قوة القلوب گفت ای خاتون امروز زنی با دختری آمده اند که از ایشان آثار بزرگی و دولت پدید است و لکن جامه های پشمین پوشیده اند و هریک همیان گدائی از گردن آویخته و پیوسته گریانند من ایشان را بنزد تو آوردم که ایشان را از مذلت سئوال برهانی امیدوارم که بدین سبب به بهشت روی و قوة القلوب گفت ایها الشیخ بخدا سوگند که مرا بدیشان آرزومند کردی زودتر ایشان را نزد من حاضر آور شیخ سوق ایشان را نزد قوة القلوب حاضر آورد قوة القلوب چون دید که خداوندان حسن و جمال هستند بر ایشان بگریست و گفت اینها در دولت بزرگ شده اند و آثار بزرگی از جبینشان هویدا است شیخ گفت ای خاتون دلداری فقرا و مساکین اجر جزیل و ثواب جمیل دارد خاصه این دو غریب که مالهای ایشان را بغارت برده و خانه ایشان را ویران ساخته اند مادر و خواهر غانم چون سخن شیخ بشنیدند گریان شدند غانم را یاد آورده ناله و خروش کردند و قوة القلوب نیز از گریه ایشان گریان شد پس از آن مادر غانم گفت که از خدا همیخواهم که مرا بفرزندم غانم بن ایوب برساند قوة القلوب چون این سخن بشنید دانست که او مادر معشوقش غائم بن ایوب است و آن دیگری خواهر وی است پس چندان بگریست که از خویش برفت چون بخود آمد روی بدیشان کرده گفت غمین مباشید که امروز آغاز نیک بختی و انجام حزن و اندوه شماست چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.

چون شب چهل سوم بر آمد

گفت ای ملک جوان بخت قوة القلوب گفت پس از این غمین مباشید آنگاه باشیخ گفت ایشان را در خانه خویش جای ده و زن خود را بگو که ایشان را بگرمابه برده جامه های نکو و شایسته بدیشان بپوشاند مشتی زرنیز بشیخ سوق داده روز دیگر قوة القلوب سوار شده بخانه شیخ سوق رفت وزن شیخ را سلام کرد زن شیخ برپای خاست و دست او را ببوسید قوة القلوب دید که زن شیخ مادر و خواهر غانم را بگرمابه برده و جامه نکو بدیشان پوشانیده ساعتی با ایشان بحدیث نشست پس از آن از زن شیخ حالت بیمار باز پرسید زن شیخ گفت هنوز بحالت نخست است قوة القلوب با ایشان گفت برخیزید که بعیادت رویم مادر و خواهر غانم و زن شیخ سوق با قوة القلوب برخاسته بنزد غانم بیامدند و در بالین او بنشستند غانم از ایشان شنید که نام قوة القلوب همیبرند با تن نزار و روان کاسته سر از بالین برداشته گفت یا قوة القلوب پس قوة القلوب بسوی او نظاره کرده او را بشناخت و بآواز بلند گفت لبیک یا حبیبی غانم گفت نزدیک من آی قوة القلوب گفت مگر تو غانم بن ایوبی گفت آری غانم بن ایوبم قوة القلوب چون این بشنید بیهوش شد و مادر و خواهر غانم نیز چون این سخنان بشنیدند فریاد کشیده بیخود بیفتادند چون بخود آمدند قوة القلوب گفت منت خدای را که پراکندگی ما را جمع آورد پس نزدیکتر بغانم بنشست و ماجرای خود و خلیفه را بیان کرد و گفت من نیکوئیهای ترا با خلیفه گفته ام و او سخن مرا صدق دانسته و از تو خشنود شده و بسی آرزومند دیدار تست و مرابتو هدیه داده غانم از این بشارت خرسند شد قوة القلوب گفت هیچ یک از جای خویشتن بر نخیزید تا من باز گردم در حال برخاسته بقصر خود رفت و از آن صندوق که در خانه غانم بجعفر برمکی سپرده بود مشتی زر بر گرفته بیاورد و بشیخ سوق داده گفت با این زرها بهریکی از ایشان جامه حریر و دیبا مهیا کن آنگاه قوة القلوب مادر و خواهر غانم را بگرمابه فرستاد و شربت و شراب آماده کرد چون از گرمابه بدر آمدند جامه پوشیده خوردنی بخوردند سه روز قوة القلوب در آنجا بماند و خوردنیهای مقوی بایشان بخورانید و شرابشان نوشانید تا اینکه مزاجشان صحت یافت و روانشان قوت گرفت بار دیگر ایشان را بگرمابه فرستاد چون بیرون آمدند جامهای جداگانه بهتر از نخستین بپوشانیدشان و خود بنزد خلیفه بازگشته زمین ببوسید و خلیفه را از پدید آوردن غانم و مادر و خواهر او آگاه کرد خلیفه جعفر برمکی را با خادمان بآوردن غانم بفرستاد قوةالقلوب پیش از آنکه جعفر برمکی بنزد غانم آید بدانجا رفته با غانم گفت خلیفه ترا خواسته است باید با زبان فصیح سخن گوئی و دل قوی داری آنگاه جامه فاخر بروی بپوشانید و بسی زر بدو بداد و گفت اینها را بحاجبان و خواجه سرایان خلیفه بذل کن در این گفتگو بودند که جعفر برمکی بیامد خانم برخاسته زمین ببوسید و جعفر او را برداشته همی رفتند تا ببارگاه خلیفه برسیدند خلیفه او را بپیشگاه بخواست غانم در پیش خلیفه سه بار زمین بوسید و بازبان فصیح و گفتار خویش نیازمندی آغاز کرده خلیفه را ثنا گفت و این ابیات را بر خواند

ایاملک تو ازین آفتاب رادتری

زبان هر که نیارد دلیل بادا لال

بعالم از ملکان مالک الملوک توئی

جلالشان همه از تست گاه جود و جمال

ثواب کرد که پیدا نکرد هر دو جهان

یگانه ایزد دادار بی نظیر و همال

و گرنه هر دو جهان را کف تو بخشیدی

امید بنده نماندی به ایزد متعال

خلیفه از فصاحت زبان و سلاست بیان غانم در عجب شد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.

چون شب چهل و چهارم برآمد

گفت ای ملک جوان بخت خلیفه از فصاحت غانم بن ایوب شگفت ماند و با غانم گفت نزدیکتر آی چون نزدیکتر رفت خلیفه گفت ماجرا بیان کن و از خبر خویش مرا آگاه کن غانم ماجرا بی کم و کاست باز گفت خلیفه دانست که او راست همیگوید پس خلعت فاخر بدو داده گفت ای غانم ذمت من بری کن غانم گفت ( العبدو ما ملکت یداه السیده) خلیفه را این سخن پسند افتاد و غانم را از نزدیکان خود گزید و قصر جداگانه بهر او بداد و ضیاع و عقار برو عطا فرمود غانم مادر و خواهر خود را بقصر خویشتن آورد چون خلیفه شنید که فتنه خواهر غانم فتنه روزگار است او را بخود خواستگاری کرد غانم گفت او از کنیزان خلیفه و من نیز از مملوکانم پس خلیفه صد هزار دینار زر بدو داد و قاضی و شهود حاضر آورده کابین بیستند بیک روز خلیفه از فتنه و غانم از قوة القلوب تمتع بر گرفتند. پس از آن خلیفه فرمود که حکایت را بنویسند تا آیندگان آگاه گشته از قضا و قدر نگریزند و کار ها بخداوند زمین و زمان