کرده ام راه بساحل نمی شناسم ما را از این سخن اندوهی سخت روی داد و آنشب را ببدترین احوال بسر بردیم و آنشب چنان بود که شاعر گفته
| شبی چو روز فراق بتان سیاه و دراز | دراز تر ز امید و سیاه تر ز نیاز | |||||
پس چون بامداد شد کوهی دیدیم بلند از دیدن آن فرحناک گشته کشتی بسوی کوه براندیم چون بپای کوه رسیدیم جملگی بجستجوی آب بیرون آمده در آن کوه آبی نیافتیم آنگاه من بفر از آن کوه بر شدم در پشت کوه شهری دیدم بزرک یاران خود را نزد خود خوانده گفتم باین شهر که در پشت کوه است نظر کنید که بی شک و ریب این چنین شهر آبهای خوشگوار خواهد داشت اکنون بیائید تا بسوی این شهر شویم و از آنجا آب و آذوقه باز آوریم یاران من گفتند ما را بیم از آنست که اهل اینشهر دشمنان دین باشند و ما را اسیر کنند و یا اینکه ما را بکشند آنگاه سبب هلاک خویشتن گشته از این کار نا صواب بملامت گرفتار آئیم چنانچه شاعر گفته
| منه گام زنهار نا دیده راه | ز نادیده ره ناگه افتی بچاه | |||||
من گفتم ای یاران مرا با شما کاری نیست دو برادر خود برداشته بسوی اینشهر شوم برادران من گفتند ما نیز از اینکار هراس داریم با تو بسوی شهر نخواهیم آمد من گفتم اگر شما نیز بیم دارید من ناچار باین شهر روم و توکل بخدا کرده بقضای او رضا دهم شما در همین مکان بانتظار بنشیند تا من بازگردم . چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فرو بست
چون شب نهصد و هشتاد و دوم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت عبدالله گفت ایخلیفه من با برادران خود گفتم که شما بانتظار من بنشینید تا من باز گردم پس ایشان را در همان مکان گذاشته برفتم تا بدروازه شهر برسیدم دیدم شهریست بزرک که بنای عجیب و دیوار بلند و برجهای استوار دارد و درهای آن از آهن چینی منقش نقش های زرین است پس چون از دروازه شهر داخل شدم دکه دیدم از سنک که مردی بر آن دکه نشسته و در ساعد او زنجیری است از مس زرد که چهارده کلید از زنجیر فرو آویخته من دانستم آنمرد دربان شهر است و شهر چهارده دروازه دارد آنگاه بآنمرد نزدیک رفته سلام دادم سلام بر من رد نکرد دوباره و سه باره او را سلام دادم جواب رد نکرد دست بر دوش او نهاده گفتم ای شخص چرا رد سلام نکردی مگر بخواب اندری و یا اینکه نا مسلمانی مرا جواب نگفته هیچ نجنبید من نیک بروی بنگریستم دیدم که سنگ است با خود گفتم این کاریست عجیب که این سنک بصورت آدمیان مصور است و جز سخن نا گفتن فرقی با آدمی ندارد پس از آن او را گذاشته بشهر داخل شدم شخصی را دیدم که در میان راه ایستاده باو نزدیک رفته درو تأمل کرده دیدم که سنگست پس از آن در کوچها میرفتم و هر چه بصورت انسان میافتم با و نزدیک رفته میدیدم که سنک است تا اینکه بعجوزی رسیدم که جامها ببقچه فروبسته از بهر شستن مهیا کرده که خود سنک و جامها سنک بودند پس از آن ببازار رفته بقالی را دیدم که میزان برنهاده و بضاعتها فرو چیده ولی همه سنگ بودند آنگاه سایر بازاریان را دیدم که بعضی بدکان نشسته و بعضی ایستاده بودند و مردان و زنان و کودکان را دیدم که همگی سنگ بودند پس از آن ببازار بازرگانان رفته ایشان را دیدم که نشسته و متاعهای گوناگون فرو چیده اند همۀ بازرگانان سنک بودند و متاعهای ایشان بتارعنکبوت همی مانست هر متاعی را که مینهادم هباء منشور میشد و صندوقها در آنجا دیدم یکی را بگشودم درو بدرهای زر یافتم چون بدره بگرفتم زرها در دست من بگداخت من از آن زرهای گداخته چندانکه میتوانستم برداشتم و با خود میگفتم اگر برادران من نیز آمده بودند از این زرها بر میداشتند و از این ذخیرها میاندوختند پس از آن بدکه دیگر رفته در آنجا زر و سیم بیشتر از آنکه دیده بودم دیدم ولی طاقت برداشتن نداشتم آنگاه ببازار دیگر رفتم و از آنجا ببازار دیگر شدم و همواره بمردمان مختلفة الاشکال تفرج میکردم که همگی سنگ بودند و سگان و گربگان نیز سنگ بودند پس از آن ببازار زرگران شدم مردمان را دیدم که در دکه ها نشسته بضاعتهای گران قیمت بعضی را بدست گرفته می ساختند و بعضی را در قفس گذاشته بودند ایها الخلیفه چون آنها را دیدم آنچه زر با خود داشتم بینداختم و از آن زرینهها برداشتم و از آنجا ببازار گوهریان شدم ایشان را در دکهای خویشتن نشسته یافتم و در پیش هر کدام از ایشان قفسی پر از گوهرها و نگین های گران قیمت از قبیل الماس و زمرد و لعل دیدم و خداوندد کانها سنک بودند آنگاه زرینه ها انداخته از گوهرها و نگینها آنچه میتوانستم برداشتم و بحسرت و ندامت اندر بودم که چرا برادران خود را نیاوردم که از این گوهرها هر چه می توانستند بردارند پس از آن از بازار گوهریان گذشته بدری بزرگ منقش رسیدم که با بهترین زینتها مزین بود و در آن در مصطبه ها که در آن مصبطه ها خادمان و لشکریان و امیران و سرهنگان نشسته و جامهای فاخر در برداشتند و همگی سنک بودند دست بیکی از ایشان بنهادم جامه او چون تار عنکبوت از هم بپاشید چون از آنجا بدرون رفتم قصری دیدم که بدان خوبی قصر ندیده بودم و در آن قصر دیوانی دیدم که امیران و وزیران و اعیان دولت در آنجا بکرسیها نشسته و همگی سنک بودند در آنجا کرسی از زر سرخ دیدم که با در و گوهر مرصع بود و شخصی با جامه ملوکانه بر آن کرسی نشسته و تاجی بگونه گونه لئالی درخشان قیمتی بر سر داشت ولی آنشخص خودش سنگ بود پس از آن از دیوان بحرمسرای او رفته زنان ماهروی را دیدم که بکرسیها نشسته اند و کرسی زرین مرصع بگوهرها دیدم که ملکه بر آن کرسی نشسته تاجی مکلل بگوهرهای گرانبها برسر دارد و خواجه سرایان دست بر سینه ایستاده گویا که منتظر فرمانند و در آن سرا نقشهای زرین و فرشهای رنگین و ظرفهای بلورین چندان بود که عقل از نظار گیان میر بود ایها الخلیفه من آنچه مال با خود داشتم بینداختم و از گوهر ها و نگینها که هر یکی از آنها با گنج خسروی برابر بود برداشتم و حیران بودم که کدامین بردارم و کدامین بگذارم پس از آن دری کوچک دیدم گشوده و درون در نردبانی یافتم از در بدرون شده چهل پله از نردبان بالا رفتم آواز انسانی را شنیدم که تلاوت همی کرد بسوی آن آواز برفتم تا بدر قصری رسیدم و پردۀ از حریر که شریطهای زرین و آویزهای لولو و مرجان