بست و سگ دیگر را گشوده با او نیز چنان کرد که با اولین کرده بود پس از آن دستارچه بیرون آورده سرشک از چشم و روی آنها پاک کرد و آنها را دلداری داده گفت بر من ببخشائید که بخدا سوگند من باین کار راضی نیستم و بر من بسی دشوار است که شما را بدینسان ببینم امیدوارم که خدایتعالی شما را از این محنت رهایی دهد ابو اسحق چون آنحالت بدید و این مقالت بشنید در عجب شد پس از آن عبدالله فاضل سفرۀ طعام از بهر سگان گسترده بدست خود لقمه در دهان آنها نهاد تا سیر شدند دهان آنها را پاک کرده سبو برداشت و آب بایشان بنوشانید پس از آن سفره و سبو و شمع گرفته خواست که بیرون آید ابواسحق سبقت کرده بسوی تخت خویش آمده بخفت عبدالله بن فاضل ندانست که ابو اسحق در پی او بوده و بر کار او آگاه گشته است آنگاه عبدالله سفره و سبو در مخزن گذاشته بغرفه در آمد و دولاب گشوده تازیانه در آنجا بگذاشت و جامه بر کنده بخفت ابو اسحق بقیت آنشب را بیدار بود و در آن کار عجیب فکرت میکرد چون بامداد شد برخاسته دو گانه بجا آوردند و قهوه و شربت خورده بدیوان بر آمدند و ابو اسحق را همه روزه خاطر بدان نکته مشغول بود ولی آشکار نمی کرد و سبب حادثه از عبدالله نمی پرسید در شب دوم و سیم نیز عبدالله باسگان چنان کرد که شب نخستین کرده بود و ابو اسحق هر دو شب کردار او را مشاهده میکرد چون روز چهارم شد خراج در پیش ابواسحق حاضر آورد ابو اسحق خراج گرفته روانشد و چیزی بعبدالله آشکار نکرد و همی رفت تا ببغداد رسید و خراج بخلیفه تسلیم کرد خلیفه سبب دیر ماندن خراج باز پرسید ابو اسحق گفت ایها الخلیفه نایب بصره خراج آماده کرده همی خواست که بفرستد اگر من یکروز دیرتر میرفتم خراج را در راه ملاقات میکردم ولکن از عبدالله بن فاضل چیزی دیدم که مرا عجب آمد و در تمامت عمر چنان کار ندیده بودم خلیفه گفت ای ابو اسحق چه دیدی گفت سه شب او را دیدم که دو سگ را با تازیانه همی زد پس از آن طعام و شراب بدیشان داده آنها را مینواخت و آنها را دلداری میداد و من در مکانی که او مرا نمیدید ایستاده برو نظاره میکردم خلیفه گفت سبب اینکار پرسیدی ابو اسحق گفت لا والله نپرسیدم خلیفه گفت ای ابو اسحق باید خود ببصره بازگردی و عبدالله بن فاضل را با آن دو سگ باز آوری ابو اسحق جواب داد ایها الخلیفه مرا بگذار که عبدالله مرا بسیار گرامی داشت و از مکرمت چیزی فرو نگذاشت و من بر سبیل اتفاق بر این کار آگاه گشته ترا آگاه کردم چگونه بسوی او باز گردم و او را بیاورم که من از شرم او را ملاقات نتوانم کرد سزاوار این است که خطی نوشته جز من دیگری را بفرستی تا او را با دوسگ بیاورد خلیفه گفت
برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۶۹۱
ظاهر