پرسید ترا چه روی داده که بفکر اندری گوهری شرم کرد که باو بگوید متاعهای خود را در خانه تو میبینم بلکه باو گفت که فکرت من بتشویشی است که در دل دارم تو اکنون برخیز تا بخانه ما رویم شاید از صحبت تو دلم بگشاید قمر الزمان گفت امشب مرا در همین جا بگذار گوهری او را سوگند داده با خود ببرد و فریضه بجا آورده طعام بخوردند قمر الزمان بحدیث مشغول شد ولی گوهری در دریای فکرت غرق بود اگر قمر الزمان صد کلمه سخن میگفت او یک کلمه پاسخ نمیداد پس از آن کنیزک بعادت معهود دو فنجان بیاورد چون فنجانها بنوشیدند گوهری خفته قمر الزمان نخفت که فنجان او بچیزی آمیخته نبود پس از آن دخترک نزد قمر الزمان آمده با و گفت این نادان را چگونه دیدی که مست خواب غفلتست و کید زنان نمی داند ولی چندان با او خدعه کنم که مرا طلاق گوید چون فردا شود من لباس کنیز کان پوشیده در پی تو بسوی دکان او رویم تو با او بگو ای استاد امروز من بکاروانسرای کنیز فروشان رفتم و این کنیز بهزار دینار شری کردم ببین ارزان است یا گران پس از آن روی و سینه من بروی بنمای و بزودی مرا بخانه باز گردان تا ببینم که آخر کار ما با او چگونه خواهد شد پس از آن دخترک با قمر الزمان ببوس و کنار و منادمت بسر برد و بامدادان بمکان خود بازگشت و کنیزک را ببیدار کردن خواجه فرستاد خواجه و قمر الزمان برخاسته دوگانه بجا آوردند و شربت و قهوه خورده بیرون آمدند گوهری بسوی دکان رفته قمر الزمان بخانه خود درآمد در حال دخترک در لباس کنیزکان از نقب نزد قمر الزمان رفته با قمرالزمان بسوی دکان گوهری روان شدند چون بدکان گوهری رسیدند قمر الزمان او را سلام داده بنشست و گفت ای استاد امروز از بهر تفرج بکاروانسرای کنیز فروشان شدم این کنیزک را در دست دلالی دیده بپسندیدم و بهزار دینارش بخریدم قصد من اینست که او را ببینی که باین قیمت ارزش دارد یا نه آنگاه دست برده روی او را بگشود گوهری زن خود را دید که جامهای فاخر پوشیده و زیورهای گرانبهای خود بسته چشمانش مکحول و دستهایش مخضوب است او را نیک بشناخت و جامهایی که خود از بهر او شری کرده بود بدید و زرینه هائی که با دستهای خود ساخته بود بر سر و سینه او بسته یافت انگشترهای قمرالزمان را که خود ساخته بود در انگشت او بدید از همه راه یقین کرد که او زن خویشتن است با و گفت ای کنیزک چه نام داری جواب داد نام من حلیمه است و نام زن گوهری حلیمه بود گوهری از اینکار شگفت ماند و با قمر الزمان گفت این کنیزک را بی بها بدست آورده از آنکه هزار دینار قیمت زرینهای او نخواهد بود آنگاه قمر الزمان کنیزک را برداشته بخانه خویش رفت آن لعبت فتان از نقب بقصر خود در آمده بنشست زن گوهری را کار بدینجا رسید و اما گوهری را خرمن خرمن آتش در دل افروخته شد و با خود گفت بروم زن خود را ببینم اگر درخانه باشد این کنیز کی بوده است شبیه او و اگر در خانه نباشد بی شک و ریب همین کنیزک زن من خواهد بود انگاه برخاسته بسرعت بخانه خود درآمد زن خود را با همان جامه و زیور که در دکان دیده بود بدید دست بر دست زده گفت سبحان الله زن پرسید ای مرد دیوانه شده یا ترا حادثه روی داده که ترا پیش از این عادت این نبود ناچار ترا حادثه روی داده گوهری جواب داد اگر قصد تو اینست که ترا با خبر کنم باید محزون نباشی زن جواب داد حکایت باز گوی گوهری گفت بازرگانی که با ما رفیق است کنیز کی خریده بود که بالای او ببالای تو همی مانست و حلیمه نام داشت و جامهای او چون جامهای تو و مانند انگشتریها و زرینهای تو انگشتری و زرینه داشت چون او را بمن نمود گمان کردم که توئی و در کار خود حیران شدم کاش ما این بازرگان را ندیده و با او رفیق نگشته بودیم که او عیش من مکدر کرد و سبب اندوه و ملامت من شد و مرا بشک اندر کرد زن گفت بروی من نظر کن شاید که من همان باشم که با بازرگان بودم و بازرگان را رفیق خود گرفته ام و جامه کنیزکان پوشیده با او اتفاق کرده ام که مرا بتو بنماید گوهری گفت حاشا و کلا من اینکارها برتو گمان نبرم و آن گوهری از کید زنان غافل و گفته شاعر نخوانده بود که گفته است
| از کید زنان مباش غافل | این پند نگاهدار و بنیوش | |||||
| زنهار منه بمهرشان دل | زنهار مده بقولشان گوش | |||||
| دانم که شنیده ای و خوانده | از یاد نکرده ای فراموش | |||||
| یوسف چه کشید از زلیخا | سودابه چه کرد با سیاوش | |||||
پس از آن زن گوهری گفت اکنون من در قصر خود نشسته ام تو بسوی قمرالزمان شو و در بکوب و بحیلتی بنزد او داخل شو آنگاه ببین کنیز کی که شبیه من بود در آنجا هست یا نه اگر کنیزک در آنجا نبینی من همان کنیز کم که با او دیده و گمان به تو در حق من راست خواهد بود مرد جواب داد راست گفتی در حال از خانه بدر شد زن گوهری از نقب بنزد قمر الزمان رفت و او را از واقعه آگاه کرد و باو گفت بزودی در بگشای و مرا به وی بنمای پس ایشان در این سخن بودند که در کوفته شد قمر الزمان پرسید بر در کیست گوهری جواب داد رفیق تو گوهری هستم که تو کنیزک را در بازار بمن بنمودی من از شری کردن تو آن کنیزک را فرحناک شدم و لکن همی خواهم که دوباره در بگشایی من دوباره بروی تفرج کنم قمر الزمان جواب داد باکی نیست آنگاه در بگشود گوهری زن خود را دید که در نزد او نشسته در حال زن گوهری برخاسته دست گهری را بوسه داد گوهری بروی تفرج کرد و دیرگاهی با وی سخن گفت دید که از زن خود تمیز نتواند داد گفت پاکست آن خدائی که شبیه و مانند ندارد پس از آن از خانه بدر آمد و با وسواس وفکرت بسوی خانه خود بازگشت زن خود را دید که در مکان خود نشسته. چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهر زاد لب از داستان فرو بست
چون شب نهصد و هفتاد دو پنجم برآمد
گفت ایملک جوانبخت گوهری بخانه خود داخل شد زن گوهری با او گفت چه دیدی جواب داد کنیزک را در پیش خواجه خود دیدم که بر تو همی ماند زن گفت اکنون بسوی دکان شو و دیگر گمان به بر من مبر گوهری گفت راست گفتی بر من ببخشای پس از آن گوهری دست های او را بوسیده بسوی دکان رفت و زن گوهری از راه نقب نزد بازرگان شد و چهار پدره زر با خود برده باو گفت ساز برک