-۶۴-
این خوابگاه دومین از بهر کیست غانم گفت یکی از برای تو و یکی از برای من است پس از این بدینگونه خواهیم خفت آنچه که از مال خواجگان باشد مملوکان را حرامست قوة القلوب گفت این سخنان بگذار که از تقدیر سر نتوان پیچید. غانم خواهش او نپذیرفت و جداگانه بخسبید قوة القلوب را میل و شوق افزونتر گردید سه ماه بدینسان گذشت آنچه که قوة القلوب نزدیک آمدی، غانم دوری کردی و گفتی که خاصه خواجگان مملوکان را حرامست. پری روی را محنت و حزن غالب آمد و و اندوهش افزون شد و این ابیات برخواند
نه دست با تو در آویختن نه پای گریز
نه احتمال فراق و نه اختیار وصول
کمند عشق نه بس بود زلف مفتولت
که روی نیز بکردی زدوستان مفتول
اسیر بند غمت را بلطف خویش بخوان
که گر بعنف برانی کجا رود مغلول
قوة القلوب را با غانم بن ایوب کار بدینگونه بود اما سیده زبیده چون با قوة القلوب چنان کید باخت از کرده پشیمان شده و حیران همی بود که اگر خلیفه بیاید و از قوة القلوب جویا شود چه جواب گویم عجوزی را نزد خودخواند و راز با او بگفت و از و علاج خواست عجوز گفت ای خاتون نجاری را بخواه و فرمان ده که از چوب صورت مرده بساز و در قصر گوری کنده او را بگور نهند و بگرد آن گور شمعها و قندیلها بیفروزند و هر که بقصر اندر است سیاه بپوشند و کنیزکان را بفرما مانند ماتم زدگان و سوگواران بنشینند خلیفه چون بقصر در آید از حادثه باز پرسد بگویند که قوة القلوب زندگانی بخلیفه داد و سیده زبیده او را در قصر بخاک سپرد چون خلیفه این سخنان بشنود گریان شود و بماتم داری نشنید و قاریان آورده بر آن گور بنشاند اگر خیال کند که دختر عمم زبیده بر او رشک آورده و هلاکش ساخته حکم کند که گور را بشکافند ای خاتون تو بیم مدار که اگر گور بشکافند و آن صورت آدمی را بمیان کفنهای حریریمانی ببیند آرام گیردو اگر بخواهد کفن از و دور کند تو و دیگران منعش کنید و بگوئید که عورت مرده گشادن حرامست چون اینها را بشنود باور کند که او مرده است پس صورت آدمی را باز در گور کند و نیگوئیها و دلسوزیهای ترا شکر گوید و تو خلاص شوی زبیده کلام عجوز بپسندید و خلعت و مال بعجوز بداد و با او گفت که همین کار بکن عجوز درودگر آورده صورت آدمی بساخت و بنزد سیده آورد و کفنها بروی پیچید و بگور اندرش کرده شمع ها و قندیلها در سر گور روشن کرد و فرشها بگرد گور بگسترد و زبیده خاتون سیاه پوشید و کنیزکان را بسیاه پوشی فرمان داد و در قصر مشهور شد که قوة القلوب مرده است چندی برین بگذشت که خلیفه از سفر بازگشت و خاطرش بقوة القلوب مشغول بود و بخیال او عشق همی باخت چون بقصر آمد غلامان و کنیزانرا سیاه پوش دید از سبب باز پرسید سبب بیان کردند فریاد بر کشید و از خود برفت چون بخود آمد از مقبره قوة القلوب باز پرسیده زبیده گفت او نزد من بس عزیز بود در قصر بخاکش سپردم خلیفه بالباس سفر بزیارت قبر او رفت دید که فرشها گسترده و شمعها و قندیلها افروخته اند چون اینها را دید زبیده را سپاس گفت و شکر گذارد ولی در این کار حیران بود گاهی راست می پنداشت و گاهی دروغ میانگاشت چون عشق برو غالب بود بشکافتن گور فرمان داد چون قبر بشکافتند و صورت آدمی بیرون آوردند خواست که کفن از وی دور کند از خدا هراس کرده گفت بگورش باز گرداندند و قاریان حاضر کردند و خود نیز بیک سوی قبر بنشست و گریست تا بیهوش شد و تا یکماه از کنار گور دور نمیشد و پیوسته گریان بود چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب چهل و یکم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت خلیفه تا یکماه در کنار گور همیگریست پس از آن در دیوان بنشست امرا و وزرا حاضر آمدند پس از ساعتی بار یافتگان را مرخص فرموده خود بحرمسرا باز گشت و کنیزکی در بالین و کنیز کی در زیر پای خویشتن بنشاند و بخسبید پس از زمانی بیدار شد و شنید که کنیز کی که در بالین خلیفه نشسته بآن یکی میگوید ای خیزران وای بر تو خیزران جواب دادای قضیب این سخن چرا گفتی خیزران گفت سید ما از چگونگی خبردار نیست و گرنه چرا در سر گوری همی نشیند و همی گرید که بدان گور اندر جز چوب خشکی که درودگرش تراشیده چیزی نیست قضیب گفت ای خیزران راستگو که قوة القلوب کجا شد و براوچه گذشت خیزران گفت بفرمان سیده زبیده کنیزکی بنگ بروی خورانید چون بیهوش شد بصندوق اندرش نهاده بصواب و کافور گفت که بمقبره اش برده در خاکش کنند کنیزک از آن یکی پرسید اکنون قوة القلوب مرده است یا نه خیزران گفت خدانکناد من از سیده شنیدم که قوة القلوب در نزد بازرگان دمشقی غانم بن ایوب است کنیزکان بگفتگو اندر بودند و خلیفه نیز گوش همیداد چون کنیزکان حدیث را بانجام رسانیدند و خلیفه از چگونگی آگاه شد دانست که گور را بتزویر ساخته اند بسی خشمگین شد و در حال برخاسته بایوان نشست و امراء دولت حاضر کرد و رو بجعفر برمکی کرده با او گفت جمعی را با خویشتن بردار و بخانه غانم بازرگان رو و کنیز من قوة القلوب را بیاور جعفر برمکی خادمان برداشت و شحنه و تابعان او را نیز خبر کرد و همیرفتند تا بخانه غانم بازرگان رسیدند غانم در آن ساعت از بازار بره بریان آورده با قوة القلوب همی خوردند و قوة القلوب لقمه گرفته بدهان غانم میبرد که وزیر و شحنه و خادمان چهار سوی خانه غانم را گرفتند قوة القلوب دانست که خلیفه از قضیه او آگاه گشته گونه اش زرد شد و دلش طپیدن گرفت و مرگ را عیان بدید و با غانم گفت تو خویشتن برهان غانم گفت بدینسان که بخانه گرد آمده اند چگونه توانم گریخت و کجا توانم رفت که مال من در این خانه است قوة القلوب گفت اگر نروی مال و جان هر دو تلف خواهد شد. اکنون تو بر خیز و جامه کهنه در بر کن و دیگ گوشت بر سرینه و نانهای ته سفره بر دامن بریز و بدین حیله بیرون شو و با من کارمدار پس غانم باشارت قوة القلوب دیگ بر سر نهاده بیرون رفت و خدا نیز پرده بر روی کار او کشیده نجات یافت خادمان چون بخانه گرد آمدند جعفر از اسب بزیر آمد و بخانه اندر شد و قوة القلوب زر نقد و عقد های مرصع وزرینه و گوهر های قیمتی بصندوق اندر محکم کرده بود چون جعفر را دید بر پای خاست و زمین ببوسید و گفت ای وزیر بی نظیر بر آنچه خدا خواسته بود قلم برفت جعفر با او گفت یا سیدتی خلیفه مرا بگرفتن غانم فرمان داد قوة القلوب گفت او باربسته