ما شا الله کان هر چه خدا خواست همان میشود پس از آن ابراهیم از نزد خیاط برخاسته هر چه خیاط گفته بود همه را مهیا کرد و بطبقی گذاشته بحجره خویش برد چون صبح بدمید بکنار دجله آمد ملاحی را خفته یافت او را بیدار کرده ده دینار زر بر وی بداد و با و گفت مرا تا پائین بصره بر سان ملاح گفت ایخواجه زیاده از یک فرسنگ ترا نتوانم برد که اگر یک وجب تجاوز کنم من و تو هلاک خواهیم شد ابراهیم گفت رای رای تست پس ملاح ابراهیم را در زورق گذاشته همی رفتند تا ببستان نزدیک شدند آنگاه ملاح گفت ای فرزند از اینجا آنسوی زورق بر نتوانم گذرانید و گرنه من و تو هلاک شویم آنگاه ابراهیم ده دینار دیگر بدر آورده بملاح داد و گفت اینها را در نفقه خود صرف کن ملاح از و شرمسار گشته گفت کار خود را بخدای تعالی سپردم چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب نهصد و پنجاه و ششم برآمد
گفت ایملک جوانبخت ملاح زرها گرفته زورق براند چون بباغ رسید ابراهیم بر پای خاست و از غایت فرح از زورق بیرون جست بدانسان که تیر از کمان همی جهد و ملاح بسرعت باز گشت ابراهیم اوصاف باغ را چنانچه خیاط با و گفته مشاهده کرد و در باغ را گشوده یافت در دهلیز تختی از عاج و بر آن تخت مردی گوژ پشت و لطیف منظر نشسته دید که جامهای زرین طراز در برو دبوس سیمین زراندود در دست داشت ابراهیم پیش رفته دست او ببوسید احدب در حسن و جمال او خیره ماند و با او گفت ای خوبروی تو کیستی و ترا بدین جا که رسانید ابراهیم عم من کودکی نادان و غریبم پس از آن بگریست باغبان را دل بروی بسوخت و او را بر تخت فراز برد و اشک از چشمان او پاک کرد و با و گفت بر تو باکی نیست اگر وام داری خدایتعالی وام تو ادا خواهد کرد و اگر از کسی بیم داری خدایتعالی ترا ایمن خواهد گردانید ابراهیم گفت ای عم نه وام دارم و نه بیم بحمد الله خواسته بی شمار دارم دهقان گفت ای فرزند حاجت تو چیست که خویشتن را بدین مکان خطرناک انداخته ای ابراهیم حکایت خود بروی خواند دهقان چون سخن او بشنید ساعتی سربزیر انداخته گفت ایفرزند مگر خیاط احدب ترا بسوی من دلالت کرده ابراهیم گفت آری دهقان گفت او برادر من است پس از آن گفت ای فرزند اگر نه محبت تو در دل من جای گرفته بود و اگر نه رحمت میاوردم ترا و برادر خود خیاط را با در بان کاروانسرا و زن او هلاک میکردم پس از آن گفت ایفرزند بدانکه این باغ در روی زمین مانند ندارد و این باغ لؤلؤ نام دارد و هیچکس جز سلطان و من و سیده جمیله براین باغ داخل نگشته و من بیست سالست که در این باغ هستم کسی را ندیده ام که بدین مکان در آید و در هر چهل روز سیدۀ جملیه بکشتی نشسته با کنیزکان خود بدین باغ آید ولکن من یکجان بیش ندارم او را در سر کار تو بازم و خود را فدای تو کنم در آن هنگام ابراهیم دست او را ببوسید دهقان باو گفت در نزد من بنشین تا از بهر تو تدبیری کنم پس از آن دهقان دست ابراهیم بباغ اندر آورد ابراهیم باغ را گمان کرد که بهشت است و آنجا را نزهنگاهی عجیب یافت و در میان آن باغ برکه آبی از سلسبیل صافتر داشت و در آن باغ وحشیان و غزالان و همه گونه پرندگان دید که بلحنهای مختلف همی خواندند و هوش از شنوندگان میر بودند ابراهیم را از دیدن آن باغ نشاط و طرب روی داد دهقان با و گفت باغ مرا چگونه می بینی ابراهیم جوا بداد این نه باغست بلکه بهشت روی زمین است دهقان بخندید پس از آن برخاسته ساعتی غایب شد خوانی باز آورد که در آن مرغ بریان گشته و طعام لذیذ و حلوا بود طبق در برابر بنهاد ابراهیم گفته است که من بقدر کفایت خوردنی بخوردم دهقان چون خوردن من بدید فرحناک شد و گفت بخدا سوگند کار ملوک و فرزندان ملوک چنین است پس از آن چیزهایی که من باشارت خیاط خریده بودم بروی بنمودم دهقان گفت اینها را با خویشتن نگاهدار که در وقتی سیده جمیله حاضر شود اینها بر تو سود خواهد بخشید که در آنوقت ماکول از بهر تو نتوانم آورد پس از آن دهقان برخاسته دست مرا بگرفت و مرا بمکانی که در برابر ایوان سیده جملیه بود بیاورد و در میان درختان عریشه بساخت و با من گفت بر این عریشه فراز شو وقتی که سیدۀ جمیله بایوان اندر آید تو از این عریشه او را توانی دید ولی او ترا نتواند دید و از این فزون تر در نزد من حیلتی نیست و ترا باید اعتماد بخدایتعالی کنی ابراهیم او را شکر گذاری کرده دست او را ببوسید و طبق را که می و کباب در آن بود در عریشه گذاشت و دهقان با و گفت ایجوان خوبروی در باغ تفرج کن و از میوه های درختان بخور که سیده جمیله فردا بتفرج باغ خواهد آمد آنگاه بتفرج باغ گرائید و از میوه های آنجا همی خورد تا شب برآمد و آن شب را با وجد و شوق روز آورد چون با مداد شد دو گانه بگذارد که ناگاه باغبان با گونه متغیر برسید و گفت ایفرزند بعریشه فراز شو که اینک کنیز کان آمدند و سیده پس از ایشان خواهدرسید چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست
چون شب نهصد و پنجاه و هفتم از آمد
گفت ایملک جوانبخت دهقان با و گفت اینک کنیز کان رسیدند و سیده نیز بزودی خواهد رسید و زنهار که عطسه کنی و یا سرفه نمایی که من و تو هلاک خواهیم شد در حال ابراهیم برخاسته بعریشه بر شد و دهقان برفت آنگاه پنج کنیزکان ماهروی بایوان باغ در آمدند و ایوان را رفته گلابش بزدند و فرش های دیبا در آنمکان بگستردند و عود و عبیر بر آتش نهادند پس از آن پنج تن کنیزکان زهره جبین که آلات طرب در کف داشتند و سیده جمیله در میان ایشان بدرون خیمه از دیبای سرخ میامد و دخترکان دامنهای خیمه را با چنگالهای زرین برداشته بودند تا اینکه به ایوان در آمدند ابراهیم از سیده و از جامهای سیده چیزی ندید با خود گفت بخدا سوگند که همه رنجهای من ضایع شد آنگاه کنیزکان خوردنی پیش آوردند سیده خوردنی خورده دست بشت پس از آن تختی از برای سیده جمیله بنهادند سیده بر تخت نشسته کنیز کان آلات طرب همی نواختند و بآوازهای نشاط انگیز همی خواندند که عجوزی در آنمیان برقص اندرآمد آنگاه