-۶۱-
که سنگینی صندوق ما را آزرده است تو از دیوار بالا رو و در بروی ما بگشا ما نیز بپاداش آن یکی از ایشان را که در مقبره هستند بهر تو بریان کنیم و نگذاریم که از روغن او قطره بزمین چکد او گفت مرا بیم آنست که دزدان دزدی کرده باشند و چون شب برآمده داخل مقبره شده اند ایشان گفتند هیچ کس یارای آن ندارد که بدین مکان آید پس هر سه تن صندوق را از دیوار بالا برده بمقبره اندر شدند و در بگشودند یکی از ایشان گفت که امشب ما از بار کشیدن و راه رفتن و در گشودن و در بستن مانده شدیم و اکنون نیمه شبست دیگر بگشودن سردابه و خاک کردن صندوق قدرت نداریم همان به که سه ساعت بنشینیم و راحت یابیم پس از آن برخاسته بکار خویشتن پردازیم آنگاه در بیستند و بنشستند یکی از ایشان گفت باید هریک در گذشت خویش بیان کنیم و سبب بریده شدن آلت مردی خود بازگوئیم چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب داستان فرو بست
چون شب سی و هشتم برآمد
حکایت صواب غلام
شهرزاد گفت ای ملک جوان بخت چون غلامان با یکدیگر گفتند باید که هر یک سرگذشت خویش بیان کنیم نخست آنکه فانوس در دست داشت حکایت آغاز کرد و گفت مرا در پنج سالگی ازدیار خویش بدر آوردند و به چاوشی بفروختند او را دختری بود سه ساله من با آن دختر هم بازی بودم و از برای دختر میخواندم و میرقصیدم تا اینکه من دوازده ساله شدم و دختر ده ساله گردید و دختر را از من منع نمیکردند و پوشیده اش نمیداشتند روزی من نزد دختر رفته دیدم که در جای خلوت نشسته گویا از گرمابه بدر آمده بود که مانند ستاره میدرخشید و بوی عبیر ومشک ازوی همی آمد پس با هم ملاعبه کردیم آلت من راست شد و در حین ملاعبه پرده بکارتش بدرید چون من این را دیدم بیرون گریختم مادر دختر نزد وی آمد و آن حالت دیده حیران شد و بفکرت فرورفت پس از ساعتی بکار دختر تدارکی کرد و راز را از پدر دختر پوشیده داشت و با من نیز ملاطفت و مهربانی همیکرد تا اینکه دو ماه بر این بگذشت آنگاه مادر دختر او را به جوانی دلاک که سر پدر دختر تراشیدی کابین کرد و مهررا از مال خود بداد و جهیز فراهم آورد ولی با همه اینها پدر را بر حال دختر آگاهی نبود و در فراهم کردن جهیز دختر شتاب میکردند تا روزی مرا غافل کرده بگرفتند و آلت مردی مرا ببریدند چون هنگام عروسی شد مرا بآن دختر خواجه سرا کرده با او بفرستادند هر وقت که دختر بخانه پدر آمدی و یا بگرمابه رفتی من نیز با او میرفتم و کار او را پوشیده همی داشتند و در شب زفاف کبوتری کشتند و خون او را بجای خون بکارت به زنان بنمودند دختر دیرگاهی بخانه آن دلاک بماند و من از بوس و کنار او بهره مند میشدم پس از آن دختر و شوهر و مادرش بمردند و من بی خداوند ماندم و بدینجا آمده با شما یار گشتم سبب بریده شدن آلت مردی من این بود والسلام
حکایت کافور غلام دوم
پس غلام دوم گفت من هشت ساله بودم که مرا از ولایت خویش بازرگانی بفروختند و من در سالی یکدفعه دروغ بآن بازرگان میگفتم و بسبب آن دروغ او را با یارانش بجنگ میانداختم بازرگان ناگزیر مانده مرا بدلال سپرد که مشتری از برای من بجوید دلال مرا بازار برده ندا در داد که این غلام را بشرط عیب که میخرد بازرگانی پیش آمد و از عیب من جویان شد دلال گفت که سالی یکبار دروغ همیگوید بازرگان گفت با عیبی که دارد بچند درم خواهی فروخت دلال گفت بشش صددرم پس بایع و مشتری با هم ساز گشتند بازرگان درمها شمرده مرا بحجره برد و جامه مناسب بین پوشانید چندی پیش او بماندم تا سال نو برآمد و آن سال مبارکی بود و بهاری خرم داشت از بازرگانان هر روز یکی ضیافت میکرد تا نوبت ضیافت بخواجه من افتاد با بازرگان بباغی که خارج شهر بود برفتند و خوردنی و نوشیدنی بخوردند و صحبت و منادمت همیکردند تا هنگام ظهر شد خواجه ام را بچیزی حاجت افتاد با من گفت بر استر بنشین و بخانه رو و از خاتون فلان چیز بستان و زود باز گرد من فرمان بردم چون بخانه نزدیک شدم فریاد زدم و گریان گشتم مردم محله بر من گرد آمدند چون آواز مرا خاتون و دختران خواجه بشنیدند در بگشودند و از سبب آن حالت باز پرسیدند گفتم خواجه ام با یاران خود بپای دیوار کهنه نشسته بودند و دیوار برایشان بیفتاد من چون این حالت بدیدم سوار استر گشته زود بیامدم که شمارا بیا گاهانم زن و فرزند خواجه چون این بشنیدند گریبانها چاک زدند و همسایگان بدیشان گرد آمدند و زن خواجه ام بخانه اندر شد طاقهای خانه را در هم شکست و ظرفهای چینی بیرون انداخت و تصویرهای خانه را گل اندود کرد و تیشه بمن داده گفت این فواره ها بشکن و این درها و منظره ها بر کن من پیش رفته با او یار گشتم و خانه را خراب کرده چیزها را تلف همی ساختیم تا اینکه آنچه بخانه اندر شکستنی بود بشکستیم و کندنیها برکندیم و طاق و سقف غرفه ها از هم فرو ریختیم و من فریاد یا سیدا همیزدم پس خاتون و دختران خواجه باروی گشاده بدرآمدند و گفتند ای کافور ما را مکان خواجه دلالت کن تا او را از زیر خاک بدر آورده بتابوتش بگذاریم من پیش افتاده واسیداگویان و آنها بدنبال من با روی گشاده خروشان و گریان روان شدیم و در حال هیچ مرد و زن و کودک در شهر نماند که همه بر ما جمع آمدند و ایشان را کوچه بکوچه همگردانیدم هر کس نشنیده بود با خبر میشد تا اینکه خبر بوالی رسید چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.
چون شب سی و نهم برآمد
گفت ای ملاک جوان بخت چون خبر بوالی رسید والی سوار شد و بیل داران با خود برداشته در پی من روان شد و من خاک بر سر کنان فریاد وا سیدا میزدم تا اینکه بباغ اندر شدم خواجه ام چون دید که من بر سر و سینه همیزنم و واسیدتی همیگویم مبهوت شد و گونه اش زرد گردید گفت ای کافور این چه حالیست گفتم چون بخانه رفتم دیدم که دیوار خانه خراب شده و خاتون و فرزندانش در زیر خاک مانده اند خواجه گفت خاتون خلاص نشد گفتم نخست خاتون بمرد خواجه گفت دختر کوچک من خلاص نگشت گفتم لا والله خواجه گفت استر سواری من چون شد گفتم دیوار خانه و طویله همه از هم فرو ریختند و هر چیز که بخانه و طویله بود بزیر خاک اندر بماندند از آدمیان و گوسفندان و مرغان چیزی زنده نماندند همگی پارۀ گوشت شده انداکنون از خانه و خانگیان هیچ برجا نمانده و گوسفندان و مرغان و چهارپایان را گربه ها و سگان پاک خورده اند خواجه چون سخنان من بشنید جهان بچشمش سیاه شده