پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۶۴۴

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۶۴۰–

ترا بسوی ما فرستد با وزیر خود مشاورت میکرد و چنین سخنان با من نمی نوشت و او را در نزد من جوابی نیست ولی من کتاب او را بیکی از کودکان دبستان دهم تا او سخنان او را جواب نویسد - پس از آن که این سخن باو بگوئی بسوی من فرست و مرا طلب کن چون من حاضر آیم مرا بخواندن کتاب و جواب بفرمای ملک را انبساط پدید آمد و رای آن پسر پسندید و از حیلت او شگفت ماند و بروی انعام کرد و جای پدر با و داد و او را خرسند باز گردانید پس چون ایام مهلت بانجام رسید رسول نزد ملک آمد و جواب خاست ملک گفت روز دیگر بنزد من آی تا جواب دهم در حال رسول بازگشت و از بساط بیرون نرفته بدانسان که پسر شماس گفته بود سخن زشت و نالایق بزبان راند پس از آن ببازار رفته گفت ای مردمان این شهر من رسول ملک هندم و بر سالت نزد ملک شما آمده ام و او در جواب مماطله میکند اکنون مدتی که پادشاه ما از برای من معین کرده بود منقضی گشته شما در این کار گواه باشید چون ملک ازین سخن آگاه شد کسی از پی رسول بفرستاد چون او را حاضر آوردند ملک باو گفت ای رسول تو در هلاکت خویش همی کوشی از آنکه تو از پادشاهی بپادشاهی کتاب آورده و شاید در میان ایشان رازها باشد تو چگونه بیرون رفته در میان مردم راز ملوک آشکار میکنی الحق بدین سبب مستوجب عقوبتی ولکن ما از تو در گذریم تا اینکه جواب از بهر آنملک احمق و نادان برسانی و مناسب اینست که جواب او را رد نکند مگر کودک دبستانی آنگاه ملک پسر شماس را بخواست در حال آن پسر هوشمند حاضر شد و رسول نیز حاضر رسول نیز حاضر بود ملک کتاب بسوی آن پسر انداخت و با و گفت این کتاب بخوان و جواب بنویس پس از آن پسر کتاب گرفته بخواند و بخندید و بملک گفت از بهر جواب این کتاب نه لایق بود که از بی من بفرستی در حال دوات و قرطاس بیرون آورده بنوشت چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست

چون شب نهصد و بیست و هفتم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت آن پسر دوات و قرطاس بیرون آورده پس از حمد و ثنای الهی نوشت اما بعد ای ملک که در اسم بزرگ و در رسم حقیری بدانکه کتاب تو بسوی ما برسید و ما او را خوانده مزخرفات و هذیانات که در آن بود دانستیم نادانی تو بما معلوم شد که دست بسوی چیزی در از کرده که قدرت بر آن نداری اگر ما را رأفت ببندگان پروردگار نمی جنبید و برحالت ایشان رحمت نمی آوردیم در آمدن بسوی تو دیر نمیکردیم و اما رسول تو ببازار رفته خبرهای ترا بخاص وعام نشر کرد و مستوجب این بود که ما او را عقوبت کنیم ولکن بر او رحمت آورده زنده اش گذاشتیم اما آنچه در کتاب نوشته بودی که من وزراء و و بزرگان دولت خود را کشته ام راست گفته بودی ولکن کردار من سببی داشته است که خود او را میدانم و من از علما یکی را نکشته ام مگر اینکه در نزد من هزار تن ازو عالمتر و دانشمند تر است و در نزد من هیچ کودکی نیست مگر اینکه سینه او پر از علم و دانش است و هر تنی از لشکریان من باکردوسی از لشکر تو مقاومت تواند کرد اما از جهت مال تو خود میدانی که زر و سیم در نزد من مقداری ندارند و یاقوت و گوهر با سنگها برابراند تو با کدام جرأت بما گفتی که در میان دریا از بهر من قصری بنا کنید و این سخن جای هزار تعجب است شاید که این خیال از خرافت عقل بر تو روی داده باشد و یا اینکه گمان کرده که بمن ظفر خواهی یافت حاش لله چگونه امثال تو بمن ظفر خواهد یافت بلکه خدایتعالی عز نصره مرا بر تو چیره خواهد کرد از آنکه تو متعدی و ستمکار هستی بدانکه تو مستوجب عذاب خدا و خشم ما شده و لکن من از خدا بیم دارم که مبادا رعیت پایمال شوند و جانوران بیجان گردند و باین کار اقدام نکنم مگر پس از ترسانیدن تو اگر این سخنان در تو بگیرد بزودی خراج مال از برای من بفرست و گرنه هزار هزار و یکصد هزار سوار بمقاتله تو بفرستم و وزیر خود را بگویم سه سال توا محاصره کند تا اینکه مملکت از تو بستانم و از اهل مملکت جز تو کسی را نکشم و از زنان ایشان جز حریم تو کسی را اسیر نکنم پس از آن پسر شماس صورت خود را در کتاب نقش کرد و در پهلوی آن نوشت که این جواب از خوردسال ترین اولاد نویسندگان است پس از آن ختم کتاب کرده بملک داده ملک او را برسول سپرد رسول کتاب گرفته دست ملک را بوسه داد و شکر گویان از نزد ملک بیرون شد و از آنچه از پسر شماس دیده بود عجب داشت پس چون رسول بنزد پادشاه خود رسید سه روز از زمانی که ملک از بهر او معین کرده گذشته بود و در آن وقت بارگاه ملک از خاص و عام مملو بود رسول در برابر ملک زمین ببوسید و کتاب بملک داد ملک کتاب گرفته سبب دیر کردن او باز پرسید و از حالت ملک و رد خان جویان شد رسول قصه بر وی فرو خواند و تمامت آنچه دیده بود باز گفت عقل ملک حیران شد و برسول گفت وای بر تو این خبر چیست که همی گوئی رسول گفت ایها الملک اینک من در خدمت ایستاده ام تو کتاب گشوده برخوان تا راست و دروغ من بر تو آشکار شود در آن هنگام ملک کتاب گشوده برخواند و صورت آن پسر در آن کتاب بدید زوال ملک خود را یقین کرد و در کار خود حیران ماند و روی بوزیران خود کرده ماجری بایشان حدیث کرد و کتاب بر ایشان بخواند ایشانرا هراسی بزرگ روی داد و در ظاهر بیم ملک ساکن میکردند ولی دلهای ایشان مضطرب بود پس از آن بدیع که وزیر بزرگ او بود گفت ای ملک وزیران تو آنچه میگویند سودی ندارد رأی من اینست که بدین ملک کتابی نوشته عذر بخواهی و بگوئی که من دوست توام و با پدر تو نیز پیش از این دوستی من استوار بود و من رسول را با آن کتاب بسوی تو بفرستادم مگر آنکه ترا امتحان کنم و عزیمت و شجاعت ترا بدانم از خدای تعالی مسئلت میکنم که مملکت ترا بتو مبارک کند و سلطنت تو بیفزاید ملک گفت بخداسوگند که جای تعجبست که این ملک پس از کشتن علما و خداوندان رأی و بزرگان لشکر چگونه مقابله و مقاتله را بدینسان مهیا است و چونست که از آن حادثه شهر او معمور مانده و ازین عجبتر آنست که خوردسال ترین نویسندگان او چنین جواب نویسد گناه از من بود که از بسیاری طمع خود این آتش را بر خود و اهل مملکت شعله ور کردم اکنون نمیدانم که این