تواند از بهر چه ایشانرا بزرگ میداری و رتبت ایشان افزون میکنی تا اینکه ایشان گمان میکنند که پادشاهی ترا سبب ایشانند و ایشان ترا باین رتبت رسانیده اند و این عطیتها ایشان با تو کرده اند با وجود اینکه ایشان با تو هیچ نتوانند کرد و بر تو آسیبی نتوانند رسانید و ترا سزاوار نیست که بدیشان فروتنی کنی ایشانرا سزاست که فروتنی کنند چگونه تو از ایشان بدینگونه هراسانی گفته اند که هر کرا دل مثل آهن نباشد شایسته پادشاهی نباشد و ایشانرا بردباری تو مغرور ساخته تا اینکه بر تو جسور گشته اند و حال آنکه ایشانرا فرض است که بطاعت تو مقهور باشند و بفرمانبر داری تو مجبور شوند اگر تو در پذیرفتن سخن ایشان سرعت کنی و ایشانرا درینحال بگذاری ایشان در تو طمع کنند اگر تو سخن من بپذیری بسخن هیچکدام از ایشان دل ننهی و ایشانرا بطمع نمی اندازی که بر تو جسور شوند و تو مانند آن چوپان باشی پرسید چگونه بوده است حکایت چوپان زن ملک جواب داد شنیده ام مردی بوده است چوپان شبی از شبها دزدی بسوی وی در آمد که از گوسفندان او بدزرد چوپانرا دید که شبها نمی خوابد و روزها غفلت نمیکند پس دزد تمامت شب بگرد گوسفندان بگردید و بچیزی از آنها دست نیافت چون عاجز شد راه صحرا در پیش گرفت و شیری را صید کرده پوست از وی بگرفت و آن پوسترا پر از کاه کرد و او را برده در مکانی بلند بگذاشت چنانکه چوپان او را میدید پس از آن خود نزد چوپان شده با و گفت شیر مرا بسوی تو فرستاده از گوسفندان تو طعمه میخواهد چوپان پرسید شیر کجاست دزد جواب داد چشم بر دار شیر را ببین که اینک ایستاده است آنگاه چوپان سر بر کرده صورت شیر را دیدگمان کرد فی الحقیقه شیر است از او سخت هراسان شد چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهر زاد لب از داستان فرو بست
چون شب نهصد و بیست و دویم برآمد
گفت ایملک جوانبخت چوپان از آن صورت شیر سخت بترسید و بدزد گفت ای برادر هر چه میخواهی بگیر که مرا با تو مخالفتی نیست آنگاه دزد از گوسفندان بقدر حاجت بگرفت و چوپانرا سخت هراسناک دید پس در هر چند روزی بسوی او آمده با و میگفت شیر باز طعمه میخواهد پس از آن حال دزد پیوسته با چوپان بدین حالت بود تا اینکه بسیاری از گوسفندان را ببرد ای ملک من این سخن با تو گفتم که بزرگان دولت تو ترا فریب ندهند و بجهت نرمی و بردباری تو در تو طمع ننمایند ملک گفت من پند تو پذیرفتم هرگز بسوی ایشان بیرون نروم پس چون بامداد شد وزرا و بزرگان دولت و اعیان مملکت هر یکی اسلحه خویش برداشته رو بخانه ملک گذاشتند که او را بکشند و مملکت بدیگری بسپارند چون بخانه ملک برسیدند از دربان مسئلت کردند که در از بهر ایشان بگشاید در بان در نگشود ایشان آتش آوردند که در سوزانده بقصر اندر شوند دربان چون این بدید بسرعت نزد ملک رفت و او را آگاه کرد که خلقی بر در جمع آمده اند از من گشودن در مسئلت کردند من نگشوده ام آتش آوردند که درها بسوزانند و بقصر آمده ترا بکشند اکنون ترا فرمان چیست ملک با خود گفت بورطه بزرک افتادم آنگاه از پی زن خود فرستاد زن حاضر آمد ملک گفت هر چه شماس با من گفته بود همه را صحیح یافتم اینک خاص وعام بقصد کشتن من آمده اند ترا رای چیست زن گفت بر تو باکی نیست و از کار ایشان هراس مکن ملک پرسید در اینکار حیلت چیست زن جواب داد رأی من اینست که دستارچه بر سر بسته چنان بنمائی که من بیمار هستم آنگاه شماس را حاضر آور و بگو که من امروز قصد بیرون آمدن داشتم رنجوری مرا منع کرد تو مردم را خبر ده که فردا بسوی ایشان آمده حاجت ایشان برآورم و در حال ایشان نظر کنم چون این سخن با شماس بگوئی ایشان را خشم فرو نشنید و لکن چون فردا شود ده تن از غلامان شجاع نزد خود بخوان بشرط آنکه از ایشان ایمن باشی که ایشان فرمانبردار و راز پوش هستند آنگاه غلامان را بفرما که در بالای سر تو بایستند و کسی را نگذارند که بر تو داخل شود مگر اینکه یکان یکان داخل شوید وقتی که یکی از ایشان داخل شود تو با غلامان بگو که او را گرفته در آن غرفه دیگر بکشند و با دیگری نیز چنان کنند که با اولین کرده باشند تا اینکه تمامت ایشان را بدینسان بکشند و لکن باید نخست شماس را بکشی که او بزرگ ایشان است چون تو چنین کنی رعیت را قوت نماند و تو از ایشان در راحت باشی و بدانکه هیچ حیلت از بهر تو سودمندتر ازین حیلت نیست ملک گفت رأی تو صوابست بدینسان کنم که تو گفتی پس از آن دستارچه خواسته سر خود را فروبست و شماس را حاضر آورده باو گفت بدانکه من تو را دوست میدارم و رأی تورا اطاعت کنم و از بهر من بجای برادر و پدری و اینکه تو گفتی بیرون روم و بکار رعیت نظر کنم دانستم که این از برای من پندیست پدرانه و مرا قصد این بود که بیرون آیم ولکن ناخوشی مرا روی داد که بیرون آمدن نتوانستم و همی شنوم که اهل مملکت از بیرون نیامدن من در خشم شده اند و قصد کرده اند که کار های نالایق نسبت بمن بجا آورند ایشان از ناخوشی من آگاهی ندارند تو بیرون رفته ایشانرا از حالت من آگاه کن و از زبان من معذرت گوی که من بهرچه گویند پیروی کنم تو از من برایشان ضمانت کن تا انشاء الله فردا بیرون آیم چه شاید که مرض من امشب بسبب نیتی که کرده ام زایل شود آنگاه شماس بکردگار سجده برده و ملک را دعا گفت و فرحناک بیرون آمد و مردم را از آنچه گفته بود با خبر کرد و عذر ملک را برعیت نمود و ایشان را از قصدی که داشتند نهی نهی کرد در حال مردم بسوی منزلهای خویشتن باز گشتند. چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب نهصد و بیست و سوم در آمد
گفت ایملک جوانبخت چون شماس عذر ملک بگفت رعیت بازگشتند ایشان را کار بدینجا رسید و اما ملک ده تن شجاع سخت دل از غلامان دیرین پدر حاضر آورد و بایشان گفت شما رتبت خویش در نزد پدر من دیده بودید و احسان مکرمت او با شما نهایت نداشت اکنون من شما را رتبت برتر از آن کنم و احسان و مکرمت بر شما بیفزایم و لکن از شما مسئلتی دارم آیا فرمان مرا می پذیرید و راز