والسلم چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب نهصد و هفدهم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت ملک جلیعاد چون وصیت بگذارد ملک زاده گفت ای پدر تو دانستی که من پیوسته در طاعت تو بوده ام و رضای ترا طلب کردم و تو نیز از بهر من نیکو پدری بودی چگونه پس از مرک تو از چیزی که رضای تو در آنست بیرون خواهم رفت ملک گفت ده خصلت ترک مکن که خدایتعالی ترا از آنها سود دنیا و آخرت عطا فرماید نخست اینکه هر وقت بخشم اندر شوی خشم خود فرونشان و اگر مبتلی شوی صبر کن و اگر تکلم کنی راست گو و اگر وعده کنی و فاکن و اگر حکم کنی بعدالت باش و اگر قدرت یابی ببخشا و بزرگان را گرامی بدار و از دشمنان چشم بپوش و بدیشان نکوئی کن و اذیت از آنها دور دار و نیز ای پسر در خصلت ترک مکن تا باهل مملکت تو سود دهد و آن ده خصلت اینست که در قسمت عدالت کن و عهد را وفا کن و نصیحت بنیوش و لجاجت ترک کن و رعیت را بنگاه داشتن شرایع و سنن بفرمای و بعدالت حکم کن تا خرد و بزرگ ترا دوست دارند و مفسدان از تو هراس کنند پس از آن با حاضران گفت زینهار که مخالفت امر ملک کنید و زینهار که از سخن بزرک خودتان خلاف نمائید که این کار سبب پراکندگی جمعیت شما و باعث خرابی شهر شما خواهد بود و دشمنان بشما شماتت خواهند کرد والسلم پس از آن سکرات مرک اشتداد کرد و زبانش کند شد پسرش خویشتن بروی بچسبانید و او را همی بوسید که ملک در گذشت تمامت رعیت برو نوحه کردند و او را تجهیز کرده با اکرام و احتشام بخاکش سپردند پس از آن باز گشته حله پادشاهی بپسر ملک بپوشانیدند و تاج پدر را بر سر نهاده و انگشتری در انگشتش کرده بر تختش بنشاندند ملک زاده اندک زمانی در میان ایشان بشیوۀ پدر عدل و انصاف پیش گرفت پس از آن شهوتهای دنیا او را فریب داده بکارهای مزخرف دنیا اقبال کرده آنچه را که وصیت کرده بود ترک کرد و طاعت پدر فرو گذاشت و بدوستی زنان حریص شد هیچ زن خوبروئی را نمی شنید مگر اینکه بسوی او فرستاده او را میآورد و بخویشتن تزویج میکرد از زنان بیش از آنکه سلیمان بن داود جمع کرده بود جمع آورده و هر روز با طایفه ای از ایشان خلوت کرده از ماهی تا بماهی دیگر بیرون نمی آمد و از مملکت خویش نمی پرسید و بشکایت مظلومان گوش نمیداد اگر شکایتی را مینوشتند جواب پس نمیداد چون رعیت اینحالت ازو مشاهده کردند و دیدند که او نظر بکارهای رعیت نمی کند و در کار دولت و مملکت مسامحت دارد دانستند که بزودی بلیت ایشان را فرا خواهد گرفت کار بر ایشان دشوار شد بملامت یکدیگر زبان گشودند پاره از ایشان گفتند بیائید تا بسوی شماس که وزیر بزرک ملک است رویم و قصه بر وی فرو خوانیم تا ملک را پند گوید و گرنه بزودی بلا بر ما نازل شود که این ملک آلوده دنیا گشته و لذتهای دنیا او را فریب داده آنگاه برخاسته بسوی شماس رفتند و باو گفتند ای حکیم دانشمند این ملک را دنیا فریب داده و او بباطل مایل گشته در فساد مملکت خویش همی کوشد سبب اینست که ماهی میگذرد ما او را نمی بینیم و او بیرون نمی آیدو بحالت کسی نظر نمی کند و بشکایت مظلومان گوش نمیدارد اینک ما آمده ایم که ترا از حقیقت کار آگاه کنیم که تو بزرک ماهستی سزاوار نیست در سرزمینی که تو در آنجا مقیم شوی بلیتی پدید آید از آنکه تو اصلاح حال این ملک توانی کرد و اکنون بسوی او برو و با او سخن بگو شاید سخن تو بپذیرد و بسوی پرودگار باز گردد در حال شماس بر خاسته بمکانی رفت که در آنجا غلام بچگان و خواجه سرایان میتوانست دید پس از آن با غلام بچه گفت ای فرزند میخواهم که از ملک اجازت خواهی تا بنزد او شوم که مرا سخنی است باید روبرو گویم و جواب بشنوم غلام بچه گفت یا سیدی بخدا سوگند که او یکماه بیش است که جواز دخول بهیچ کس نداده من نیز نتوانم که در نزد او روم و درین مدت روی او را ندیده ام ولکن من ترا بسوی کسی دلالت کنم که او از بهر تو دستوری خواهد و او خدمتکاری است که پیوسته در بالای سر او بایستد و از برای او طعام از مطبخ بیاورد پس وقتی که او بسوی مطبخ در آید از و مسئلت کن که او هر آنچه تو خواهی چنان کند آنگاه شماس بوی مطبخ رفته بر در مطبخ بنشست پس از زمانی همان خدمتکار پدید آمد و خواست که بمطبخ اندر شود شماس با و گفت ای فرزند میخواهم که با ملک در یکجا جمع آیم و سخنی که بدو مخصوص است بگویم از احسان تو میخواهم وقتی که ملک از طعام خوردن فارغ شود و دل خوش باشد تو باو سخن بگوواز برای من جواز دخول بخواه خادمک گفت سمعا وطاعة پس خادمک طعام گرفته بسوی ملک شد و ملک طعام خورده خوشدل بنشست خادمک گفت ایملک شماس وزیر بر در ایستاده و دستوری همی خواهد تا پاره کارها که مخصوص تو است با تو بازگوید ملک در هر اس شد و بریب اندر افتاد و خادمک را بآوردن شماس بفرمود چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب نهصد و هیجدهم برآمد
گفت ایملک جوانبخت خادمک بسوی شماس رفته او را بخواند چون شماس نزد ملک شد زمین بوسه و او را دعا گفت ملک پرسید ایشماس ترا چه روی داده که طالب آمدن نزد من شده شماس جوابداد دیر گاهی است که روی میمون ملک ندیده بودم مرا اشتیاق از حد بگذشت آمدم تا طلعت مبارک مشاهده کنم و سخنی دارم ملک گفت سخن بازگو شماس جواب داد ایملک بدانکه خدایتعالی درین خورد سالی ترا علم و حکمت چندان داده که بکسی عطا نفرموده و آن احسان را بسلطنت تمام کرده و رضای پروردگار درین است که تو از وظیفه خویش بیرون نروی و شیوه ای که سبب خشنودی خداست فرو نگذاری و در طاعت الهی تقصیر و کوتاهی نکنی من چند روزی است که ترا میبینم پدر خویش فراموش کرده و وصیت های او را از یاد برده و عهد و پیمان او شکسته و پندهای او ضایع کرده و از عدل و انصاف دور مانده و نعمتهای خدای تعالی بخاطر نیآوری و شکر آنها نمی کنی ملک پرسید اینسخنان را سبب چیست شماس جوابداد سبب اینستکه تو کار های