پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۶۱۱

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۶۰۷-

جماعتی، آمد باشند و او را در نزد خویشتن نگاه داشته باشند علی الصباح انشاء الله بسوی تو خواهد آمد تو اکنون حزن از دل بیرون کن و مینیزامشب بنزد تو بخسم القصه زن عطار مریم زناریه را مشغول می‌کرد و او را تسلی می‌داد تا اینکه بامداد شد مریم خواجه خود نورالدین را دید که از سر کوچه پدید گشت و همان فرنگی با جمعی از بازرگانان بر اثر او همی آیند مریم چون‌ایشانرا بدید اندامش بلرزید و گونه‌اش زرد شد زن عطار چون او را بدین حالت بدید گفت ایخاتون چرا حالت تو دگرگون شد و گونه‌ات زرد گشت مریم گفت بخدا سوگند که مرا دل بوی جدائی همی‌شنود پس از آن کنیزک آهی برکشید و سرشک از دیده فروریخت و این شعر بر خواندای کینه و ر زمانه عذار خیره ساز * برخیز تیره کرده بما بر تو روزگار یک روز راحتی و یکی هفته رنج وغم یکماه برقراری و یکسال بیقرار پس از آن بازن عطار گفت ایخاتون من با تو نگفتم که با خواجه‌ام نورالدین از بهر فروختن من حیلتی کردهاند اکنون شک ندارم که مرا بدین فرنگی فروخته است و من او را بر حذر کردن از این فرنگی امر کرده بودم ولی از تقدیر گزیری و گریزی نیست‌ایشان درین سخن بودند که نورالدین بخانه اندر شدکنیزک بر وی نظاره کرده دید که گونه‌اش زرد گشته و اندامش همی لرزد با و گفت‌ای نورالدین گویا مرا فروخته نورالدین سخت بگریست این ابیات بر خواند قضا روزی خضر کرد آب حیوان کشیده بظلمات سختی سکندر * تو از حکم یزدان کر کرشناسی گذر نیست از حکم یزدان کر کر * من از توبه خیره نبرم و لکن * گهی خیر باید کشیدن گهی شر از آن نورالدین از وی معذرت خواسته گفت یا مریم بخدا سوگند که قلم بدینسان رفته بود و مردمان از بهر فروختن تو با من حیلتی کردند و لکن‌امیدوارم که آنکه بجدائی حکم کرده وصال را نیز روزی گرداند مریم گفت من با تو نگفتم که ازین فرنگی بر حذر باش پس از آن نورالدین را در آغوش گرفته جبین او را ببوسید و این بیت بر خواند دریغ از آنکه ندیدم تمام روی تو من نهاده باید رویم همی براه سفر وایشان در ینحالت بودند که فرنگی در آمد و خواست که پاهای سیده مریم ببوسد سیده مریم طپانچه بر عارض او زد و گفت‌ای پلینک از من دور شو چندان در بی‌من افتادی که با خواجه‌ام حیلت کردی فرنگی از و معذرت خواسته گفت ایخاتون گناه من چیست خواجه تو نور الدین ترا بطیب خاطر فروخت بدین مسیح سوگند اگر او ترا دوست می‌داشت ترا نمی‌فروخت که شاعر گفته لب چنان را غازی بسیم و زر بفروخت عجبتر از دل غازی دلی بود بجهان و این کنیزک دختر ملک فرنگیان بوده است و بیرون آمدن او از شهر پدر حدیث غریب و حکایت عجیب داشته است که ما او را بترتیب بازگوئیم تاشنوندگان در طرب آیند چون قصه بدینجار سید با مداد شدو شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب هشتصد و هفتاد و نهم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت مریم زناریه دختر ملک فرنک بود در نزد پدر و مادر خویش بعزت و حشمت تربیت یافته و فصاحت و کتابت و علم شمار و علم ستارها و فنون سواری نیک آموخته بود و تمامت صنعت‌ها از قبیل خیاطت و حیاکت و زنار بافی و زرکشی و کار گاه دوزی یاد گرفته و یگانه روزگار خود بود و او در حسن و جمال بتمامت زنان آن عصر برتری داشت پادشاهان جزایر او را از پدر خواستگاری کردند ولی پدر از محبتی که باو داشت بجدائی او شکیبا نتوانست شد و او را بکسی تزویج نمی‌کرد و آن ملک جز او فرزندترینه و مادینه نداشت اتفاقاً در پاره از سال‌ها این دخترک را رنجوری سخت روی داد و بهلاکت نزدیک شد نذر کرد که اگر از رنجوری عافیت یابد فلان دیر را که در فلان جزیره است زیارت کند و آن دیر در نزدایشان رتبتی بلند داشت که از بهر او نذرها می‌کردند و از آنجا برکت‌ها می‌جستند چون مریم از رنجوری خلاص شد خواست که بندر خود وفا کند پدرش او را در کشتی بسوی دیر فرستاد و پاره از دختران بزرگان را با وی همراه کرد و خادمان بخدمت‌ایشان بگماشت چون کشتی‌ایشان بدیر نزدیک شد یکی کشتی از کشتیبانان مسلمانان پدید گشت و تمامت آنچه در کشتی مریم بود بینما و اسیری بردند وایشان را در شهر قیروان بفروختند از قضا مریم را بازرگانی عجم بدید و آن عجمی عنین بود و بر زنان میل نداشت او را خدمت شری کرد پس عجمی را رنجوری سخت روی داد و رنجوری او دیر کشید مریم در خدمت او مبالغت کرد تا عافیت یافت و پیوسته همیخواست که نیکی‌های مریم را پاداش نیکو دهد تا اینکه روزی باو گفت‌ای مریم از من تمنا کن مریم جواب دادای خواجه تمنای من اینست که مرا نفروشی مگر بکسی که من او را بخواهم و دوست دارم عجمی با او پیمان بست که چنان کند پس از آن عجمی اسلام بر وی عرضه داشت مریم مسلمان شد و عبادات بیاموخت و کارهای دین یاد گرفت و قرآن و احادیث نبویه حفظ کرد چون او را بشهر اسکندریه آورد او را چنانکه یاد کردیم بعلی نور الدین بفروخت سبب بیرون آمدن او از شهر خود این بود و اما پدر او پادشاه فرنگیان چون از کار دختر آگاه شد قیامت بر وی قیام کرد و کشتی‌ها از پی او روان ساخت و سرهنگان و دلیران بجستجوی او فرستادایشان جزایر مسلمانان جستجو کردند و از مریم خبری نیافتند و نومید باز گشتند پدرش از بهر او محزون گشت و همین فرنگی نابینا که بزرگترین وزیران او بود و در حیلت و عیاری بر همه کس برتری داشت بجستجوی مریم بفرمود شهرهای مسلمانان بگردد و او را اگر چه بیک کشتی زر خالص باشد شری کند و آن پلیدک جزایر و دریاها همیگشت تا باسکندریه رسید و ازو جویان خبر او را در نزد نورالدین بشنید و با نورالدین حیلت کرده او را از نورالدین چنانکه گفتیم شری کرد چون مریم در دست وزیر پدر گرفتار شد بگریستن مشغول گشت وزیر گفت ایخاتون گریستن بگذار بر خیز بشهر پدر شویم تا بعزت درمیان خادمان و غلامان باشی و از مذلت غربت خلاص شوی و مرا نیز این رنج‌ها که از بهر تو برده‌ام ومال‌ها که از بهر تو صرف کرده‌ام بس است که یک سال و نیم است من در جستجوی تو همی گردم پس از آن وزیر ملک فرنگیان قدم‌های او ببوسید و