پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۵۸

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۵۴-

ما را بیکدیگر خواهد رسانید گفت ای انیس الجلیس جدائی تو بر من آسان نیست و من از تو شکیبا نتوانم بود انيس الجليس گفت بمن نیز بسی دشوار است ولی چاره نیست پس نورالدین دست انيس الجليس را گرفته اشك از چشمانش همیریخت آنگاه انيس الجليس را نزد دلال برده گفت بهر قیمتی که خود میدانی ارزش دارد بفروش دلال گفت یا نورالدین مگر این انیس الجليس است که پدر تو اورا از من بده هزار دینار بخرید نورالدین گفت آری پس دلال صبر کرد تا بازاریان از هر سو گرد آمدند دلال برخاسته ندا همی داد و مدحت انیس الجليس همی کرد تا اینکه یکی از بازرگانان چهار هزار و پانصد دینار قیمت داد و بگفتگو اندر بودند که معین بن ساوی وزیر از آنجا بگذشت نورالدین را دید که ایستاده است و با خود گفت از بهر چه ایستاده است او را بضاعت کنیز خریدن نمانده است شاید تهی دست گشته کنیز همیخواهد بفروشد اگر چنین باشد دل من آرام خواهد گرفت پس دلال را آواز داده دلال زمین ببوسید وزیر گفت این کنیز را که مدحت همیکنی من مشتری هستم دلال كنيزك را نزد وزیر آورد وزیر شمایل نیکوی وی را بدیده بسته کمندش گردید و از قیمتش باز پرسید دلال گفت تا چهار هزار و پانصد دينار رسیده بازرگانان چون وزیر را مشتری دیدند و ستمگری او را میدانستند پراکنده شدند و قیمت افزون نتوانستند کردیس وزیر بدلال گفت دیگر ایستادنت از بهر چیست من کنیز را بچهار هزار و پانصد دینار خریدم دلال نزد علی نورالدین رفته گفت کنیز را بی بها بردند نورالدین سبب باز پرسید دلال گفت ماهمی خواستیم که در قیمت بگشائیم نخستین بازرگانی که قیمت داد چهار هزار و پانصد دینار بود و نوبت افزون کردن بدیگری نرسیده بود که این ستمکار ببازار آمد و كنيزك را بدید و بهمان قیمت قبول کرد گمان دارم كه كنيزك را بشناخت اگر همان قیمت را بدهد از فضل پروردگار خواهد بود مرا بیم آن است که براتی نوشته بدیگری حواله کند و او را در غیبت تو بسپارد که چیزی مده و تو همه روزه مطالبه کنی و او مسامحه و مماطله کرده بفردا و فردای دیگر بیفکند پس از آنکه ترا برنجانند برات از تو بگیرند و آنرا بدرند آنگاه تمامت قیمت کنیز را زیان خواهی کرد نورالدین چون این سخنان بشنید گفت تدبیر چیست دلال گفت من راهی بنمایم که اگر آنراه پیش گیری بسی سود خواهی کرد و آن اینست که همین ساعت بیا کنیز را از دست من بگیر و طپانچه بزن و با او بگو که بسوگند خویش وفا کرده ترا ببازار آوردم و بدلالت دادم که بفروشد اکنون بیا تا بخانه رویم ای نورالدین اگر تو بدینسان کنی وزیر چنان داند که از بهر سوگندی که یاد کردهٔ او را به بازار آورده ای نورالدین گفت تدبیر همین است پس دلال پیش رفته دست کنیز بگرفت و با وزیر گفت صاحب کنیز این جوان است که همی‌آید چون نورالدین نزد دلال رسید کنیز از دست دلال بگرفت و طپانچه بر او زد و گفت من از بهر سوگندی که یاد کرده بودم تراببازار آوردم اکنون بخانه بازگرد و ازین پس مخالفت مکن وگرنه من بقیمت تو محتاج نیستم که ترا بفروشم من اگر از چیزهای خانه بارها بفروشم هر بار بقیمت تو چیز خواهم فروخت معین بن ساوی بنور الدین خشم آورده و گفت ای تخمه حرام هنوز هم ترا چیز مانده که بفروشی نورالدین که جوانی دلیر و مردانه بود این سخن بر خود هموار نکرد و کمر این ساوی را گرفته از زین بزمین انداخت این ساوی در میان خاك و گل بغلطيد و على بن خاقان مشت بر وی همیزد تا آنکه مشتی بر دهانش آمده و دندانهای او فرو ریخت و خون از دهانش زنخ او رنگین کرد و ده تن از خادمان ابن ساوی با او بودند چون کردار علی نورالدین را با خواجه خویش بدیدند دست بخنجر و شمشیر بردند بازرگانان و مردم شهر از آنجا که علی نورالدین را دوست میداشتند بخادمان گفتند اگر این ساوی وزیر است علی بن فضل وزیرزاده است گاهی با هم بصلح و گاهی بجنگ اندرند اگر شما بعلی نورالدین هجوم آورید شاید از شما ضربتی باو رسد آنگاه بکشتن خواهید رفت صواب این است که شما در میان ایشان داخل نشوید و ایشان را بحال خود گذارید خادمان سخن مردم بپذیرفتند علی بن فضل چندان که خواست ابن ساوی را بزد و در گل و خاکسترش فرو برد آنگاه كنيزك را گرفته بسوی خانه آمد و اما ابن ساوی بخون و گل و خاکستر آغشته پيش ملك رفت ملك گفت این چه حالتست گفت اى ملك امروز از بازار میگذشتم خواستم كنيزك طباخ بخرم در ميان كنيزکان کنیزی دیدم که به آن خوبی کس ندیده بود دلال گفت این از آن علی بن خاقان است که ملك ده هزار دینار بپدر او داده بود که کنیزی بخرد چون این کنیز را بخرید و نیکوئی او را بدید به پسرش بخشید چون فضل بن خاقان بمرد پسرش راه تبذیر و زیاده روی پیش گرفت تا کارش بفقیری کشیده کنیز را به دلال داده که بفروشد و بازرگانان او را قيمت داده اندك اندك افزوده اند تا بچهار هزار و پانصد دینار رسیده من با خود گفتم بهتر این است که او را از بهر ملك شرا کنم آنگاه با علی بن خاقان گفتم قیمت کنیز از من بستان گفت من کنیز به یهود و نصاری میفروشم و بتو نمیفروشم گفتم از برای خود نمیخواهم از بهر ملک میخواهم چون این سخن بشنید خشمگین گشته مرا از خانه زین فرو کشید چون من پیر و ناتوان بودم مرا بدینسان کرد که میبینی این بگفت و گریان شد چون ملك آن حالت بدید و مقالت بشنید بخشم اندر شد و چهل تن شمشیر زن را گفت که بخانه علی بن خاقان رفته غارت کنند و خانه‌اش را ویران سازند و او را با كنيزك گرفته بازوان ببندند و پیش ملك آورند خادمان قصد خانه علی بن خاقان کردند سنجر نامی از ایشان که پرورده احسان فضل بن خاقان بود بر بر خود هموار نکرد که ولی نعمت زاده او را با خواری و مذلت دستگیر کنند خود را زودتر از دیگران بخانه علی بن خاقان رسانید و گفت این ساوی دام بر تو نهاده اگر ترا بدست آورد جان در نخواهی برد عنقریب است که چهل تن از خادمان ملك رسيده ترا دستگیر سازند همین ساعت كنيزك را برداشته بگریز پس سنجر دست برجیب برده چهل دینار بدر آورد و بنورالدین داده گفت یا سیدی اگر زیاده برین زر میداشتم مضایقه نمیرفت نورالدین زرها بستد و انیس الجلیس را از چگونگی آگاه کرده در حال از شهر بدر شدند و همیرفتند تا بکنار دریا رسیدند دیدند که کشتی را همی‌خواهند برانند و ناخدا بکنار کشتی ایستاده میگوید