-۵۲-
مرغانی نمیشود که او خورده و بهای خلعت و اجرت آموزگار او نیست که او را خط و نحو ولغت و تفسير واصول فقه وطب و تقویم آموخته و ضرب آلات طربش یاد داده وزیر گفت که خواجه این كنيزك نزد من آورید تا او را دیده با او سخنی بایدم گفت دلال خواجه كنيزك حاضر آورد مردی بود عجمی و کهن سال که از غایت پیری پوستی و استخوانی گشته بود وزیر با او گفت راضی هستی که ده هزار دینار قیمت این كنيزك از سلطان محمد بن سلیمان زینی بستانی آن مرد گفت چون مشتری سلطان است مرافرض است که کنیز به هدیه دهم در آن هنگام وزیر بحاضر آوردن مال فرمان داد چون مال آوردند وزیر زرها بخواجة كنيزك بشمرد پس از آن دلال گفت اگر وزیر دستوری دهد سخنی گویم وزیر گفت بازگو دلال گفت ای وزیر مرا رأی اینست که این كنيزك را امروز خدمت سلطان مبری که او از راه دراز آمده و از رنج سفر نیاسوده حالتش دگرگون است تا ده روز او را در قصر نگاهدار تا اینکه راحت یابد و بر حسن او بیفزاید پس از آن بگرمابه برده جامهای نکویش در بر کن و در پیشگاه سلطانش حاضر آور وزیر رأی دلال صواب یافت كنيزك را بقصر خود در خلوتی جداگانه جای داد و تمامت مایحتاج از بهر او آماده کرد و خدمتگذاران بروی بگماشت و دیرگاهی حال بدينموال بود از قضا فضل بن خاقان پسری قمر منظر و سیم اندام و عنبرین موی داشت بدانسان که شاعر گفته
به ابروان چو کمان، به گیسوان چو کمند
لبانش سوده عقیق و رخانش ساده پرند
پرند لاله فروش و عتیق لؤلؤ پوش
كمان غاليه توزو کمند مشکین بند
و آن پسر سیم بر از قضیت دختر آگاه نبود و پدرش به كنيزك گفته بود که ترا از بهر ملك محمد سليمان زینی خریده ام و مرا پسری هست که اگر زنی را در بر زنی یابد با او در آمیزد تو خویشتن ازو نگاه دار و زنهار که رخ بر وى منما كنيزك گفت سمعاً وطاعتاً تا اینکه كنيزك روزی از روزها بگرمابه اندر شد و پارهٔ از کنیزکان بخدمتش قیام کردند چون از گرمابه بدر آمد جامهای فاخر بپوشید و به نیکوئیش بیفزود و بنزد زن وزیر آمده با احترامی نام و حالتی غماز دست او را ببوسید زن وزیر گفت ای انیس الجليس در گرما به بر تو چه گذشت گفت ای خاتون جز غیبت تو منقصتی نبود خاتون با کنیزکان گفت بر خیزید تا بگرمابه شویم کنیز کا برخاسته با خاتون بگرمابه رفتند و خاتون دو کنیز خرد سال بر در قصری که انیس الجلیس در آنجا بود بگماشت و با ایشان گفت کس نگذارید که نزد انیس الجليس رود کنیزکان گفتند سمعاً و طاعتاً پس از ساعتی پسر وزیر که علی نورالدین نام داشت درآمد و از مادر خویش جویان گشت کنیزکان گفتند بگرمابه اندر است انیس الجليس از درون قصر آواز علی نورالدین را بشنید با خود گفت کاش میدانستم که این پسر چه کاره است که وزیر با من میگفت که اگر او در بر زنی زنی را ببیند با او در آمیزد بخدا سوگند من آرزو دارم که او را ببینم آنگاه بر پای خاسته پیش رفت و بسوی علی نورالدین نظاره کرده دید پسریست ماهروی شیفته جمال او گشته گفت
عاشق آنم که عنابش همی دارد شکر
فتنه آنم که سنجابش همی پوشد حجر
سوی من بنگر چوخواهی عاشق سیمین سرشگ
سوی او بنگر چوخواهی دلبر زرین کمر
و پسر را نیز چشم بروی افتاد فریفته آن پری روی گشته گفت:
ای تازه تر از برگ گلی تازه به بربر
پرورده ترا خازن فردوس به بر بر
در سیم حجر داری و در ماه چلیپا
ماه تو بزیر اندر و سیمت بزبر بر
زین روی همی سجده برد ای بت مه روی
ترسا بچليپا برو حاجی بحجر بر
چون پسر و دختر هر دو بدام عشق یکدیگر گرفتار شدند روى بكينزكان كرده بانگ برايشان زد کنیزکان بگریختند و دور از ایشان بایستادند آنگاه پسر بقصر اندر شد و با انيس الجليس گفت که توئی که پدرم ترا از بهر من خریده است انیس الجليس گفت آری در حال پسر از نشئهی باده و شور عشق بی محابا پیش رفته دستها بمیان دختر کمر کرد و دختر نیز او را در آغوش کشیده ببوسید و پسر زبان او همی مکید تا اینکه بکارت از او برداشت چون کنیزکان دیدند که خواجه زاده ایشان با انیس الجلیس در آمیخت فریاد بر کشیدند علی نورالدین بهراس اندر گشته بگریخت چون زن وزیر فریاد کنیزکان بشنید از گرمابه بدر آمده از کنیزکان خبر باز پرسید گفتند ای خاتون چون تو بگرمابه رفتی خواجه کهتر ما على نور الدین باز آمد و خواست که ما را بیازارد ما از و بگریختم او بنزد انيس الجليس رفته با او هم آغوش شد دیگر ندانستیم که چه کردند زن وزیر چون این سخن بشنید نزد انیس الجليس شد و ماجرا باز پرسید انيس الجليس گفت ای خاتون من نشسته بودم که کودکی زیبا روی در آمد و با من گفت تو همانی که پدرم ترا از برای من خریده گفتم آری بخدا سوگند ای خاتون من سخن او را راست پنداشتم آنگاه پیش من آمده مرا در آغوش گرفت زن وزیر پرسید بجز این هم کاری کرد انیس الجلیس گفت آری سه بوسه از من بر بود زن وزیر گفت بکارت از تو برداشت یا نه انيس الجليس گریان شد و زن وزیر نیز با کنیزکان بگریستند و سیلی بر روی خویشتن همیزدند و بیم از علی نورالدین داشتند که مبادا پدرش او را بکشد پس در آنحال وزیر از در در آمد و سبب گریستن باز پرسید زن وزیر ناچار او را از کار آگاه کرد وزیر جامها بدرید و زنخدان فرو کند زن وزیر گفت خود را مکش من ده هزار دینار قیمت کنیز را از مال خود بدهم وزیر گفت مرا حاجت بقیمت کنیز نیست و لكن بیم آن دارم که جان و مالم هر دو برود زن گفت یا سیدی سبب چیست گفت مگر تو ندانی که این دشمن جان من که معین بن ساوی نام دارد در آن ساعت که این حادثه بشنود سلطان را آگاه کند و با او گوید چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.
چون شب سی و سوم بر آمد گفت اى ملك جوانبخت وزیر با زنش گفت معین بن ساوی دشمن جان منست چون این حادثه بشنود ملک را آگاه کرده بگوید وزیری که ترا گمان این است که خیانت کار نیست هزار دینار زر از تو گرفته کنیز کی بخرید که کس چنان كنيزك نديده بود چون كنيز را بپسندید با پسر خود گفت تو بر این كنيز از ملك سزاوار تری آنگاه پسر او بکارت از كنيزك برداشت و اکنون همان کنیز در خانه وزیر است ملك از اعتمادی که بمن دارد خواهد گفت دروغ همی گوئی او از ملك اجازت گرفته بخانه من آید و کنیز را نزد سلطان برد کنیز ناچار ماجرى بر ملك بيان كند آنگاه معین بن ساوی فرصت یافته با ملك بگوید که من پند