پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۵۵۸

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۵۵۴–

بگشود و با فرزندان خود بپرید و در فراز قصر بنشست حاضران چشم حسرت بروی او دوخته با و گفتند ای پری روی ما چنین کار ندیده بودیم پس از آن ملکه خواست که بسوی بلاد خود پرواز کند حسن را بخاطر آورده گفت ای خاتونان بشعر من گوش دهید و این ابیات بر خواند

  من که آزرم ماه تابانم دختر پادشاه پریانم  
  رفته روزی بدم بحوض اندر باپری زادگان سیمین بر  
  پیرهن کندم از بر چون عاج نی بر من زعاج گیرد باج  
  گرنه آن پرهن مرا ببر است آدمی را همی بمن ظفر است  
  حسن بصری از کناری زود آمد آن پیرهن زمن بربود  
  کرد آنگاه مرمرا تسخیر با هم آمیختیم چون می وشیر  
  او مرا شوی شد من او را زن من صنم بودم او مرا چوشمن  
  پسرت رفت و حیلتی کردم پیرهن را بدست آوردم  
  کردمش در بروروم ایدر شادمان سوی مام و سوی پدر  
  چون بیاید مرا شود مشتاق گوسفر کن سوی جزیره واق  

چون ابیات بانجام رسانید سیده زیده با و گفت ایخاتون خوب رویان فرود آی تا چشم از جمال تو سیر شود دخترک گفت هیهات که آب رفته بجوی باز آید پس از آن با مادر حسن گفت ایخاتون چون پسر تو باز آید و آرزوی ملاقات من کند در جزایر واق بسوی من آید این بگفت و با فرزندان خود بپرید مادر حسن گریستن آغاز کرد و طپانچه بر سر و روی خود زد تا اینکه بیخود گشت چون بخود آمد سیده زبیده باو گفت ایمادر من نمی دانستم که چنین حادثه روی خواهد داد اگر تو مرا آگاه میکردی ترا معترض نمیشدم و تو با من نگفتی که او از جنیانست ایمادر مرا بحل کن عجوز چون چاره نداشت گفت ای سیده ترا بحل کردم پس از آن از قصر خلافت بسوی خانه خود روان شد چون بخانه رسید گریان شد و طپانچه بر خویشتن همی زد تا بیخود افتاد چون بخود آمد از جدائی دخترک و فرزندان او بوحشت اندر شد و بدیدار فرزندش آرزومند گردید و این ابیات بر خواند

  فراق و هجر که آورد در جهان یارب که روز هجر سیه با دو خانمان فراق  
  بسی نماند که کشتی عمر غرق شود زموج شوق تو در بحر بیکران فراق  
  چگونه باز کنم بال در هوای وصال که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق  

پس از آن بر خاسته سه صورت قبر بنا کرد و شبان روز همی گریست چون غیبت پسرش دیر کشید او را اندوه و شوق افزون گشت این ابیات بر خواند

  هرگزم مهر تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود  
  آنچه از بار غمت در دل مسکین منست برود این دل من وزدل من آن نرود  
  در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود  

چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست

چون شب هفتصد و نو در هفتم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت مادر حسن شبانروز گریست او را کار بدینگونه شد اما پسر او حسن چون بقصر دخترکان برسید ایشان او را سوگند دادند که سه ماه در نزد ایشان اقامت کند چون سه ماه بگذشت دخترکان از بهر او ده بار زر و سیم مهیا کردند و توشه نیز از بهر او بنهادند و او را روانه ساخته خودنیز بمشایعت بیرون آمدند حسن بازگشتن ایشانرا سوگند داد ایشان از بهر وداع پیش آمدند نخست دختر خورد سال که خواهر حسن بودحسن را در آغوش گرفت و چندان بگریست که بیخود شد چون بخود آمد حسن را مخاطت کرده گفت

  ای رای سفر کرده فغان از رایت خود بی تو چگونه دید بتوان حاجت  
  از دیده کنم رکاب جان افزایت تا مرد مکش همی ببوسد پایت  
  پس از آن دخترک دیگر پیش آمد بسته زخنده لب بگرستن گشاده چشم  

دو دست رود زن زعنا گشته روی زن

آنگاه دختر سیمین حسن را در آغوش گرفت و حالتش بدانسان بود که شاعر گفته

  از زلف برده چین و فکنده بر ابروان زان بیشتر که بود در زلفکانش چین  
  با روی خویش کرد بچنک ارعنا همانک هنگام لهو کردی با چنک راستین  

پس از آن دختر چارمین پیش آمد در حالتیکه

  زتف آتش دل و سرشک دیده شده لب چو قندش خشک و رخ چوماهش تر  
  در آب دیده همی گشت زلف مشکینش چو شاخ سنبل سیر آب در می احمر  

و دختر پنجمین نیز پیش آمد و بدان حالت بود که شاعر گفته

  فرو گسسته بعناب عنبرین سنبل فرو شکسته به خوشاب بسدین شکر  
  همی گرفت بلؤلؤ عقیق در یاقوت همی نهفت بفندق بنفشه در مرمر  

پس از آن دختر ششمین حسن را از بهر وداع در آغوش گرفت در حالتیکه

  بر گلشن از زخم دست کاشته خیری بر مهش از آب چشم ریخته اختر  
  آب نمانده در آن دو رنگین سوسن تاب نمانده در آن دو مشگین چنبر  

آنگاه دختر هفتمین حسن را از بهر وداع در آغوش گرفته بگریست و ایندو بیت برخواند

  برراحت حضر چه گزینی همی سفر بر شادی طرب چه گزینی همی حزن  
  برداشتی دل از من و بگذاشتی مرا بر تو دل من این را هرگز نبرد ظن  

پس از آن حسن ایشان را وداع کرده بگریست و بیخود گشت چون بخود آمد این ابیات بر خوانده

  می روم از سر حسرت بقفا می نگرم خبر از پای ندارم که زمین می سپرم  
  جان من زنده بتأثیر هوای لب تست سازگاری نکند آب و هوای دگرم  
  بصر روشنم از سرمه خاک در تست قیمت خاک تو من دانم کاهل بصرم  

و شبانروز به سوی بغداد شنایید تا بدار السلام برسید و نمی دانست که پس از سفر کردن او چه بروی رفته چون به نزد مادر برسید او را دید که از بسیاری گریستن رنجور و نزار گشته آنگاه اشتران بازگردانید و خود پیش مادر رفت وزن و فرزندان را جستجو کرده اثری از ایشان نیافت پس از آن سوی مخزن آمده صندوق را شکسته دید دانست که ملکه جامه پر بیرون آورده با فرزندان خود پریده اند در حال بسوی مادر باز گشته دید که در بیخود افتاده او را بخود آوردو از زن و فرزندان خویش باز پرسید مادرش بگریست و گفت ای فرزند خدایتعالی بسبب ایشان اجر ترا بزرک گرداند که اینک قبرهای ایشانست چون حسن اینخن بشنید فریادی بلند بر آورده بیخود افتاد و تا هنگام ظهر بیخود بود ما درش را این اندوه بر اندوه پیشین بیفزود و از زندگانی حسن نومید شد چون حسن بخود آمد طپانچه بر سرو روی خود زد و جامه برتن