پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۵۵۴

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۵۵۰–

است دخترکان گفتند ای خواهر صفت او با ما بگو خواهر حسن گفت ایخواهران او را حسن و جمال و قد با اعتدال ابرو و زلف و خال چنانست که شاعر گفته

  بهشتست آنکه من دیدم نه رخسار کمند است آنکه او دارد نه گیسو  
  لبان لعل چون خون کبوتر سواد زلف چون پر پرستو  
  نه مروارید از آب شور خیزد و را در آب شیرینست لؤلؤ  
  غریبی سخت مطبوع اوفتاده بترکستان رویش خال هندو  
  عجب گردر چمن بر پای خیزد که پیشش سرو ننشیند بزانو  
  لب خندان و شیرین منطقش را نشاید گفت جز ضحاک جادو  
  اگر بینندش اندر محفل عام دو صد فریاد برخیز زهر سو  

چون دخترکان وصف او بشنیدند روی بحسن کرده گفتند او را بما بنمای حسن بر خاسته ایشانرا بسوی منزل برد چون دخترکان بغرفه اندر شدند و جمال او بدیدند در برابر او زمین بوسه داده از حسن و جمال او شگفت ماندند و او را سلام داده گفتند ای دختر پادشاه بزرک اگر خیال این جوان آدمیزاد با خود میدیدی هر آینه در عجب میشدی و او اکنون بر تو مفتونست و لکن ای ملکه نیت او پاکست و همیخواهد که بسنت رسول ترا تزویج کند اگر ما میدانستیم که دختران از مردان بی نیاز خواهند بود هر آینه این جوانرا از تو منع میکردیم و اگر نه جامۀ پر ترا سوزنده بود او را گرفته بتو میدادیم پس از آن یکی از دخترکان با ملکه منفق گشته از طرف او وکیل شد و او را بحسن تزویج کرد و دست او را بدست حسن بگذاشت و بد انسان که شایسته دختران ملوکست از بهر او عیش بر پا کردند و حسن را نزد او بردند حسن چون مهر از و برداشت مهرش بر او افزون شد و از وصل او خرسند گشته این ابیات بر خواند

  دوش مرا یار در آغوش بود آنچه طرب بد که مرا دوش بود  
  بر دلم از شادی دیدار او رنج جهان جمله فراموش بود  
  بود چو زهره دل من با نشاط زانکه بتم زهره بنا گوش بود  

چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست

چون شب هفتصد و نود و دویم برآمد

گفت ایملک جوانبخت حسن چون ابیات برخواند دخترکان بردر ایستاده بودند چون ابیات بشنیدند با ملکه گفتند ایدختر ملک تو مارا ملامت میکردی آیا دیدی که این آدمیزاد در عشق تو چگونه شعر خواند و بچه سان مدحت گفت خاطر ملکه ازین سخن بگشود پس از آن حسن تا چهل روز با ملکه در عیش و نوش بسر میبرد و دخترکان هر روز از برای او عیشی تازه برپا میکردند و هدیتها و تحفه ها از بهر او میآوردند ملکه نیز پس از چهل روز پیوندان خود فراموش کرد و بصحبت ایشان مایل شد تا اینکه حسن شبی از شبها خفته بود مادر خود در خواب دید که از بهر او محزونست تنش نزار و گونه اش زرد گردیده چون حسن را دید گفت ای فرزند چگونه در دنیا خوش همی گذاری و مرا فراموش میکنی بحالت من نظر کن که پس از تو حالت من چون گشته من هر گز ترا فراموش نکنم و تا هنگام مرگ از یاد تو بیرون نروم و از بهر تو در نزد خود صورت قبری ساخته ام که هرگز ترا فراموش نکنم ای فرزند آیا من زنده خواهم ماند که بار دیگر ترا ببینم آنگاه حسن از خواب بیدار شد و سرشک از دیده همیر بخت و محزون و اندوهناک بود تا بامداد شد دخترکان بنزد حسن آمده او را سلام دادند و بعادت معهود بلهو و لعب بنشستند حسن چشم بسوی ایشان بر نکرد و از غایت اندوه سخن نگفت دخترکان حالت حسن را از ملکه باز پرسیدند ملکه گفت نمیدانم که او را چه روی داده دخترکان گفتند تو حالت او باز پرس ملکه پیش رفته گفت ایخواجه ترا چه روی داده حسن آهی بر کشیده گریان شد و خوابیکه دیده بود با ملکه باز گفت و این دو بیت برخواند

  بعزت اندر گرصد هزار سیم وزراست هنوز هم وطن خویش و بیت احزان به  
  اگرچه نرگستانها ز سیم و زر سازند برای نرگس هم خاک نرگستان به  

ملکه گفته او را با دختران حدیث کرد چون دخترکان شعر او بشنیدند بحالت او رحمت آورده با حسن گفتند اکنون که تو قصد زیارت مادر داری ما را منع تو نشاید و چندانکه توانیم ترا یاری کنیم ولکن باید از ما نبری و مارا اگرچه سالی یکدفعه باشد زیارت کنی حسن گفت بچشم هر چه گوئید چنان کنم در حال دخترکان برخاسته از بهر او توشه مهیا کردند و عروسرا با زرینه و گوهرهای گران قیمت بیار استند و چندان تحفه که در شمار نیاید از بهر او مهیا کردند پس از آن طبل را بزدند اشتران پدید گشتند بیکی از آنها توشه وتحف وهدایا بار بستند و ملکه را با حسن بدو اشتر دیگر بر نشاندند و تا سه روز در مشایعت ایشان برفتند و در آن سه روز سه ماهه مسافت طی کردند پس از آن دخترکان ایشانرا و داع کرده خواستند که باز گردند دخترک خورد سال که خواهر حسن بود او را در آغوش بگرفت و چندان بگریست که بیخود گشت چون بخود آمد این دو بیت برخواند

  تن مرا تو همی امتحان کنی به بلا دل مرا تو همی آزمون کنی بفراق  
  ترا که گفت که بگسل ز نیت و پیمان ترا که گفت که بگذر ز وعده و میثاق  

چون شعر بانجام رسانید حسن را وداع کرد و از و در خواست که چون بشهر خویش رسد او را فراموش نکند و در ششماه یکدفعه بزیارت او باز آید و دیگر با حسن گفت که هر وقت ترا کاری روی دهد یا از چیزی هراس کنی طبل مجوس را بکوب که اشتران بنزد تو حاضر شوند آنگاه سوار گشته بسوی ما باز گرد حسن با دخترک پیمان بست و سوگند یاد کرد که زیارت ایشان ترک نکند آنگاه دخترکانرا ببازگشتن سوگند داد دخترکان بازگشتند و بجدای او محزون بودند و بیش از همه خواهر حسن اندوهگین بود و شبانروز همیگریست دختر کانرا کار بدینجا رسید و اما حسن بازن خود شبانروز کوه و صحرا نوردید تا تا اینکه در شهر بصره بخانه خود رسید اشتران بازگردانید و خودش رفت تا در بگشاید ناله حزین مادر بشنید که با جگر تافته همیگریست و این ابیات همی خواند

  کجایی ای بدولت آب زندگانی من کجایی ای غم تو اصل شادمانی من  
  ببوی وصل توام زنده و زغمت مرده اگر چه فارغی از مرک و زندگانی من  

آنگاه حسن بگریستن مادر بگریست و در بکوفت مادرش گفت بر در کیست حسن گفت در بگشای چون مادر حسن در بگشود و او را بدید بیخود بافتاد و پیوسته حسن او را ملاطفت میکرد تا بخود آمد و حسن را در آغوش گرفت و جبین او را ببوسید پس از آن حسن متاعهای خویشتن آورد و ملکه حسن