پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۵۳۴

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۵۳۰–

پس از آن در دریای فکرت غرق شده و سرشک بر رخسار روان کرده از غایت اندوه ساعتی بخفت پس از آن بیدار گشته خوردنی بخواست اندک چیزی بخورد و بادها و موجها زورق ایشان همی برد و نمیدانستند که کدام سوی میروند دیرگاهی در روی آب بودند تا اینکه توشه ایشان تمام شد و از گرسنگی و تشنگی بسختی در افتادند ناگاه جزیره ای از دور پدیدار شدو باد زورق را همیبرد تا بدان جزیره برسیدند از زورق بگذشتند و روی بجزیره نهادند در آنجا از همه گونه میوه ها فراوان دیدند از آن میوهها بخوردند ناگاه شخصی را در میان درختان نشسته یافتند که روئی دراز و رؤیتی عجیب داشت یکی از مملوکان را بنام او بخواند و باو گفت ازین میوه ها مخور که نا رسیده اند و بنزد من آی که از این میوه های رسیده ترا دهم مملوک گمان کرد که او از جمله کسانی است که در کشتی با او بودند و از غرق نجات یافته بر آن جزیره افتاده است از دیدن او سخت فرحناک شد و بسوی او رفت و نمیدانست که از غیب بر جبین اوچه نوشته اند چون مملوک بروی برسید آنمرد بسوی او برجست و بردوش او بنشست یکپای خویشتن بگردن او فرو پیچیده و پای دیگر فرو آویخت و با و گفت برو که ترا از من خلاصی محال است مملوک بیاران خود بانک زد و بگریست و گفت از این جزیره بدر شوید از آنکه یکی از ساکنان این جزیره بدوش من سوار گشت و دیگران در طلب شما هستند و همی خواهند که شما را چون من سوار شوند چون یاران او این سخن بشنیدند از جزیره گریخته در زورق بنشستند و بسوی دریا بشتافتند و تا یکماه در دریا همیرفتند تا اینکه بجزیره دیگر رسیده بآن جزیره شدند میوه های گوناگون در آنجا یافته بمیوه خوردن بشتافتند ناگاه چیزی از دور نمایان شد چون باو نزدیک شدند زشت روئی را دیدند که مانند ستونی افتاده بود آنگاه یکی از مملوکان پای بر وی زد دیدند شخصی است که چشمهای دراز دارد و یک گوش خود را به زیر گسترده و دیگر گوش خود را بروی انداخته است آنگاه آنشخص همان مملوک را که پای بروی زده بود بربود و به میان جزیره رفت و در آنجا غولان بودند که آدمیان میخوردند آن مملوک بانک بیاران خود زد که خویشتن را نجات دهید که این جزیرة غولانست و آدمیان همی خورند چون ایشان این سخن بشنیدند بسوی زورق بشتافتند و بزورق نشسته همی رفتند که پس از روزی چند جزیره دیگر پدید آمد چون بدان جزیره رسیدند در آنجا کوهی دیدند بلند بر آن کوه فراز رفته درختان بسیار دیدند از میوه های درختان همی خوردند که ناگاه اشخاصی مهیب که درازی هر یک پنجاه ذراع بود و دندانهای ایشان مانند دندان پیل از دهان بدر آمده بود پدید گشتند و در آنجا مردی دیدند که بر روی سنگی بزرگ بر پارچه نمدی سیاه نشسته و در دور او زنگیان بسیار ایستاده اند آن زنگیان سیف الملوک را با مملوکان او بگرفتند و در برابر ملک خویشتن بداشتند و با و گفتند که ما این پرندگان را در میان درختان دیدیم دو تن از مملو کان را ذبح کردند و ملک ایشانرا بخورد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب هفتصد و شصت و ششم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت سیف الملوک بهراس اندر شد و بگریست و آهی بر کشیده این ابیات بخواند

  بر فرق من ای سپهر هر ساعت چندین چه زنی تو من نمیدانم  
  چون سایه شدم ز ضعف در محنت وز سایه خویشتن هراسانم  
  بیهش نیم و چوبیهشان باشم صرعی نیم و بصرعیان مانم  

ملک چون گریستن او بشنید گفت این پرندگان خوش آواز هستند مرا آواز ایشان پسند افتاد هر یکی از اینها را در قفسی گذارید در حال زنگیان هر یکی از آنها را در قفسی نهاده از بالای سرملک بیاویختند که ملک آواز ایشان بشنود سیف الملوک با مملوکان خود در قفسها بودند و زنگیان ایشان را طعام و شراب میدادند و ایشان ساعتی گریان و ساعتی خندان و گاهی گویان و گاهی خاموش بودند و ملک زنگیان آواز ایشان خوش میداشت و ایشان دیر گاهی بدینحالت بودند و اینملک دختری داشت که در جزیره دیگر به شوهر رفته بود روزی از روزها شنید که در نزد پدر او مرغان خوش آواز هستند جماعتی بسوی پدر فرستاد و از آن مرغان یکی را بخواست پدر او سیف الملوک را با سه تن از ملوکان در چهار قفس بسوی دختر فرستاد چون دختر ایشان را بدید پسندش افتاد فرمود که ایشان را در بالای سر خود به مکانی بگذارند سیف الملوک ازین ماجرا در عجب بود و ایام سلطنت را بخاطر آورده میگریست و مملوکان نیز همیگریستند ولی دختر ملک را گمان این بود که ایشان تغنی میکنند و دختر ملک را عادت این بود که اگر کسی از بلاد مصر یا اقلیم دیگر بنزد او میافتاد و او را از وی عجب می آمد آنشخص را در نزد دختر منزلتی بزرگ پدید میگشت از قضا دختر ملک چون سیف الملوک را بدید حسن و جمال او راخوش داشت و باو تلطف و مهربانی میکرد تا اینکه روزی از روزها با سیف الملوک خلوت کرد و از وکام خواست و عجز ولا به کرد سیف الملوک دعوت او اجابت نکرد دختر ملک بدین سبب در خشم شد و ایشان را بخدمت گذاری بفرمود و گفت که آب و هیمه از برای مطبخ او بیاورند چهار سال نیز بدان منوال بسر بردند سیف الملوک از اینحالت بجان رسید و کسی را از بهر شفاعت نزد ملکه فرستاد ملکه سیف الملوک را بخواست و با و گفت اگر تو سخن من بپذیری و حاجت من روا کنی ترا ازین ورطه آزاد کنم که ببلاد خویش روی و پیوسته ملک تضرع و لا به میکرد سیف الملوک دعوت او نمیپذیرفت ملکه خشمناک گشته ازو اعراض کرد وسیف الملوک و مملوکان او در جزیره بهمان حالت بودند دختر ملک از ایشان آسوده خاطر بود و یقین میدانست که ایشان از آن جزیره خلاصی محالست و ایشان دو روز و سه روز از ملکه غایب میگشتند و از بهر جمع آوردن هیزم باطراف جزیره میرفتند و از آنجا هیزم بمطبخ ملکه میآوردند تا اینکه پنج سال بدین منوال بگذشت اتفاقا روزی از روزها سیف الملوک با ملوکان در کنار دریا نشسته درسر گذشت خویشتن حدیث میگفتند آنگاه سیف الملوک را از پدر و مادر و برادر خود ساعد یاد آمد سخت بگریست و مملوکان نیز بگریستند پس از آن مملوکان گفتند ای ملک زمان تا کی گریان شویم که گریه ما را سودی نخواهد