وزیر گفت من نیز از وزارت دست برداشته پسر خود ساعد را بوزارت مینشانم شما را رای چیست همگی گفتند که وزارت ملک سیف الملوک را جز ساعد کس نشاید در آن هنگام وزیر دستار وزارت از سر گرفته بر سر ساعد نهاد و دوات وزارت باو سپرد آنگاه منشورهای مجدد بمهر سیف الملوک وعلامت وزیر ساعد بنوشتند و مردمان شهرها هفته ای در آنجا مانده بشهرهای خویشتن بازگشتند پس از آن ملک عاصم و وزیر سیف الملوک و ساعد را بقصر آورده از خازن انگشتری و شمشیر و خاتم و بقچه که سلیمان داده بود بخواستند ملک بایشان گفت ای فرزندان من بیائید و هر یکی از این هدیه چیزی اختیار کنید نخست سیف الملوک دست دراز کرده بقچه و انگشتری برداشت و ساعد دست برده شمشیر و خاتم برداشت و بوسه در دست ملک داده بمنزل های خویشتن بازگشتند سیف الملوک بقچه را بفر از تختی که شبها با وزیر خود بر آن تخت می خفتند بگذاشت چون شب برآمد از بهر سیف الملوک و ساعد خوابگاهی بر تخت بگستردند ایشان بخوابگاه شدند و شمع ها در بالین و زیر پای ایشان روشن بود ایشان تا نیمه شب بخفتند چون نیمی از شب برفت سیف الملوک از خواب بیدار شد بخاطرش رسید که بقچه را بگشاید و بر آنچه دروست نظر کند در حال بقچه را با شمعی روشن برداشته از تخت بزیر آمد و بقچه را گشوده درو قبائی از صنعت جنیان یافت و قبا گشوده در آستر قبا صورت دختری را نقش گشته دید از دیدن آن صورت عقلش بپرید و بیخود بر زمین افتاد چون بخود آمد بگریست و بنالید و طپانچه بر سر و سینه خود زد و آنصورت را بوسیده این دو بیت برخواند
| تمثال رخ ترا به چین بر دستند | آنجا که مصوران چابک دستند | |||||
| در پیش مثال رخ تو بنشستند | انگشت گزیدند و قلم بشکستند | |||||
و پیوسته سیف الملوک میگریست و مینالید تا اینکه وزیر او ساعد بیدار شد و سیف الملوک را در خوابگاه نیافت شمع را برداشته بجستجوی او در قصر همی گشت تا بجائی که سیف الملوک در آنجا بود برسید دید که گریان و نالان است گفت ای برادر سبب گریستن چیست حادثه با من حدیث کن سیف الملوک سخن نگفت و سر بر نکرد و همی گریست چون ساعد اینحالت بدید گفت من وزیر تو و برادر توام و از کودکی با تو پرورش یافته ام اگر تو مرا از کار خود آگاه نکنی راز خود بکه آشکار خواهی کرد سیف الملوک چشم بسوی او باز نمیکرد و با او سخن نمی گفت و سر در پیش افکنده میگریست ساعد در کار او حیران ماند و از نزد او بیرون آمده شمشیر بگرفت و بسوی او بازگشت و نوک شمشیر بسینه خود و قبضه آن بر زمین نهاد و گفت ای برادر اگر ماجرای خویش با من نگوئی خود را بکشم تا ترا درین حالت نبینم در آنهنگام سیف الملوک سربرداشته گفت برادر من شرم میدارم که ماجرای خود با تو بگویم ساعد گفت ترا بخدا سوگند میدهم که از من شرم مدار و ماجرای بامن بگو که من غلام و وزیر تو ام سیف الملوک گفت بیا و برین صورت نظر کن ساعد پیش رفته در آن صورت ساعتی تامل کرده دید که در سر آن صورت با لؤ لؤ منظوم نوشته اند که این صورت بدیع الجمال دختر شماخ بن شاروخ ملک جنیان است که ایشان در شهر بابل در بستان ارم بن عاد منزل دارند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب هفتصد و شصت و سیم بر آمد
گفت ای ملک جوانبخت سیف الملوک و وزیر او ساعد چون صورت بدیع الجمال دختر ملک شماخ را بدیدند وزیر ساعد گفت ایملک خداوند این صورت میشناسی تا او را جستجو کنیم سیف الملوک گفت لاوالله نمیشناسم ساعد گفت بیا و این نوشته بخوان سیف الملوک پیش آمده آنچه برتاج او نوشته بودند بر خواند و مضمون بدانست و فریاد بر کشید ساعد گفت ای برادر اگر خداوند این صورت که بدیع الجمال نام دارد بجهان اندر موجود باشد من در طلب او بکوشم و ترا بمقصود برسانم اکنون ای برادر ترا بخدا سوگند میدهم که گریستن بگذار تا بزرگان دولت بخدمت حاضر شوند پس از آن بازرگانان و سیاحان حاضر آور و صفت این شهر از ایشان بازپرس شاید کسی ما را بدان شهر و بباغ ارم دلالت کند پس چون با مداد شد سیف الملوک برخاسته بر تخت بنشست و آن قبا از خود دور نمیکرد آنگاه امیران و حاجیان و لشگریان حاضر آمدند چون دیوان منظم شد سیف الملوک با وزیر خود ساعد گفت حاضر انرا بگو که ملک دوش نخفته و از بیداری رنجور است وزیر گفته ملک بایشان بگفت چون ملک عاصم این سخن بشنید خاطرش مشوش گشت حکیمان و منجمان نزد سیف الملوک فرستاد ایشان معالجت بدین قرار دادند که سه ماه در مکان خود نشسته بباده گساری مشغول شود ملک عاصم در خشم گشته بایشان گفت ای پلیدکان اگر همین ساعت او را معالجت نکنید همۀ شمارا بکشم رئیس ایشان گفت ای ملک ما میدانیم که این پسر تست و تو نیز دانی که ما در معالجت پستترین مردمان بکوشیم چگونه در معالجت پسر تو سستی خواهیم کرد و لکن ای ملک پسر تو رنجوری سخت دارد اگر جواز دهی ما آنرا برتو بیان کنیم ملک عاصم گفت از رنجوری پسر من به شما چه آشکار گشته حکیم بزرگ گفت ای ملک پسر تو عاشق است و کسی را دوست میدارد که بوصل او راه ندارد ملک برایشان خشم گرفت و گفت از کجا دانستید که پسر من عاشق است او را بعشق چه نسبتست گفتند ایملک تو ماجرای او از وزیر ساعد سؤال کن که او از حالت سیف الملوک آگاهست ملک عاصم برخاسته بخلوت اندر نشست و ساعد را بخواست و باو گفت مرا از کار برادرت سیف الملوک آگاه کن ساعد گفت ای ملک بر کار او آگاهی نیست در حال ملک سیاف بخواست و گفت چشمهای ساعد را فرو بند و سرش را از تن جدا کن ساعدهراس کرده گفت ای ملک جهان مرا امان ده ملک جواب داد ترا امان دادم حقیقت بازگو ساعد گفت ای ملک پسر تو عاشق است ملک پرسید او را معشوقه کیست جواب داد بدختری از ملوک جنیان عاشق گشته و صورت او را در قبائی که سلیمان علیه السلام بشما هدیت فرموده بود دیده است در آن هنگام ملک عاصم برخاسته نزد پسر خود سیف الملوک شد و با و گفت ای فرزند ترا چه حادثه روی داده و این صورت که تو بروی عاشق شده ای چیست و از بهر چه مرا آگاه نمیکردی سیف الملوک جواب داد ای