پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۵۳

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۴۹-

پس ده گفت ای مادر آن زن را در کجا توان دید عجوز گفت ای فرزند من او را میشناسم او ترا بسیار دوست میدارد وزن مردیست خداوند مال تو همه مال با خود بردار چون او را ببینی بسی ملاطفت با او بکن و سخنان نیکو با وی بگو و بدان چون بدینسان کنی از مال و جمال او هر آنچه خواهی بتو رسد در حال برادرم بدره زر بر داشت و عجوز از پیش و برادرم از پی او همیرفتند تا بخانه بلند کریاسی رسیدند چون داخل شدند برادرم مجلسی دید که فرشهای حریر در آنجا گسترده و پرده های دیبا آویخته انددر صدر مجلس بنشست و بدره زر در برابر خود بر زمین بگذاشت و دستار از سر گرفته بزانوی خویش نهاد که ناگاه دخترک خوب روی در آمد و جامهای فاخر در بر داشت برادرم در حال برپای خاست و گفت بخت باز آید از آن در که یکی چون تو در آید روی میمون تودیدن در دولت بگشاید دخترک بروی او بخندید و باز گشته در خانه را ببست و نزد برادرم آمده دست برادرم بگرفت و بغرفه ای جدا گانه برد که فرشهای دیبا در آنجا گسترده بودند برادرم بنشست دختر نیز در پهلوی او بنشست ساعتی ملاعبت کردند پس از آن دخترک بیرون رفت و برادرم در آنجا نشسته بود که غلامی سیاه و زشت روی با تیغ بر کشیده بغرفه اندر آمد و با برادرم گفت ای پست ترین آدمیان و ای پرورده کنار روسبیها چگونه باینمکان راه یافتی برادرم چون این سخنان بشنید یارای جواب گفتنش نماند پس از آن غلام جامهای او را بر کند و با شمشیر او را همیزد تا اینکه برادرم بیهوش شد غلام گمان کرد که او بمرد پس بانک بر زد که یا ملیحه در حال کنیزکی طبقی نمک در دست پدید شد و نمک بر زخمهای برادرم پراکنید برادرم از بیم اینکه مبادا زنده اش بدانند و او را بکشند از جای نمی جنبید تا اینکه کنیزک برفت و غلام فریادی چون نخستین بر کشید عجوز برآمد و پای برادر مرا گرفته بسردابه تاریکی بکشید و در میان کشتگانی که در آنجا بودند بینداخت برادرم دو شبانروز در آنجا بماند قضا را نمک خون زخمها را بریده سبب زندگی برادرم گشته بود چون برادرم دید که قوت جنبش دارد بر خاست و دریچهٔ از دیوار سردابه گشوده بیرون رفت آنشب خود را در دهلیز تاریک پنهان داشت چون بامداد شد عجوز از بهر صید دیگر از خانه بدر آمد برادرم نیز از عقب او روان شد و عجوز نمیدانست تا اینکه برادرم بمنزل خود رسید و معالجت همیکرد تا زخمهای او به شدو همیشه عجوز را میدید که مردم را یک یک فریب داده بآنخانه میبرد ولی برادرم سخن نمیگفت تا اینکه خوب قوت گرفت و تندرست شده قدری همیان دوخت و با حال زار و فکار و خاطری پریشان و کینه جویانه از سفال و شیشه شکسته پر ساخت و همیان بر کمر بسته و جامیه عجمی پوشیده و شمشیری در زیر جامه پنهان داشت و از خانه بدر آمد چون عجوز را دید بزبان عجمی گفت ای عجوز نزد تو ترازو هست که نهصد دینار زر با آن توان سنجید عجوز گفت مرا پسریست صراف که هر گونه میزانها دارد با من بیا تا بنزد او رویم که زرهای تو بسنجد پس عجوز از پیش و برادرم از عقب روان شدند تا بدر خانه رسیدند در بکوفتند دخترک بدر آمد و بروی برادرم بخندید عجوز گفت لقمه فربه آورده ام دختر دست برادرم گرفته بهمان غرفه نخستین برد ساعتی با هم بنشستند آنگاه دختر برخاست و با برادرم گفت در همینجا بنشین تا من بازگردم چون دختر برفت همان غلامک سیاه با تیغ بر کشیده بیامد و گفت ای میشوم برخیز برادرم برخاست غلام پیش افتاد برادرم در عقب او بود دست برده شمشیر از غلاف بر کشید و بگردن غلام زد در حال سر غلام چون گوی برزمین غلطید پای او را گرفته بسردابه اش بینداخت و بانک برزد که ملیحه کجاست کنیزک طبقی نمک در دست در آمد چون مرا با تیغ بر کشیده بدید بگریخت برادرم خود را بوی رسانده و او را نیز با تیغ بکشت پس از آن بانگ زد که عجوز کجاست عجوز حاضر آمد برادرم گفت مرا میشناسی یا نه عجوز گفت نمی شناسم گفت من خداوند پانصد دینار زر هستم که بخانه من آمده وضو گرفتی و نماز کردی و بحیلت مرا بدینجا آوردی آنگاه او را نیز دو نیمه کرد و از برای دخترک همیگشت چون او را دریافت دختر از او امان خواست امانش بداد و گفت ای دختر از بهرچه نزد این غلام هستی ترا که بدینجا آورده دختر گفت من دختر بازرگانی بودم و این پیرزن با من آمد و شد میکرد روزی با من گفت که بهمسایگی ما زنان بساط عیشی فروچیده اند دوست دارم که تو بدانجا آمده تفریح کنی من نیز برخاسته جامه فاخر خود پوشیدم و بدرهٔ که صد دینار زر در آن بود برداشتم و باعجوز بدینخانه رسیدم غلامک سیاه را در اینجا یافتم و سه سالست که با یکدیگر بسر میبریم برادرم گفت اگر در خانه چیزی هست بمن بنما دختر گفت بسی مال بخانه اندر است برادرم برخاسته صندوقها بگشودند و بدره بدره زرها در صندوقها یافتند دختر گفت مرا در اینجا بگذار و خود بیرون شو و حمال آورده صندوقها ببر برادرم بیرون آمده ده تن مرد با خود برد چون بدر خانه رسید دید که در باز است نه دختر برجاست و نه صندوق ها اندکی اسباب خانه و پارچه های حریر برجا مانده دانست که دختر او را فریب داده آنگاه هر چه بخانه اندر مانده بود برداشته بیاورد و آنشب را با شادی بخسبید چون با مداد شد دید که بیست تن از خادمان والی پیش در ایستاده اندچون او را دیدند بگرفتند و بنزد دوالی بردند والی گفت این متاعهای حریر تو از کجا آوردی برادرم ماجرای خویش بیان کرد پس والی مال از برادرم بگرفت و از بیم آنکه ملک آگاه شود از شهر بیرونش کرد واندکی از آن مال بوی داد برادرم قصد شهرهای دیگر کرد دزدان سرراه بروی گرفته برهنه اش کردند و گوشهای او را ببریدند من چون این ماجرا بشنیدم فوری بنزد او رفته جامه اش پوشانیدم و پنهانی بشهر خودمانش آوردم و تا اکنون کفیل او هستم


حکایت لب بریده

و اما برادر ششمین من که هر دو لب او بریده است ای خلیفه او مردی بود فقیر از مال دنیا هیچ نداشت روزی بیرون رفت که چیزی بدست آورده سد رمق کند براه اندر خانهٔ دید بسی بلند که آنرا دهلیزی بود وسیع و خادمان بدرخانه ایستاده بودند برادرم از یکی پرسید که این خانه از آن کیست جواب گفت که این خانه یکی از اولاد ملوک است برادرم پیش رفته بدریوزگی چیزی خواست خادمان گفتند بخانه در آی و آنچه که خواهی از خداوند خانه