پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۵۲۹

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۵۲۵–

بشتاب فی الحال ابو الفضل در منزل بسته با آن جوان شتابان همی رفتند تا بمکانی که شیخ در آنجا حدیث میگفت برسیدند ابوالفضل شیخی دید صبیح المنظر که بر کرسی نشسته قصه پیشینیان همی گوید نزدیکتر باو در مکانی بنشست و گوش فرا داشت تا حدیث او بشنود چون هنگام غروب شد شیخ حدیث بانجام رسانیده و مردم از و پراکنده شدند ابوالفضل پیش رفته اور اسلام با جبین گشاده جواب رد کرد ابوالفضل باو گفت ایخواجه تر مردی هستی نکو روی و محتشم و احادیث طرفه و نغز دانی همی خواهم از تو پرسشی کنم شیخ جواب داد از هر چه خواهی سؤال کن ابوالفضل پرسید آیا قصة سیف الملوک وبدیع الجمال در نزد تو هست یا نه شیخ جواب داد اینسخن از که شنیدی و ترا از این قصه که خبر داده گفت من این قصه نشنیده ام و لکن از شهرهای دور بقصد اینقصه آمده ام و هر چه بقیمت اینقصه بخواهی ترا بدهم اگر اینقصه در نزد تو هست او را بمن تصدق کن و از مکارم اخلاق خویشتن از من مضایقت مکن شیخ جواب داد خاطر آسوده دار که اینقصه از بهر تو پدید آید ولکن اینقصه ای نیست که کسی او را در سر راهها حدیث کند و اینقصه را نشاید بهر کس داد ابوالفضل گفت ایخواجه ترا بخدا سوگند میدهم که اینقصه از من مضایقت مکن و هر چه تمنا داری از من بخواه شیخ گفت اگر این قصه را خواهانی یکصد دینار زر بمن ده تا من اینقصه بتو بیاموزم ولکن پنج شرط دارد چون ابوالفضل دانست که قصه در نزد شیخ هست از او مضایقت نخواهد کرد سخت فرحناک شد و گفت ایها الشیخ یکصد دینار قیمت حکایت و ده دینار هم زیادت دهم و هر شرطی که بفرمائی بپذیرم شیخ جواب داد زرها بیاور و حاجت خود بستان در حال او برخاسته دست شیخ ببوسید و فرحناک بسوی منزل بازگشت یکصد و ده دینار گرفته در بدره کرد چون بامداد شد زرها برداشته بسوی شیخ باز آمد شیخ را بر در خانه نشسته یافت زرها باوداد شیخ زرها گرفته با او به خانه اندر شدند دوات و قلم قرطاس حاضر آورده کتابی در پیش او نهاده گفت قصه را که تو همی جوئی از اینکتاب بنویس ابوالفضل نشسته آنقصه را از آن بنوشت و او را بشیخ فرو خواند و شیخ تصحیح کرد پس از آن شیخ با و گفت ایفرزند شرط نخستین اینست که قصه در سر راهها نگوئی و در نزد زنان و کنیزکان و غلامان و ناخردمندان و کودکان حدیث نکنی بلکه این حکایت را در نزد ملوک و امرا و وزرا و خداوندان معرفت بازگو او شرط بپذیرفت و دست شیخ را بوسیده و دعایش کرد از نزد او بدر آمد . چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست

چون شب هفتصدوپنجاه و هشتم برآمد

گفت ایملک جوانبخت ابوالفضل از نزد شیخ بدر آمد و فرحناک و شادمان همی رفت تا بشهر خویش رسید و خادمک خود را فرستاد که بازرگان را بشارت داده باو بگوید که مقصود تو پدید آمده و در هنگامی که ابوالفضل بشهر حسن بازرگان رسید از میعادیکه در میان بازرگان و پادشاه بود ده روز بیش نمانده بود چون ابوالفضل نزد حسن بازرگان رسید و او را از پدید آمدن مقصود آگاه کرد او را انبساطی بزرگ روی داد و کتابی را که ابوالفضل قصه در آن نوشته بود از او گرفته جامهای خود را از سر تا قدم با ده اسب و ده اشتر و ده استر و سه تن مملوک بدو داد پس از آن بازرگان قصه را گرفته بخط خود بنوشت و نزد ملک رفته گفت ایها الملک حکایتی طرفه آورد ام که کسی چنان حکایت هرگز نشنید چون ملک سخن بازرگان بشنید در حال فرمود امیران و عالمان را حاضر آوردند و بازرگان بکرسی نشسته این قصه در نزد ملک فرو خواند چون ملک و حاضران قصه بشنیدند شگفت ماندند و زر و سیم و گوهرها بر او نثار کردند پس از آن ملک خلعتی از بهترین جامهای خود با شهری بزرگ ببازرگان بداد و او را بزرگترین وزیران خود کرد و فرمود که اینقصه را بآب زر بنویسد و در خزانه نگاه دارند و هر وقت که ملک دلتنگ می شد حسن بازرگانرا حاضر آورده حسن قصه بروی فرو میخواند و آن قصه این بود

حکایت سیف الملوک و بدیع الجمال

در زمان گذشته پادشاهی عاصم بن صفوان نام در داد و دهش شهره آفاق بود و شهرهای بسیار و لشگریان انبوه داشت و او را وزیری بود فارس بن صالح نام و پادشاه و وزیر با همۀ اهل بلادش به آتش و آفتاب پرستش میکردند و ملک را سال عمر بسیار و از پیری نزار گشته بود صد و هشتاد سال داشت ولی پسری یا دختری نداشت و بدین سبب شبانروز محزون و اندوهناک همی زیست اتفاقاً روزی از روزها زیست اتفاقاً روزی از روزها بر تخت مملکت بنشسته و امرا و وزرا و بزرگان دولت بعادت معهود هر یکی در مقام خویش ایستاده بودند و هر یکی را یک پسر یا دو پسر در بارگاه بود ملک بر ایشان رشک برده با خود می گفت هر کس از فرزندی شاد و خرسند است مگر من که فرزندی ندارم فردا است که بمیرم و ملک و تخت بیگانگان گذارم مرا نام هرگز در دنیا نبرند پس از آن ملک را ازین فکرت ملالت و اندوه روی داده بگریست و از تخت بزیر آمد چون وزیر کردار پادشاه بدید بانک به باریافتگان زد و ایشان را بازگشتن فرمود حاضران باز گشتند و در نزد ملک جز وزیر کس نماند آنگاه زمین بوسیده گفت ایملک زمان سبب گریستنت چیست ملک سخن نگفت و سر بر نکرد وزیر دوباره زمین بوسیده گفت ای ملک زمان من ترا بجای فرزند و غلامم مرا از سبب گریستنت آگاه کن ملک سر بر نکرد و سخن نگفت و همی ی گریست وزیر گفت ایملک اگر سبب اینحالت نگوئی خویشتن در برابرت بکشم تا ترا اندوهناک نبینم ملک عاصم سر برداشته سرشک از رخ پاک کرد و گفت ای وزیر مرا باندوه و حزن خود بگذار وزیر گفت ای ملک سبب حزن بمن بازگوی شاید که سبب گشایش کار تو من باشم چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب هفتصد و پنجاه و نهم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت ملک گفت ای وزیر گریستن من نه از مال است و لکن مرا عمر بصد و هشتاد رسیده و فرزندی ندارم وقتیکه بمیرم مرا بخاک سپارند و آثار من محو شود و نام من بریده گردد و بیگانگان بر تخت من بنشینند و کسی نام مرا نبرد وزیر گفت ایملک زمان مرا نیز عمر