چون شب هفتصد و پنجاهم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت جلنار را کار بدینجا رسید و اما ملک بدر باسم چون او را جوهره بجادو پرنده کرده با کنیزک خود بسوی جزیرة معطشه فرستاد و کنیزک او را در جزیره سبز و خرم گذاشت بدر باسم از میوه و از آب جزیره زندگانی میکرد و نمیدانست که بکدام سوی رود روزی از روزها صیادی بآن جزیره در آمد پرنده دید که پرهای سپید و منقار سرخ دارد صیاد را صورت آن پرنده پسند افتاد با خود گفت من بدین شکل پرنده ندیده بودم آنگاه دام بروی افکنده او را بگرفت و او را بشهر آورده با خود گفت که این را بقیمتی گران بفروشم آنگاه یکی از اهل شهر صیاد را پیش آمد و از قیمت آن پرنده بپرسید صیاد گفت اگر او را شری کنی چکار خواهی کرد آنمرد گفت او را بکشم و بخورم صیاد گفت چگونه رواست که کسی چنین پرنده را بکشد و بخورد من او را بملک هدیت برم که از آن مقدار که تو خواهی داد بیشتر دهد و او را نکشد و بحسن صورت او تفرج کند از آنکه من تمامت عمر صیاد بوده ام در بر و بحر مانند این پرنده ندیده ام پس صیاد او را نزد ملک برد چون ملک او را بـدیـد حسن صورت او را خوش داشت و او را گرفته ده دینار بصیاد بداد صیاد زمین را بوسیده باز گشت ملک آن پرنده را بخادمی بسپرد خادم او را در قفسی نهاده دانه و آب در پیش او بگذاشت چون دو روزی برفت ملک بخادم گفت آن پرنده حاضر آور تا بر و تفرج کنم خادم قفس آورده در برابر ملک بداشت ملک دید که دانه ای که از بهر او فرو ریخته اند نخورده ملک گفت کاش میدانستم که او را خورش چیست پس از آن ملک طعام خواست خوانها در برابر ملک بگذاشتند ملک بخوردن بنشست و پرنده چون گوشت و طعام و حلوا و میوه بدید از همۀ آنها بخورد ملک مبهوت ماند و حاضرانرا عجب آمد پس از آن ملک بخادمان گفت من در تمامت عمر ندیده بوده پرنده بدینسان خورش خورد پس از آن ملک مجلس را خلوت کرد و زن خود را حاضر آورد که بدان پرنده تفرج کند چون زن ملک را چشم بر وی افتاد روی خود پوشیده باز گشت ملک گفت چرا روی خویشتن پوشیدی در اینجا جز کنیزکان و خواجه سرایان کسی نبود زن گفت ایهاالملک این پرنده نیست چون تو یکی از مردانست ملک گفت دروغ میگویی چگونه میشود که پرنده مرد باشد زن گفت بخدا سوگند جز براستی سخن نگفتم این پرنده ملک بدر باسم پسر ملک شهرمان پادشاه عجم و مادر او جلنار بحریه است چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب هفتصد و پنجاه و یکم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت ملک گفت چگونه باین صورت در آمده زن ملک گفت او را ملکه جوهره دختر ملک سمندل بجادو باین صورت کرده پس حکایت از آغاز تا انجام بملک باز گفت چون ملک سخن او را بشنید شگفت ماند و زن ملک ساحر ترین اهل زمان بود ملک باو گفت ترا بزندگانی خودم سوگند میدهم که سحر از این بردار خدایتعالی دست جوهره را ببرد چه بی مروت بوده است زن گفت تو باو بگو که در پستو شود ملک فرمود که ای بدر باسم به مخزن شو بدر باسم چنان کرد که ملک فرمود آنگاه زن ملک برخاسته طاسکی آب به دست گرفته به پستو درآمد و کلماتی چند بر آب بخواند و باو گفت ترا باین نامهای بزرگ سوگند میدهم که ازین صورت بصورت اصلی بازگرد در حال بدر باسم پرها بیفکند و بصورت اصلی بازگشت ملک دید جوانیست نکو روی که در روی زمین مانند ندارد پس از آن ملک بدر باسم دست ملک ببوسید و اورادعا گفت ملک نیز سراو ببوسید و باو گفت ای بدر باسم حدیث خود بازگو او حدیث باز گفت آنگاه ملک گفت اکنون که خدایتعالی ترا از سحر خلاص کرد رای تو چیست و چه خواهی کرد بدر باسم گفت ایملک از احسان تو همی خواهم که کشتی از بهر من مهیا کنی و تهیه سفر از برای من ببینی که من دیرگاهی است از مملکت غایب گشته ام بیم آن دارم که مملکت از دست من برود و گمان ندارم که مادرم بسبب دوری من زنده باشد ملک دعوت او اجابت کرد و او را با جمعی از خادمان بکشتی اندر گذاشته روانه اش نمود و ایشان تاده روز همی رفتند چون روز یازدهم شد در آب دریا اضطرابی سخت پدید آمد که کشتی گهی بر فراز و گهی بر نشیب میشد و ناخدایان نمی توانستند که کشتی نگاه دارند تا اینکه کشتی بکوهی برآمده بشکست و هر که در کشتی بود غرق شد مگر ملک بدر باسم که بتخته ای از تختهای کشتی بنشست و آن تخته را باد همی برد تا این که پس از نه روز آن تخته بکنار دریا برسید ملک بدر باسم در آنجا شهری دید از عاج سپید تر که در جزیره کنار دریا بنا کرده بودند و آن شهری بود بلند بنیان که آب دریا بدیوار آنشهر همی خورد ملک بدر باسم آنشهر را در آن جزیره بدید فرحناک شد و از روی تخت بکنار آمده خواست که بشهر اندر شود در آنحال ستوران و خران و اسبان بی شمار بسوی او آمده او را بزدند و از رفتن شهرش منع کردند پس از آن بدر باسم شنا کرده در آنسوی شهر بکنار آمد و در آنجا کسی نیافت شگفت مانده گفت کاش میدانستم که این شهر از کیست و چرا پادشاه ندارد و از بهر چه در او کسی یافت نمیشود و این استران و خران از کجا بودند در کار خود بفکرت و حیرت درمانده همی رفت و نمی دانست بکجا رود آنگاه شیخی دید بقال او را سلام داد شیخ رد سلام کرده بوی بنگریست دید که جوانی است خوبروی پرسید ای پسر از کجائی و بدین شهر چگونه رسیدی بدر باسم حکایت خود با و حدیث کرد شیخ را عجب آمده پرسید ایفرزند آیا در راه کسی ندیدی بدر باسم جواب دادای پدر من از این شهر عجب دارم که درین شهر هیچ کس ندیدم شیخ بقال گفت ایفرزند بدرون دکان شو که خدایتعالی ترا از این شیطان خلاص کرده ملک بدر باسم سخت بترسید و از شیخ پرسید ایخواجه سبب اینسخن چه بود که مرا از این شهر و مردمان این شهر ترساندی شیخ جواب داد ایفرزند اینشهر شهر ساحرانست و اینشهر ملکه ای دارد جادو و آن خران و استران و اسبان که دیدی آنها چون من و تو آدمیان هستند و لکن غریب انداز آنکه هر کس بدین شهر در آید اگرچون تو