پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۵۰۷

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۵۰۳–

که او با من مکاتبه میکند بخدا سوگند اگر من از خدا هراس نمیکردم بسوی او فرستاده می فرمودم که بازوانش ببندند و گوش و دماغ او را ببرند بعد از آن در میان سوق بر دارش کنند چون عجوز این سخن بشنید گونه اش زرد شد و اندامش بلرزه در آمد و یارای سخن گفتنش نماند پس از آن دل قوی داشته گفت ایخاتون مگر در ورقه چه بود که تو را بدینسان دگرگون کرد گفت ای دایه در ورقه شعرها نوشته و سخنان زشت گفته و لکن این پلیدک از سه حالت بدر نیست یا دیوانه است و یا هلاک خویشتن همی طلبد و یا اینکه در رسیدن مراد خود از من بخداوند قدرتی و پادشاهی توسل کرده و یا اینکه شنیده است که من از روسبیان این شهرم که در نزد هر کسی یک شب یا دو شب بسر میبرم که این اشعار بمن نوشته عجوز گفت ایخاتون بخدا سوگند راست میگوئی ولکن باین پلیدک نادان اعتنا مکن که تو در قصر خود نشسته و پرنده بدین قصر نتواند پرید تو اکنون کتابی برو بنویس و او را ملامت کن و او را از کشته شدن بترسان و باو بگو تو مرا از کجا میشناسی که با من مکاتبه میکنی ای پستترین بازرگانان ای آنکه از بهر درم و دینار پیوسته کوه و هامون همی نوردی بخدا سوگنداگر از خواب بیدار نشوی و از مستی هشیار نگردی ترا در سوق بردار کنم دختر ملک گفت ای دایه بیم از آن دارم که اگر من باو چیزی نویسم در من طمع کند عجوز گفت او چه رتبت دارد و قدر و منزلت او چیست که در تو طمع کند نوشتن تو از بهر آنست که او بهراس اندر شود و طمع از تو ببرد القصه عجوز حیلت همی کرد تا دختر ملک دوات و کاغذ خواست و این ابیات نوشت

  ای هرزه درای باد پیمای وی شیفته رای بی سر و پای  
  از خیل که و ترا چه نامست کاندر سرت این خیال خامست  
  زین کوی بلا که ره بدر نیست بر گرد که جز ره خطر نیست  
  این راه نکرد هیچکس طی کس زنده برون نرفت ازین حی  

آنگاه کتاب فرو پیچیده بعجوز داد عجوز کتاب گرفته بسوی دکان روان شد چون بدکان رسید کتاب بملکزاده دادچون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب همه صد و بیست و سوم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت عجوز کتاب بملکزاده داد و او را آگاه کرد که دختر ملک چون کتاب تو بخواند در خشم شد من بنرمی خشم او را فرونشاندم تا اینکه جواب بنوشت ملکزاده شادان شادان کتاب بگرفت و بخواند و مضمون آن دانسته سخت بگریست عجوز را دل برو بسوخت و باو گفت ایفرزند خدا چشم تو را نگریاند و دل ترا محزون نگرداند ملکزاده گفت ای مادر چه حیلت سازم که او مرا بکشتن تهدید کرده و مرا از مکاتبه منع نموده بخدا سوگند با چنین حالت، مرگ من از زندگانی بهتر است ولکن از احسان تو همی خواهم که این ورقه گرفته بسوی او برسانی عجوز گفت بنویس انشاءالله جواب او باز پس آرم بخدا سوگند ایفرزند من خود را بورطه هلاک اندازم تا ترا مقصود پدید آید ملکزاده شکر او بجا آورد و دست او ببوسید و این ابیات نوشت

  دارم زغم تو ای پریوش چشمی و دلی پرآب و آتش  
  پشتم چو کمان ابروی تو از بار غم فراق خم شد  
  تا چند بسر دوم چو خامه یکبار بخوان مرا چو نامه  

پس از آن کتاب فرو پیچیده بعجوز داد و دو بدره که دویست دینار در آنها بود بعجوز داد عجوز از گرفتن آنها امتناع کرد ملکزاده او را بگرفتن زر سوگند داد عجوز بدرها گرفته با ملکزاده گفت برغم دشمنان ترا بمقصود رسانم این بگفت و روان شد چون نزد حیات النفوس در آمد کتاب بدو داد دختر ملک گفت ای دایه این چیست که ما را بمراسله مشغول کردی تو بسرعت میروی و همی آّیی مرا بیم از آنست که رسوا شوم عجوز گفت ایخاتون چرا رسوا میشوی رسوائی از بهر چیست کرایارای آن هست که باین سخنان زبان گشاید پس دختر ملک کتاب گرفته بخواند و مضمون دانست دستها بیکدیگر زد و گفت سبحان الله به طرفه بلینی گرفتار گشتم نمیدانم که این پسر از کجا آمد که بلای جان من شد عجوز گفت ایخاتون تو جواب نامه او بنویس و لکن سخن بروی سخت کن و باو بگو اگر پس ازین کتاب بفرستی ترا بکشم دختر ملک گفت ای دایه من میدانم که این کار بنهایت نمیرسد و سزاوار اینست که کتاب ننویسم اگر این سگ از تهدید پیشین من باز نگردد او را بکشم عجوز گفت تو همین سخن بنویس و او را از اینحالت آگاه کن در حال دختر ملک دوات و کاغذ بخواست و در تهدید ملک زاده این ابیات بنوشت

  ای گمره دل از دست داده در دام غم و بلا فتاده  
  جز درد دل و غمت چه حاصل زین فکر کج و خیال باطل  
  عنقا نشود بهر بهانه با زاغ و زغن هم آشیانه  
  تو چون مگسی و ما همائیم آیا تو کجا و ما کجاییم  

آنگاه کتاب فروپیچیده بعجوز داد عجوز کتاب گرفته روان شد چون بنزد ملکزاده رسید کتاب بدو داد ملکزاده کتاب گرفته بخواند و سربزیر افکنده بانگشت خط بزمین همی کشید و سخن نمی گفت عجوز از او پرسید ای فرزند از بهر چه سخن نمی گوئی جواب دادای مادر چه گویم که سخنان من جز خصومت و نفرت بار نمی گفت تو کتابی باو بنویس و هر چه خواهی آشکار کن که من او را از تو دفع کنم و تو خوشوقت باش که ناچار تــرا با او جمع آورم ملکزاده شکر احسان او بجا آورد و دستهای او ببوسید و این ابیات نوشت

  آخر نظری فکن بحالم کز دست فراق پایمالم  
  کار من بی قرار و محزون بگذشت ز حال زار مجنون  
  دل بی تو غریق بحر خون شد وز پرده عافیت برون شد  

آنگاه کتاب فرو پیچیده بعجوز داد و صد دینار زر بروی عطا کرد عجوز او را دعا گفته روان شد تا بنزد دختر ملک بیامد و کتاب بدو داد دختر ملک کتاب گرفته تا آخر بخواند و او را بینداخت و بر پای خاسته کفشهای زرین مرصع به پا کرد و همی رفت تا بقصر پدر خویش رسید و غضب از جبین او هویدا بود کسی یارای آن نداشت که حالت او باز پرسد چون بقصر پدر رسید پدر را از کنیزکان باز پرسید ایشان گفتند ایخاتون ملک بنخجیر گاه رفته آنگاه دختر بازگشت و مانند شیر همی غرید و با کسی سخن نمیگفت تا ساعتی بگذشت پس از آن جبینش بگشود و خشمش فرو نشست عجوز چون دیدخشم