بدانست به آن زن اشارت کرد که در برابر این دکان بنشین تا من بسوی تو باز گردم زن امیر حسن در برابردکان بازرگان زاده بنشست و بازرگان زاده بحیرت بسوی او همی نگریست که عجوز پیش رفته بازرگان زاده را سلام داد و باو گفت ترا نام سید حسن و پسر و خواجه محسن هستی آن پسر گفت آری مرا نام سید حسن است تو نام من از کجا دانستی عجوز گفت مرا اهل خیر بسوی تو دلالت کردند بدانکه این دخترک دختر منست و او پدری داشت توانگر چون پدر او بمرد مالی بسیار بمیراث بگذاشت و او اکنون بزرگ شده و خردمندان گفته اند که از بهر دختر خود شوهر بجوی و این دخترک در تمامت عمر جز امروز بیرون نیامده و اکنون همی خواهم که باشارت خداوندان خیر او را بتو تزویج کنم و اگر سرمایه کم داشته باشی ترا سرمایه دهم و بجای یک دکان دو دکان از بهر تو بگشایم بازرگان زاده با خود گفت من از خدا یک چیز خواسته بودم و سه چیز بمن رسانید من زن ازو خواسته بودم او زر و زن و خانه بمن رسانید پس از آن بعجوز گفت ای مادر مادرم دیرگاهی است همی خواست از بهر من تزویج کند ولی من راضی نمیشدم و باو میگفتم که من زن نخواهم گرفت مگر کسی را که بعیان ببینم آنگاه عجوز باو گفت چون چنین است برخیز و بر اثر من بیا تا من دخترک را برهنه بتو بنمایم در حال بازرگان زاده برخاست و بدره ای که هزار دینار زر داشت با خود بگرفت و با خود گفت شاید که مراحاجت بزر و سیم افتد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب هفتصد و یکم برآمد
گفت ایملک جوانبخت عجوز با سید حسن گفت کمی دور تر ازین دخترک بیا چنانکه او را ببینی پس از آن عجوز با خود گفت که بازرگان زاده را با این دخترک بکجا برم و ایشان را چگونه برهنه کنم القصه عجوز روان شد و زن امیر حسن بر اثر او و بازرگان زاده از پی آن زن همی رفتند تا اینکه عجوز بدکان صباغی برسید که حاجی محمد نام داشت و آنصباغ پسران و دختران دوست میداشت دید که عجوز میآید و بر اثر او دختری و پسری همی آیند پس عجوز در نزد او بنشست و او را سلام داد و باو گفت حاجی محمد صباغ توئی گفت آری چه میخواهی عجوز گفت این دختر نکو روی با این پسر قمر منظر پسر و دختر من هستند من ایشان را تربیت کرده ام و مالی بسیار بر ایشان صرف نموده ام و مرا خانه ای هست بزرگ اکنون آنخانه شکست یافته مهندس با من گفته است که در جای دیگر بنشین و این خانه تعمیر کن من بجستجوی خانه بیرون آمدم اهل خیر مرا بسوی تو دلالت کردند قصد من اینست که پسر و دختر مرا در خانه خود جای دهی صباغ با خود گفت زهی بخت سازگار که این هر دو نعمت را بمن راهنمایی کرد و بعجوز گفت راست گفته اند مرا خانه هست ولکن آنخانه مرا در کار است عجوز گفت ایفرزند من بیش از یکماه در خانه تو نخواهم بود و اگر ترا مهمانی رسد من بضیافت ایشان قیام کنم در حال صباغ کلید خانه بدر آورده بعجوز داد و عجوز کلید گرفته روان شد و زن امیر حسن با بازرگان زاده بر اثر او همی رفتند تا بکوچه برسیدند عجوز در خانه بگشود و خود بخانه اندر شد و زن امیر حسن نیز از پی او بخانه در آمد عجوز باو گفت ای دختر این خانه خانه شیخ ابو الحملات و محل بر آمدن حاجات است و باو گفت بغرفه اندرشو و چادر بیک سو نه تا من بنزد تو آیم دختر بغرفه درآمد و بنشست آنگاه بازرگان زاده برسید عجوز پیش رفته باو گفت که در ساخت خانه بنشین تا دختر خود بیاورم و بتو بنمایم پسر در ساخت خانه بنشست و عجوز نزد دختر شد و باو گفت ایدخترک همی خواهم شیخ ابو الحملات را پیش از آنکه زائران هجوم آورند زیارت کنی و لکن ایدختر بر تو بیمی دارم زن امیر حسن گفت بیم تو بر من از بهر چیست عجوز گفت پسر من مجذومست و زمستان از تابستان نشناسد و پیوسته عریان در اینجا ایستاده و او نقیب شیخ ابو الحملاتست اگر دختری چون تو بزیارت شیخ ابو الحملات آید آن پسر او را بگیرد و از شوری که در سر دارد جامهای او پاره کند اکنون تو جامه بر کن و زرینه بیکسونه تا من از بهر تو نگاه دارم در حال آنزن جامه بر کند وزرینه ها بیرون آورده بمجوز بداد عجوز باو گفت من اینجامها در صندوق شیخ ابوالحملات بگذارم تا متبرک شود پس عجوز جامه و زرینه ازو بگرفت و او را با یک پیراهن و شلوار گذاشته بیرون شد و بنزد بازرگان زاده آمد دید که در انتظار نشسته مجوز گفت کجاست دختر تو که من او را ببینم در حال عجوز طپانچه بر سر و سینه خود زد بازرگان زاده باو گفت چه حادثه روی داده عجوز گفت همسایه بد مباد کسی را که همسایگان من چون ترا با من بدیدند از من باز پرسیدند گفتم که دختر خود بدو تزویج خواهم کرد ایشان را بر تو رشک آمده با دختر من گفته اند مگر مادر تو از مونه تو برنج اندر است که ترا به کسی که مجذوم است تزویج میکند من باو سوگند یاد کردم که ترا عریان بر وی بنمایم تا بداند که تو از جذام بری هستی اکنون بیم مدار که چنانچه تو او را عریان خواهی دید ترا نیز عریان برو بنمایم بازرگان زاده جامه بر کند و بدره هزار دینار در میان جامه بگذاشت و با عجوز گفت دخترک را بیاور تا مرا عریان ببیند عجوز باو گفت جامه های خود را بمن بسیار تا از بهر تونگاه دارم بازرگان زاده جامهای خویش با بدره زر بعجوز داد عجوز آنها را گرفته بر روی جامها و زرینهای دخترک گذاشته از خانه بدر آمد و در برایشان ببست و از پی کار خویشتن شد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب هفتصد و دوم برآمد
گفت ایملک جوانبخت چون عجوز جامه وزرینه دخترک با جامه و زرهای بازرگان زاده بدر آورد آنها را در نزد مردی عطار بسپرد و خود بسوی صباغ رفت او را دید که در انتظار عجوز نشسته چون عجوز را دید باو گفت انشاء الله خانه شما را پسند افتاد عجوز گفت ترا خانه آباد باد که خانۀ با برکتی است و اکون من میروم که حمال بیاورم تا چیزهای خانه خود در آنجا نقل کنم ولکن فرزندان من آرزوی چاشت دارند تو این یکدینار از من بگیر و از بهر ایشان چاشت مهیا کن و خود نیز با ایشان چاشت همی خور تا من باز گردم